(آرشیو پدیدآورنده سید حمیدرضا برقعی)


مجنون علی اکبر لیلام به مولا

می ایستم امروز خدا را به تماشا
ای محو شکوه تو خداوند سراپا

ای جان جوان مرد به دامان تو دستم
من نیز جوانم، ولی افتاده ام از پا

آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را
ای عشق مینداز از امروز به فردا

آتش بزن آتش به دلم ای پسر عشق
یعنی که مکن با دل من هیچ مدارا

با آمدنت قاعده ی عشق به هم خورد
لیلای تو مجنون شد و مجنون تو لیلا

تا چشم گشودی به جهان ساقی ما گفت:
«المنته لله که در میکده شد وا...»

ابروی تو پیوسته به هم خوف و رجا را
چشمان تو کانون تولا و تبرا

ای منطق رفتار تو چون خلق محمد(ص)
معراج برای تو مهیاست، بفرما!

این پرده ای از شور عراقی و حجازی است
پیراهن تو چنگ و جهان دست زلیخا

لب تشنه ی لب های تو لب های شراب است
لب وا کن و انگور بخواه از لب بابا

دل مانده که لب های تو انگور بهشتی است
یا شیرخدا روی لبت کاشته خرما

عالم همه مبهوت تماشای حسین است
هر چند حسین است تو را محو تماشا

چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
شد گوشه ی شش گوشه برای تو مهیا

از گوشه ی شش گوشه دلم با تو سفر کرد
ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا

مجنون علی شد همه ی شهر ولی من
مجنون علی اکبر لیلام به مولا

17 اردیبهشت 1396 5373 0

بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

بسته است همه  پنجره ها رو به نگاهم

چندی ست که گم گشته ی در نیمه ی راهم

 

حس می کنم آیینه ی من تیره و تار است

بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

 

از بس که مناجات سحر را نسرودم

سجاده ی بارانی خود را نگشودم

 

پای سخن عشق دلم را ننشاندم

یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم

 

ای کاش کمی کم کنم این فاصله ها را

با خمسه عشر طی کنم این مرحله ها را

 

بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب

تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب

 

ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت

در حیرتم آخر بنویسم چه برایت

 

اعجاز کلام تو مزامیر صحیفه است

جوشیده زبور از دل قرآن به دعایت

 

در پرده عشاق تو یک گوشه نشسته است

صد حنجره داوود در آغوش صدایت

 

از بس که ملک دور و برت پر زده گشته است

"پیراهن افلاک پر از عطر عبایت"

 

تنها نه فقط آینه در وصف تو حیران

باشد حجرالاسود الکن به ثنایت

 

من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم

عالم شده سجاده و افتاده به پایت

 


11 اردیبهشت 1396 3482 1

یا محمد! دل این قوم برایت تنگ است

باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحر آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

با شماییم که خود را خبری می دانید
و زمین را همه ارث پدری می دانید

با شماییم که در آتش خود دود شدید
فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید

گرد باد آتش صحراست بترسید از آن
آه این طایفه گیراست بترسید از آن

هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
خون این طایفه این بار به جوش آمده است

صبر این طایفه وقتی که به سر می آید
دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید

سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید
آسمان غرق ابابیل شود می فهمید

پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک
ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک

هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

هان بترسید که این لشکر بسم الله است
هان بترسید که طوفان طبس در راه است

 
یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم
روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است
یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است

 بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله


04 اردیبهشت 1396 1875 0

کعبه در بدرقه اش چند قدم با او رفت

ذره ذره همه دنیا به جنون آمده بود
روح از پیکرهء کعبه برون آمده بود

روشنا ریخت به افلاک حلولش آن روز
کعبه برخاست به اجلال نزولش آن روز

عشق او بر دل سنگی‌‌ِ حرم غالب شد
قبله مایل به علی بن ابیطالب شد

از دل خانه علی رفت و حرم با او رفت
کعبه در بدرقه اش چند قدم با او رفت

قفس کعبه شکسته است دم پرواز است
برو از کعبه که آغوش محمد باز است

آینه هستی و با آینه باید باشی
خانه زادِ پسر آمنه باید باشی

همهء غائله ها گشت فراموشِ نبی
کودکی های علی پر شد از آغوش نبی

مستی اهل سماوات دوچندان شده است
عطر گیسوی علی خورده به تن پوش نبی

تا بچیند رطب تازه ای از باغ بهشت
رفته دردانه کعبه به سردوش نبی

که نبی بوده فقط این همه سرمست علی
که علی بوده فقط آن همه مدهوش نبی

چشم در چشم علی، آینه در آیینه
حرف ها می زند اینک لب خاموش نبی

دور از من مشو ای محو تماشای تو من
نگران می شوم از دور شدن ها ی تو من

من به شوق تو سکوتم، تو فقط حرف بزن 
وحی می ریزد از آهنگ لبت، حرف بزن

می نشینم به تماشای تو تنها، آری
هر زمان خسته ام از مردم دنیا، آری
  
بر مکافات زمین با تو دلم غالب شد
همهء دهر اگر شعب ابی طالب شد

خوب شد آمدی ای معنی بی همتایی
بی تو هر آینه می مردم از این تنهایی

دین اسلام در آن روز که بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش حیدر بود
باعث گرمی بازار شدش حیدر بود

وحی می بارد و من دوخته ام دیده به تو
تو به اسلام؟ نه! اسلام گراییده به تو

در زمین دلخوش از اینم که تویی همسفرم
از رسولان دگر با تو اولوالعزم ترم

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام


21 فروردین 1396 279 1

زهراست مادر من و من بی قرار او

عاشق شده ست دانه به دانه هزار بار
دل خون و سینه چاک و برافروخته انار

فریاد بی صداست ترک های پیکرش
از بس که خورده خون دل از دست روزگار

پاشیده رنگ سرخ به پیراهن خزان
بسته حنا به پینه ی دستان شاخسار

در سرزمین گرم، انار آتشین شود
یاقوت را می آورد آتشفشان به بار

با دست خود به حوصله پنهان نموده است
یک دانه از بهشت در او آفریدگار

آن میوه ای که ساخته تسبیحی از خودش
شکر است بر زبانش، فی اللیل و النهار

آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود
چون باب میل اوست شد این میوه تاجدار

آن میوه ای که نام خودش شعر مطلق است
در وصفش استعاره نیاید به هیچ کار

نامی که داده است به زن قیمتی دگر
نامی که داده است به مردان هم اعتبار

آن نام را می آورم اما نه بی وضو
دل را به آب می زنم اما نه بی گدار

جبریل آن زمان که در خانه اش نشست
برخاست ان قیامت عظمی به اختیار

رفت ان چنان که از نفس افتاد جبرئیل
گویی محمد است به معراج رهسپار

شد عرصه گاه، تنگ ولی ماند پشت در
چون ماندن علی به احد ماند استوار

برگشت زخم خورده ولی فاتح نبرد
چون بازگشت حمزه از آشوب کارزار

در خون خضاب شد تن یاران بعد از او
آنها که نام فاطمه را می زنند جار

من از کدام یک بنویسم که بوده اند
حجاج ها به ورطه ی تاریخ بی شمار

آنها که با غرور نوشتند ساختیم
دریاچه های احمری از خون این تبار

از کربلا یه واقعه ی فخ رسیده ایم
از عمق ناگوارترین ها به ناگوار

محمد غزنوی به عداوت مگر نساخت
از استخوان فاطمیان چوبه های دار

بوسهل زوزنی به شرارت هنوز هم
محکوم می کند حسنک را به سنگسار

در لمعه الدمشقیه جاری ست تا هنوز
خون شهید اول و ثانی چون آبشار

اما هنوز هم به تأسی ز فاطمه
نام علی ست روی لب شیعه آشکار

بیت از هلالی جغتایی نشسته است
از آن شهید شیعه به ذهنم به یادگار:

جان خواهم از خدا نه یکی بلکه صدهزار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار

فرق است فرق فاحشی از حرف تا عمل
راه است راه بی حدی از شعر تا شعار

اینک مدافعان حرم شعله پرورند
تا در بیاورند از ان دودمان دمار

با تیغ آبدیده ای از نوع اعتقاد
با اعتقاد محکمی از جنس ذوالفقار

زهراست مادر من و من بی قرار او
آن نام را م یآورم آری به افتخار

آن بانویی که وقت تشرف به رستخیز
پیغمبران پیاده می آیند و او سوار

فریاد می زنند که سر خم کنید هان
تا از صراط بگذرد آیات سجده دار

هر جا نگاه می کنم انجا مزار اوست
پنهان و آشکار چنان ذات کردگار

اینها که گفته ایم یکی بود از هزار
اما هنوز شیعه مصمم...امیدوار...


27 اسفند 1395 266 0

منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم
دوباره عطر گیسویت؛ چقدر امشب پریشانم

 کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن
به قدری که نفس تازه کنم؛ خیلی نمی مانم

کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید
درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم

رها، بی شیله پیله، روستایی، ساده ی ساده
دوبیتی های باباطاهرم عریان عریانم

 شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد
صدای حمله ی چنگیزخان آمد؛ نمی دانم -

 چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون؛ دیدم
در آتش خانه ام می سوخت؛ گفتم آه...دیوانم...

 چنان با خاک یکسان کرد از تبریز تا بم را
زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم

 من آن شاهم که پیش چشم من در کاخ، یک بانو
پی تحریم تنباکو شکسته تُنگ قلیانم

فراوان داغ دیدن ها؛ به مسلخ سر بریدن ها
حجاب از سر کشیدن ها؛ از این غم ها فراوانم

شمال و درد کوچک خان؛ جنوب و زخم دلواری
به سینه داغ دار کشته ی حمام کاشانم

 سکوت من پر از فریاد یعنی جامع اضداد
منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

من آن خاکم که همواره در اوج آسمان هستم
پر از عباس بابایی پر از عباس دورانم

 گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان
که تهران تر شود تهران؛ من آبادان ویرانم

 صلات ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان
تو را لب تشنه ایم از جان، کمی باران بنوشانم

 سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را
منم من روزبه، اما پس از این با تو سلمانم

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد
از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم
که من یک شاعر درباری ام مداح سلطانم

 


21 بهمن 1395 3871 6

و کربلای سکوتی و چارده قرن است...

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجرهء وحی!  صبح زود بهشت
"اذا تنفس ِ" باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز  عِزّةُ للّه  نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

چقدر جملهء"احلی من العسل " زیباست
و سالهاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز می زند از ماتمت به عاشورا
گریز می زند از کربلا به ماتم تو


فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو
 


17 آبان 1395 2729 2

مگر پیداست از بالای دوش تو چه آفاقی؟

نه در توصیف شاعر ها نه در آواز عشاقی
تو افزون تر از اندیشه فراوان تر از اغراقی

وفاداری و شیدایی علمداری و سقایی
ندارند این صفت ها جز تو دیگر هیچ مصداقی

به خوبی تو حتی معترف بودند بدخواهان
یزید آنجا که می گوید الایاایها الساقی

تمام کودکان معراج را توصیف می کردند
مگر پیداست از بالای دوش تو چه آفاقی

 چنان رفتی که حتی سایه ات از رفتنت جا ماند
رکاب از هم گسست از بس برای مرگ مشتاقی

فرار از تو فراری می شود در عرصهء میدان
چنان رفتی که بعد ازآن بخوانندت هوالباقی

بدون دست می آیی و از دستت گریزانند
پراز زخمی هنوز اما برای جنگ قبراقی

به سوی خیمه ها یا (عدتی فی شدتی) برگرد
که تو بی مشک سقایی که تو بی دست رزاقی

شنیدم بغض بی گریه به آتش می کشد جان را
بماند باقی روضه درون سینه ام باقی

19 مهر 1395 296 0

باشد برای آن لحظاتی که نیستم

آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست
مست مدام شیشه می در بغل شکست
یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست
فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست

پروانهء رها شده از پیرهن شده است
او بی قرار لحظهء فردا شدن شده است

بر لب گلایه داشت که افتادم از نفس
بی تاب و بی قرار، سراسیمه چون جرس
سهم من از بهار فقط دیدن است و بس؟
بگذار تا رها شوم از بند این قفس

جز دست خط یار به دستم بهانه نیست
خطی که کوفی است ولی کوفیانه نیست

گویی سپرده اند به یعقوب، جامه را
پر کرد از آن معطر یکریز، شامه را
می خواند از نگاه ترش آن چکامه را
هفت آسمان قریب به مضمون نامه را

این چند سطر را ننوشتم، گریستم
باشد برای آن لحظاتی که نیستم

آورده است نامه برایت، کبوترم
اینک کبوترم به فدایت، برادرم
دلواپسم برای تو ای نیم دیگرم
جز پاره های دل چه دلیلی بیاورم

آهنگ واژه ها دل از او برد ناگهان
برگشت چند صفحه به ماقبل داستان

یادش به خیر، دست کریمانه ای که داشت
سر می گذاشتیم به آن شانه ای که داشت
یک شهر بود در صف پیمانه ای که داشت
همواره باز بود درِ خانه ای که داشت

هرچند خانه بود برایش صف مصاف
جز او کدام امام زره بسته در طواف

اینک دلم به یاد برادر گرفته است
شاعر از او بخوان که دلم پر گرفته است
آن شعر را که قیمتِ دیگر گرفته است
شعری که چشم حضرت مادر گرفته است

"از تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد
وآن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد"

اینک برو که در دل تنگت قرار نیست
خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست
راهی برای لشکر شب جز فرار نیست
پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست؟

مبهوت گام هاش، مقدس ترین ذوات
می رفت و رفتنش متشابه به محکمات

بغض عمو درون گلو بی صدا شکست
باران سنگ بود و سبو بی صدا شکست
او سنگ خورد سنگ، عمو بی صدا شکست
در ازدحام هلهله او... بی صدا شکست

این شعر ادامه داشت اگر گریه می گذاشت...

16 مهر 1395 417 1

در کربلا شدند پسرهاش زیورش


قامت کمان کند که دوتا تیر آخرش

یک دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پر است

از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند

آیینه ای که آه نسازد مکدرش

واحیرتا که این دو جوانان زینبند؟

یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند

یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش

مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر

چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت

تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است

زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است

از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات

وقتی گذشته بود دگر آب از سرش...


14 مهر 1395 2523 2

من خسته بودم و پدرم مشتاق


 
مادر مرا گرفت در آغوشش، در کنج زیر پله هراسان بود
در خانهء کدام یک از اقوام، این دفعه بمبِ سرزده مهمان بود

گرمای بی ملاحظهء بادم، ناراحت از گلایهء شمشادم
جمع تضاد، زندهء مردادم، در من شروع، نقطهء پایان بود

عمرم در آرزو سپری می شد، در حسرت دوچرخه و کفشی نو
آن روزها که وسعت این دنیا، در چشم من مسیر دبستان بود

یک دست توی جعبهء شیرینی، یک دست سوی شربت در سینی
حق داشت کودکی ام اگر یک سال، چشم انتظار نیمهء شعبان بود

من خسته بودم و پدرم مشتاق، او تندتند سوی اذان می رفت
ناگاه بهجتی به دلم می ریخت، آن مسجدی که در "گذر‌‌خان" بود

در راه بازگشت پدر با من، از روزهای رفته سخن می گفت
از اینکه فقر، خواهر او را کشت، از اینکه فقر، سایهء آنان بود

از اینکه در حرارت تابستان، حتی حصیر بادبزن می سوخت
از اینکه نفتِ توی علاءالدین، تنها حریف فصل زمستان بود

باز از پدر بزرگ که شاعر بود، از کربلا نرفتن او می گفت
می گفت خواب دیده غبارآلود، نعلین هاش گوشهء ایوان بود

باهم قدم زنان به حرم رفتیم، قد می کشید شوق تماشایم
آنچه مرا به شعر فرا می خواند، "تصویر صحن خلوت و باران" بود

مرداد و آذر و دی و شهریور، آبان و مهر و تیر چه فرقی داشت
هروقت آمدم به حرم این جا، اردیبهشت های فراوان بود


14 مرداد 1395 559 0

چشم من، محو ضریحی که نمی دیدم شد

در شب قدر دلم با غزلی همدم شد
بین ما فاصله ها واژه به واژه کم شد

چارده مرتبه قرآن که گرفتم بر سر
در حرم یک به یک ابیات غزل، محرم شد

ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم
بوسه می خواست لبم، گنبد خضرا خم شد

خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت
گفت: ایوان نجف بوسه گه عالم شد

بعد هم پشت همان پنجره ی رویایی
چشم من، محو ضریحی که نمی دیدم شد

خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق
گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد

گریه کردم، عطش آمد به سراغم، گفتم:
به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد

روی سجاده ی خود یاد لبت افتادم
تشنه ام بود، ولی آب برایم سم شد

زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد
از محمد(ص)به محمد(ص) که میسر هم شد

من مسلمان شده ی مذهب چشمی هستم
که در آن عاطفه با عشق و جنون توام شد

سال ها پیر شدم در قفس آغوشت
شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد

کاروان دل من، بس که خراسان رفته است
تار و پود غزلم جاده ی ابریشم شد

سال ها شعر غریبانه در ابیات خودش
خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم
برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده به او کار جهان مبهم شد

بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت
آی برخیز! که این قافیه یا «قائم» شد

23 تیر 1395 1580 0

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزل های فراوان باشد

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد

مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
::
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیّر دهن غار حرا وا مانده

عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

شأن نام تو دراین شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آن سوتر از اندیشه و در را بستی

رفتی آن جا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

آن چه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد

 


15 اردیبهشت 1395 1532 2

فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو

یادتان هست نوشتم که دعا می خواندم

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

از کلامت چه بگویم که چه با جانم کرد

محکمات کلمات تو مسلمانم کرد

کلماتی که همه بال و پر پرواز است

مثل آن پنجره که رو به تماشا باز است

کلماتی که پر از رایحهً غار حراست

خط به خط جامعه آیینهً قرآن خداست

عقل از درک تو لبریز تحیر شده است

لب به لب کاسهً ظرفیت من پر شده است

 

همهً عمر دمادم نسرودیم از تو

قدر درکِ خودمان هم نسرودیم از تو

من که از طبع خودم شکوه مکرر دارم

عرق شرم به پیشانی دفتر دارم

شعرهایم همه پژمرد و نگفتم از تو

فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو

دل ما کی به تو ایمان فراوان دارد

شیرِ در پرده به چشمان تو ایمان دارد

بیم آن است که ما یک شبه مرداب شویم

رفته رفته نکند جعفر کذاب شویم

 

تا تو را گم نکنم بین کویر ای باران

دست خالیِ مرا نیز بگیر ای باران

من زمین گیرم و وصف تو مرا ممکن نیست

کلماتم کلماتی ست حقیر ای باران

یاد کرد از دل ما رحمت تو زود به زود

یاد کردیم تو را دیر به دیر ای باران

نام تو در دل ما بود و هدایت نشدیم

مهربانی کن و نادیده بگیر ای باران

ما نمردیم که توهین به تو و نام تو شد

ما که از نسل غدیریم ، غدیر ای باران

پسر حضرت دریا ! دل مارا دریاب

ما یتیمیم و اسیریم و فقیر ای باران

سامرا قسمت چشمان عطش خیزم کن

تا تماشا کنمت یک دل سیر ای باران

 


22 فروردین 1395 1970 2

چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز

...و به همراه همان ابر که باران آورد

مهربانی خدا در زد و مهمان آورد

باد یک نامهء بی واژه به کنعان آورد

بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد

به سر شعر هوای غزلی زیبا زد

دختر حضرت موسی به دل دریا زد

چادرش دست نوازش به سر دشت کشید

دشت هم از نفس چادر او گل می چید

چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید

من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید

باور این سفر از درک من و ما دور است

شاعرانه غزلی راهی "بیت النور" است

آمد اینگونه ولی هر چه که آمد نرسید

عشق همواره به مقصود به مقصد نرسید

که اویس قرنی هم به محمد(ص) نرسید

عاقبت حضرت معصومه(س) به مشهد نرسید

ماند تا آینهء مادر دنیا باشد

حرم او حرم حضرت زهرا(س) باشد

صبح شب می شد و شب نیز سحر هفده روز

چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز

بین سجاده ، ولی چشم به در هفده روز

چشم در راه برادر شد اگر هفده روز

روز و شب  پلک ترش روضه مرتب می خواند

شک ندارم که فقط روضهء زینب می خواند.


20 دی 1394 2061 3

و محمد خود او بود و نفهمید کسی...

 

شب همان شب که سفر مبدأ دوران می‌شد
خط به خط باور تقویم مسلمان می شد

شب همان شب که جهانی نگران بود آن شب
صحبت از جان پیمبر به میان بود آن شب

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

مرد، مردی که کمر بسته به پیکار دگر
بی زره آمده در معرکه یک بار دگر

تا خود صبح خطر دور و برش می‌رقصید
تیغ عریان شده بالای سرش می‌رقصید

مرد آن است که تا لحظه آخر مانده
در شب خوف و خطر جای پیمبر مانده

گر چه باران به سبو بود و نفهمید کسی
و محمد خود او بود و نفهمید کسی

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

دیگرانی که به هنگامه تمرّد کردند
جان پیغمبر خود را سپر خود کردند

بگذارید بگویم چه غمی حاصل شد
آیه ترس برای چه کسی نازل شد

بگذارید بگویم خطر عشق مکن
"جگر شیر نداری سفر عشق مکن"

عنکبوت آیه‌ای از معجزه بر سر در دوخت
تاری از رشته ایمان تو محکم‌تر دوخت

از شب ترس و تبانی چه بگویم دیگر؟
از فلانی و فلانی چه بگویم دیگر؟

یازده قرن به دل سوخته‌ام می‌دانی
مُهر وحدت به لبم دوخته‌ام می‌دانی

باز هم یک نفر از درد به من می‌گوید
من زبان بسته‌ام و خواجه سخن می‌گوید
 
"من که از آتش دل چون خُم مِی در جوشم
مُهر بر لب‌زده خون می‌خورم و خاموشم"

طاقت‌آوردن این درد نهان آسان نیست
شِقْشقیّه است و سخن گفتن از آن آسان نیست

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

 


24 آذر 1394 724 0

به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن
دل اهالی این کوچه را تصرف کن

قدم بزن وسط شهر باصدای بلند
به عابران پیاده غزل تعارف کن

وبی بهانه تبسم کن و نگاهت را
شبیه آینه ها عاری از تکلف کن

سپس به مجلس ترحیم یک غریبه برو
وچشم های خودت را پر از تأسف کن


صدای ضبط,اتوبان,هوای بارانی
به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

سلام دختر باران! سلام خواهر ماه!
بهشت را به همین سادگی تصرف کن


24 مرداد 1394 2348 5

کیستی ای بی گمان


کیستی ای بی گمان
علت خلق جهان

کیستی ای از ازل
تا به ابد جاودان

کیستی ای فارغ از
قید زمان و مکان

اول این ماجرا
آخر این داستان

نیستی اما عیان
هستی اما نهان

لحظه به لحظه تویی
باخبر از ناگهان

زیر و بم کائنات
عرش، کران تا کران

اهل زمین یک به یک
عالم کروبیان

پشت در خانه ات
منتظر آب و نان

ای رمضان الکریم
تشنه ی افطارتان

پیش یتیمان شهر
ای پدر مهربان

دست نوازشگرت
نرم تر از پرنیان

موقع پیکار هم
هرکه ندارد توان

دست جوانمردی ات
می دهد او را امان

چون تو کسی سربلند
نیست در این امتحان

باشد اگر دم به دم
صحبت جان در میان

کیستی ای در نبرد
شعله ی آتش فشان

آینه ی ذوالفقار
قامت رنگین کمان

قامت پیغمبران
خواب تو را سایبان

شأن قدم های تو
شانه ی پیغمبران

ای شب معراج را
شانه ی تو نردبان

خطبه ی بی نقطه ات
معجزه را ترجمان

باز «سلونی» بگو
خطبه ی دیگر بخوان

ما همه لالیم لال
پیش امیر بیان

پیش شکوه تو شعر
می دهد از کف عنان

کودک طبع تو را
بند می آید زبان

مدح تو را عاجزم
وصف تو را ناتوان

من چه بگویم چنین
من چه بگویم چنان

سینه ی خود را درید
کعبه در این آستان

هستی خود را خدا
ریخت به پایت عیان

هستی او فاطمه ست
داد به تو ارمغان

ای پدر خاک، خاک
با تو نشد مهربان

چادر زهرای تو
شاهد این داستان

آه شکست آینه
آه خدا ناگهان ـ

چشم جهان تیره شد
خورد زمین آسمان

در همه ی عمر خود
دم به دم و آن به آن

خنده به لب داشتی
بین گلو استخوان

جان به اذان می دهد
نام علی در اذان

با تو بهارم بهار
بی تو خزانم خزان

 


11 اردیبهشت 1394 2119 0

فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

 

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد

زنده در گور، غزل های فراوان باشد

 

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت

نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

 

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن

مگذار این همه خورشید، هراسان باشد

 

مگر اعجاز، جز این است که باران بهشت

زادگاهش برهوت عربستان باشد

 

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست

تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد

 

فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها

راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

 

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده

از تحیر دهن غار حرا وا مانده

 

عشق تا مرز چنون رفت در این شعر محمد

نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

 

شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست

ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

 

از قضا رد شدی و راه قدَر را بستی

رفتی آن سو تر از اندیشه و در را بستی

 

رفتی آن جا که به آن دست فلک هم نرسید

و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

 

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته

جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

 

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد

چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

 

آن چه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

 

شاعر! این سیب حکایات فراوان دارد

چتر بردار که این رایحه باران دارد

 

 


18 دی 1393 4534 2

مرده بودم، بانگ هل من ناصرش اعجاز کرد

هر که می‌داند بگوید، من نمی‌دانم چه شد

مست بودم مست، پیراهن نمی‌دانم چه شد


من فقط یادم می‌آید گفت: وقت رفتن است

دیگر از آنجا به بعد اصلاً نمی‌دانم چه شد


روبه روی خود نمی‌دیدم به جز آغوش دوست

در میان دشمنان، دشمن نمی‌دانم چه شد


سنگ باران بود و من یکسر رجز بودم رجز

ناله از من دور شد، شیون نمی‌دانم چه شد


من نمی‌دانم چه می‌گویید، شاید بر تنم

از خجالت آب شد جوشن، نمی‌دانم چه شد


مرده بودم، بانگ هل من ناصرش اعجاز کرد

ناگهان برخواستم، مردن نمی‌دانم چه شد


پا به پای او سرم بر نیزه شد از اشتیاق

دست و پا گم کرده بودم، تن نمی‌دانم چه شد


ناگهان خاکستری شد روزگار آسمان

در تنور آن چهره ی روشن نمی‌دانم چه شد

***

وصف معراج جنونش کار شاعر نیست، نیست

از خودش باید بپرسی، من نمی‌دانم چه شد

 


06 آبان 1393 871 0
صفحه 1 از 6ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  بعدی   انتها