به همین کوتاهی – 4

10 خرداد 1394 | 1372 | 0

 به نقل از وبلاگ نویسنده
دندانه‌های سین احسانم. احسان افشاری، نشر نیماژ، 1394، 71 ص

امسال از غرفه نشر نیماژ دو مجموعه رباعی گرفتم. «دفی از پوست ابلیس» سروده ایرج زبردست و «دندانه‌های سین احسانم» سروده احسان افشاری. ایرج زبردست چهره شناخته شده‌ای در رباعی امروز است و نیازی به گفتگو ندارد. مجموعه رباعیات احسان افشاری را امروز خواندم. باید بگویم این کتاب یکی از منسجم‌ترین و بهترین کتاب‌های رباعی در دو سه سال اخیر است. یعنی صدای نسبتاً متفاوتی از آن شنیده می‌شود و بر خلاف بسیاری از کتاب‌های رباعی این چند سال، زبان سالم و درست و حسابی دارد و در کنار آن، نوآوری‌هایش در خور توجه است. تصویرسازی‌های افشاری بسیار زیبا و در جهت هدفی والاتر است، نه صرف تصویر آفرینی. بازی‌های زبانی هم دارد البته که برای تجربه‌اندوزی شاعر بد نیست. در معدودی از رباعیات کتاب، ردپای جلیل صفربیگی، ایرج زبردست و بیژن ارژن دیده می‌شود. اما این موارد بسیار اندک است و ما با کتابی سر و کار داریم که بازتاب صدای خود شاعر است. نقد و بررسی کتاب، مجالی فراخ‌تر از این می‌طلبد. کتاب، در دو بخش تنظیم شده و مجموعاً 117 رباعی دارد. اینها را نوشتم که قدردانی کنم از شاعرش؛ به همراه این چند رباعی. از رباعی نخست، خیلی لذت بردم:

این حس شگفت را معمایی کن
تصویر شکست را تماشایی کن
ای سنگ! خوش آمدی به مهمانی من
با آینه از خودت پذیرایی کن
::
ای پنجره گشوده بر ویرانی
بانوی ترانه‌های سرگردانی
دور از تو دقیقه‌های من می‌گذرد
چون تیغ که بر گردن یک قربانی
::
تابم به تبی دوباره منجر می‌شد
غم را سببی دوباره منجر می‌شد
ما چشم به راه صبح بودیم و دریغ
هر شب به شبی دوباره منجر می‌شد
::
گفتند که بی بدیل نقاشی کن
یک تابلوی اصیل نقاشی کن
پرگار شکسته‌ای به دستت دادند
گفتند که مستطیل نقاشی کن
::
هر قدر که بال می‌زنم در قفسم
آن آبی ناب نیست در دسترسم
من منتظرم که مرگ آیا برسد؟
یا مرگ در انتظار تا من برسم؟
::
در قعر سکوت هر زمان، هر جایی
پیوسته به گوش می‌رسد آوایی
می‌ترسم از آنکه بعد صد سال اندوه
با مرگ به پایان نرسد تنهایی!
::
از عشق همین خاطره می‌ماند و بس
گلدان لب پنجره می‌ماند و بس
از آن همه چای عصرگاهی با هم
بر میز دو تا دایره می‌ماند و بس
::
با عربده‌های مست خواهد آمد
عاشق‌تر از آنچه هست خواهد آمد
آن کس که به روی ساقه‌ام قلب کشید
یک روز تبر به دست خواهد آمد
::
بسپار به رودخانه تن‌پوشم را
آن‌گونه که خاکستر خاموشم را
همراه خودت به موزه لوور ببر
آثار بجا مانده آغوشم را
::
در پنجره‌های پشت سر آوار است
در آینه‌های رو به رو تکرار است
بر روی کدام پل ملاقات کنیم؟
پل‌های شکسته بین ما بسیار است
::
او با من خسته روبه رو بود؟ نبود
چون بغض شکسته در گلو بود؟ نبود
یک قصه عاشقانه تعریف کنم:
در گنبدی از کبود: او بود نبود
::
کار دل تو گذشتن و رفتن بود
کار دل من ماندن و جان کندن بود
شاید که قطار کهنه‌ای بود دلت...
شاید دلم ایستگاه راه آهن بود...
::
عشقت به سراب دیگری برد مرا
تا لحظه ناب دیگری برد مرا
تا لذت مستی دو برابر بشود
در خواب به خواب دیگری برد مرا
::
خالی نشد از جنون جان‌کاه، کسی
لبخند نزد در شب بی ماه، کسی
در سالن انتظار هستی ماندیم
بی آنکه قرار باشد از راه کسی...
::
بی وقفه تلاش می‌کنم با مردن
خود را به تو فاش می‌کنم با مردن
یک عمر تمام کسب و کارم مرگ است
امرار معاش می‌کنم با مردن
::
تصمیم گرفت با نگاهی خندان
آزاد کند پرنده را از زندان...
در باد پرنده‌ای رها شد، اما
جان داد به روی سیم برقی عریان
::
خوب است که بی پناه باشی یوسف
زندانی بی گناه باشی یوسف
وقتی که زمین قلمرو نامردی است
بهتر که درون چاه باشی یوسف

 

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 1.67 با 3 رای


نظرات

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

گروه ها