(آرشیو پدیدآورنده محمدعلی بهمنی)


...

چشم می گوید:
نیست
شعر می گوید:
هست


21 مهر 1391 1142 0

او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بَس که روزها را با شب شِمُرده بودم

ده سال دور و تنها، تنها به جُرمِ این که:
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

ده سال می شد آری در ذره ای بگُنجم
از بَس که خویشتن را در خود فِشُرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد:
کاش آن غروب ها را از یاد بُرده بودم


15 مهر 1391 3963 2

در این زمانه ی کر، شعر بی صدا بسرایم

بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم
تو را تپنده تر از نبض واژه ها بسرایم

نپرس تازه چه داری، که هر دقیقه که هر آن
بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم

زبانِ دست صمیمی است، ای زبان صمیمی!
بخواه از تو...ببخشید! از شما بسرایم

مرا به قلب خود- این متن نا نوشته-ببر تا
نه از حواشی، از قلبِ ماجرا بسرایم

سکوت کن! که فقط دست ها به حرف در آیند
که از «زبان غریبان» آشنا بسرایم

چه بارها به یقین می رسم که باید از این پس
در این زمانه ی کر، شعر بی صدا بسرایم

چه بارها به خودم گفته ام که: شاعر ساده!
چرا؟ چرا؟ به هزاران چرا، چرا بسرایم؟

و سال هاست به خود پاسخی نمی دهم ای دست!
که روزی از تو که حس می کنی مرا بسرایم


17 شهریور 1391 2736 0

شب های شعرخوانی من بی فروغ نیست

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام
حتی اگر به دیده ی رویا ببینی ام

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام

شاعر شنیدنی است، ولی میل، میل توست
آماده ای که بشنوی ام، یا ببینی ام

این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با اینهمه، مخواه که تنها ببینی ام

مبهوت می شوی اگر از روزنت شبی
بی خویش، در سماع غزل ها ببینی ام

یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود، که ناگزیری، دریا ببینی ام

شب های شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام


05 شهریور 1391 2556 0

...

بذار توی کتاب کهنه ی عشق

یه قصه هم از من و تو بمونه...


05 شهریور 1391 1109 1

ای که حرف همه عالم شده آوازه ی تو

 

 خودمو دوس دارم اما نه به اندازه ی تو...


05 شهریور 1391 3447 0

دوست دارم لحظه های از تو گفتن را...

از تو خواهم گفت با خشکی

از تو خواهم گفت با دریا

از تو با دیروز می گفتم

از تو خواهم گفت با فردا


05 شهریور 1391 2585 0

ای تو از گل برده میراث شکفتن را

دوست دارم 

لحظه های از تو گفتن را...


05 شهریور 1391 2690 0

باید سکوت کرد

زیبایی تو

        حرف ندارد

باید سکوت کرد


05 شهریور 1391 1555 1

پژواک، کسی ست...

پژواک،

    کسی ست در سنگ

که تو را می فهمد

و با من همصداست


05 شهریور 1391 995 0

چشمی/شعری

چشمی 

شکار کرد مرا

               دیشب

شعری

شکار کرده ام

                امشب


05 شهریور 1391 996 0

چقدر سایه داشتن خوب است

درخت با همه ی کهنسالی

                                از من جوان تر است

چقدر سایه داشتن خوب است



05 شهریور 1391 1816 0

ای خالق دوباره ی ققنوسان!

ای خالق دوباره ی ققنوسان

مگذار در سکوت بمیرم

وقتی تو می توانی

                     خاکستر را

                     با یک نگاه

                     باز بگیرانی


05 شهریور 1391 1361 0

...

...قاف مرا هنوز

          سیمرغ هم به خواب ندیده ست


05 شهریور 1391 1057 0

من ایستاده ام...

...باساعت دلم

وقت دقیق آمدن توست...


05 شهریور 1391 1754 1

من و تو...

غریبی بیشتر از این؟

که یک عمر

من و تو زندگی کردیم

بی هم


05 شهریور 1391 1141 0

آیا سکوت تنها جواب توست؟

دیوار!

    دیوار!

ای خوش ترین جواب تو

                           آوار


05 شهریور 1391 993 0

...

...می به من ثابت کرد

که زمین می چرخد...


05 شهریور 1391 794 0

زخمی که حیله بر جگرِ اعتماد زد

زخم آنچنان بِزَن که به «رستم»، «شُغاد» زد
زخمی که حیله بر جگرِ اعتماد زد

باور نمی کنم به من این زخم بسته را
با چشم باز آن نِگه خانه زاد زد

با این که در زمانه ی بی داد می توان
سر را به چاهِ صبر فرو برد و داد زد

یا می توان که سیلی ِفریادِ خویش را
با کینه ای گداخته بر گوشِ باد زد:

گاهی نمی توان به خدا حرفِ درد را
با خود نگاه داشت و روزِ معاد زد


03 شهریور 1391 1191 0

خود را نمی بینم


خود را نمی بینم!
تو آیینه نیستی؟
یا من
وجود ندارم؟


02 شهریور 1391 697 0
صفحه 2 از 3ابتدا   قبلی   1  [2]  3  بعدی   انتها