لوگوی جشنواره وب و موبایل ایران
رنگ پس زمینه:
 
الگوی پس زمینه:
تنظیم مجدد
        ورود به سایت / ثبت نام

        ثبت نام

        ورود به سایت

        دفتر اشعار ارسالی کاربران
        در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
        یکشنبه 05 دی 1395 |   نقد و نظر: 0  | بازدید: 53
        ارسال به دوستان

        به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری

        ابراهیم حاج محمدی

        شکستیم آنچـــنان در خویشتن از خویشـتن عاری
        که کس در ما نمی یابـد نشـــان از خویشـتن داری
         
        درفـــش کاویانـــی را به غـــارت برده اند اعراب
        مسلمـــانان گـــرفتـــارند از ایـــن رو به ناچــاری
         
        مغول ها چشمشان روشن  که در عصری مدرنیته
        رواج از داعشـــی ها یافتـــه ســـت آئیـــن تاتاری
         
        رصـــد کن تا ببینی عقل در قحـــطی است واویلا
        رصـــد کن تا ببینی عشـــق در بازار سمــساری*
         
        کشنده ست این مرض انسان بیندیشد به بد کیشی
        میسر می شود  با مرگِ سگ  درمانـش از هاری
         
        مسلمـــان بر نمـــی تابد  خرفـــتی  را شـــوی آیا
        به  خواب  آلودگی  سرشــار کی از طعم بیداری؟
         
        به ضرس قاطـــع از غیرت اگر پیوستـه می لافی
        حریمـــت را معیّـــن کـــرده ای آیا به دیـــواری؟
         
        چه ننگـــی بدتر از این بی خیــالی های ممتد؟ تا
        فقط در هستـــی ات همواره می گردد عدم جاری
         
        تکاپـــو جوتر از امـــواج دریا باش طـــوفان زا
        کند طی عمــر خود را کی مگر عاقل به بیعاری
         
        از این بی بند و باری های نا معـقول دوری جو
        بجز نکبـت چه طرفی بندد  انسان از ولنگاری؟
         
        به نا پرهیـــزگاری کس نبرده صرفه  از قـدرت
        به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری
         
        تو هم نســـتوه خواهی بود همچون کــوه پابرجا
        نخوردی کـــم اگر مانـــند ما انـــدوه ســرباری!
         
        اخوّت پیشـــه گی آمـوز با خورشیــد وش شاهی
        بسر داری اگر همچـــون سمـک آهنـــگ عیّاری
         
        خیالش تخت تخت اســت از گزند دهــر بی تردید
        کند یزدان اگــر هـــر لحظــه از انســان هواداری
         
        به فهم و درک دارد منزلت انسان ، نه نافهــمی
        بجز از ذلّـــت  آیا خـــر مگـــر دارد سـزاواری؟
         
        به باد فتـــنه نســپـاری گـــلاب  ناب قمصـــر را 
        اگر دیدی که دارد با خـــودش  دعـــوا خشایاری
         
        به نور  فطرت آذین بنـــد ایمان را و عاشق شو
        که یابـــی در نهـــادت جلـــوه گــر آیات سالاری
         
        یقین کن بی برو برگرد خواهی بود چون یوسف
        سعادتمــند اگـــر ابلیس را از خـود به تنگ آری

        * علیرضا قزوه:
        حراج عشق را دیدیم در دکّان سمساری


        کلیدواژه ها:


        امتیاز: با رای 0 نفر Article Rating
        امتیاز شما به این مطلب

        نقد و نظرها:

        تاکنون نقد و نظری ثبت نشده

        ارسال نقد و نظر جدید

        تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
        جستجو دفتر اشعار ارسالی کاربران
        اشعار من
        تاکنون در این دفتر شعری از من منتشر نشده است ارسال شعر
        آخرین نقد و نظرهای دفتر اشعار ارسالی
        | 09:30 ق.ظ
        پایان تلخ قصۀ روباه و زاغ بود
        ...
        لینک مطلب: پايان قصه ى روباه وزاغ !!!
        | 07:30 ب.ظ
        خوشه ی خشم بکارید، تبر خواهد داد
        عاقبت باد به این قوم خبر خواهد داد

        مزدتان یک دوسه من گندم ری خواهد بود
        پس از آن سیلی سخت نه دی خواهد بود

        ای شمایی که تب نرمی و سازش دارید
        از سگ زرد تمنای نوازش دارید

        بعد از این نوبت فتح رمضان خواهدبود
        فتنه ی دیگرتان فتنه ی نان خواهد بود

        هان اگر حیله تان پرده بیاندازد زود
        پاسخ بعدی ما سخت و خشن خواهد بود

        لینک مطلب: نه دی
        | 07:00 ق.ظ
        بازم یه یلدا وُ ، زمستان وُ، جدایی
        سرما وُ بوران وُ...چه دردِ آشنایی!

        قلبِ شکسته ، شب نشینی با غم و آه
        هی غصه پشتِ غصه خوردن بی کم وُ کاه

        من همچو فرهاد وُ چو شیرین یار من بود
        در دفترِ اندیشه هردم ، یادِ من بود

        من شاد بودم در کنارش هرچه می شد
        این مرد در دستش ، مثال بچه می شد

        این خاطرات آتش کشیدند هستی ام را
        هی تازه ساختند روزگارِ سختی ام را

        بازم من وُ اندوه باقی مانده از دوست
        در سینه ام جایِ هزاران زخم از اوست

        من بوده ام مجنون وُ لیلی رفته از بَر
        ویرانه گشتم ، از هجومِ قومِ بربر

        من ماندم وُ این روضه های هر شب من
        وین پیکرِ بی تاب وُ ، هر دم در تبِ من

        من از شرابِ اشک هایم سخت مستم
        اینک برای ترک ، خود بَر تخت بستم

        دیگر نخواستم دل کنم خوش بر کسی من
        باشد که آخر جان دهم در بی کسی من

        یلدا برایم ، کل این تقویم بوده است
        هر روزِ سالم مجلس ترحیم بوده است

        بازم من وُ افکارِ مغشوش وُ سه نقطه
        حالا ، چه کس خفته در آغوشش ...
        لینک مطلب: سه نقطه
        | 02:30 ب.ظ
        بازیِ برد بردِ ما یعنی

        یا شهیدیم یا که پیروزیم

        پس تعجب نکن اگر اینجا

        مرگ احلی من العسل شده است
        لینک مطلب: خوش به حال مدافعان حرم
        فهرست اعضا