(آرشیو پدیدآورنده آرش شفاعی)


به خدا ! که اصابت کردیم

راه می رفتی
زمین با تو می آمد
می رفتی
از این زندگی،از این به ندرت
چون گنجشکی که در پریدن فرورفت
فوران زد آه تو که: آب
آب
آب
آب شدی تو
که
خونت را
لباسی از برف زیبا کرده بود
هر هفت سنگت
به صدا درآمد:
به خدا !
که اصابت کردیم
تو بخواب
که خستگی کوهی در توست
جهان گرم شد
در پتویی که تو را پیچیدند

 

منبع: صفحه ی اینستاگرام شاعر


08 مهر 1394 755 0

بادهای بی رمق حاشا که آبادم کنند

 
دوستانم خواستند اين روزها يادم کنند
نوحه خوانان را فرستادند، تا شادم کنند
 
ميزبانان عزيزم خنده بر لب آمدند
ميهمان سفره ي رنگين جلادم کنند
 
قفل هاي تازه بر زنجير کوبيدند و بعد
مژده ها دادند مي خواهند آزادم کنند
 
خاک گورستان به خون دل مگر گِل کرده اند
در ازل وقتي هوس کردند ايجادم کنند
 
آسيابي کهنه ام بيرون شهري سوخته
بادهاي بي رمق حاشا که آبادم کنند
 
سال ها چون مرده اي بر دوش خود افتاده ام
کاش خاکستر شوم، همبستر بادم کنند...
 

31 خرداد 1393 794 0

اگر تاريخ چشمي داشت، خون و اشک کارش بود

 
اگر تاريخ چشمي داشت، خون و اشک کارش بود
اگر يک قطره غيرت داشت دنيا زهر مارش بود
 
اگر تاريخ دستي داشت، دستي در خودش مي برد
به جوي آب مي انداخت هرچه در شمارش بود
 
چرا دستي به ياري برنياورد آن زماني که
حسين بن علي تنها علي اصغر کنارش بود؟
 
چرا حرفي نزد وقتي فراز دار شد حلاج
و دست مؤمنان شهر گرم سنگسارش بود
 
بسا تيمور تاتاري که بر صدر جهان بنشاند
همين يک مشت لوک و لنگ تنها افتخارش بود
 
نگاه از چشم هاي خالي کرمانيان دزديد
مخنّث هاي بسياري عزيز تاجدارش بود
 
بلي گاهي نگاهش پشت خم گرديده اي را ديد
فقط وقتي که سلطان بن سلطاني سوارش بود
 
فقط از شاعران چاق درباري روايت کرد
نه از آن کس که روي شانه اش يک عمر دارش بود
 
چرا در کوچه ها ي تو به تويش تا ابد گم شد
هر آن کس که جهاني آرزو چشم انتظارش بود
 
اگر مي داشت چشمي، ميل در چشم خودش مي کرد
و گر که غيرتي مي داشت مِيل انتحارش بود
 

20 خرداد 1393 768 0

همسایه ی دیوار به دیوار بهاریم

ما همسفر چلچله تا باغ بهاریم
این حجم پر از فاصله را تاب نداریم

بی تو همه زردیم و خزان گشته و با تو
همسایه ی دیوار به دیوار بهاریم

چون رود به دنبال تو-ای آبی بی مرگ!-
گرم سفری سرخ از این بند و حصاریم

دیروز دچار «نکند» بود دل ما
با «باکی از آن نیست...» کنون راهسپاریم

در روشنی آب و نگاه تر باران
دنبال تو هستیم که ما در پی یاریم
 


29 اردیبهشت 1393 796 0

ببین چه کرده تازیانه های باد با درخت

برهنه قد کشیده در هجوم بادها درخت
ببین چه کرده تازیانه های باد با درخت

شبیه شاعری که در بغل گرفته ماه را
بلند می شود، بلند تا خودِ خدا درخت

اگر چه برگ و بار او میان باد گم شده است
نماز می برد چه سبز و خوش بهار را درخت

سری در آسمان، تنی ستاره در ستاره زخم
چگونه بایدش سرود، هان! شهید یا درخت!؟

اگر زمین و آسمان تمام یخ زده است باز
شروع می شود بهار از ستاره تا درخت
 


16 دی 1392 1435 1

دلم آرام جز با چند خط قرآن نمی گیرد

پدر! آخر چرا دنیا به ما آسان نمی گیرد

غروب غربت ما از چه رو پایان نمی گیرد


پدر! حالا که تو در آسمان هستی بپرس از ابر

که من از تشنگی پر پر زدم، باران نمی گیرد؟


علی اکبر پس از این شانه بر مویم نخواهد زد

علی اصغر سر انگشت مرا دندان نمی گیرد


به بازی باز هم خود را به مردن زد عمو جانم

ولی با بوسه هایم چون همیشه جان نمی گیرد


نگاه عمه طعم اشک دارد، امشب تلخی است

دل دریایی او بی دلیل این سان نمی گیرد


نمی دانم چرا این ذوالجناح مهربان امشب

تمرد می کند، از هیچ کس فرمان نمی گیرد


پدر! می ترسم، این تشویش را پایان نخواهی داد

دلم آرام جز با چند خط قرآن نمی گیرد



27 آبان 1391 1688 1