رنگ پس زمینه:
 
الگوی پس زمینه:
تنظیم مجدد
        ورود به سایت / ثبت نام

        ثبت نام

        ورود به سایت

        دفتر مجازی شعر
        یکشنبه 02 تیر 1392 |   نقد و نظر: 0  | بازدید: 1565
        ارسال به دوستان چاپ مطلب

        این روزها که می گذرد...

        قیصر امین پور

        این روزها که می گذرد، هر روز
        احساس می کنم که کسی در باد
        فریاد می زند
        احساس می کنم که مرا
        از عمق جاده های مه آلود
        یک آشنای دور صدا می زند
        آهنگ آشنای صدای او
        مثل عبور نور
        مثل عبور نوروز
        مثل صدای آمدن روز است
        آن روز ناگزیر که می آید
        روزی که عابران خمیده
        یک لحظه وقت داشته باشند
        تا سربلند باشند
        و آفتاب را
        در آسمان ببینند
        روزی که این قطار قدیمی
        در بستر موازی تکرار
        یک لحظه بی بهانه توقف کند
        تا چشم های خسته خواب آلود
        از پشت پنجره
        تصویر ابرها را در قاب
        و طرح واژگونه جنگل را
        در آب بنگرند
        آن روز
        پرواز دست های صمیمی
        در جستجوی دوست
        آغاز می شود
        روزی که روز تازه ی پرواز
        روزی که نامه ها همه باز است
        روزی که جای نامه و مهر و تمبر
        بال کبوتری را
        امضا کنیم
        و مثل نامه ای بفرستیم
        صندوق های پستی
        آن روز آشیان کبوترهاست
        روزی که دست خواهش، کوتاه
        روزی که التماس، گناه است
        و فطرت خدا
        در زیر پای رهگذران پیاده رو
        بر روی روزنامه نخوابد
        و خواب نان تازه نبیند
        روزی که روی درها
        با خط ساده ای بنویسند:
        «تنها ورود گردن کج، ممنوع»
        و زانوان خسته ی مغرور
        جز پیش پای عشق
        با خاک آشنا نشود
        و قصه های واقعی امروز
        خواب و خیال باشند
        و مثل قصه های قدیمی
        پایان خوب داشته باشند
        روز وفور لبخند
        لبخند بی دریغ
        لبخند بی مضایقه ی چشم ها
        آن روز
        بی چشمداشت بودن لبخند
        قانون مهربانی است
        روزی که شاعران
        ناچار نیستند
        در حجره های تنگ قوافی
        لبخند خویش را بفروشند
        روزی که روی قیمت احساس
        مثل لباس
        صحبت نمی کنند
        پروانه های خشک شده، آن روز
        از لای برگ های کتاب شعر
        پرواز می کنند
        و خواب در دهان مسلسل ها
        خمیازه می کشد
        و کفش های کهنه سربازی
        در کنج موزه های قدیمی
        با تار عنکبوت گره می خورند
        روزی که توپ ها
        در دست کودکان
        از باد پر شوند
        روزی که سبز، زرد نباشد
        گل ها اجازه داشته باشند
        هر جا که دوست داشته باشند
        بشکفند
        دل ها اجازه داشته باشند
        هر جا نیاز داشته باشند
        بشکنند
        آیینه حق نداشته باشد
        با چشم ها دروغ بگوید
        دیوار حق نداشته باشد
        بی پنجره بروید
        آن روز
        دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
        تنها
        پرچینی از خیال
        در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
        که می توان به سادگی از روی آن پرید
        روز طلوع خورشید
        از جیب کودکان دبستانی
        روزی که باغ سبز الفبا
        روزی که مشق آب، عمومی است
        دریا و آفتاب
        در انحصار چشم کسی نیست
        روزی که آسمان
        در حسرت ستاره نباشد
        روزی که آرزوی چنین روزی
        محتاج استعاره نباشد
        ای روزهای خوب که در راهید!
        ای جاده های گمشده در مه!
        ای روزهای سخت ادامه!
        از پشت لحظه ها به در آیید!
        ای روز آفتابی
        ای مثل چشم های خدا آبی!
        ای روز آمدن!
        ای مثل روز، آمدنت روشن!
        این روزها که می گذرد، هر روز
        در انتظار آمدنت هستم!
        اما
        با من بگو که آیا، من نیز
        در روزگار آمدنت هستم؟


        کلیدواژه ها: شعر نو نیمایی, قیصر امین پور, شعر انتظار, آینه های ناگهان


        امتیاز: 4/43 با رای 14 نفر Article Rating
        امتیاز شما به این مطلب

        نقد و نظرها:

        تاکنون نقد و نظری ثبت نشده

        ارسال نقد و نظر جدید

        تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
        جستجو در دفتر مجازی اشعار

        تازه ها

        پربازدیدترین ها

        پر نقد و نظرترین ها

        فهرست تگ ها

        فهرست شاعران

        کلمات کلیدی

        کتاب شعر

        قالب

        تاریخ سرایش شعر

        بایگانی تاریخی

        آخرین نقد و نظرهای دفتر مجازی
        هردم ای آئینه با آهت دل عالم گرفت

        خون به جای اشک از زنجیر دستانت چکید
        پا به پای تو در و دیوار زندان گریه کرد

        از شکوه تو زن آوازه خوان لکنت گرفت
        با نوای ربنای تو نگهبان گریه کرد

        تازیانه خط به خط بر پیکرت مقتل نوشت



        خیلی خوب. احسنت. قبول باشه ان شاءالله
        لینک مطلب: تازیانه خط به خط بر پیکرت مقتل نوشت
        | 02:38 ب.ظ
        سلام و عرض ادب .خیلی زیبا سرودید بزرگوار . ماجور باشید و برقرار.
        لینک مطلب: سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
        با عرض سلام و خسته نباشید

        این جانب هیچ نظری ندارم. داشتم ازینجا رد می شدم دیدم شولوغه گفتم شاید نذری میدن.
        مارو که تو جمع آیات راه نمیدن. ما هم اعتصاب کردیم دیگه نه دعوا راه میندازیم نه تو دعواها شرکت می کنیم.

        فلذا سپاس
        لینک مطلب: اين چندمين بار است حاجي مکه بودي؟!
        | 04:43 ب.ظ
        سلام و صد سلام جون من خودتی حاج رضا؟ یا غیر شاعری با پروفایل شما مینویسه؟

        چه فاجعه ای برادر؟ اصلا کار شعر همینه که از واژه ها استفاده مجازی و استعاری بکنه

        اگه معانی واژه ها مقدس باشن که اصلا ادبیات یعنی کشک!

        فاجعه در اون آدم اتفاق افتاده اون آدما هستن که واژه رو به گند کشیدن

        در شعر حافظ هم پر از همین استفاده هاست امام شهر و فقیه و.. که دی مست بود و فتوا داد

        یا صوفی شهر که لقمه شبهه میخورد (با توجه به اینکه واژه مثبتی بوده)

        یا می خور که شیخ و حافظ و مفتی و حتسب


        اصلا ادبیات با تقدس معنایی واژه ها بی معناس آدم ها باید پاسدار معانی واژه ها و اسما باشن


        مگر اینکه آقای امیری اسفندقه والاتر از حافظ باشن!


        خیلی مخلصیم

        یکی بیاد ما رو جدا کنه!!!!!!!!!!!!
        لینک مطلب: اين چندمين بار است حاجي مکه بودي؟!
        سلام خیال جان.

        من برداشت نکردم منظور ایشون از حاجی، روحانی بوده؟!!؟ مثالی که آوردم به خاطر وجه تشابهش بود...

        کل حرفم اینه به قول آقای امیری اسفندقه، شاعر اجازه نداره تقدس یک واژه رو کمرنگ کنه یا از بین ببره.
        اتفاقا اگه "حاجی" شده یه نماد یه آدم ریا کار، فاجعه ی ادبیاتی رخ داده.
        حاجی در واژه یعنی "کسی که به حج (زیارت خانه خدااا) رفته" حالا ما بیایم توی ادبیات این واژه ی مقدس رو بکنیم نماد یک واژه منفی؟!!!!!
        به نظرم بر فرض اینکه چنین نمادی وجود داره، وظیفه ی شاعر اینه که اینقدر شعر بر تقدس حاجی بگه که این واژه رو به معنای واقعیش برگردونه.
        صیانت از حقوق واژه ها یکی از مهم ترین مسئولیت های شاعره... اینو جدی عرض کردم.

        و بنده حقیر با این که شاعر مختاره از زاویه دید خودش نقد کنه، موافق نیستم. شاعر باید زبان حق باشه، باید زبان دین باشه، باید زبان دغدغه های انسانی اسلامی باشه... و ناقد هم باید از همین زاویه نقد کنه.
        اینکه به خانم بشری موحد عرض کردم از شما بعیده، چون من اشعار ایشون رو دنبال میکنم. سطح زبانی و مضمونی اشعار ایشون واقعا بالاست و شخصا از خوانش اشعارشون لذت میبرم. حس کردم سطح این شعر پایین تره...
        لینک مطلب: اين چندمين بار است حاجي مکه بودي؟!