کعبه در بدرقه اش چند قدم با او رفت

ذره ذره همه دنیا به جنون آمده بود
روح از پیکرهء کعبه برون آمده بود

روشنا ریخت به افلاک حلولش آن روز
کعبه برخاست به اجلال نزولش آن روز

عشق او بر دل سنگی‌‌ِ حرم غالب شد
قبله مایل به علی بن ابیطالب شد

از دل خانه علی رفت و حرم با او رفت
کعبه در بدرقه اش چند قدم با او رفت

قفس کعبه شکسته است دم پرواز است
برو از کعبه که آغوش محمد باز است

آینه هستی و با آینه باید باشی
خانه زادِ پسر آمنه باید باشی

همهء غائله ها گشت فراموشِ نبی
کودکی های علی پر شد از آغوش نبی

مستی اهل سماوات دوچندان شده است
عطر گیسوی علی خورده به تن پوش نبی

تا بچیند رطب تازه ای از باغ بهشت
رفته دردانه کعبه به سردوش نبی

که نبی بوده فقط این همه سرمست علی
که علی بوده فقط آن همه مدهوش نبی

چشم در چشم علی، آینه در آیینه
حرف ها می زند اینک لب خاموش نبی

دور از من مشو ای محو تماشای تو من
نگران می شوم از دور شدن ها ی تو من

من به شوق تو سکوتم، تو فقط حرف بزن 
وحی می ریزد از آهنگ لبت، حرف بزن

می نشینم به تماشای تو تنها، آری
هر زمان خسته ام از مردم دنیا، آری
  
بر مکافات زمین با تو دلم غالب شد
همهء دهر اگر شعب ابی طالب شد

خوب شد آمدی ای معنی بی همتایی
بی تو هر آینه می مردم از این تنهایی

دین اسلام در آن روز که بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش حیدر بود
باعث گرمی بازار شدش حیدر بود

وحی می بارد و من دوخته ام دیده به تو
تو به اسلام؟ نه! اسلام گراییده به تو

در زمین دلخوش از اینم که تویی همسفرم
از رسولان دگر با تو اولوالعزم ترم

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام


21 فروردین 1396 277 1

همه عمر او یک نماز است و بس

شگفتا کرامات ماهی تمام
چه ماهی که خورشید صبح است و شام

چه ماهی که فرزند ام القری
چه ماهی که لبخند بیت الحرام

چه ماهی چه مردی سلام علیه
چه مردی چه ماهی علیه السلام

چه حسن شروعی است ماه رجب
چه حسن ختامی است ماه صیام

همه عمر او یک نماز است و بس
سکوتش قعود و خروشش قیام

دم از حق زده دم به دم تیغ او
دمی در مصاف و دمی در نیام

چه ژرف است آری چه ژرف و شگرف
کلام الامیر امیر الکلام

در اوصاف آن حسن بی خاتمه
رسید این ترنم به حسن ختام

به لب دارم این نغمه را دم به دم
به سر دارم این سایه را مستدام

امیری حسین و نعم الامیر
امامی علی و نعم الامام


21 فروردین 1396 733 1

شیعه‌ی زخم‌های مولا باش

دل من! در هوای مولا باش
یار بی‌ادعای مولا باش

گر نشد یاورش شوی همه عمر
گاه گاهی برای مولا باش

به گدایی تو هر کجا رفتی
یک سحر هم گدای مولا باش

دست من! دست‌گیر مردم باش
پینه‌ی دست‌های مولا باش

پهن کن سفره‌ای برای یتیم
مستمند دعای مولا باش

پا به پایش اگر نشد بروی
لاأقل ردپای مولا باش

جان من! تا که در بدن هستی
باش اما فدای مولا باش

ای نَفَس! می‌روی به سینه برو
چون برآیی صدای مولا باش

از یمن، از دمشق و غزه بگو
شیعه‌ی زخم‌های مولا باش

خار در چشم‌های مولا بود

چشم من! در عزای مولا باش...

 


21 فروردین 1396 644 0

این دل ما تنگه اگه براتون...

این دل ما تنگه اگه براتون
میدونیه واسه برو بیاتون

دستای مهربون کی شبارو
گره زده به زلف ماجراتون

شبا که خورشیدم دلش می گیره
می خزه آهسته زیر عباتون

ما که از اول نبودیم غریبه
با غم و غصه های آشناتون

به چاه سینه های ما می ریزه
هق هق گریه های بی صداتون

دستای خالی مونو هی گرفتیم
مثل پیاله زیر هل اتاتون

سر می ره از ظرفای کوچیک ما
محبت شما و بچه هاتون

امام پیشونی سفیدا شدن
چقدر میاد به چشمای سیاتون

تخت خلافت شما رو عرشه
کی می تونه بیاد بشینه جاتون

حکومت آخرتو گرفتید
دنیا بمونه واسه دشمناتون

هر چی دویدیم نرسیدیم آقا
به انتها که نه، به ابتداتون


21 فروردین 1396 128 0

مهر علی ست مایه ی فرخنده فالی ام

شرمنده نزد اهل دل از بی کمالی ام
ای وای من که ساغر از باده خالی ام

راه کمال نا متناهی بُوَد که من
عمری ست رهنورد طریق تعالی ام

ای دیده خون ببار که قحط بصیرت است
هرجا روم مواجه با خشکسالی ام

یا سابِغَ االنَّعم نظری کن که می کند
یک پرتؤ نگاه تو حالی به حالی ام

کی پایمال فقر شوم ای غنی به ذات
منّت پذیر لطف تو شد دست خالی ام

::

با آنکه ذرّه ام من و از ذرّه کمتر ام
مهر علی ست مایه ی فرخنده فالی ام

صافی دل از ولای ولی اللَّهم بلی
شادم که سرسپرده ی مولی الموالی ام

ای غم برو که ساقی کوثر کنار حوض
ریزد می طهور به مینای خالی ام

تو آفتاب حُسنی و من ذرّه یا علی!
ترسم کُشد خجالت بی دست و بالی ام

شب ها خیال روی تو آید به خواب من
بیداری من است به خواب خیالی ام

من غرق التفات تو هستم مرا ببخش
مست آن قدر شدم که نشد هیچ حالی ام

 


21 فروردین 1396 115 0

قرآن ِ سر نیزه که قرآن مبین نیست

در شهر اگر هیچ کسی را غم دین نیست
تا فاطمه زنده است علی خانه نشین نیست

ای دست پر از پینه ز چرخاندن دستاس
افلاک در افلاک تو را جایگزین نیست

در کوچۀ مسجد تو زمین خوردی و در ما
جز پینۀ چون زانوی اشتر به جبین نیست

انصار هم از خطبۀ تو شرم نکردند
کردند بهانه که چنان است و چنین نیست

غصب فدک این بود که نام تو نباشد
پیداست که دعوا سر یک تکّه زمین نیست

کو چادر خاکی شده کو دامن مولا
تا کی بزنم چنگ به حبلی که متین نیست

جایی که علی هست معاویه چه کاره است
قرآن ِ سر نیزه که قرآن مبین نیست

ای کاش که خود را برسانم به رکوعش
زیرا که بجز نام تواش نقش نگین نیست

مقصود خدا از دو جهان خلقت زهراست
المنّة للّاه که این است و جز این نیست


09 اسفند 1395 687 0

شبی چراغ کتابی مرا هدایت کرد

قصیده واره ی چراغ کتاب
با احترام به قلم توانا، بیان روشن و زبان محکم صاحب کتاب الغدیر که واژه، واژه و سطر سطر ، حقیقت محض را فریاد کشید و این شعر کمترین تاثیری است که مطالعه این سند حقانیت امیرالمومنین علیه السلام در من به جای گذاشت.

نشست یک دو سه خطی مرا نصیحت کرد                
مرا چو دوست به راه درست دعوت کرد

خطوط چهره او گرد درد داشت ولی                        
به خاطر دل سختم چه نرم ،صحبت کرد

«سیاه کرده شب شبهه روزگار تو را »                   
 زبان گشود و ز رسم زمان شکایت کرد

زبان گشود، زبانی چو اشک دیده ، روان                   
 غم حقیقت یک رود را روایت کرد

بیان  روشن و فریاد محکمش آن شب                          
برایم از افق دید او حکایت کرد
::
هم او که پنجره ی آفتاب را وا کرد                      
که نور در دل تاریک من اقامت کرد

همان امیر مدارا همان امیر مرام                            
 همان امیر که بر نفس خود حکومت کرد

که می شناخت امیری که از امارت خود                  
فقط به وصله پیراهنی قناعت کرد

لباس خوف و خطر را جز او که می پوشید             
شبی که از شب آن شهر، ماه هجرت کرد

میان معرکه ،ایمان تیز شمشیرش                        
دمی، مجسمه ی کفر را دو قسمت کرد
 
چقدر زیستنی ساده را ستایش کرد                     
چقدر حیله و ترفند را مذمت کرد
 
نگاه کرد به دنیا به دیده ی موری                      
که لانه ساختن او را دچار زحمت کرد

زمین چگونه نبالد به خود زمانی که                   
شکوه دست خدا در زمین زراعت کرد

و کاش...من بودم جای دسته ی بیلی                
که پینه پینه ی آن دست را زیارت کرد

ستاره بارترین صبح خلقت دنیا                        
چه شد که با شب تنهای چاه خلوت کرد
 
مداد  باطل تاریخ هم پشیمان است                  
 از این که در حق این طایفه خیانت کرد

از این که پنجه ی آتش به نور سیلی زد                  
از این که چوبه ی در نیز هتک حرمت کرد

بنای آخرتش را ولی خراب نکرد                             
علی که پشت به دنیای مست قدرت کرد

نبرد دست به شمشیر اختلاف ، علی                          
که خون تازه ی اسلام را ضمانت کرد
 
که دیده است که با ضرب و زور سازش کرد           
که گفته است که با دست کفر بیعت کرد ؟

در آن تلاطم طوفان فتنه و تردید                            
ستون صبر، چنان کوه استقامت کرد

کجاست منبر نفرین و مذهب نفرت                      
و آن که بین نمازش به عشق لعنت کرد
 
کجاست تا که ببیند مرام می ماند                          
مرا مرام علی شیعه محبت کرد
::
کتاب زندگی اش را ورق ورق خواندم                
خیال خسته ی من را چقدر راحت کرد
 
شبیه شک شده بودم کلاف سر درگم             
شبی چراغ کتابی مرا هدایت کرد

06 اسفند 1395 343 0

تاریخ را بخوان اخوی این چنین نبود

 

سلمان کیستید مسلمان کیستید؟
با این نگاه شیعه ی چشمان کیستید؟

با این نگاه شعله ور از برق افتراق
با این نگاه خط زده بر خطبه ی وفاق

با این نگاه پر شده از خط فاصله
دور از ملاحظات روایات واصله

با کیست این نگاه؟ پی چیست این نگاه؟
آیینه ی نگاه علی نیست این نگاه

چشم علی که محو افق های دور بود
از درد و داغ شعله ور اما صبور بود

چشمی که حرف حرف سکوتش شنیدنی ست
چشمی که ربنای قنوتش شنیدنی است

آن حرف ها چه ژرف چه ژرفند خوانده اید؟
آن حرف ها شگفت و شگرفند خوانده اید؟

از درد بی امان چه بگویم شنیده اید
از خار و استخوان چه بگویم شنیده اید

مولا رسیده بود به سوزان ترین مصاف
اما نبرد دست به شمشیر اختلاف

تیغی که در مصاف به فریاد دین رسید
این بار در غلاف به فریاد دین رسید

چون لیلة المبیت علی از خودش گذشت
آتش به سینه داشت ولی از خودش گذشت

آتش به سینه داری اگر، شعله ور مباش
هیزم بیار سوختن خشک و تر مباش

دامن مزن به آتش این قیل و قال ها
از حق بگو، چنانکه علی گفت سال ها

از حق بگو ولی نه به توهین و افترا
با منطق علی، نه به توهین و افترا

القصه سیره ی علوی این چنین نبود
تاریخ را بخوان اخوی این چنین نبود

بادا که تا همیشه بمانیم با علی
سلمان شویم و مسلم این راه یا علی

 


06 اسفند 1395 1279 1

دنیا به تنها مرد باقی مانده محتاج است

 

نوشید خاک تشنه، اندوه صدایت را
پیمود چشم آسمان، سمت دعایت را
 
گم کرد دستاس زمین در گردشی غافل
دستانِ با تقدیرِ گردش آشنایت را
 
می چرخد این دستاس خالی، بعد از آن، بی خود
می جوید از انسان گندم گون، خدایت را
 
می پرسد از خود، در سکوت نیمه شب هایش
راز بقیع و راز ظهر کربلایت را
 
یک صبح بعد از آن شب سنگین زمان گم شد
بر شانه می بردند مرد خطبه هایت را
                 
دنیا به تنها مرد باقی مانده محتاج است
مردی که در خود دارد اندوه صدایت را

20 بهمن 1395 594 0

دستی که همپای رعیت بیل می زد


صحرا به صحرا باد و توفان موج می زد
آنجا بيابان در بيابان موج می زد

با پشته های ماسه ی در شن نهفته
مغرور تر از قله ی در ابر خفته

کوهان به کوهان اشتران کوه جاری
سُم بر زمين می کوفت باد نو بهاری

روی ترک های زمين خشک ريشه
خورشيد می باريد مانند هميشه

آشوبی از دريا فراتر داشت صحرا
انگار شوری تازه در سر داشت صحرا

ناگاه شد آيينه ای از نور پيدا
گرد و غبار کاروان از دور پيدا

آنک ندا آمد رسول عشق برخيز
برخيز و شوری تازه در عالم برانگيز

امروز  خُم ها سر به سر مست تو افتاد
تکميل دين عشق در دست تو افتاد

دين خدا را تا نماند پرس و جويی
بايد بگويی آنچه را بايد بگويی

هر چند بعد از اين تو را ديوانه خوانند
ننوشته مکتوب تو را هذيان بدانند

هر چند نامردان لباس قهر پوشند
فرزند صلح و آشتی را زهر نوشند

هر چند بعد از تو دل از دلبر ببرّند
خون خدا را تشنه تشنه سر ببرّند

هر چند دينت را سر نيزه بجويی
بايد بگويی آنچه را بايد بگويی

در نشوه خيزی که زمين مست آسمان مست
ساقی و سقا بر بلندا دست در دست

دستی که با آن در ازل گل می سرشتند
دستی که لوح عشق را با آن نوشتند

دستی که راز کنتُ کنزاً مَخفيا بود
روزی که الرّحمن علی العَرش استوی بود

دستی که ابراهيم را در آستين بود
دستی که بت ها را شکست آری همين بود

دستی که هر شب کفش پاره وصله می کرد
دستی که خيبر را به زانو در می آورد

دستی که گرچه با سکوت چاه پيوست
در روشنای شمع بيت المال ننشست

دستي که بوی غربت و نان و رطب داشت
دستی که دل در پرسه های نيمه شب داشت

دستی که همپای رعيت بيل می زد
اما قنوتش طعنه بر جبريل می زد

دستی که شهر علم را دروازه وا کرد
گويی"سحر بلبل حکايت با صبا کرد"

دستی که از اوج يد اللهی می آمد
دست خدا دست علی دست محمد

امشب "شب وصل است و طی شد نامه ی هجر"
آری "سلامٌ فيه حتّی مَطلع الفجر"


29 شهریور 1395 370 0

این اتفاق در هر عکسی نمی افتد

 

اول باید

آب این برکه را عوض کنم

به سلیقه ی خودم

چند درخت دور و برش بکارم

بعد کمی

خاک رنگ و رو رفته ی این کویر را

آب و جارو کنم

جهاز شترها را برق بیاندازم

و دوربین را در زاویه ای مناسب بگذارم

چند دقیقه بعد

دو خورشید

از دو سوی کوهِ دست هایشان

سر بر می آورند

این اتفاق

در هر عکسی نمی افتد


28 شهریور 1395 1687 2

خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم

تو را تا دیده ام محو جمال کبریا دیدم
تو را غرق مناجات خدا، از خود رها دیدم

تو را در سجده ی باران و بر سجّاده ی صحرا
به هنگام قنوت برگ ها، در «ربّنا» دیدم

تو در هفت آسمان سیر و سفر می کردی امّا من
تو را در سرزمین وحی، سرگرم دعا دیدم

کنار «حجر اسماعیل» در سرچشمه ی زمزم
صفا و مروه را گرد تو در سعی و صفا دیدم

«تو را دیدم که می چرخید گرد خانه ات کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم»

تو را در دامن مادر، تو را در دست پیغمبر
تو را مولود کعبه، قبله ی اهل ولا دیدم

تو را فرمان بر «یا ایها المدثر» از اول
تو را «السابقون السابقون» از ابتدا دیدم

تو را پابند پیمان الست از مطلع هستی
تو را عاشق ترین دلداده ی «قالو بلا» دیدم

تو افکندی حجاب از روی «کَرّمنا بنی آدم»
که سیمای تو را آیینه ی ایزدنما دیدم

تو آدم را فراخواندی به علم «عَلَّمَ الأسماء»
تو را در کشتی نوح پیمبر ناخدا دیدم

::

اگر اعجاز موسایی عصا بود و ید بیضا
سرانگشت تو را پرگار تقدیر و قضا دیدم

نه تنها از تو شد عیسی مسیحادم، که از اوّل
تو را هم عهد و پیمان به تمام انبیا دیدم

سلیمان از تو حشمت یافت هنگام نگین بخشی
تو را روح قناعت، اسوه ی فقر و غنا دیدم

زدی خود را به آب و آتش ای شمس جهان آرا
تو را پروانه ی پیغمبر از غارحرا دیدم

به جولانگاه احزاب و نبرد خندق و خیبر
به دستت تیغ «لاسیف» و به شأنت «لافتی» دیدم

به یک ضربت که در خندق زدی، در برق شمشیرت
جهانی را به لب «اَهلاً و سَهلاً مَرحَبا» دیدم

تلاوت کردی «آیات برائت» را به زیبایی
تو را خورشید بام کعبه در «اُمُ القُری» دیدم

تو را در مسجد و محراب، در میدان و بر منبر
تو را در بی نهایت، در کجا در ناکجا دیدم

چه می دیدم خدایا روز فتح مکّه با حیرت
خلیل بت شکن را روی دوش مصطفی دیدم

«و سُبحانَ الَّذی أسرا بِعَبدِه» را که می خواندم
تو را در لیلةُ المعراج، با بدرُالدُّجا دیدم

سراغ آیه ی «الیوَم اکملتُ لکُم» رفتم
تمام آیه را وصف علی مرتضی دیدم

شکوه و عزّت هستی! کمال عشق و سرمستی!
چه گویم من که روی دست پیغمبر چه ها دیدم

تو را در سایۀ باغ «اَلَم نَشرح لَکَ صَدرَک»
شکوفا یافتم، مصداق « مِصباحُ الهُدی» دیدم

گل روی تو را در «سَبِّح اسم ربَّکَ الاعلی»
تَجَسُّم کردم آری، تا جمال کبریا دیدم

::

تو را در سورۀ «حامیم تنزیلٌ منَ الرَّحمن»
تو را در آیه ی تطهیر و در «قُل اِنَّما» دیدم

تو را در نون «اَلرَّحمن» و عین «عَلَّمَ القُرآن»
تو را دریای «یاسن» ترجمان طا و ها دیدم

تو را در «قُل کَفی بِاالله» در «وَالتّین وَالزَّیتون»
تو را در «لیسَ لِلانسانَ اِلّا ما سَعی» دیدم

نه تنها هست اوج رفعتت در «قاف و القرآن»
تو را در سوره ی وَالشَّمس و طور و وَلضُّحی دیدم

تو را با چهره ی پوشیده و خرما و نان بر دوش
کنار زاغه های شهر کوفه بارها دیدم

نوازش از تو می دیدند فرزندان شاهد هم
تو را با گوهر اشک یتیمان آشنا دیدم

به مسکین و یتیم از بس محبّت کردی و احسان
تو را در سوره ی انسان و متن هل اتی دیدم

چه می دیدم خدا را در سکوت محض نخلستان
تو را هر نیمه شب، در گریه های بی صدا دیدم

شبی که شمع بیت المال را خاموش می کردی
تو را با بی ریایی، خفته روی بوریا دیدم

::

چو راز غربت خود را به گوش چاه می گفتی
چو نیلوفر کشیدم قد، تو را ای ماه دیدم

تو را پشت در آتش زده، با زهرةُالزّهرا
صبور و مهربان، در تیرباران بلا دیدم

اگر نامردمان دست تو را بستند، آن ها را
اسیر پنجۀ تقدیر، در «تَبَّت یَدا» دیدم

در ایوان نجف، در کوفه، در محراب مسجد هم
شهادت نامه ی «فُزتُ وَ رَبَّ الکَعبه» را دیدم

پس از آن لیلة القدری، که شد شقُّ القَمَر، هرشب
تو را در جوهر خون شهیدان خدا دیدم

تو را یاریگر خون خدا، با عترت یاسین
تو را دلجوی یاس ارغوان، در نینوا دیدم

تو را در آسمان نیلگون ظهر عاشورا
تو را در سایه روشن های شام و کربلا دیدم

شب شام غریبان و پرستو های سرگردان
تو را دلسوخته در شعله زار خیمه ها دیدم

اگر خورشید دشت کربلا از نوک نی سر زد
تو را در موجی از آیات تسلیم و رضا دیدم

تو را با کاروان اهل بیت وحی در غربت
تو را در حیرت از خورشید در تشت طلا دیدم

کسی از آستانت دست خالی بر نمی گردد
که در آیینه ی آیین تو مهر و وفا دیدم

 


27 شهریور 1395 372 0

آن روز ایمان مدینه امتحان می داد

«هل من مبارز» نعره دنیا را تکان می داد
در خندقی خود کنده شهر از ترس جان می داد

اینک سوار کفر زیر رقص شمشیرش
لبخند شیطان را به پیغمبر نشان می داد

«یک مرد آیا نیست؟» این را کفر می پرسید
آن روز ایمان مدینه امتحان می داد

هر کس قدم پس می کشید و با نگاه خود
بار امانت را به دوش دیگران می داد

با شانه خالی کردن مردان پوشالی
کم کم رجز ها مزه ی زخم زبان می داد

«رخصت به تیغم می دهی؟» این را علی پرسید
مردی که خاک پاش بوی آسمان می داد

فرمود نه بنشین علی جان تو جوان هستی
آری همیشه پاسخش را مهربان می داد

::
«هل من مبارز نعره» گویا از جگر می زد
فریاد او بر قامت شهری تبر می زد

او می خروشید و رجز می خواند و بر می گشت
او مثل موجی بود که بر صخره سر می زد

کم کم هوا حتی نفس را بند می آورد
نبض مدینه پشت خندق تند تر می زد

زنها میان خانه ها شیون به پا کردند
انگار تک تک خانه ها را نعره در می زد

فریاد بغض بچه های شهر را بلعید
ساکت که می شد، دیو فریادی دگر می زد

یک بار دیگر اذن میدان خواست از خورشید
لب های شیرین علی حرف از خطر می زد

فرمود: «نه» هر چند که قلب علی را دید
مثل عقابی در قفس که بال و پر می زد

::
«هل من مبارز» باز زانوی علی تا شد
این بار دیگر اذن میدان یک تمنا شد

فرمود پیغمبر:«علی جان! یا علی! برخیز.»
خندید(بند از دست های شیر حق وا شد)

شمع شهادت شعله ور بود و خدا می دید
پروانه در آتش بدون هیچ پروا شد

برقی زد آهن پاره شد بند دل دشمن
تا تیغه های ذولفقار از دور پیدا شد

تا انعکاس صورتش بر ذوالفقار افتاد
ابرو گره زد تیغ روی تیغ زیبا شد

مثل عقابی در نگاه عمرو می چرخید
فرصت برای تیز پروازی مهیا شد

اعجاز یعنی ضربه ی دست علی آن روز
دشمن اگر که رود، او مانند موسی شد

تا لافتی الّاعلی را آسمان می خواند
لاسیف الّاذولفقار این گونه معنا شد

در وصف این ضربت خدا حتی غزل دارد
آری علی با ضربتی عالی اعلا شد

 


29 تیر 1395 411 0

جهان خسته است از دست ترازوهای قلابی

زیارت کردمت دریای من!با چادر آبی

اگر در عکسها افتاده ام چون رود بی تابی

 

زیارت کردمت با گریه بر آن لحظه هایی که

دوان هستند دنبال ردایت چند مرغابی

 

چه چیزی از سفر در عمق اقیانوس زیباتر؟

برای قصه ی ماهی_سیاه تلخ تنگابی

 

ببخش ای شاه اگر من_این گدای مست شیرین عقل_
نمیجویم برای گفتگویت هیچ آدابی
*
شب است و مرغ حق آواز سر داده است با یادت:

جهان خسته است از دست ترازوهای قلابی

 

چه می ماند کنار عدلت از قانون کشورها
به جز لوحی گلی تر از قوانین حمورابی
*
زیارت کردمت یک روز از نزدیک از نزدیک

تو ای صحن و سرای آسمانی که در این قابی

 


06 تیر 1395 430 0

شده نزدیک تر از قبل شهادت به علی


شده نزدیک تر از قبل شهادت به علی
اقتدا کرده به همراه جماعت به علی 


با سر تیغ جداکردنشان دشوار است
بس که چسبیده در این لحظه عبادت به علی 


فرق شمشیر عرب با همه در یک چیز است
به عقب خم شده از شرم اصابت به علی 


لااقل قاتل او بر سر پیمانش ماند
لااقل داشت از این حیث شباهت به علی 


درد، اینجاست که در دست دگر خنجر داشت
هرکه آمد بدهد دست رفاقت به علی 


رنگ رو زرد، عبا سرخ، نپوشد شاهی
مثل این جامه که پوشاند سیاست به علی 


روزگاری همه از تیغ دو دم میگفتند
افتخارش به عرب ماند، جراحت به علی! 


کاسه ی شیری و دستان یتیمی لرزان
این خبر را برسانید سلامت به علی

05 تیر 1395 401 0

مطلعُ الفجر شب قدر، سلام تو خوش است

کو شب قدر که قرآن به سر از تنگ دلی
هی بگویم بعَلیّ ٍ بعلیّ ٍ بعلی

مطلعُ الفجر شب قدر، سلام تو خوش است
اُدخلوها بسلام ٍ ابدی ٍ ازلی

اولین پرسش میثاق ازل را تو بپرس
تا الستانه و مستانه بگوییم بلی

همه قدقامتیان را به تماشا بنشان
تا مؤذن بدهد مژدۀ خیر العملی

کسی آن سوی حسینیّه نشسته است هنوز
همه رفتند، شب قدر تمام است؛ ولی-

باز قرآن به سرش دارد و هی می گوید
بحسین بن علی ٍ بحسین بن علی


04 تیر 1395 1783 5

زمانه از تو دورم کرده و شیطان فراوان است

چشیدم در حریمت طعم عشق لا یزالی را
کشیدم در غل و زنجیر نفس لاابالی را

خداوندا به شوق بارش باران الطافت
تحمل کرده ام این سال های خشک سالی را

زمانه از تو دورم کرده و شیطان فراوان است
نمی جویم تو را گم کرده ام سیر جلالی را

چه شب های درازی را که بی یاد تو سر کردم
ببخش این سرکشی این سرخوشی این بی خیالی را

برای درد دل کردن در این دنیای وانفسا
به غیر تو ندیدم هر چه گشتم این حوالی را

چهل سال است بی تابانه دنبال تو می گردم
چگونه شرح باید داد این آشفته حالی را

چنان در زرق و برق زندگی غرقم که در سجده
نمی بینم به جز گل های رنگارنگ قالی

مرا تنها دو رکعت عشق روزی کن که دلتنگم
تداعی کن برایم باز گلبانگ بلالی را

رهیده تیر عمرم از کمان و راهی گورم
نیاوردم به دست ارزان من این قد هلالی را

خدایا سال و فال و حال و مالم با تو خوش یمن است
نگیر از سرنوشتم تخت رام و بخت عالی را

به سمتت آمدم با کوله باری از نبودن ها
فقط روی سیاه آوردم و دستان خالی را

من از دیدار عزرائیل و از محشر نمی ترسم
که دارم بر سر خود سایه ی مولی الموالی را

::
رسانیدم به غایت تیرگی را روسیاهی را
هزاران بار پیمودم مسیری اشتباهی را

درختان روز و شب مشغول تسبیح اند و من غافل
نصیبم کن نوای یا الهی یا الهی را

نشانی از شکوه توست این که آسمان هر  صبح
گذارد بر سر خورشید تاج پادشاهی را

نشانی از شکوه توست این که ماه بی همراه
نماید این چنین روشن چراغ شامگاهی را

تمام مالکان سوی زمین مستاجرت هستند
نمی خواهم مسافرخانه های بین راهی را

جهان را مست بسم الله رحمن الرحیمت کن
که نامت می برد از بین، حس بی پناهی را

به یاد درد دل های علی با چاه افتادم
شنیدم تا مناجات کبوترهای چاهی را


10 خرداد 1395 573 0

کی درک می کنند تو را سنگواره ها؟

 

بی تو، چه تنگ می گذرد بر ستاره ها!
خورشید زخم خورده ی روی مناره ها!

گنجینه ی غریب خداوند بر زمین!
کی درک می کنند تو را سنگواره ها؟

عقل زمینیان به کمالت نمی رسد
خوابیده اند یکسره در گاهواره ها

تنها تو عارفی به اقالیم خویشتن
مرعوب ژرفنای تو ما بر کناره ها

گسترده ای به روی زمین، خوان آسمان
پُر از شهاب های صریح اشاره ها

در چاه اگر گدازه ی روحت نمی چکید
آتش گرفته بود جهان از شراره ها

پایان نمی پذیری و هر موج بر زمین
می پاشد از کمال تو الماس پاره ها

بر من ببخش، وصف تو ممکن نکرده اند
ماییم و تنگنای همین استعاره ها


03 اردیبهشت 1395 444 0

جز خدایی هیچ چیزی کم نداری از خدا


جز خدا وقتی نداری انتظاری از خدا
جز خدایی هیچ چیزی کم نداری از خدا

«لافَتی الّا علی لا سَیف الّا ذولفقار»
این حدیثی شد که داری یادگاری از خدا

کوچه های شهر می گویند هر شب دیده اند
ماه را سرگرم گردش در مداری از خدا

مِهرتو وقتی نباشد مُهر هم بت می شود
نیست بر سجاده چیزی جز غباری از خدا

اصل تو هستی و دنیا با فروع سست خویش
جعل کرده نسخه های بی شماری از خدا

بی تو شاید عقل بشناسد خدایی را ولی
هست در آیینه اش تصویر تاری از خدا

سوختی و صبر کردی، نه فقط یک چند سال
ساختی یک عمر با این خلق عاری از خدا

دور از معیار تو ماندیم و با خود ساختیم
باب میل خویشتن پروردگاری از خدا

اوج مظلومیّت ات ایمان کوفی وار ماست
وای از فردای ما و شرمساری از خدا


03 اردیبهشت 1395 442 0

دوان دوان دو جهان در پی رکوع علی است


افسوس زمانی که علی می فرمود:

بپرسید از من قبل از آنکه از میان شما بروم،

به جای قلم به دست علی بیل دادند

و قدر علی را ندانستند

 

توماس کارلایل

 

 

مگر نه خود به علی قول آبرو دادند

چه شد که جای قلم بیل دست او دادند

 

به دست او نه مگر تشنه خاک آدم شد

به دست او نه مگر عرش را وضو دادند

 

تنور کفر معاویّه نان دین نپزد

حرامشان که چه بد لقمه ای فرو دادند

 

خوشا به حال علی باوران که ظهر عطش

جواب حرمله را از ته گلو دادند

 

خوشا به خشکی لبهای کودکان حسین

چرا که مژدۀ برگشتن عمو دادند

 

دوان دوان دو جهان در پی رکوع علی است

که هرکه زودتر... انگشتری به او دادند

 

 


03 اردیبهشت 1395 408 0
صفحه 1 از 7ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  بعدی   انتها