شب رفت و صبح دید كه فرداست

شب رفت و صبح دید كه فرداست
پلكی زد و ز خواب به پا خاست

از شرق آبهای كف‌آلود
خورشید بر دمیده و پیداست

با این پرنده‌های خوش آواز
ساحل ز بانگ و هلهله غوغاست

انگار دوش، دختر خورشید
این دختری كه این همه زیباست؛

تن شسته در طراوت دریا
كاین گونه دلفریب و دل آراست

زان ابرهای خیس كه ساحل
از دركشان به نرمی دیباست؛

در دوردست آبی دریا
یك لكه ابر گمشده پیداست

گویی كه چشمهای تر او
در كام صبح، گرم تماشاست

این نرم موجهای پیاپی
گیسوی حلقه حلقه دریاست

دریا ـ كه مثل خاطره دور است ـ
دریا ـ كه مثل لحظه همین جاست ـ

این حجم بی‌نهایت آبی
تلفیقی از حقیقت و رؤیاست

این پاك، این كرامت سیال
آمیزه‌ای ز خشم و مداراست

گاهی چو یك حماسه بشكوه
گاهی چو یك تغزل شیواست؛

مثل علی به لحظه ی پیكار
مثل علی به نیمه ی شبهاست

مردی كه روح نوح و خلیل است
روحی كه روح بخش مسیحاست

روحی كه ناشناخته مانده
روحی كه تا همیشه معماست

روحی كه چون درخت و شقایق
نبض بلوغ جنگل و صحراست

در دوردست شب، شب كوفه
این ناله‌های كیست كه برپاست؟

انگار آن عبادت معصوم
در غربت نخیله به نجواست

این شب، شب ملائكه و روح
یا رازگونه لیله ی اسراست؟

آن نور در حصار نگنجید
پرواز كرد هر طرفی خواست

فریاد آن عدالت مظلوم
در كوچه‌سار خاطره برجاست

خود روح سبز باغ گواه است:
آن سرو استقامت تنهاست

او بر ستیغ قاف شجاعت
همواره در تجرد عنقاست

در جستجوی آن ابدیت
موسای شوق، راهی سیناست

وقتی كه شب به وسعت یلداست
خورشید گرم یاد تو با ماست

ای چشمه‌سار! مزرعه‌ها را
یاد هماره سبز تو سقاست

برخیز ـ ای نماز مجسم! ـ
برمأذنه، بلال در آواست

در سردسیر فاصله، محراب
آغوش گرمجوش تمناست

بی‌تو هنوز كعبه ی حرمت
با جامه ی سیه به معزاست

بی‌تو مدینه ساكت و خاموش
بی‌تو هوای كوفه غم‌افزاست

بی‌تو هوای ابری چشمم
عمری برای گریه مهیاست

وقتی تو در میانه نباشی
شادی چو عمر صاعقه كوتاست

بی‌تو گسسته، دفتر مانی
بی‌تو شكسته، چنگ نكیساست

بی‌تو پگاه خاطره تاریك
با تو نگاه پنجره بیناست

بی‌تو صدای آب، غم آلود
با تو نوای نای، طرب‌زاست

ـ ای آن كه آفتاب ترینی! ـ
با تو چه وحشتیم ز سرماست

روح تو چون قصیده بلند است
دیگر چه جای وصف تو ما راست؟

18 شهریور 1396 57 0

خبر دهید به یاران: غدیر می‌آید

صدای کیست چنین دلپذیر می‌آید؟
کدام چشمه به این گرمسیر می‌آید؟

صدای کیست که این‌گونه روشن و گیراست؟
که بود و کیست که از این مسیر می‌آید؟

چه گفته است مگر جبرئیل با احمد؟
صدای کاتب و کلک دبیر می‌آید

خبر به روشنی روز در فضا پیچید
خبر دهید:‌ کسی دستگیر می‌آید

کسی بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست
به دست‌گیری طفل صغیر می‌آید

علی به جای محمد به انتخاب خدا
خبر دهید: بشیری نذیر می‌آید

کسی به سختی سوهان، به سختی صخره
کسی به نرمی موج حریر می‌آید

کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست
کسی شبیه خودش، بی‌نظیر می‌آید

خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت
خبر دهید به یاران: غدیر می‌آید

به سالکان طریق شرافت و شمشیر
خبر دهید که از راه، پیر می‌آید

خبر دهید به یاران:‌ دوباره از بیشه
صدای زنده ی یک شرزه شیر می‌آید

خم غدیر به دوش از کرانه‌ها، مردی
به آبیاری خاک کویر می‌آید

کسی دوباره به پای یتیم می‌سوزد
کسی دوباره سراغ فقیر می‌آید

کسی حماسه‌تر از این حماسه‌های سبک
کسی که مرگ به چشمش حقیر می‌آید

غدیر آمد و من خواب دیده‌ام دیشب
کسی سراغ من گوشه‌گیر می‌آید

کسی به کلبه ی شاعر، به کلبه ی درویش
به دیده‌بوسی عید غدیر می‌آید

شبیه چشمه کسی جاری و تپنده، کسی
شبیه آینه روشن ضمیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید

به سربلندی او هر که معترف نشود
به هر کجا که رود سر به زیر می‌آید

شبیه آیه ی قرآن نمی‌توان آورد
کجا شبیه به این مرد، گیر می‌آید؟

مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را؟
به این محله خبرها چه دیر می‌آید!

بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه‌گاه قیامت اسیر می‌آید

بیا که منکر مولا اگر چه پخته، ولی
هنوز از دهنش بوی شیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید
 

18 شهریور 1396 59 0

"من کنتُ مولا..." ابتدای قصه این است

هر چند در پایان حج آخرین است
"من کنتُ مولا..." ابتدای قصه این است

دستی به دستی حلقه شد تا آسمان رفت
دستی که در اوج سخاوت بی‌نگین است

دستی به دستی حلقه شد، دستی که در جنگ
خیبرترین درها به پایش بر زمین است

دستی که نخلستان ِ تا امروز باقی
از پینه‌های بی شمارش شرمگین است

تصویر بالا رفتن دست دو خورشید
عکس زلال برکه‌ٔ این سرزمین است

"الیوم اکملتُ لکم..." حتی خدا گفت:
«روزی که دین تکمیل خواهد شد همین است»

آینده روشن شد، همه دیدند، اما
امروز را تاریکی ِ شب در کمین است

با دست بیعت آمدند و ماند پنهان
بغضی که با تبریک گفتن‌ها عجین است

نه! واقعیت را نمی‌بینند، هر چند
چشمانشان محو «امیرالمؤمنین» است

18 شهریور 1396 61 0

دیگران کجا شبیه حیدرند

هان بگو بایستند ، نگذرند
حاضران به غایبان خبر برند

حاضران و غایبان که غایبند
غایبان و حاضران که حاضرند

حاضران چشم باز و گوش کر
این جماعتی که کور و هم کرند

دست بسته پای بسته در عبور
چشم بسته گوش بسته ناظرند

ما همیشه حاضران غایبیم
غایبیم اگر درست بنگرند

غایبان نسل های بعد از این
کاشکی به یادمان بیاورند

ما که عشق را ز یاد برده ایم
عاشقان به هیچ مان نمی خرند

کاش عاشقانه تر نظر کنند
آن جماعتی که اهل جوهرند

آن جماعتی که خود سرآمدند
آن جماعتی که بر سران سرند

یا جماعتی که روز رستخیز
هیزم شراره های محشرند

روز رستخیر هان چه می کنند؟
اهل بیت مصطفی چو بگذرند

اهل بیت مصطفی نه جز علی ست
دیگران نه با علی برابرند

از فضایل علی همین که او
خود مدیح حضرت پیمبرند

جز علی امیرمومنان نبود
دیگران بر این لقب نه درخورند

دیگران کجا شبیه مرتضی
دیگران کجا شبیه حیدرند

چار یار مرتضایی علی
خاک هست و باد و آب و آذرند

تا علی ست یار اول نبی 
دیگران نه با علی برابرند
 
جز مدیح حضرت امیر نیست
خطبه غدیر را چو بنگرند

بیعتی کنیم بیعتی شگفت
بیعتی که مان به خاطر آورند

بیعتی کنیم سخت استوار
بند بندمان اگر برآورند

بیعتی که با زبان و دست نیست
بی هراس از آن که دست و سر برند

ای تفو بر آن جماعت پلید
کز تبار خدعه اند و خنجرند

آن جماعتی که ظهر کربلا
غیر چشم و گوش و سر نمی درند

آن درندگان و آن خزندگان
کز گراز و خوک و خرس کمترند

نام شان مگوی و ریش شان مبین
از تبار و اصله ی بز گرند

مسلم است و کوچه ها پر از غریب
دشت ها پر از حسین بی سرند

این جماعتی که داعش اند جز
آبروی عشق را نمی برند

از کتاب و اهل بیت مصطفی
هیچ از کتاب او نمی خرند


خطبه غدیر را گذاشتند 
زود باوران دیر باورند

از حدیث منزلت سخن مگو
پی به غربت علی نمی برند

یا علی! زمانه تیر حرمله ست
تیرها پی گلوی اصغرند

از حرا بگیر تا شب وفات 
چشم کو که بر غم تو بنگرند

راه ها به چارراه می رسند
راه ها چقدر گریه آورند
 
راه شام و راه مردم عراق..
مردمی که با علی برادرند

یک طرف مدینه، یک طرف یمن
توشه از حدیث تازه می برند

از یمن علی ست می رسد کنون
مردم یمن اویس دیگرند

آن جماعتی که پیش رفته اند 
مردمی که در صفوف آخرند

کاش این توقف سه روزه را
لحظه ای فقط به خاطر آورند

نیست همچو خشم مرتضی دلیل
دشمنان او عذاب می خرند

جحفه عصر یک دوشنبه غریب
صبر کن که بگذریم و بگذرند...
 

16 شهریور 1396 67 0

آه ای شهر دوست داشتنی...


آه، ای شهر دوست داشتنی
کوچه پس کوچه های عطرآگین
ای مرور تمام خاطره هات 
چون دهین ابوعلی شیرین*
.
شهر آغشته با حرارت باد
فصل خرماپزان پیوسته
کوشش پنکه های بی تاثیر
فُندق سالخوردهء خسته
.
سرخوشی های بی حدم می زد
پرسه در کوچه های بی هدفی
دعوتم کرد سمت طعم بهشت
ناگهان عطر قیمهء نجفی...
.
_سیدی! گم شدم... حرم... مولا...
از کجا می شود به او برگشت؟
عربی گفت و من نفهمیدم
باید از شارع الرسول گذشت
.
سنگ، دُر می شود در این وادی
صاحبان جواهرند همه
واژه در واژه با امین الله
زائران تو شاعرند همه
.
بین این چارپاره خوابم برد
رفتم از خویش و دفترم جا ماند
یک نفر مثل من درون حرم
داشت شعری برایتان می خواند:
.
زخمی ام التیام می خواهم
التیام از امام می خواهم
السلامُ علیک یا ساقی
من علیک السلام می خواهم
 

15 شهریور 1396 136 0

ما شیعه ی توایم دل شادمان بده

ما شیعه ی توایم دل شادمان بده
ویران شدیم خانه ی آبادمان بده

حاکم تویی حکومت دلها به دست توست
شاهد تویی مشاهده را یادمان بده

ما دانه های باغ بهار آور توایم
یک دم عنایتی کن و بربادمان بده

شور ابوذر و دل سلمانمان ببخش
ایمان مالک و غم مقدادمان بده

هر سو سقیفه ای ست که بیداد می کند
تا کی سکوت ؟ جرأت فریادمان بده

19 تیر 1396 112 0

همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

ماه می تابد از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دستهاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد

مرد تنهاست، مرد غمگین است کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادی اش اگر خالی است باده غم سبو سبو دارد

ضربان صدای او جاریست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقیسم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد

باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید    
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد

کاه گلهای کوچه مرطوبند اشک دیوار را در آورده است
ناله خانم جوانی که  هرچه دارد علی(ع) از او دارد

-  از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید ایّهاالنّاس! آبرو دارد

گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگهای مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است  شور " حتّی تُقاتِلوا" دارد

حب مولا نتیجه سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد

... چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

26 خرداد 1396 2041 9

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک

امام، رو به رهایی... عمامه روی زمین
قیامتی شد -بعد از اقامه- روی زمین

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک
چکید خون خدا در ادامه روی زمین ...

خودت بگو، به که دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین*

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند به رسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین...»**

تو رفته ای و زمین مانده است و ما اینک
و میزهای پُر از بخشنامه ... روی زمین!



*«هیهات اگر طمع، مرا به گزیدن خوردنی ها کشاند، در حالی که شاید در حجاز یا یمامه گرسنه ای حسرت گرده نانی برد و یا وعده ای سیر نخورد.»(نهج البلاغه، نامه45)
** «بدانید که امام شما از دنیایش به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده کرده است»(نهج البلاغه، نامه45)


23 خرداد 1396 3191 0

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب

در میان لرزه های شک صلابت یقین
آن عمود آفرینش جهان عماد دین

آن که فقر خاک ها به یمن خاکساری اش
از خجستگی گذشت از آسمان هفتمین

آسمان جا گرفته در زمین؛ ابوتراب
فخر می کند به نام او بر آسمان زمین

قدر لحظه های او فراتر از هزار ماه
آن هزار ماه فتنه های خفته در کمین

ماه های شادخواری هزار و یک شبی
ماه های مردهای سنگ داغ بر جبین

مردهای مرده ریگ جاهلیت سیاه
مردهای تنگ همّت فراخ آستین

::

وای من چگونه این چکامه را به سر برم؟
یا علی امیر خطبه های جاری متین!

یا علی مدد! کلام تو شفای جان ماست
یا علی! حضور تو ظهور مصحف مبین

ما مکرر آمدیم و سائلانه این چنین
ای غدیر رحمت خدا امیرمؤمنین!

ما مکرریم و شرمسار این غدیر نو
ما مکرریم و سائل عنایتی نوین

سائلان بر آستان لطف تو مکررند
ای نهاده بر کف نیاز سائلان نگین!

ما شبانه های فقر کوچه های کوفه ایم
شوق و انتظار را در اشک هایمان ببین

ای فراتر آن چنان که رفته تا فراز عرش!
ای فروتن آن چنان که با یتیم همنشین!

یا علی! پس از تو قرن ها یتیم مانده اند
یا علی پناه ما هماره مهربان ترین!

یا علی! شگفت آشنا حماسه ای عجیب
تا ابد حماسه ها به ذکر یا علی عجین

ای تمامت وجود تو حماسه ای شگرف!
وِی بدایت ظهور تو کلام آخرین!

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب!
باد تا ابد قرون به نام نامی ات قرین!


21 خرداد 1396 129 0

کعبه در بدرقه اش چند قدم با او رفت

ذره ذره همه دنیا به جنون آمده بود
روح از پیکرهء کعبه برون آمده بود

روشنا ریخت به افلاک حلولش آن روز
کعبه برخاست به اجلال نزولش آن روز

عشق او بر دل سنگی‌‌ِ حرم غالب شد
قبله مایل به علی بن ابیطالب شد

از دل خانه علی رفت و حرم با او رفت
کعبه در بدرقه اش چند قدم با او رفت

قفس کعبه شکسته است دم پرواز است
برو از کعبه که آغوش محمد باز است

آینه هستی و با آینه باید باشی
خانه زادِ پسر آمنه باید باشی

همهء غائله ها گشت فراموشِ نبی
کودکی های علی پر شد از آغوش نبی

مستی اهل سماوات دوچندان شده است
عطر گیسوی علی خورده به تن پوش نبی

تا بچیند رطب تازه ای از باغ بهشت
رفته دردانه کعبه به سردوش نبی

که نبی بوده فقط این همه سرمست علی
که علی بوده فقط آن همه مدهوش نبی

چشم در چشم علی، آینه در آیینه
حرف ها می زند اینک لب خاموش نبی

دور از من مشو ای محو تماشای تو من
نگران می شوم از دور شدن ها ی تو من

من به شوق تو سکوتم، تو فقط حرف بزن 
وحی می ریزد از آهنگ لبت، حرف بزن

می نشینم به تماشای تو تنها، آری
هر زمان خسته ام از مردم دنیا، آری
  
بر مکافات زمین با تو دلم غالب شد
همهء دهر اگر شعب ابی طالب شد

خوب شد آمدی ای معنی بی همتایی
بی تو هر آینه می مردم از این تنهایی

دین اسلام در آن روز که بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش حیدر بود
باعث گرمی بازار شدش حیدر بود

وحی می بارد و من دوخته ام دیده به تو
تو به اسلام؟ نه! اسلام گراییده به تو

در زمین دلخوش از اینم که تویی همسفرم
از رسولان دگر با تو اولوالعزم ترم

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام


21 فروردین 1396 469 1

همه عمر او یک نماز است و بس

شگفتا کرامات ماهی تمام
چه ماهی که خورشید صبح است و شام

چه ماهی که فرزند ام القری
چه ماهی که لبخند بیت الحرام

چه ماهی چه مردی سلام علیه
چه مردی چه ماهی علیه السلام

چه حسن شروعی است ماه رجب
چه حسن ختامی است ماه صیام

همه عمر او یک نماز است و بس
سکوتش قعود و خروشش قیام

دم از حق زده دم به دم تیغ او
دمی در مصاف و دمی در نیام

چه ژرف است آری چه ژرف و شگرف
کلام الامیر امیر الکلام

در اوصاف آن حسن بی خاتمه
رسید این ترنم به حسن ختام

به لب دارم این نغمه را دم به دم
به سر دارم این سایه را مستدام

امیری حسین و نعم الامیر
امامی علی و نعم الامام


21 فروردین 1396 838 1

شیعه‌ی زخم‌های مولا باش

دل من! در هوای مولا باش
یار بی‌ادعای مولا باش

گر نشد یاورش شوی همه عمر
گاه گاهی برای مولا باش

به گدایی تو هر کجا رفتی
یک سحر هم گدای مولا باش

دست من! دست‌گیر مردم باش
پینه‌ی دست‌های مولا باش

پهن کن سفره‌ای برای یتیم
مستمند دعای مولا باش

پا به پایش اگر نشد بروی
لاأقل ردپای مولا باش

جان من! تا که در بدن هستی
باش اما فدای مولا باش

ای نَفَس! می‌روی به سینه برو
چون برآیی صدای مولا باش

از یمن، از دمشق و غزه بگو
شیعه‌ی زخم‌های مولا باش

خار در چشم‌های مولا بود

چشم من! در عزای مولا باش...

 


21 فروردین 1396 877 0

این دل ما تنگه اگه براتون...

این دل ما تنگه اگه براتون
میدونیه واسه برو بیاتون

دستای مهربون کی شبارو
گره زده به زلف ماجراتون

شبا که خورشیدم دلش می گیره
می خزه آهسته زیر عباتون

ما که از اول نبودیم غریبه
با غم و غصه های آشناتون

به چاه سینه های ما می ریزه
هق هق گریه های بی صداتون

دستای خالی مونو هی گرفتیم
مثل پیاله زیر هل اتاتون

سر می ره از ظرفای کوچیک ما
محبت شما و بچه هاتون

امام پیشونی سفیدا شدن
چقدر میاد به چشمای سیاتون

تخت خلافت شما رو عرشه
کی می تونه بیاد بشینه جاتون

حکومت آخرتو گرفتید
دنیا بمونه واسه دشمناتون

هر چی دویدیم نرسیدیم آقا
به انتها که نه، به ابتداتون


21 فروردین 1396 228 0

مهر علی ست مایه ی فرخنده فالی ام

شرمنده نزد اهل دل از بی کمالی ام
ای وای من که ساغر از باده خالی ام

راه کمال نا متناهی بُوَد که من
عمری ست رهنورد طریق تعالی ام

ای دیده خون ببار که قحط بصیرت است
هرجا روم مواجه با خشکسالی ام

یا سابِغَ االنَّعم نظری کن که می کند
یک پرتؤ نگاه تو حالی به حالی ام

کی پایمال فقر شوم ای غنی به ذات
منّت پذیر لطف تو شد دست خالی ام

::

با آنکه ذرّه ام من و از ذرّه کمتر ام
مهر علی ست مایه ی فرخنده فالی ام

صافی دل از ولای ولی اللَّهم بلی
شادم که سرسپرده ی مولی الموالی ام

ای غم برو که ساقی کوثر کنار حوض
ریزد می طهور به مینای خالی ام

تو آفتاب حُسنی و من ذرّه یا علی!
ترسم کُشد خجالت بی دست و بالی ام

شب ها خیال روی تو آید به خواب من
بیداری من است به خواب خیالی ام

من غرق التفات تو هستم مرا ببخش
مست آن قدر شدم که نشد هیچ حالی ام

 


21 فروردین 1396 198 0

قرآن ِ سر نیزه که قرآن مبین نیست

در شهر اگر هیچ کسی را غم دین نیست
تا فاطمه زنده است علی خانه نشین نیست

ای دست پر از پینه ز چرخاندن دستاس
افلاک در افلاک تو را جایگزین نیست

در کوچۀ مسجد تو زمین خوردی و در ما
جز پینۀ چون زانوی اشتر به جبین نیست

انصار هم از خطبۀ تو شرم نکردند
کردند بهانه که چنان است و چنین نیست

غصب فدک این بود که نام تو نباشد
پیداست که دعوا سر یک تکّه زمین نیست

کو چادر خاکی شده کو دامن مولا
تا کی بزنم چنگ به حبلی که متین نیست

جایی که علی هست معاویه چه کاره است
قرآن ِ سر نیزه که قرآن مبین نیست

ای کاش که خود را برسانم به رکوعش
زیرا که بجز نام تواش نقش نگین نیست

مقصود خدا از دو جهان خلقت زهراست
المنّة للّاه که این است و جز این نیست


09 اسفند 1395 826 0

شبی چراغ کتابی مرا هدایت کرد

قصیده واره ی چراغ کتاب
با احترام به قلم توانا، بیان روشن و زبان محکم صاحب کتاب الغدیر که واژه، واژه و سطر سطر ، حقیقت محض را فریاد کشید و این شعر کمترین تاثیری است که مطالعه این سند حقانیت امیرالمومنین علیه السلام در من به جای گذاشت.

نشست یک دو سه خطی مرا نصیحت کرد                
مرا چو دوست به راه درست دعوت کرد

خطوط چهره او گرد درد داشت ولی                        
به خاطر دل سختم چه نرم ،صحبت کرد

«سیاه کرده شب شبهه روزگار تو را »                   
 زبان گشود و ز رسم زمان شکایت کرد

زبان گشود، زبانی چو اشک دیده ، روان                   
 غم حقیقت یک رود را روایت کرد

بیان  روشن و فریاد محکمش آن شب                          
برایم از افق دید او حکایت کرد
::
هم او که پنجره ی آفتاب را وا کرد                      
که نور در دل تاریک من اقامت کرد

همان امیر مدارا همان امیر مرام                            
 همان امیر که بر نفس خود حکومت کرد

که می شناخت امیری که از امارت خود                  
فقط به وصله پیراهنی قناعت کرد

لباس خوف و خطر را جز او که می پوشید             
شبی که از شب آن شهر، ماه هجرت کرد

میان معرکه ،ایمان تیز شمشیرش                        
دمی، مجسمه ی کفر را دو قسمت کرد
 
چقدر زیستنی ساده را ستایش کرد                     
چقدر حیله و ترفند را مذمت کرد
 
نگاه کرد به دنیا به دیده ی موری                      
که لانه ساختن او را دچار زحمت کرد

زمین چگونه نبالد به خود زمانی که                   
شکوه دست خدا در زمین زراعت کرد

و کاش...من بودم جای دسته ی بیلی                
که پینه پینه ی آن دست را زیارت کرد

ستاره بارترین صبح خلقت دنیا                        
چه شد که با شب تنهای چاه خلوت کرد
 
مداد  باطل تاریخ هم پشیمان است                  
 از این که در حق این طایفه خیانت کرد

از این که پنجه ی آتش به نور سیلی زد                  
از این که چوبه ی در نیز هتک حرمت کرد

بنای آخرتش را ولی خراب نکرد                             
علی که پشت به دنیای مست قدرت کرد

نبرد دست به شمشیر اختلاف ، علی                          
که خون تازه ی اسلام را ضمانت کرد
 
که دیده است که با ضرب و زور سازش کرد           
که گفته است که با دست کفر بیعت کرد ؟

در آن تلاطم طوفان فتنه و تردید                            
ستون صبر، چنان کوه استقامت کرد

کجاست منبر نفرین و مذهب نفرت                      
و آن که بین نمازش به عشق لعنت کرد
 
کجاست تا که ببیند مرام می ماند                          
مرا مرام علی شیعه محبت کرد
::
کتاب زندگی اش را ورق ورق خواندم                
خیال خسته ی من را چقدر راحت کرد
 
شبیه شک شده بودم کلاف سر درگم             
شبی چراغ کتابی مرا هدایت کرد

06 اسفند 1395 467 0

تاریخ را بخوان اخوی این چنین نبود

 

سلمان کیستید مسلمان کیستید؟
با این نگاه شیعه ی چشمان کیستید؟

با این نگاه شعله ور از برق افتراق
با این نگاه خط زده بر خطبه ی وفاق

با این نگاه پر شده از خط فاصله
دور از ملاحظات روایات واصله

با کیست این نگاه؟ پی چیست این نگاه؟
آیینه ی نگاه علی نیست این نگاه

چشم علی که محو افق های دور بود
از درد و داغ شعله ور اما صبور بود

چشمی که حرف حرف سکوتش شنیدنی ست
چشمی که ربنای قنوتش شنیدنی است

آن حرف ها چه ژرف چه ژرفند خوانده اید؟
آن حرف ها شگفت و شگرفند خوانده اید؟

از درد بی امان چه بگویم شنیده اید
از خار و استخوان چه بگویم شنیده اید

مولا رسیده بود به سوزان ترین مصاف
اما نبرد دست به شمشیر اختلاف

تیغی که در مصاف به فریاد دین رسید
این بار در غلاف به فریاد دین رسید

چون لیلة المبیت علی از خودش گذشت
آتش به سینه داشت ولی از خودش گذشت

آتش به سینه داری اگر، شعله ور مباش
هیزم بیار سوختن خشک و تر مباش

دامن مزن به آتش این قیل و قال ها
از حق بگو، چنانکه علی گفت سال ها

از حق بگو ولی نه به توهین و افترا
با منطق علی، نه به توهین و افترا

القصه سیره ی علوی این چنین نبود
تاریخ را بخوان اخوی این چنین نبود

بادا که تا همیشه بمانیم با علی
سلمان شویم و مسلم این راه یا علی

 


06 اسفند 1395 1465 1

دنیا به تنها مرد باقی مانده محتاج است

 

نوشید خاک تشنه، اندوه صدایت را
پیمود چشم آسمان، سمت دعایت را
 
گم کرد دستاس زمین در گردشی غافل
دستانِ با تقدیرِ گردش آشنایت را
 
می چرخد این دستاس خالی، بعد از آن، بی خود
می جوید از انسان گندم گون، خدایت را
 
می پرسد از خود، در سکوت نیمه شب هایش
راز بقیع و راز ظهر کربلایت را
 
یک صبح بعد از آن شب سنگین زمان گم شد
بر شانه می بردند مرد خطبه هایت را
                 
دنیا به تنها مرد باقی مانده محتاج است
مردی که در خود دارد اندوه صدایت را

20 بهمن 1395 776 0

دستی که همپای رعیت بیل می زد


صحرا به صحرا باد و توفان موج می زد
آنجا بيابان در بيابان موج می زد

با پشته های ماسه ی در شن نهفته
مغرور تر از قله ی در ابر خفته

کوهان به کوهان اشتران کوه جاری
سُم بر زمين می کوفت باد نو بهاری

روی ترک های زمين خشک ريشه
خورشيد می باريد مانند هميشه

آشوبی از دريا فراتر داشت صحرا
انگار شوری تازه در سر داشت صحرا

ناگاه شد آيينه ای از نور پيدا
گرد و غبار کاروان از دور پيدا

آنک ندا آمد رسول عشق برخيز
برخيز و شوری تازه در عالم برانگيز

امروز  خُم ها سر به سر مست تو افتاد
تکميل دين عشق در دست تو افتاد

دين خدا را تا نماند پرس و جويی
بايد بگويی آنچه را بايد بگويی

هر چند بعد از اين تو را ديوانه خوانند
ننوشته مکتوب تو را هذيان بدانند

هر چند نامردان لباس قهر پوشند
فرزند صلح و آشتی را زهر نوشند

هر چند بعد از تو دل از دلبر ببرّند
خون خدا را تشنه تشنه سر ببرّند

هر چند دينت را سر نيزه بجويی
بايد بگويی آنچه را بايد بگويی

در نشوه خيزی که زمين مست آسمان مست
ساقی و سقا بر بلندا دست در دست

دستی که با آن در ازل گل می سرشتند
دستی که لوح عشق را با آن نوشتند

دستی که راز کنتُ کنزاً مَخفيا بود
روزی که الرّحمن علی العَرش استوی بود

دستی که ابراهيم را در آستين بود
دستی که بت ها را شکست آری همين بود

دستی که هر شب کفش پاره وصله می کرد
دستی که خيبر را به زانو در می آورد

دستی که گرچه با سکوت چاه پيوست
در روشنای شمع بيت المال ننشست

دستي که بوی غربت و نان و رطب داشت
دستی که دل در پرسه های نيمه شب داشت

دستی که همپای رعيت بيل می زد
اما قنوتش طعنه بر جبريل می زد

دستی که شهر علم را دروازه وا کرد
گويی"سحر بلبل حکايت با صبا کرد"

دستی که از اوج يد اللهی می آمد
دست خدا دست علی دست محمد

امشب "شب وصل است و طی شد نامه ی هجر"
آری "سلامٌ فيه حتّی مَطلع الفجر"


29 شهریور 1395 447 0

این اتفاق در هر عکسی نمی افتد

 

اول باید

آب این برکه را عوض کنم

به سلیقه ی خودم

چند درخت دور و برش بکارم

بعد کمی

خاک رنگ و رو رفته ی این کویر را

آب و جارو کنم

جهاز شترها را برق بیاندازم

و دوربین را در زاویه ای مناسب بگذارم

چند دقیقه بعد

دو خورشید

از دو سوی کوهِ دست هایشان

سر بر می آورند

این اتفاق

در هر عکسی نمی افتد


28 شهریور 1395 1796 2
صفحه 1 از 8ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  بعدی   انتها   
شعر عاشورایی