حال من حال و روز خوبی نیست/خسته ام خسته او نمی فهمد/این طبیعی است ببر زخمی را/ببر روی پتو نمیفهمد

21 آذر 1395 | 231 | 0

این مطلب در تاریخ یکشنبه, 21 آذر,1395 در وبلاگ الهه عارف ، منتشر و از طریق فیدخوان به طور خودکار در این صفحه بازنشر شده است.

دوست دارم بخوانم بنویسم شعر بگویم

اما این روزهایم عجیب، غریب شده اند

دلم تنگ است

تنگ روزهایی که بی دغدغه شعر می گفتم و می نوشتم و می خواندم

اما در عین حال هزاران دغدغه داشتم

دلم تنگ روزهای گذشته ام است

روزهایی که خوب بودم

که آدم خوبی بودم

کاش آدم نوع ما می توانست همیشه خوب باشد

که بدی ها را باور نکند

که اگر روزی در حق کسی بد کرد حداقل نه از روی قصد و غرض که از روی سادگی باشد

کاش آدم نوع ما ورژنش عوض میشد

ویروس یابش همیشه فول آپدیت بود که ویروس های بی خود و بی جهت درون قلبش لانه نکند

کاش آدم نوع ما کمی عوض میشد

کمی بهتر کمی ساده تر کمی شبیه درون خودش

اصلا کاش میشدهمیشه آن روی خوبمان بود روی دنده ی مهربانمان از خواب بیدار میشدیم

آن وقت شاید زندگیمان کمی بهتر میشد

کمی رنگی تر

کمی گلدار تر

شبیه ملحفه ی سفید و پر از گل های ریز رنگی مادر بزرگ

که با هر کدام از گل ها از همان بچگی هزاران خاطره داریم

اصلا کاش دلمان همیشه بچه می ماند

نازک نازک

که با هر اخم بشکند و گریه کنیم و با هر لبخند دوباره ترمیم شود و آفتاب مهربانی اش طلوع کند

کاش میشد همیشه بخندیم

یا مثلا کاش زندگی شبیه الاکلنگ نبود که بالا و پایین داشته باشد گاهی بالا باشی و گاهی پایین

کاش شبیه تاب همیشه بالا بودیم و تاب می خوردیم و میخندیدیم

 

کاش دنیایمان

دنیای بین ما آدم ها

اینقدر پیچیده و درهم برهم نبود

کاش...

 

گیسو به هم بریز و جهانی زهم بپاش

معشوقه بودن است و بریز و بپاش ها

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.
شعر عاشورایی