(آرشیو پدیدآورنده علیرضا فولادی)


باید سلام کرد به گسترده زیستن

تا کی چو غنچه در قفس پرده زیستن
در یک اتاق کوچک و دم کرده زیستن
 
امروز روز پنجره های گشوده است
روز شکفته بودن و بی پرده زیستن
 
دنیا همین تراکم درهای بسته نیست
باید سلام کرد به گسترده زیستن
 
مور و ملخ به اوج عقابان نمی رسند
در لحظه های باد نیاورده زیستن
 
زنجیرها گسستنی اند ای جهان زجر
بردار دست از سر این برده زیستن

11 دی 1395 1441 0

یاد تو استوارترین تکیه گاه بود

این زندگی چه بود سراسر گناه بود
ماهی سپید در پس ابری سیاه بود
 
تا آمدم به خویش بجنبم زمان گذشت
دیدم تمام آمدنم اشتباه بود
 
ای کاش جان سرکش من این پرنده ـ سنگ
در کوچ آسمانی خود سر به راه بود
 
ای مهربان من که اگر یاری ات نبود
تا حال «این مسافر تنها» تباه بود
 
در کوچه های یخ زده ی لغزش و سقوط
یاد تو استوارترین تکیه گاه بود
 
باید گریست، باید از این زندگی گریست
این زندگی که راه گمان رفت چاه بود

18 مرداد 1394 589 0

روزم پر از شب بود تا دیشب

روزم پر از شب بود تا ديشب
ديشب چه ها ديدم چه ها ديشب
 
ساحل به ساحل سينه و سر بود
دريا به دريا دست و پا ديشب
 
پرپر زدم پرپر زدم پرپر
تا بال شد دست دعا ديشب
 
تاريکي بيگانگي گم شد
در تابش آن آشنا ديشب
 
اي لحظه هاي ناب بعد از اين
ما را نگه داريد با ديشب

21 تیر 1394 721 0

زندگی زیباست حتی دردهایش

زندگی زیباست حتی دردهایش
سبزهایش، سرخ هایش، زردهایش...
 
گرچه جز یک قصه ی مبهم نخواندم
از کتاب گرم ها و سردهایش
 
گرچه در آیینه تصویری ندارد
بی حضور سنگ ها و گردهایش
 
گرچه هر دم حرف خونین می گذارد
بر زبان خنجر نامردهایش
 
باز هم فریاد خواهم کرد آری
زندگی زیباست حتی دردهایش

21 خرداد 1394 570 0

بهار آمد و رفت باور نکردی

بهار آمد و رفت باور نکردی
سلامی به گل های پر پر نکردی
 
زمین غرق موسیقی زیستن شد
دل مرده ات را شناور نکردی
 
کناری نشستی و باران که آمد
لبی از «شراب عطش» تر نکردی
 
تو در هفتمین گور خود خفته بودی
نگاهی به این هفت پیکر نکردی
 
چنین بودی اما خوشا دست پاکی
که آلوده ی «نان و خنجر» نکردی

28 اردیبهشت 1394 763 0

خوشا او که تا بود اسمی نداشت

خوشا او که تا بود اسمی نداشت
و از بود و نابود قسمی نداشت
 
دلش قلعه ای بود جادو شده
به جز اسم اعظم طلسمی نداشت
 
دهانش پر از بوی الله بود
در آن غنچه آوای بسمی نداشت
 
چنان شعله ور تا افق پر کشید
که در سیر آن روضه جسمی نداشت
 
بدا ما که در ناممان گم شدیم
خوشا او که تا بود اسمی نداشت

19 فروردین 1394 601 0

ای آفتاب خاطره ها بیش تر بتاب

این شهر، شهر سوخته مثل همیشه نیست
مثل همیشه با من و تو مهرپیشه نیست
 
کو روستای عشق که در این دیار زرد
مضمون چشم پنجره ها باغ و بیشه نیست
 
باید شکست ای دل من بیش از این مپای
جایی که سهم آینه ها غیر تیشه نیست
 
بگذار تا سرشک معطّر کند مرا
وقتی بهار رفت و گلابی به شیشه نیست
 
ای آفتاب خاطره ها بیش تر بتاب
نای سفر به سوی تو در پای ریشه نیست

22 اسفند 1393 839 0

دلم خوش است به خورشیدواره های خودم

دوباره آمده ام ای دوباره های خودم
به باغ سبز شما با بهاره های خودم
 
دوباره آمده ام تا مگر سری بزنم
به آسمان شما با ستاره های خودم
 
چه روزها که خودم را جویده ام در خویش
چه ها که خورده ام از تکّه پاره های خودم
 
هنوز شور نخستین تکان آدم را
جدا نکرده ام از استعاره های خودم
 
در این زمانه ی نیرنگ و ماهواره و رنگ
دلم خوش است به خورشیدواره های خودم
 
کجاست سمت صراحت؟کجاست سمت وضوح؟
دوباره گم شده ام در اشاره های خودم...

29 دی 1393 552 0

ای سراپا حماسه، عشق منی

تا به «آیینگی» عمل شده است
چشمت آیینه ی ازل شده است
 
کیستی ای که با درخشش تو
مشکل آفتاب حل شده است
 
هرکجا از تو ردّپایی هست
لاله در لاله داغ تل شده است
 
روی دست شکوهمندی تو
کودک چند ماهه یل شده است
 
در رکاب بزرگواری تو
مرگ شیرین تر از عسل شده است
 
ای سراپا حماسه، عشق منی
با تو سر تا سرم غزل شده است

10 آذر 1393 607 0

آی بر چهره ی خود رنگ زده!

آی بر چهره ی خود رنگ زده
لاف سرخابی فرهنگ زده
 
از کدام آینه برمی گردی؟
از کدام آینه ی زنگ زده؟
 
عزّتی داشتی از جنس عفاف
حیف از آن شیشه ی بر سنگ زده
 
گریه کن مانی غم پنهان است
پشت این چهره ی ارژنگ زده
 
می توانی به خود آیی به خدا
سر به دیوار دل تنگ زده
 
آی بر چهره ی خود رنگ زده
لاف سرخابی فرهنگ زده
 
از کدام آینه بر می گردی
از کدام آینه ی زنگ زده؟

06 آذر 1393 780 0

دشت ها تشنه اند و آبی نیست

ساعت درد ساعت بی درد
سمت دیروزهای من برگرد
 
سمت دیروزهای سرشاری
که عطش می چکید از لب مرد
 
مرد اما درختی از آتش
شعله ور در بهشت عشق و نبرد
 
مرد امّا پرنده ای از خاک
یله در آسمان آبی- زرد
 
زندگی تیر غیب شد بگذار
تا بگویم که با پرنده چه کرد
 
دشت ها تشنه اند و آبی نیست
آه از آن ابرهای کوه نورد

20 آبان 1393 890 0

با خویشتن بی خویشتن بودم

تنها در آن بیغوله من بودم
با خویشتن بی خویشتن بودم
 
می رفتم اما ذکر می گفتم
می گفتم اما بی دهن بودم
 
آن جا کسی جز من نبود، آری
پس با که آنجا در سخن بودم؟
 
شلّیک گنگی میخ کوبم کرد
گویی دچار راه زن بودم
 
تیری به قلبم خورد و افتادم
انگار نعشی بی کفن بودم
 
دیدم کسی از نعش من برخاست
گفتم تو بودی؟ گفت: من بودم

30 مهر 1393 563 1

من از دوازده آیینه برنمی گردم

وجود چیست؟ زیانی که سود می خوانند
نماز مرده ی ما را چه زود می خوانند
 
پرندگان گره خورده بر نخ قالی
هر آنچه در قفس تار و پود می خوانند
 
از این دروغ بزرگ است، این دروغ بزرگ
که اهل حوصله آن را وجود می خوانند
 
در این بهار به یک جام بس مکن ساقی
دوباره دور بزن، چنگ و عود می خوانند
 
به پنج پنجره سوگند، پنج پنجره ای
که از مناظر عُظمی سرود می خوانند
 
من از دوازده آیینه بر نمی گردم
اگر چه گاه رخم را کبود می خوانند
 
چهارده علم سبز موج زن دارم
که التهاب مرا سمت رود می خوانند

25 مهر 1393 473 0

آبی بزن بر آتش کردار زشت من

ای سایه سار مهر تو تنها بهشت من
مولای من، همیشه ی من! سرنوشت من
 
هر دم ضریح یاد تو را بوسه می زنم
تا رنگ و بوی کعبه بگیرد کنشت من
 
خورشید آسمان ترک خورده ی منی
حالی بپرس از شب سرما سرشتِ من
 
از شور توست جان و دل خاکْ خاکِ من
از شوق توست آب و گل خشتْ خشتِ من
 
زور جزا شفاعت تو حاصل من است
گر نیست خرمنی که برآید ز کشت من
 
آن جا که سرپرستی کوثر به دست توست
آبی بزن بر آتش کردار زشت من

21 مهر 1393 743 0

بیا بزرگ بمیریم تا زیان نکنیم

اگر بهار همان لاله یا چکاوک نیست
خوشا به چشم ضعیفی که پشت عینک نیست
 
زبان به مدح گل سرخ باز کن ساقی
مگر دهان تو در بین غنچه ها تک نیست
 
به کذب سبز خزان قطره قطره می خندند
«بیار باده» که در صدق ابرها شک نیست
 
زمانه با همه خوبی مرا زمینی خواست
خبر نداشت که احساس من عروسک نیست
 
هزار پنجره افسوس می خورم که چرا
اتاق رو به چمنزار من مشبک نیست
 
بیا بزرگ بمیریم تا زیان نکنیم
که سود در سفر مرگ های کوچک نیست

12 مهر 1393 874 0

داری حرام می شوی ای دل قبول کن

داری حرام می شوی ای دل قبول کن
فکری به حال ثانیه های عجول کن
 
پیغمبر کدام خدا با تو گفته است
این عمر کیمیا شده را خرج پول کن؟
 
تشویش مرگ و دغدغه ی زندگی یکی است
از خود گذشتنی سپر این دو لول کن
 
در خانه قهرمانی و در کوچه پهلوان
یک روز رو به سوی بیابان و غول کن
 
حالا که سرنوشت تو مرگ است دست کم
مانند یک ستاره ی روشن افول کن
 
در چشمک ستاره چه رازی است ای گدا
یعنی بیا حواله ی خود را وصول کن

20 شهریور 1393 833 0

سیب سرخی بستم

برق رفت
لامپ را از سر سیم 
باز کردم، شکستم
جای آن، سیب سرخی
بر سر سیم بستم

02 شهریور 1393 546 0

تمام کربلاها از علی سرچشمه می گیرند

شب آن شب کعبه ی ساکن چنین می گفت با بودن
که اینک کعبه ای سیّار از سر تا به پا بودن
 
ملایک بر سر قرآن صامت در جدل بودند
که این قرآن ناطق نورها افشاند تا بودن
 
تو از بیگانگی ها پشت در ماندی ندانستی
کلید آشنایی هاست با او آشنا بودن
 
بگو جز در پناه دست هایش در کجا باید
برای درد بی درمان به دنبال دوا بودن
 
نمی گویم خدایم اوست اما خوب می دانم
خدا گسترده است از بودن او تا خدا بودن
 
تمام کربلاها از علی سرچشمه می گیرند
که با او دیده ام از کربلا تا کربلا بودن
 
من و در عشق بی پایان او تا آخرین منزل
به رنگ بوریای زیر پایش بی ریا بودن

02 شهریور 1393 274 0

عاقبت باد می برد ما را

عاقبت باد می برد ما را
خاک از یاد می برد ما را

اتفاقی عجیب می افتد
آنچه افتاد می برد ما را

عاقبت این گلوی سرگردان
سمت فریاد می برد ما را

بوی اردیبهشت می آید
سوی مرداد می برد ما را

عاقبت مرگ می رسد از راه
شاد و ناشاد می برد ما را


29 مرداد 1393 434 0