(آرشیو پدیدآورنده میلاد عرفان پور)


تا محضر مرگ پایکوبی کردیم

ما زیر تگرگ پایکوبی کردیم
ما برگ به برگ پایکوبی کردیم
در جاده ی سرنوشت، مانند عصا
تا محضر مرگ پایکوبی کردیم

30 فروردین 1391 685 1

من کیستم؟ آنکه هر زمان، دیگر شد

من کیستم؟ آنکه هر زمان، دیگر شد
راهی به خدا نبرد و عمرش سر شد
شرمنده ام از زمین که با آمدنم
باری که به شانه داشت سنگین تر شد

30 فروردین 1391 612 0

پیرانِ خمیده از جوانان پیش اند

هر چند حریص اند و معاش اندیش اند
هر چند به کوچ خود نمی اندیشند
از جاده ی مرگ در شگفتم که در آن
پیران خمیده از جوانان پیش اند

30 فروردین 1391 416 0

تقدیر ز اشتیاق ما بی خبر است

تقدیر ز اشتیاق ما بی خبر است
تا چشم به هم زنیم، وقت سفر است
نزدیک شده است روز وصل من و تو
اما چه کنم که مرگ نزدیک تر است

30 فروردین 1391 666 0

بیدار نمی شویم الاّ با مرگ

فرداست که زیر بارش تند تگرگ
نه شاخه به جا بماند از ما و نه برگ
القصه چنین که خواب ما سنگین است
بیدار نمی شویم الاّ با مرگ

30 فروردین 1391 710 0

تنهایی من سرش شلوغ است امشب

سرگرم مناجاتم و سرمست امشب
از هرچه جز او کشیده ام دست امشب
دیر آمدی ای رفیق! دیر آمده ای
تنهایی من سرش شلوغ است امشب

30 فروردین 1391 1181 0

ای کاش دلم خوشه ای از گندم بود

بیزارم از این پوچی و بی معنایی
از این همه دلبستگی دنیایی
ای کاش دلم خوشه ای از گندم بود،
در دست گرسنگان آفریقایی

30 فروردین 1391 953 0

از سمت یتیم خانه ها می آمد

با خرمنی از بهانه ها می آمد
در پاسخ تازیانه ها می آمد
طوفان که شکست برج و باروها را
از سمت یتیم خانه ها می آمد

30 فروردین 1391 599 0

داغ است رباعی ام، زبان می سوزد

داغ است رباعی ام، زبان می سوزد
لب بازکنم، بای بیان می سوزد
یا پنبه ز گوش خویش بیرون آور
یا پنبه و گوش،توأمان می سوزد

30 فروردین 1391 585 0

در حافظه ام جشن فراموشی هاست

در حنجره، های و هوی خاموشی هاست
چشمم همه پرده ی خطاپوشی هاست
تا کینه به دل راه نیابد، هر شب
در حافظه ام جشن فراموشی هاست

30 فروردین 1391 1763 0

ماییم کسی که بی سبب می کوشد

ماییم کسی که بی سبب می کوشد
آن تشنه که از جوی عطش می نوشد
خسران زده ایم و سرنوشتش این است
آن کس که در آفتاب، یخ بفروشد

30 فروردین 1391 343 0

تو بخت سپید داری و موی سیاه

ای کُنج لب تو خال هندوی سیاه
چشمان تو زیر تیغ ابروی سیاه
من بخت سیاه دارم و موی سپید
تو بخت سپید داری و موی سیاه

30 فروردین 1391 771 0

این منزل را اجاره دادیم به اشک

آذین شده هر صفحه ی تقویم به اشک
ساعات شبانه روز تقدیم به اشک
ای خواب! مکوب بر درِ پلک، بس است
این منزل را اجاره دادیم به اشک

30 فروردین 1391 481 0

در چهره مجو رانده ی مردم شده را

در چهره مجو رانده ی مردم شده را:
لبخند، این جنس دستِ چندم شده، را
کاری کرده است غم که پیدا نکنی
این گمشده ی گمشده ی گمشده را

30 فروردین 1391 549 0

آواره منم، غریب من، تنها من

آواره منم، غریب من، تنها من
خسران زده ی آخرت و دنیا من
ای حادثه ی بزرگ! ای عشق! بیا
در شهر نمانده هیچ کس الاّ من

30 فروردین 1391 456 0

مردم به تصور و توهم شادند

مردم همه با آتش و هیزم شادند
مردم به تصور و توهم شادند
من مثل چهارشنبه آخر سال
آتش به جگر دارم و مردم شادند

30 فروردین 1391 507 0

فراخوان

   

                 فراخوان

دومین جشنواره ملی شعر دانشجویان و طلاب

 


16 فروردین 1391 525 0

رباعي تازه

 

   اي عشق ، که عطر يار ما را داري

   عطر دل بي قرار ما را داري

  ما را به نگاه نازنينش بفروش

  بفروش که اختيار ما را داري


03 بهمن 1390 1480 1

یک غزل تازه

 یکی از دوستان انتقاد کرده ست که این صفحه پر شده از خبرهای ناگوار و تلخ، حق هم دارد اما مقصر روزگار است که نمی گذارد ساکت باشم . مقصر روزگاری ست که این روزها خبرهای تلخ را نو به نو می آورد .البته گاهی در بطن خبرهای تلخ هم شور و شعفی هست. گاهی باید تلخ سرود تا آینده شیرین باشد.

 

مانده ی حالم ، خسته ی فردا

بس که نشستم با غم دنیا

مردم دوران ، بسته ی خویش اند

با همه بودم ، با همه تنها

بی خبر از خود، شهره ی خلقم

آن همه مستم،  این همه رسوا

تا ابد ای عشق! با دل من باش

ای همه شیرین  ! ای همه لیلا!

گرتو نباشی  عاقبتم چیست؟

حیرت امروز ، حسرت فردا

هم غم عقبا  هم غم دنیا

این غم و آن غم ، باد و مبادا


28 دی 1390 849 0

برای شهید مصطفی احمدی روشن

 

برای شهید مصطفی احمدی روشن و چشم روشنی خانواده اش:

 

امشب از داغی دوباره چشم تهران روشن است

یوسفی رفته است ،آری وضع کنعان، روشن است

گرچه در بزم حماسه ، هیچ جای گریه نیست

در هجوم شعله ها، تکلیف باران، روشن است

باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز

این شبستان کهن ، با نورایمان روشن است

کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟

آسمان ما که با خون شهیدان ،روشن است

مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود

مردهای مرد را آغاز و پایان ، روشن است

 

 

 

آقای مهدی جهاندار شاعر نامدار و خوش آوازه ی اصفهان  با تضمین غزل من، مخمّسی زیبا سروده اند. برای شهید روشن

با هم می خوانیم:

تا چراغی در میان این شبستان روشن است
تا تنور نان گرم مرد چوپان روشن است
شک نکن قصد پلنگ تیز دندان روشن است
" امشب از داغی دوباره چشم تهران روشن است
یوسفی رفته است آری وضع کنعان روشن است"

تشنه اما مشک بر دوش آمدی نام تو چیست؟
خنده بر لب داشتی آقا و مولای تو کیست؟
بر مزار کشتگان عشق باید خون گریست
"گر چه در بزم حماسه هیچ جای گریه نیست
در هجوم شعله ها تکلیف باران روشن است"

تک سواران تیز می تازند در صحرا هنوز
از تلاطم باز ننشسته است این دریا هنوز
آتشی پیداست آنسوی بیابان ها هنوز
"باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز
این شبستان کهن با نور ایمان روشن است"

کی به اندک بادی اقیانوس لرزان می شود؟
کوه کی با یک خراش ساده ویران می شود؟
عاشق رفتن کی از رفتن پشیمان می شود؟
"کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟
آسمان ما که با خون شهیدان روشن است"

مرتضی تا بود کارش غیر شیدایی نبود
مجتبی می گفت: دیدم غیر زیبایی نبود
شد پشیمان هر کسی اینجا زلیخایی نبود
"مصطفی هم رفت آری او هم اینجایی نبود
مردهای مرد را آغاز و پایان روشن است"

 (صفحه ویژه شعر برای شهدای علم در سایت شهرستان ادب)


22 دی 1390 829 1
صفحه 6 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  بعدی   انتها