(آرشیو پدیدآورنده میلاد عرفان پور)


مردم به تصور و توهم شادند

مردم همه با آتش و هیزم شادند
مردم به تصور و توهم شادند
من مثل چهارشنبه آخر سال
آتش به جگر دارم و مردم شادند

30 فروردین 1391 518 0

فراخوان

   

                 فراخوان

دومین جشنواره ملی شعر دانشجویان و طلاب

 


16 فروردین 1391 536 0

رباعي تازه

 

   اي عشق ، که عطر يار ما را داري

   عطر دل بي قرار ما را داري

  ما را به نگاه نازنينش بفروش

  بفروش که اختيار ما را داري


03 بهمن 1390 1515 1

یک غزل تازه

 یکی از دوستان انتقاد کرده ست که این صفحه پر شده از خبرهای ناگوار و تلخ، حق هم دارد اما مقصر روزگار است که نمی گذارد ساکت باشم . مقصر روزگاری ست که این روزها خبرهای تلخ را نو به نو می آورد .البته گاهی در بطن خبرهای تلخ هم شور و شعفی هست. گاهی باید تلخ سرود تا آینده شیرین باشد.

 

مانده ی حالم ، خسته ی فردا

بس که نشستم با غم دنیا

مردم دوران ، بسته ی خویش اند

با همه بودم ، با همه تنها

بی خبر از خود، شهره ی خلقم

آن همه مستم،  این همه رسوا

تا ابد ای عشق! با دل من باش

ای همه شیرین  ! ای همه لیلا!

گرتو نباشی  عاقبتم چیست؟

حیرت امروز ، حسرت فردا

هم غم عقبا  هم غم دنیا

این غم و آن غم ، باد و مبادا


28 دی 1390 857 0

برای شهید مصطفی احمدی روشن

 

برای شهید مصطفی احمدی روشن و چشم روشنی خانواده اش:

 

امشب از داغی دوباره چشم تهران روشن است

یوسفی رفته است ،آری وضع کنعان، روشن است

گرچه در بزم حماسه ، هیچ جای گریه نیست

در هجوم شعله ها، تکلیف باران، روشن است

باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز

این شبستان کهن ، با نورایمان روشن است

کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟

آسمان ما که با خون شهیدان ،روشن است

مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود

مردهای مرد را آغاز و پایان ، روشن است

 

 

 

آقای مهدی جهاندار شاعر نامدار و خوش آوازه ی اصفهان  با تضمین غزل من، مخمّسی زیبا سروده اند. برای شهید روشن

با هم می خوانیم:

تا چراغی در میان این شبستان روشن است
تا تنور نان گرم مرد چوپان روشن است
شک نکن قصد پلنگ تیز دندان روشن است
" امشب از داغی دوباره چشم تهران روشن است
یوسفی رفته است آری وضع کنعان روشن است"

تشنه اما مشک بر دوش آمدی نام تو چیست؟
خنده بر لب داشتی آقا و مولای تو کیست؟
بر مزار کشتگان عشق باید خون گریست
"گر چه در بزم حماسه هیچ جای گریه نیست
در هجوم شعله ها تکلیف باران روشن است"

تک سواران تیز می تازند در صحرا هنوز
از تلاطم باز ننشسته است این دریا هنوز
آتشی پیداست آنسوی بیابان ها هنوز
"باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز
این شبستان کهن با نور ایمان روشن است"

کی به اندک بادی اقیانوس لرزان می شود؟
کوه کی با یک خراش ساده ویران می شود؟
عاشق رفتن کی از رفتن پشیمان می شود؟
"کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟
آسمان ما که با خون شهیدان روشن است"

مرتضی تا بود کارش غیر شیدایی نبود
مجتبی می گفت: دیدم غیر زیبایی نبود
شد پشیمان هر کسی اینجا زلیخایی نبود
"مصطفی هم رفت آری او هم اینجایی نبود
مردهای مرد را آغاز و پایان روشن است"

 (صفحه ویژه شعر برای شهدای علم در سایت شهرستان ادب)


22 دی 1390 841 1

اولین و آخرین خاطره از رضا بروسان

نام غلامرضا بروسان را شنیده بودم و وصف شاعری اش را ، اما اتفاق ديدار تا همين چند هفته پيش  نيفتاده بود. شب شعري در دانشگاه فردوسي برگزار می شد و من کوچک هم مهمان بودم. آقاي کلاهي اهري و ديگر اهالي شعر خراسان هم بودند.

از زمره ي جوانان  غالب شاعران پيش يا پس از شعرخواني عرض ادبي به آقارضا مي کردند تا نوبت به شعرخواني اش رسيد. ظاهرش با آن کلاه گرد ، پيراهن سرخ و سر تراشيده کاملا از ديگران متمايز بود.

چند رباعي براي اباالفضل (ع) خواند ...

 بعد از شعر خوانی هم اناری از انارهای دکور را با خنده به غنیمت برد.

 

 ... دوشنبه  تاسوعا بود و روز اباالفضل (ع) که خبر منتشر شد:

غلامرضا بروسان ،به همراه همسر و دخترش در گذشتند...

 

 


17 آذر 1390 738 0

یک رباعی

 

در شرب مدام ، نغمه ي نوشانوش

از کرب و بلاي او رسيده ست به گوش

تا لذت سيراب شدن دريابي

از تشنگي حسين يک جرعه بنوش

 


16 آذر 1390 559 0

پرچم عزا

اين غزل را در بارگاه حضرت ابالفضل نوشته ام:

 

نوشته روي پرچم عزا ابالفضل

خوشا چنين نوشته اي! خوشا ابالفضل!

حسين را نخوانده جز به لفظ مولا

برادر هميشه باوفا ابالفضل

نمي کشد ز دامن امام خود دست

اگرچه دست او شود جدا ابالفضل

نه دست برده با خودش نه چشم و سر را

!چنين شتاب کرده تا خدا ابالفضل

...

شنيده ام که بر لب فرات بودي

!چرا هنوز تشنه اي چرا ابالفضل؟

غم تو با دل برادرت چه کرده

!که دست بر کمر گرفته  يا ابالفضل


12 آذر 1390 553 0

8 آبان

 

۸ آبان است ...یاد قیصر بخیر...


08 آبان 1390 657 0

غزلی برای شهدای گمنام ...

 

به سیل اشک باید شست راه کاروان ها را
هنوز از جبهه میآرند تابوت جوانها را

کدامین کاروان آهنگ یوسف با خودش دارد
غم ابرو کمان ها مینوازد قد کمانها را

نه پیراهن به تن مانده نه بوی پیرهن مانده
امان از این چنین داغی که میبرّد امانها را

به ما با چشم و ابرو گفته بودند از چنین روزی 
دریغا دیر فهمیدیم آن خط و نشانها را

به دنبال جوان خوش قد و بالای خود بودند
همانانی که با خود میبرند این استخوانها را

اگر دریا نمیگنجد به کوزه با چه اعجازی
میان چفیه پیچیدند جسم پهلوانها را ؟

خبر دادند یوسفها به کنعان باز میگردند
ندانستیم با تابوت میآرند آنها را

به روی شانه لرزان مردم یک به یک رفتند
خدا از شانه مردم نگیرد این تکانها را


05 آبان 1390 555 0

يک رباعي ...

 

ماه از سر شب تو را تماشا مي کرد

باران به زمين ، نام  تو انشا مي کرد

بر کار دل ما گره انداخت نسيم

وقتي گره زلف تو را وا مي کرد


21 شهریور 1390 825 0

براي بحرين تنها

 

بي شک خليفه حق داشت

بر گردن اهالي...

 

       اما کسي نفهميد

                             اين حق طناب دار است؟

                             يا تيغ آبدار است؟!


19 شهریور 1390 543 0
صفحه 7 از 7ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  بعدی   انتها   
شعر عاشورایی