لوگوی جشنواره وب و موبایل ایران
رنگ پس زمینه:
 
الگوی پس زمینه:
تنظیم مجدد
        ورود به سایت / ثبت نام

        ثبت نام

        ورود به سایت

        دفتر مجازی شعر
        دوشنبه 07 دی 1394 |   نقد و نظر: 1  | بازدید: 466
        ارسال به دوستان

        فرشی برای گم‌شدگان زمین بگستر

        محمدسعید میرزایی


        ما برّه‌های گم‌شده بودیم در بیابان
        مسحور ماه، ماهِ مه‌آلود، ماهِ پنهان

        غمگین از این‌كه هر قدم از جمع ما یكی نیست
        غافل از آن‌كه سخت رفیقند گرگ و چوپان

        تا پای عقل می‌رسد امكان زندگی، كم
        تا چشم كار می‌كند آوارگی فراوان

        شهری پر از تورّم چیزی به نام عادت
        شهری پر از تهوّع لفظ همیشه نان

        زن‌های رنگ‌رنگ در اندازه مناسب
        ارقام سخت نازل و برچسب‌های ارزان

        مردانِ «دوست دارمت البته شرط دارد»
        مردانِ «عاشق تواَم البته یك خیابان...» !

        مردانِ «كاش عاشق من می‌شدی، عزیزم!»
        مردانِ «بی‌خیال شو اصلاً ندارد امكان...» !

        مردانِ چند فصل كتك‌خورده در معابر
        مردانِ چون مجسمه‌ها یخ‌زده به میدان

        مردانِ «من برادر كوچك‌تر تو هستم»
        مردانِ «هیچ وقت ندارم، برو پدرجان»

        مردانِ در صفوف طویل نیازمندی
        رفتن به سینمای هوس، با بلیطِ «ایمان»

        كودك گدا نبوده، ولی مادرش مریض است
        كودك نشسته گل بفروشد، پدر به زندان

        زن با لباس‌های گران، بچه اخم كرده
        كودك به فكر دادن آدامس‌های ارزان

        شاعر دوباره بی‌خبر از پشت، زخم خورده
        شاعر همیشه بیشتر از بادها، پریشان

        مردی در اولین شب عاشق شدن، شكسته
        مردی در اولین پُكِ سیگار، گشته ویران

        با دستبند، پیرهن راه‌راه، غمگین
        مردی به فكر لحظه فرمان تیرباران

        بر نعش ابر، حفره چشم ستاره خونین
        در چنگ باد، جمجمه گیج ماه، لرزان

        دوزخ زبانه می‌كشد از برگهای انجیل
        «زقوم» سبز می‌شود از لابه‌لای قرآن

        افتاده‌اند سایه بت‌ها به روی كعبه
        وارونه است، نقشه دنیای رو به پایان

        ای مرد «استعینوا بالصبر و الصلاه»
        ای مردِ «هل جزاء الاحسان الا الاحسان»

        فرشی برای گم‌شدگان زمین بگستر
        كمی به سمت پنجره‌های جهان بچرخان

        این قوم تو نبود ـ محمد! ـ اگر بدین روز؟
        این قوم تو نبود ـ محمد! ـ اگر بدین‌سان؟

        ما را فقط دو پلك نظر كن، چه جای حجت
        ما را فقط دو نعره بشوران، چه جای برهان

        خورشید آخرین شب دنیا بگو بیاید
        این نقشه دریده وارونه را بسوزان

         



        کلیدواژه ها: غزل, محمدسعید میرزایی, شعر اجتماعی مذهبی, شعر نبوی


        امتیاز: 5 با رای 3 نفر Article Rating
        امتیاز شما به این مطلب

        نقد و نظرها:

        دوشنبه, 07 دی,1394 | 05:33 ب.ظ
        ولی چه وزن اعصاب خورد کنی داشت...

        ارسال نقد و نظر جدید

        تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
        جستجو در دفتر مجازی اشعار

        تازه ها

        پربازدیدترین ها

        پر نقد و نظرترین ها

        فهرست تگ ها

        فهرست شاعران

        کلمات کلیدی

        کتاب شعر

        قالب

        تاریخ سرایش شعر

        بایگانی تاریخی

        آخرین نقد و نظرهای دفتر مجازی
        سلام آقای برقعی واقعا شعرتان سرزنده و پویاست می خواستم از شما خواهش کنم در صورت امکان اشعار ارسالی حقیر را مورد نقد خودتان قرار دهید تا از شما بیشتر بیاموزم
        لینک مطلب: باشد برای آن لحظاتی که نیستم
        | 05:25 ب.ظ
        حق مطلب رو ادا فرموديد.

        قبول باشد!
        لینک مطلب: همه عمر او یک نماز است و بس
        | 05:19 ب.ظ
        هخيلي قشنگ بود
        فقط بعضي از مضامين تكراري بود ،البته وزن وقافيه وبيان چنان گوشنواز بود كه خسته كننده به نظر نمي آمدمثلا بعضي ازابيات كلملا ساكت بودند وفقط با وزن وقافيه بازي ميكردند،البته يك بازي دلنشين!!!
        درهفت ،هشت بيت نهايي طعنه هاي خوبي نشسته بود!
        موفق ومانا باشيد 👏👏
        لینک مطلب: قصیده ی سیب زمینیّه
        | 12:46 ق.ظ
        بسيارزيبابود
        لینک مطلب: أنا البخیل و أنت الجواد ای ساقی
        | 10:01 ق.ظ
        شرح حال ماست...:(
        لینک مطلب: تا آمدم که با تو خداحافظی کنم ...