(آرشیو پدیدآورنده میلاد عرفان پور)


اولین و آخرین خاطره از رضا بروسان

نام غلامرضا بروسان را شنیده بودم و وصف شاعری اش را ، اما اتفاق ديدار تا همين چند هفته پيش  نيفتاده بود. شب شعري در دانشگاه فردوسي برگزار می شد و من کوچک هم مهمان بودم. آقاي کلاهي اهري و ديگر اهالي شعر خراسان هم بودند.

از زمره ي جوانان  غالب شاعران پيش يا پس از شعرخواني عرض ادبي به آقارضا مي کردند تا نوبت به شعرخواني اش رسيد. ظاهرش با آن کلاه گرد ، پيراهن سرخ و سر تراشيده کاملا از ديگران متمايز بود.

چند رباعي براي اباالفضل (ع) خواند ...

 بعد از شعر خوانی هم اناری از انارهای دکور را با خنده به غنیمت برد.

 

 ... دوشنبه  تاسوعا بود و روز اباالفضل (ع) که خبر منتشر شد:

غلامرضا بروسان ،به همراه همسر و دخترش در گذشتند...

 

 


17 آذر 1390 716 0

یک رباعی

 

در شرب مدام ، نغمه ي نوشانوش

از کرب و بلاي او رسيده ست به گوش

تا لذت سيراب شدن دريابي

از تشنگي حسين يک جرعه بنوش

 


16 آذر 1390 535 0

پرچم عزا

اين غزل را در بارگاه حضرت ابالفضل نوشته ام:

 

نوشته روي پرچم عزا ابالفضل

خوشا چنين نوشته اي! خوشا ابالفضل!

حسين را نخوانده جز به لفظ مولا

برادر هميشه باوفا ابالفضل

نمي کشد ز دامن امام خود دست

اگرچه دست او شود جدا ابالفضل

نه دست برده با خودش نه چشم و سر را

!چنين شتاب کرده تا خدا ابالفضل

...

شنيده ام که بر لب فرات بودي

!چرا هنوز تشنه اي چرا ابالفضل؟

غم تو با دل برادرت چه کرده

!که دست بر کمر گرفته  يا ابالفضل


12 آذر 1390 506 0

8 آبان

 

۸ آبان است ...یاد قیصر بخیر...


08 آبان 1390 586 0

غزلی برای شهدای گمنام ...

 

به سیل اشک باید شست راه کاروان ها را
هنوز از جبهه میآرند تابوت جوانها را

کدامین کاروان آهنگ یوسف با خودش دارد
غم ابرو کمان ها مینوازد قد کمانها را

نه پیراهن به تن مانده نه بوی پیرهن مانده
امان از این چنین داغی که میبرّد امانها را

به ما با چشم و ابرو گفته بودند از چنین روزی 
دریغا دیر فهمیدیم آن خط و نشانها را

به دنبال جوان خوش قد و بالای خود بودند
همانانی که با خود میبرند این استخوانها را

اگر دریا نمیگنجد به کوزه با چه اعجازی
میان چفیه پیچیدند جسم پهلوانها را ؟

خبر دادند یوسفها به کنعان باز میگردند
ندانستیم با تابوت میآرند آنها را

به روی شانه لرزان مردم یک به یک رفتند
خدا از شانه مردم نگیرد این تکانها را


05 آبان 1390 490 0

يک رباعي ...

 

ماه از سر شب تو را تماشا مي کرد

باران به زمين ، نام  تو انشا مي کرد

بر کار دل ما گره انداخت نسيم

وقتي گره زلف تو را وا مي کرد


21 شهریور 1390 773 0

براي بحرين تنها

 

بي شک خليفه حق داشت

بر گردن اهالي...

 

       اما کسي نفهميد

                             اين حق طناب دار است؟

                             يا تيغ آبدار است؟!


19 شهریور 1390 513 0
صفحه 7 از 7ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  بعدی   انتها