(آرشیو پدیدآورنده فاضل نظری)


به ساحل گفته اند از صحبت دریا بپرهیزد

اگر چون رود می خواهد که با دریا بیامیزد
بگو چون چشمه بر زانو گذارد دست و برخیزد

به حرف دوستان از دست من، دامن مکش هر چند
به ساحل گفته اند از صحبت دریا بپرهیزد

چه بیم از دیگران؟ در چشم مردم بوسه می گیریم
که با این معصیت ها آبروی ما نمی ریزد

بیا سر در گریبان هم از دنیا بیاساییم
مگر ما را خدا «با هم» در آن دنیا برانگیزد

در این پیرانه سر، سجاده ای دارم که می ترسم
خدا با آن مرا از حلقه ی دوزخ بیاویزد

مرا روز قیامت با غمت از خاک می خوانند
چه محشر می شود مستی که از خواب تو برخیزد

03 اردیبهشت 1391 2043 0

هر جا بروی باز گرفتار زمینی

دین راهگشا بود و تو گمگشته ی دینی
تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

آهو نگران است، بزن تیر خطا را
صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود
هر جا بروی باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید
هر وقت شدی آینه، کافی است ببینی

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است
ای عشق کجایی که ببینند چنینی

هم هیزم سنگین سری دوزخیانی
هم باغ سبک سایه ی فردوس برینی

ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم
در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی

03 اردیبهشت 1391 1984 0

دل ندادن به بلا سنگدلی می خواهد

بستن زلف رها سنگدلی می خواهد
دلْ شکستن همه جا سنگدلی می خواهد

چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا
عشق بی چون و چرا سنگدلی می خواهد

تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی
سرزنش کردن ما سنگدلی می خواهد

کوه بودم همه ی عمر و نمی دانستم
راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد

رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا
سنگ ماندن به خدا سنگدلی می خواهد

کربلا آمد و من حرّ گرفتار، بیا
دل ندادن به بلا سنگدلی می خواهد

03 اردیبهشت 1391 1323 0

من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم

ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم
دست بردم به تمنا و نیامد به کفم

کشش ساحل اگر هست، چرا کوشش موج
جذبه ی دیدن تو می کشد از هر طرفم

راه تردید، مسیر گذر عاشق نیست
چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟

پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند
من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم

زخم بیهوده مزن، سینه ام از قلب تهی است
بهتر آن است که سربسته بماند صدفم

03 اردیبهشت 1391 3241 0

در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم

اما کم و بسیار! چه یک بار چه صد بار
تسبیح تو ای شیخ رسیده است به تکرار

سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد
صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدیم
آخر نه به اقرار رسیدیم نه به انکار

در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم
جز رنگ ریا هیچ نمانده است به رخسار

تنهایی خود را به چهار آینه دیدم
بیزارم،بیزارم،بیزارم، بیزار

ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی
مشت همه را بازکن، ای کاشف اسرار

03 اردیبهشت 1391 3353 1

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی
کو رفیق راز داری! کو دل پُر طاقتی؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت
شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

تا نسیم از شرح عشقم با خبر شد، مست شد
غنچه ای در باد پر پر شد ولی کو غیرتی؟

گریه می کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند
دور باد از خرمن ایمان عاشق، آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت
کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد
باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

من کجا و جرأت بوسیدن لب های تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی

03 اردیبهشت 1391 1840 0

صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

03 اردیبهشت 1391 2212 0

خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان

تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان
انتظار همه را نیز به آخر برسان

همه پرورده ی مهرند و من آزرده ی قهر
خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان

لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد
به جگر سوختگان داغ برابر برسان

مَردُم از ماتم من شاد و من از غم خشنود
شادمانم کن و اندوه مکرر برسان

مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند
مژده ی وصل برادر به برادر برسان

03 اردیبهشت 1391 2078 0

تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را

آن کشته که بردند به یغما کفنش را
تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را

خون از مژه می ریخت به تشییع غریبش
آن نیزه که می برد سر بی بدنش را

پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد
با خار عوض کرد گل پیرهنش را

زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد
شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را

آغوش گشاید به تسلای عزیزان
یا خاک کند یوسف دور از وطنش را

خورشید فروزان شده در تیرگی شام
تا باز به دنیا برساند سخنش را

03 اردیبهشت 1391 1522 0

حق با من است اما مرا بر دار می خواهی

ما را برای رونق بازار می خواهی
ای باغبان تا چند گُل را خوار می خواهی

اسفند و فروردین ما فرقی نخواهد داشت
تقویم را بیهوده در تکرار می خواهی

پاداش حرف حق زدن جز سربلندی نیست
حق با من است اما مرا بر دار می خواهی

ای دل چرا دست از سر من بر نمی داری
تا کی مرا از زندگی بیزار می خواهی

ای عشق، ای سنگ صبور روزهای من
امشب خودت هم محرم اسرار می خواهی

03 اردیبهشت 1391 1242 0

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

«تنهایی و رسوایی» ، «بی مهری و آزار»
ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

03 اردیبهشت 1391 1984 0

گاهی فقط سکوت، سزای سبکسری است

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است
جای گلایه نیست! که این رسم دلبری است

هر کس گذشت از نظرت، در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زودباوری است

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابر همگان، نا برابری است

دشنام یا دعای تو در حق من یکی است
ای آفتاب، هر چه کنی ذره پروری است!

ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت، سزای سبکسری است

03 اردیبهشت 1391 2492 0

با یکدگر دو آینه را رو به رو مکن

ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن

در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

راز من است غنچه ی لب های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن

دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را رو به رو مکن

03 اردیبهشت 1391 1218 1

به هم رسیدن ما نقطه ی جدایی ماست

سفر بهانه ی دیدار و آشنایی ماست
از این به بعد «سفر» مقصد نهایی ماست

در ابروان من و گیسوان تو گرهی است
گمان مبر که زمان گره گشایی ماست

خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است
همین بهانه ی آغاز بی وفایی ماست

زمانه غیر زبان قفس نمی داند
بمان که پَر نزدن حیله ی رهایی ماست

به روز وصل چه دل بسته ای؟ که مثل دو خط
به هم رسیدن ما نقطه ی جدایی ماست

03 اردیبهشت 1391 4059 0

دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است
نفس نمی کشم، این آه از پی آه است

در آسمان خبری از ستاره ی من نیست
که هر چه بخت بلند است، عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

شب مشاهده ی چشم آن کمان ابروست
کمین کنید رقیبان سر بزنگاه است

اگر نبوسم حسرت، اگر ببوسم شرم
شب خجالت من از لب تو در راه است

03 اردیبهشت 1391 2573 0

پشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟

من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه
تیرم به خطا می رود اما به هدر نه!

دلخون شده ی وصلم و لب های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر، نه

با هر که توانسته کنار آمده دنیا
با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!

بدخُلقم و بدعهد، زبانبازم و مغرور
پشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟

یک بار به من قرعه ی عاشق شدن افتاد
یک بار دگر، بار دگر، بار دگر...نه!

03 اردیبهشت 1391 4930 0

به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد

ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون «باد»
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه «مردم» نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

03 اردیبهشت 1391 5321 0

خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند

وضع ما، در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مُردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

03 اردیبهشت 1391 1791 0

درختی ام که پر از قلب های کنده شده است

اگر سَرَم، که از انکار کردگار پُرم
اگر دلم، که از اندوه روزگار پُرم

دقیق تر بنگر - این غبار از آینه نیست-
خود این منم که در آیینه از غبار پُرم

درختی ام که پر از قلب های کنده شده است
ز خالکوبی غم های یادگار پرم

نه اهل کشتی نوح و نه سرنهاده به کوه
برای آمدن مرگ از انتظار پرم

مگیر زورق فرسوده مرا از رود
که از خیال رسیدن به آبشار پرم!

27 فروردین 1391 3500 0

دیر فهمیدم که دنیا عرصه ی جنگ من است

گفته بودم پیش از این، «گلخانه ی رنگ» من است
حال می گویم جهان، پیراهن تنگ من است

استخوان های مرا در پنجه، آخر خرد کرد
آنکه می پنداشتم چون موم در چنگ من است

دوستان همدلم ساز مخالف می زنند
مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است

از نبردی نابرابر باز می گردم! دریغ
دیر فهمیدم که دنیا عرصه ی جنگ من است

مرگ پیروزی است وقتی دوستانت دشمن اند
مرگ پیروزی است اما مایه ی ننگ من است

از فراموشی چه سنگین تر به روی سینه؟!کاش
پاک می کردی غباری را که بر سنگ من است

27 فروردین 1391 4208 0
صفحه 2 از 5ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  بعدی   انتها