(آرشیو پدیدآورنده مرتضی امیری اسفندقه)


خبر دهید به یاران: غدیر می‌آید

صدای کیست چنین دلپذیر می‌آید؟
کدام چشمه به این گرمسیر می‌آید؟

صدای کیست که این‌گونه روشن و گیراست؟
که بود و کیست که از این مسیر می‌آید؟

چه گفته است مگر جبرئیل با احمد؟
صدای کاتب و کلک دبیر می‌آید

خبر به روشنی روز در فضا پیچید
خبر دهید:‌ کسی دستگیر می‌آید

کسی بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست
به دست‌گیری طفل صغیر می‌آید

علی به جای محمد به انتخاب خدا
خبر دهید: بشیری نذیر می‌آید

کسی به سختی سوهان، به سختی صخره
کسی به نرمی موج حریر می‌آید

کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست
کسی شبیه خودش، بی‌نظیر می‌آید

خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت
خبر دهید به یاران: غدیر می‌آید

به سالکان طریق شرافت و شمشیر
خبر دهید که از راه، پیر می‌آید

خبر دهید به یاران:‌ دوباره از بیشه
صدای زنده ی یک شرزه شیر می‌آید

خم غدیر به دوش از کرانه‌ها، مردی
به آبیاری خاک کویر می‌آید

کسی دوباره به پای یتیم می‌سوزد
کسی دوباره سراغ فقیر می‌آید

کسی حماسه‌تر از این حماسه‌های سبک
کسی که مرگ به چشمش حقیر می‌آید

غدیر آمد و من خواب دیده‌ام دیشب
کسی سراغ من گوشه‌گیر می‌آید

کسی به کلبه ی شاعر، به کلبه ی درویش
به دیده‌بوسی عید غدیر می‌آید

شبیه چشمه کسی جاری و تپنده، کسی
شبیه آینه روشن ضمیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید

به سربلندی او هر که معترف نشود
به هر کجا که رود سر به زیر می‌آید

شبیه آیه ی قرآن نمی‌توان آورد
کجا شبیه به این مرد، گیر می‌آید؟

مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را؟
به این محله خبرها چه دیر می‌آید!

بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه‌گاه قیامت اسیر می‌آید

بیا که منکر مولا اگر چه پخته، ولی
هنوز از دهنش بوی شیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید
 

18 شهریور 1396 53 0

رمضان است و حال من خوب است

روزه هایم اگر چه معیوب است
 رمضان است و حال من خوب است

رمضان است و من زلالم باز
 صاحب روزی حلالم باز

می زند موج بی کران در من
 پهنه در پهنه آسمان در من

چشم هایم ندیدنی را دید
 رمضان است و من پر از خورشید

الفتی پاک با سحر دارم
 تشنه ی لحظه های افطارم

رمضان است و گفتنم هوس است
 راز از تو شنفتنم هوس است

از تو ای با من آشنا! از تو
 از تو ای مهربان خدا! از تو

ای خدایی که جود آوردی
 از عدم در وجود آوردی

ای خدایی که هستی ام دادی
 حرمت حق پرستی ام دادی

ای سئوال مرا همیشه جواب
 ای سبب! ای مسبب! ای اسباب!

پیش پایم همیشه روشن باش
 با توام من، تو نیز با من باش

در نگاهم گناه می جوشد
 تو نپوشی کسی نمی پوشد

با من ای مهربان، مدارا کن
 گره از کار بسته ام وا کن

رمضان است و زنده ام، هستم
 گفتگو با تو دارم و مستم

مستم از شربت و شرابی ناب
 صمغ خورشید و شیره ی مهتاب

از شرابی که قسمت من بود
 مثل من بود، صاف و روشن بود  

از شرابی شبیه آزادی
 لطف کردی خودت فرستادی

از شرابی که درد می افزود
 نه زمینی، نه آسمانی بود

رمضان است و ماه نیمه ی بدر
 شب تقسیم زندگی، شب قدر

شب قدر است و من همان تنها
 دورم از هی هی و هیاهوها

نیست قرآن برابرم امشب
 دست مولاست بر سرم امشب

ای خدای بزرگ بنده نواز
 خالق خلسه های راز و نیاز

اولین اشتیاق شوق انگیز
 آخرین شوق اشتیاق آمیز

می چکد شور تو در آوایم
 می زنی موج در دعاهایم

هایِ تو هویِ من مرا دریاب
 خسته ام، خسته، ای خدا دریاب

شب قدر است و می کنی تقسیم
 برسان سهم دوستان یتیم

سهم من چیست؟ بندگی کردن
 پاک و پاکیزه زندگی کردن

بار من ای یگانه سنگین است
 سبُکم کن که سهمِ من این است

شب احیا تو با منی آری
 من بخوابم اگر، تو بیداری

لطف داری به دست کوتاهم
 می دهی آن چه را که می خواهم

ای خدا ای خدای پنهان، فاش
 هم در این جا تو را ببینم کاش

تا بمیرم زلال و دل بیدار
 مرگ من را به دست من بسپار

بسپارش به من به آگاهی
 تا بمیرم چنان که می خواهی

بعد یک عمر خون دل خوردن
 مطلع کن مرا شب مردن

ای خدا ای خدای نومیدان
 زنده ی تا همیشه جاویدان

ای سزاوار گریه و خنده
 مهربان هماره بخشنده

پاکبازم اگر چه گمراهم
 از تو غیر از تو را نمی خواهم

بار تشویش از دلم بردار
 وَ قِنا ربّنا عذاب النّار

شب قدر است و من چنین بی تاب
 اِفتَتِح یا مفتّح الابواب...

09 خرداد 1396 593 0

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند
مگذار در تو، اجنبیان سر بر آورند

در تو مباد! میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زور زر آورند

چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ، حوصله ات را سر آورند

یک هفته است زخمی رعب و رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند!

همسنگران به جان هم افتاده اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند!

با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش، برون، خنجر آورند

فرزانگان شیفته ی خدمتت مباد
تشنه ی مقام، بازی قدرت در آورند!

گزلیک می دهند به دست منافقان
از پشت سر مباد که خیره سر آورند!

افتاده اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و در آورند

تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی ات داور آورند

وجدان بس است، داور ایرانی نجیب
شاهد، نیاز نیست که در محضر آورند

در تو برای هم، وطن مرد من! مخواه
یاران روزهای خطر، لشکر آورند

بردار و در کلیله و دمنه بخوان، مباد
در تو به جای شیر، شغالِ گر آورند

در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه، نه؛ مباد! باز امیرکبیر من!
بهر گشودن رگ تو، نشتر آورند

نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران، بلای حمله ی اسکندر آورند

ساکت نشسته ای؟ وطن من! سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت درآورند

در تو مباد! جای بدن های نازنین
از آتش مناظره، خاکستر آورند

نه، نه؛ مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه ی آهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام آور آورند

سیمرغ را خبرکن و با موبدان بگو
تا چاره ای به دست بیاید، پر آورند

با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خارت مباد در نظر و منظر آورند!

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجّه های رنگ، برون گوهر آورند

ایران من! بلند بگو، ها! بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند

مردم نیامدند که بر روی دست ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آورند

مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن، ساغر آورند

مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله به هم به دمدمه سر تا سرآورند

مردم نیامدند بلاشک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تَسخر آورند

مردم که هر همیشه فرو دست بوده اند
تا بر فراز دست، یکی سرور آورند

کوزه گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه، کوزه و کوزه گر آورند

مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال، زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره، خلطه ی سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند

مردم که پاسدار شکست و درستی اند
ناظر به هر چه خیر و به هر چه شر آورند

مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره های پوچ که در ششدر آورند

مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت، جانب آبیدر آورند

مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق، سر منبر آورند

مردم که فوتشان سخن و فنّ شان غم است
مردم که آمدند، سخن گستر آورند

مردم که هیچشان، هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند، هنر پرور آورند

ایرانِ من! قصیده برایت سروده ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو، خبر برای منِ مضطر آورند

تکرار شد اگر به دو-سه بیت، قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند

آیینه ی تمام قد عشق! پیش تو
یاران چگونه سر ز خجالت برآورند؟

این شاخه های سر به درِ ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و برآورند؟

نامحرمان خلوت انس تو با چه رو
ایران من! دوباره تو را در بر آورند؟

من عاشقانه شاعرم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بی تاب سوختن
چشم بد از تو دور! بگو مجمر آورند

من رای داده ام به تو و می دهم به تو
از کاسه، چشم های مرا گر درآورند
 


25 اردیبهشت 1396 3171 0

دوست دارم مرگ من در مهر يا اسفند باشد

دوست دارم وقتِ مردن بر لبم لبخند باشد
من از او خرسند باشم، از من او خرسند باشد

از در و ديوارِ تابوتم گُلِ رحمت ببارد
خالي از تزوير، روحم خالي از ترفند باشد

مرگ هاي کوچکي دارند مردم، دوست دارم
مرگِ من مثل شهادت، مرگِ بي مانند باشد

صبح تا شب قُدسيان آواز در قبرم بخوانند
با سَماع و سُکر تا محشر سرِ من بند باشد

در ملائک بر سر من گفتگوها در بگيرد
هيچ کس هرگز نداند قيمت من چند باشد

دوست دارم روح ققنوسي م در ميلادِ مردن
فارغ از زن، زندگاني، فارغ از فرزند باشد
::
مي زنم پُل مثل ابراهيم از آتش به گُلگَشت
در قيامت کاش با من عشق، خويشاوند باشد

ميوه هاي وصل مي روياند از هر شاخه اش، مرگ
گر درختِ زندگاني قابل پيوند باشد

نه به حکمِ قافيه، از شوقِ باران هاي رحمت
دوست دارم مرگ من در مهر يا اسفند باشد

مرگ، اي سقّاي انسان در عطش سار اسارت!
بيش از اين مگذار روحِ تشنه ام در بند باشد


29 اسفند 1395 1399 1

شعرم شکوفه وار به زهرا رسیده است


شعرم به مدح حضرت زهرا رسیده است
روی زمین به عالم بالا رسیده است

باغ و بهار می چکد از بیت بیت من
شعرم شکوفه وار به زهرا رسیده است

آمد بهار خرّم و زهرا شکفت ماه
خورشید گرم محض تماشا رسیده است

میلاد دختر گل و ریحان و روشنی ست
شعری شریف و شاد و شکوفا رسیده است

نوروز آمده ست به تبریک فاطمه
چون رودخانه ای که به دریا رسیده است
::
هستی، نجات یافته ی حُسن خلق توست
زیبایی و کمال به امضا رسیده است

حُسنش رسیده است به فریاد زندگی
خُلقش به داد مردم دنیا رسیده است
::
وقتی که مادر پدری، پیر امتی
شعرم به درک امّ ابیها رسیده است


06 اسفند 1395 276 0

مي رسد اسفند ماه، خانه تکاني کنيد

 
اي همه همسايگان! زمزمه خواني کنيد
مي رسد اسفند ماه، خانه تکاني کنيد
 
ماهِ بلوغِ زمين، ماهِ بلاغت رسيد
مزرعه دارانِ عشق! دانه فشاني کنيد
 
يک نفس از آسمان سرِّ مگو مي چکد
سبز سرِ عشق باد، سُرخ زباني کنيد
 
قايق ذوقِ شما منتظرِ آب بود؟
دريا باريده است، قايق راني کنيد
 
هستي آيينه شد، مي شود آيا مگر
روبه روي آينه عيش نهاني کنيد؟
 
هستيِ عريان همين يک دو نفس پيش ماست
جلوه تَلَف مي شود، چشم چراني کنيد
 
نکته ي اصلي چه بود؟ اينکه خدا متن ماست
حاشيه تذهيب چيست؟ نکته پراني کنيد
 
واديِ پيموده را مي شود از سَر گرفت
باغ جوان مي شود، رو به جواني کنيد
::
باز هم از آسمان يک سَر و گردن سَر است
قامت روحِ مرا هرچه کماني کنيد
 

02 اسفند 1395 1361 3

بهار اوّلِ اسفند مي رسد از راه

 
گل و ترانه و لبخند مي رسد از راه
بهار، سرخوش و خُرسند مي رسد از راه
 
گذشت دلهره آور غروبِ تنهايي
پگاهِ روشنِ پيوند مي رسد از راه
 
بهار، گمشده ي سبزِ آسماني ماست
کسي که گفتم و گفتند مي رسد از راه
 
کسي که روحِ به افسردگي دچارِ مرا
نجات مي دهد از بند مي رسد از راه
 
مگو بهار، بگو روز بکرِ رستاخيز
بگو رسولِ خداوند مي رسد از راه
 
هميشه تازه، هميشه رها، هميشه زلال
هميشه دلکش و دلبند مي رسد از راه
 
اگرچه آخِرِ اسفند اول عيد است
بهار اوّلِ اسفند مي رسد از راه
 

29 بهمن 1395 1272 1

قسم به روز ، که خورشيد شمع خانه توست ....

مگر يتيم نبودي خدا پناهت داد
خدا که در حرم امن خويش راهت داد

هجوم جهل و خرافه ، هجوم تاريکي
خدا پناه در آن دوره‌ سياهت داد

خدا، خدا و خدا ، آن خداي بي ‌مانند
همان که عصمت پرهيز از گناهت داد

همان که جان نجيب تو را مراقب بود
همان که سينه خالي از اشتباهت داد

توان و توشه به پايان رسيده بود ، ولي
خدا رسيد به فرياد و زاد راهت داد

بگو که نعمت پروردگار پنهان نيست
خدا که دست تو را خواند و دستگاهت داد

خدا که چشم تو را با نماز روشن کرد
خدا که فرصت تشخيص راه و چاهت داد

چقدر واقعه‌ آسماني و شفاف
خدا به يمن دعاهاي صبحگاهت داد

خدا که عاقبتي خير و خوش عطايت کرد
خدا که آينه را نور با نگاهت داد

قسم به روز ، که خورشيد شمع خانه توست
قسم به شب که خدا برتري به ماهت داد

خدا که اشک تو را جلوه گهر بخشيد
خدا که شعله روشن به جاي آهت داد

خدا که جان تو را از الهه ‌ها پيراست
خدا که غلغله قوم لا اله ‌ات داد

يتيم آمده ‌ام ، مانده ‌ام ، پناهم ده
مگر يتيم نبودي خدا پناهت داد...

 

26 آذر 1395 1324 0

قرار بود بمیری خدا شهیدت کرد

حسین  آمد  و  آزاد  از  یزیدت  کرد
خلاص  از  قفس  وعده  و  وعیدت  کرد

سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی
تو را سپرد به  آیینه ،  رو  سپیدت  کرد

چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟
کدام  زمزمه  سیراب  از  امیدت  کرد

 به دست و پای تو بار چه قفل ها که نبود
حسین آمد و سر شار از  کلیدت  کرد

جنون  تو  را  به  مرادت  رساند  ناگاهان
عجب تشرف سبزی! جنون مریدت کرد

نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت
قرار  بود  بمیری  خدا  شهیدت  کرد

نه پیشوند و نه پسوند ، حر حری تو
حسین  آمد  و  آزاد از یزیدت  کرد


13 مهر 1395 4008 1

بگذار که این جاده خطر داشته باشد

تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد ؟
ای‌ کاش‌ کسی‌ از تو خبر داشته‌ باشد

آن‌ باد که‌ آغشته‌ به‌ بوی‌ نفس‌ توست‌
از کوچه‌ ما کاش‌ گذر داشته‌ باشد

هر هفته سر خاک تو می آیم، اما
این خاک اگر قرص ِقمر داشته باشد

این کیست که خوابیده به جای تو در این خاک ؟
از تو خبری چند مگر داشته باشد

خاکستری از آن همه آتش، دل این خاک
از سینه ی من سوخته تر داشته باشد

آن‌ روز که‌ می‌بستی‌ بار سفرت‌ را
گفتی‌ به‌ پدر هر که‌ هنر داشته‌ باشد

باید برود هرچه‌ شود گو بشو و باش‌
بگذار که‌ این‌ جاده‌ خطر داشته‌ باشد

گفتی : نتوان‌ ماند از این‌ بیش ، یزیدی‌ است‌
هر کس‌ که‌ در این‌ معرکه‌ سر داشته‌ باشد

باید بپرد هر که‌ در این‌ پهنه‌ عقاب‌ است‌
حتی‌ نه‌ اگر بال‌ و نه‌ پر داشته‌ باشد

کوه‌ است‌ دل‌ مرد، ولی‌ کوه، نه‌ هر کوه‌
آن‌ کوه‌ که‌ آتش‌ به‌ جگر داشته‌ باشد

کوهی‌ که‌ بنوشد، بمکد، شیره ی‌ خورشید
کوهی‌ که‌ ستاره، که‌ سحر داشته‌ باشد

آن‌ کوه‌ که‌ نایاب ترین معدن دُر اوست
آن کوه که در سینه گهر داشته باشد

کوهی‌ که‌ جوابت‌ بدهد هر چه‌ بگویی‌
کوهی‌ که‌ در آن‌ نعره‌ اثر داشته‌ باشد

کوهی‌ که‌ عبا باشدش‌ از شعشعه ی نور
عمامه‌ای‌ از ابر به‌ سر داشته‌ باشد

آن کوه که یاقوت ، که یاقوت شهادت
در دامنه، در کتف و کمر داشته باشد

این‌ تاک‌ که‌ با خون‌ شهیدان‌ شده‌ سیراب‌
تا چند در آغوش‌ تبر داشته‌ باشد

دردا اگر از خوشه ی این‌ شاخه ی‌ سرشار
بیگانه‌ ثمر چیده‌ و بر داشته‌ باشد

باید بروم هر چه شود گو بشو و باش
بگذار که این جاده خطر داشته باشد

عشق‌ است‌ بلای‌ من‌ و من‌ عاشق‌ عشقم‌
این‌ نیست‌ بلایی‌ که‌ سپر داشته‌ باشد

رفتی‌ و من‌ آن‌ روز نبودم، دل‌ من‌ هم‌
تا با تو سر ِسیر و سفر داشته‌ باشد

رفتی و زنت منتظر نو قدمی بود
گفتی به پدر : کاش پسر داشته باشد

گفتی که پس از من چه پسر بود، چه دختر
باید که به خورشید نظر داشته باشد

باید که خودش باشد : آزاده و آزاد
نه زور و نه تزویر و نه زر داشته باشد

اینک پسری از تو یتیم است در اینجا
در حسرت یک شب که پدر داشته باشد

برگرد ، سفر طول‌ کشید ای‌ نفس‌ سبز
تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد؟!


22 دی 1394 773 0

می توانیم در این ماه به قرآن برسیم

رمضان است رفیقان! همه بیدار شویم  
همه بیدار در این فرصتِ سرشار شویم
 
زیر سنگینی اعمالِ پریشان مُردیم
رمضان است، بیایید سبک بار شویم
 
می توانیم در این ماه به قرآن برسیم
می توانیم در این ماه، علی وار شویم
 
ماهِ مهمانیِ حقّ است، بیایید همه
تا نمک خورده ی این سفره ی افطار شویم
 
چشم ها را بتکانیم در این ماهِ زلال
با دو آیینه همه راهیِ دیدار شویم
 
نفَسی حق بکنید ای همه ناهمواران!
تا در این ماهِ مبارک همه هموار شویم
 
زین کنیم اسب، رفیقان! سفری در پیش است
جای اُتراق نَه این جاست، خبردار شویم
 
سِرِّ سی جزء به سی روز فرو می آید
هان! رفیقان! همه آیینه ی اسرار شویم
 
یازده ماه گذشت و خبر از عشق نشد
با خداوند، در این ماه مگر یار شویم
 
رمضان است رفیقان! همه بیدار شویم
همه بیدار در این فرصتِ سرشار شویم

 


28 خرداد 1394 969 1

شاعر! شکوهِ پارسالي را چه کردي؟


شاعر! شکوهِ پارسالي را چه کردي؟
آن قبض و بسطِ لايزالي را چه کردي؟

اين دغدغه ها اين تکلف ها، دريغا!
آن سرخوشي آن بي خيالي را چه کردي؟

در دل هراس هيچ کس هرگز نبودت
آن روح، روحِ لاابالي را چه کردي؟

آن خلسه هاي خالص و خُلّص کجا رفت
آن لحظه هاي خوب و عالي را چه کردي؟

فقرت به فخرِ پادشاهان طعنه مي زد
آن دست، آه! آن دستِ خالي را چه کردي؟

شعرِ گل آلودِ تو بي ماهي ست، افسوس
اي رودِ بي دريا! زلالي را چه کردي؟

هوش و حواسِ بلخي شعرت چه شد؟ کو؟
شاعر! بگو شمسِ شمالي را چه کردي


23 خرداد 1394 659 0

به آيينه سوگند! آهي ندارم


به جز بي پناهي پناهي ندارم
به آيينه سوگند! آهي ندارم

شب و روزم از هرچه رنگ است خالي ست
سپيدي ندارم سياهي ندارم

شبي بي ستاره تر از من کجا؟ کو؟
به خورشيد سوگند! ماهي ندارم

کويرم، کويري فلق تا شفق خشک
نه هرزه، نه سبزه، گياهي ندارم

دو راهي سرانجام يک راه دارد
رسيدم به آنجا که راهي ندارم

نداري ست سرمايه ام در قيامت
ثوابي ندارم، گناهي ندارم
::
دلِ بي دعا هودجِ لا اله است
به آمين رسيدم، الهي ندارم


23 خرداد 1394 686 0

نقش علی است در دل آیینه، یا تویی؟


هرکس هر آن چه دیده اگر هرکجا، تویی
یعنی که ابتدا تویی و انتها تویی

در تو خدا تجلّی هر روزه می کند
«آیینه ی تمام نمای خدا» تویی

میلاد تو تولد توحید و روشنی است
ای مادر پدر! غرض از روشنا تویی

چیزی ندیده ام که تو در آن نبوده ای
تا چشم کار می کند، ای آشنا! تویی

نخل ولایت از تو نشسته چنین به بار
سرچشمه ی فقاهت آل عبا تویی

غیر از علی نبود کسی هم طراز تو
غیر از علی ندید کسی تا کجا تویی

تو با علی و با تو علی روح واحدید
نقش علی است در دل آیینه، یا تویی؟

::

شوق شریف رابطه های حریم وحی
روح الامین روشن غار حرا تویی

ایمان خلاصه در تو و مهر تو می شود
مکّه تویی، مدینه تویی، کربلا تویی

زمزم ظهور زمزمه های زلال توست
مروه تویی، قداست قدسی! صفا تویی

بعد از تو هر زنی که به پاکی زبان زد است
سوگند خورده است که خیر النسا تویی

شوق تلاوت تو شفا می دهد مرا
ای کوثر کثیر! حدیث کسا تویی

::

آن منجی بزرگ که در هر سحر به او
می گفت مادرم به ـ تضرع ـ بیا! تویی

آن راز سر به مهر که «حافظ» غریب وار
می گفت صبح زود به باد صبا تویی

هنگام حشر جز تو شفاعت کننده نیست
تنها تویی شفیعه ی روز جزا تویی

در خانه ی تو گوهر بعثت نهفته است
راز رسالت همه ی انبیا تویی

«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»
بی تو چه می کنند؟ تویی کیمیا تویی

قرآن ستوده است تو را روشن و صریح
یعنی که کاشف همه ی آیه ها تویی

درد مرا که هیچ طبیبی دوا نکرد
ـ آه ای دوای درد دو عالم! ـ دوا تویی

من از خدا به غیر تو چیزی نخواستم
ای چلچراغ سبز اجابت! دعا تویی

«پهلو شکسته ای تو و من دل شکسته ام»
دریابم ای کریمه که دارالشفا تویی

ذکر زکیّه ی تو شب و روز با من است
بی تاب و گرم در نفس من رها تویی

کی می کنم نگاه به این لعبتان کور
با من در این سراچه ی بازیچه تا تویی

پیچیده در سراسر هستی ندای تو
تنها صدا بماند اگر، آن صدا تویی

::

گفتم تو ای بزرگ! خطای مرا ببخش
لطفت نمی گذاشت بگویم «شما» تویی

باری، کجاست بقعه ی قبر غریب تو؟
بر ما بتاب، روشنی چشم ما تویی

 


19 فروردین 1394 1372 0

اسفند رسيد و دلِ من خانه تکانده ست

 
کاري بکن اي عشق! که سرشارِ تو باشم
پندارِ تو گفتارِ تو کردارِ تو باشم
 
نه شرقي و نه غربي ام اي زمزمه! بگذار
همواره هوادار، هوادارِ تو باشم
 
اين دلخوشيِ زود گذر چاره ي من نيست
بگذار که ناچارِ تو، ناچارِ تو باشم
 
خورشيدِ من! اي کاش در اين قحطِ رفاقت
همسايه ي ديوار به ديوارِ تو باشم
 
تکرارِ تو، تکرار نه، تجديدِ بلوغ است
اي کاش که تکراريِ تکرارِ تو باشم
 
اسفند رسيد و دلِ من خانه تکانده ست
بادا که شب عيد، خريدارِ تو باشم
::
ممدوحِ حقيقي تويي اي سلطنتِ محض
بگذار فقط شاعرِ دربارِ تو باشم
 

16 اسفند 1393 1331 0

فکري براي اين همه مضمون کال کن


شاعر شب است، زمزمه ات را زلال کن
با اضطراب هاي شبانه جدال کن

آتش بزن به خرمنِ انديشه هاي خام
فکري براي اين همه مضمون کال کن

شاعر! مقام هيچ به دردت نمي خورد
شاعر! شب است زمزمه کن شعر و حال کن

از راهِ ديگري که نشانِ تو مي دهند
پرواز تا نهايتِ خطِّ خيال کن

طبعِ ملول شعر شريفي نمي دهد
شاعر به پاسِ آينه ترکِ ملال کن
::
در خلوتِ شبانه ي حافظ چه مي گذشت؟
از آيه هاي روشن قرآن سؤال کن
::
با تو چه کرده اند رفيقان؟ چه مي کنند؟
شاعر حلال کن، همگي را حلال کن


07 بهمن 1393 1058 0

کلاف کور طبعم را، سر انگشت تو وا مي کرد


نشد امشب بيايي تا به پاي تو سر اندازم
در افتم با غم و از بيخ بنيادش بر اندازم

کلاف کور طبعم را، سر انگشت تو وا مي کرد
اگر مي آمدي، صدها غزل مي شد سر اندازم

تو افشا مي کني در جمع  رازم را، تو، آري تو
گناهش را چرا بر گردنِ چشمِ تر اندازم؟

تفأل مي زنم خير است اما حال من اين نيست
چگونه مي توانم بي تو مي در ساغر اندازم؟

براي دفع چشم بد، چرا اين دود و اين اسفند؟
خودم را کاشکي در پاي تو در مجمر اندازم
::
تو را کم داشتم ديشب وگرنه مي توانستم
در آن معراج، جبرائيل را از پا در اندازم

وگرنه مي توانستم چنان بالا پريدن را
که جبرائيل را در آتشِ  جلوه پَر اندازم
::
مرا بگذار تا سقف فلک را گرم بشکافم
مرا بگذار تا در خويش طرحي نو در اندازم

کدامين رختخواب اي پير امشب مي کند گرمت؟
نشد امشب بيايي تا برايت بستر اندازم


26 دی 1393 934 1

خوردن سیلی ز یاران در غزل گفتن نداشت

به محفلی که سخن از لطایف غزل است
قصیده هر که بخواند خروس بی‌محل است
***
با تو اگر دوباره قراری نداشتم
هرگز به کار آینه کاری نداشتم
مثل دلم تمامی آیینه‌های من
درهم‌شکسته بود که یاری نداشتم
ای عشق! ای تولد دیگر! خوش آمدی
وقتی که هیچ راه فراری نداشتم
بین هزار آینه کوچک و بزرگ
آیینه‌ات شدم که غباری نداشتم
***
ما قصیده گرچه بسیار و مسلّم گفته‌ایم
عاشقانه در جوانی‌ها غزل هم گفته‌ایم
چه غزل‌ها زیر باران شبانه... تازه... تر...
چه غزل‌ها زیر برف صبح، نم‌نم گفته‌ایم
چه غزل‌ها در جنوب داغ سرشار از عطش
چه غزل‌ها در شمال سبز و خرم گفته‌ایم
خوردن سیلی ز یاران در غزل گفتن نداشت
در قصیده گفته‌ایم و سخت محکم گفته‌ایم
برنمی‌داریم دست از آرمان‌های وطن
بارها این قصه را در گوش عالم گفته‌ایم

 


24 تیر 1393 1512 0

هزار عاشقِ حيرانِ بدتر از من داشت


مَليله دوز لباسي بنفش بر تن داشت
به جاي چشم، دو فانوسِ سبزِ روشن داشت

شِنِل به دوش، به ميدان شهر آمده بود
به چشم، جاذبه اي مست و مرد افکن داشت

کشانده بود به دنبال خويش مردم را
هزار عاشقِ حيرانِ بدتر از من داشت

چنان پريچه ي پاکي نديده بودم هيچ
کدام کوچه ي گمنامِ شهر، مسکن داشت؟

تنش به مخملِ نازِ حرير مي مانست
ميانِ سينه اگرچه دلي از آهن داشت

به دورِ گردنِ مرمر به جاي گردن بند
قسم به عشق که خون مرا به گردن داشت
::
ميانِ همهمه ي عابران گمش کردم
نديده بودمش اي کاش! گرچه ديدن داشت


15 تیر 1393 32 0

بودن نمانده است و نبودن نمانده است


راهي به غير آينه بودن نمانده است
ديدن کجاست؟ حال شنودن نمانده است

بودن؟ نبودن؟ آه! همان پرسش قديم
بودن نمانده است و نبودن نمانده است

درهاي بسته را نَفَست باز مي کند
قفلي براي باز گشودن نمانده است

پرچينِ  باغ هاي اجابت خراب شد
يعني که حاجتي به ربودن نمانده است

آنجا رسيده ام که مجالِ کلام نيست
وقتي براي شعر سرودن نمانده است


15 تیر 1393 25 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها   
شعر عاشورایی