لوگوی جشنواره وب و موبایل ایران
رنگ پس زمینه:
 
الگوی پس زمینه:
تنظیم مجدد
        ورود به سایت / ثبت نام

        ثبت نام

        ورود به سایت

        دفتر اشعار ارسالی کاربران
        در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
        پنجشنبه 20 فروردین 1394 |   نقد و نظر: 0  | بازدید: 245
        ارسال به دوستان

        هیچ کس در شهر مانند تو «آوینی» نشد

        عذرا رشیدنژاد


        بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین


        تقدیم به روح بلندِ
        سید شهیدان اهل قلم
        شهید سیدمرتضی آوینی

        برای روح ملکوتی امام روح الله(ره)
        و فرزندان غیورش
        برای رهبر آزاده ام
        که امام قلب های ماست
        برای تمام شهدای راه حق
        و برای تمام رزمندگان مقاومت در جای جای جهان اسلام
        .
        .
        .

        شعر می بارد شبانه... زیر نورافشان ماه
        می رسد آهسته مردی از میان قتلگاه
        می نشیند با متانت پشت میز کوچکش
        اشک، جولان می دهد از پشت قاب عینکش
        اشک آری، بر تمام چهره جولان می دهد
        پاکبازان را امیر عشق فرمان می دهد
        می نشیند پشت میز و می نویسد بند بند
        می نویسد خط اول ... پاک بازان کیستند؟
        پاکبازان کیستند... اصحاب سرمست جنون
        بی کفن... بی سر... غریبانه غریق شطّ خون
        عشق بازانی که سودای حسینی داشتند
        روزگاری سر به دامان خمینی داشتند
        سال ها در مکتبش پروانگی آموختند
        گرد شمع پیکرش، پروانه ها هم سوختند
        ***

        می رود آهسته مردی، با نگاه روشنش
        عطر دشت نینوا پیچیده در پیراهنش
        می برد در سینه یاد کربلای فکه را
        جمعه ی خونین حجاج غریب مکه را
        دوربین ها لحن اورا خوب از بر بوده اند
        دست هایش با قلم عمری برادر بوده اند
        خون و دل در سینه اش، انگور و ساغر گشته اند
        برگ های دفترش مستانه پر پر گشته اند
         ***

        کیست دیگر بشکند جادوی این آیینه را؟
        کیست یادآور شود آن بیعت دیرینه را؟
        کربلا در کربلا سوریه را سر می بُرند
        ماردوشان، دست و پا و مغز و پیکر می خورند
        در حرم بی حُرمتان هردم شرارت می کنند
        آبروی عشق را رندانه غارت می کنند
        سید اهل قلم...! آن صوت شیدایت چه شد؟
        بغض سنگین، در گلوی مستندهایت چه شد؟
        طبل رسوایی بزن این بزدلان پست را
        جیره خواران سعودی، کاسبان مست را
        دوربینت را بیاور سمت ایمان یمن
        یک کلوز آپ صمیمی از یتیمان یمن
        شاهد تکثیر فرزندان روح الله باش
        بازگرد و راوی فتح الفتوح ماه(عج) باش!
        ***

        خواستیم آیینه ات باشیم و... می بینی نشد...
        هیچ کس در شهر مانند تو «آوینی» نشد

        ...
        سروده شده در ساعت یک بامداد؛ بیستم فروردین ماه سال نود و چهار خورشیدی



        کلیدواژه ها:


        امتیاز: 5 با رای 2 نفر Article Rating
        امتیاز شما به این مطلب

        نقد و نظرها:

        تاکنون نقد و نظری ثبت نشده

        ارسال نقد و نظر جدید

        تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
        جستجو دفتر اشعار ارسالی کاربران
        اشعار من
        تاکنون در این دفتر شعری از من منتشر نشده است ارسال شعر
        آخرین نقد و نظرهای دفتر اشعار ارسالی
        | 09:30 ق.ظ
        پایان تلخ قصۀ روباه و زاغ بود
        ...
        لینک مطلب: پايان قصه ى روباه وزاغ !!!
        | 07:30 ب.ظ
        خوشه ی خشم بکارید، تبر خواهد داد
        عاقبت باد به این قوم خبر خواهد داد

        مزدتان یک دوسه من گندم ری خواهد بود
        پس از آن سیلی سخت نه دی خواهد بود

        ای شمایی که تب نرمی و سازش دارید
        از سگ زرد تمنای نوازش دارید

        بعد از این نوبت فتح رمضان خواهدبود
        فتنه ی دیگرتان فتنه ی نان خواهد بود

        هان اگر حیله تان پرده بیاندازد زود
        پاسخ بعدی ما سخت و خشن خواهد بود

        لینک مطلب: نه دی
        | 07:00 ق.ظ
        بازم یه یلدا وُ ، زمستان وُ، جدایی
        سرما وُ بوران وُ...چه دردِ آشنایی!

        قلبِ شکسته ، شب نشینی با غم و آه
        هی غصه پشتِ غصه خوردن بی کم وُ کاه

        من همچو فرهاد وُ چو شیرین یار من بود
        در دفترِ اندیشه هردم ، یادِ من بود

        من شاد بودم در کنارش هرچه می شد
        این مرد در دستش ، مثال بچه می شد

        این خاطرات آتش کشیدند هستی ام را
        هی تازه ساختند روزگارِ سختی ام را

        بازم من وُ اندوه باقی مانده از دوست
        در سینه ام جایِ هزاران زخم از اوست

        من بوده ام مجنون وُ لیلی رفته از بَر
        ویرانه گشتم ، از هجومِ قومِ بربر

        من ماندم وُ این روضه های هر شب من
        وین پیکرِ بی تاب وُ ، هر دم در تبِ من

        من از شرابِ اشک هایم سخت مستم
        اینک برای ترک ، خود بَر تخت بستم

        دیگر نخواستم دل کنم خوش بر کسی من
        باشد که آخر جان دهم در بی کسی من

        یلدا برایم ، کل این تقویم بوده است
        هر روزِ سالم مجلس ترحیم بوده است

        بازم من وُ افکارِ مغشوش وُ سه نقطه
        حالا ، چه کس خفته در آغوشش ...
        لینک مطلب: سه نقطه
        | 02:30 ب.ظ
        بازیِ برد بردِ ما یعنی

        یا شهیدیم یا که پیروزیم

        پس تعجب نکن اگر اینجا

        مرگ احلی من العسل شده است
        لینک مطلب: خوش به حال مدافعان حرم
        فهرست اعضا