(آرشیو پدیدآورنده محمدعلی بهمنی)


بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیشِ تو نشستم که ببینی
در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را

پُر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخیِ نه گفتن مان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بارِ دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را


22 مرداد 1391 1145 0

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

دریا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیمِ دیگرش

خواهر! زمان زمانِ برادرکُشی است باز
شاید به گوش ها نرسد بیتِ آخرش

می خواهم اعتراف کنم: هر غزل که ما
با هم سروده ایم، جهان کرده از بَرَش

با خود مرا بِبَر که نپوسد در این سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم
حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا! منم، همو که به تعداد موج هات
 با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگِ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست
خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش

دریا سکوت کرده و من بُغض کرده ام
بُغض برادرانه ای از قهر خواهرش


22 مرداد 1391 3546 0

چقدر اینهمه با هم یکی شدن زیباست

همیشه منظر دریا و کوه، روح افزاست
و منظر تو تلاقی کوه با دریاست

نفس ز عمق تو و قله ی تو می گیرم
به هر کجا که تو باشی، هوای من آنجاست

دقایقی است تو را با من و مرا با تو
نگاه ثانیه ها مات بر دقایق ماست

من و تو آینه ی رو به روی هم شده ایم
چقدر اینهمه با هم یکی شدن زیباست

خوشا به سینه ی تو سر نهادن و خواندن
که همدلی چو من، آنجا گرفته و تنهاست

بدون واسطه همواره دیدمت، آری:
درون آینه ی روح، جسم ناپیداست

همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد
نصیب ما هم از این پس لهیب تهمت هاست

بیا ولی که بخوانیم بی هراس، از هم
که همسُرایی مرغان عشق بی پرواست


22 مرداد 1391 2866 0

در شعرِ من حقیقت یک ماجرا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!

اکسیر من! نه این که مرا شعرِ تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعرِ من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیهِ غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضورِ شما کم است

گاهی تو را کنارِ خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خونِ هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است!


22 مرداد 1391 3631 0
صفحه 3 از 3ابتدا   قبلی   1  2  [3]  بعدی   انتها