نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند
خسته و خُفته از اين خيل جدا مي‌ماند

اين رَهي نيست كه از خاطره‌اش ياد كني
اين سفر هم‌رَهِ تاريخ به‌جا مي‌ماند

دانه و دام در اين راه فراوان اما
مرغِ دل ‌سير زِ هر دام رها مي‌ماند

مي‌رسيم آخر و افسانه ی واماندنِ ما
همچو داغي به ‌دلِ حادثه‌ها مي‌ماند

بي‌صداتر زِ سكوتيم، ولي گاهِ خروش
نعره ی ماست كه در گوشِ شما مي‌ماند

بِرويد اي دلتان نيمه كه در شيوه ی ما
مرد با هر چه سِتم، هر چه بلا مي‌ماند
 


19 دی 1395 3021 0

گوشِ جان باز به فتوايِ تو داريم بگو ...

زنده‌تر از تو كسي نيست چرا گريه كنيم؟
مرگ‌مان باد و مباد آن ‌كه تو را گريه كنيم

هفت پشتِ عطش از نام زلالت لرزيد
ما كه باشيم كه در سوگِ شما گريه كنيم

رفتنت آينه آمدنت بود ببخش
شب ميلادِ تو تلخ است كه ما گريه كنيم

ما به جسمِ شهدا گريه نكرديم مگر
مي‌توانيم به جانِ شهدا گريه كنيم؟

گوشِ جان باز به فتوايِ تو داريم بگو
با چنين حال بميريم و يا گريه كنيم؟

اي تو با لهجه خورشيد سراينده ما
ما تو را با چه زباني به خدا گريه كنيم؟

آسمانا! همه ابريم گره خورده به هم
سر به دامان كدام عقده‌گشا گريه كنيم؟

باغبانا! ز تو و چشم تو آموخته‌ايم
كه به جانْ تشنگي باغچه‌ها گريه كنيم
 


13 خرداد 1395 2509 4

صدات میاد اما خودت کجایی؟

بهار بهار
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

 بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه

(حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون)

*

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صب نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

*

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

*

بهار اومد اما با دست خالی
به یه بغل شکوفه ی خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

*

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت


29 اسفند 1394 450 0

ساده بگم دهاتی ام

ساده بگم دهاتی ام
اهل همین نزدیكیا
همسایه ی روشنی و هم خونه ی تاریكیا
ساده بگم ساده بگم
بوی علف میده تنم
هنوز همون دهاتی ام
با همه شهری شدنم
باغ غریب ده من
گل های زینتی نداشت
اسب نجیب ده من
نعلای قیمتی نداشت
اما همون چار تا دیوار
با بوی خوب كاگلش
اما همون چن تا خونه
با مردم ساده دلش
برای من كه عكسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم
برای من كه شهری ام از اون هوا دل بریدم
دنیاییه كه دیدندش
اگرچه مثل قدیما
راه درازی نداره
اما می دونم كه دیگه
دنیای خوب سادگی
به من نیازی نداره


14 آذر 1394 558 0

هر كه دارد هوسش، نه! عطشش، بسم الله


تا گلو گريه كند، بغض فراهم شده است
چشم ها بس که مطهّر شده، زمزم شده است

نه فقط شاعر اين شعر عزا پوشيده ست
غزلم نیز عزادار محرّم شده است

ظهر داغي ست، عطش ريزي روحم گوياست
از سرم، سايه ي طوبانفسي، كم شده است

هر كه دارد هوسش، نه! عطشش، بسم الله
راه عشق است و به اين قاعده ملزم شده است

سوگواران شما، مرثيه خوان خويش اند
بي سبب نيست كه عالم، همه ماتم شده است

 "من ملك بودم و فردوس برين" - مي داند -
اين ملك شور كه را داشت، كه آدم شده است

من نه مداحم و نه مرثيه سازم، امّا
سر فراز آن كه به توفان شما خم شده است


25 مهر 1394 710 0

نامت...

 

رویاندن آب است
سرودن از تو
در سزمین بی باران......
نامت
رستاخیز ابسالی ست

 


25 مهر 1394 551 0

می‌نوشمت که تشنگی‌ام بیشتر شود

 

می‌نوشمت که تشنگی‌ام بیشتر شود
آب از تماس با عطشم شعله‌ور شود

آنگاه بی‌مضایقه‌تر نعره می‌کشم
تا آسمان ِ کر شده هم با خبر شود

آن‌قدرها سکوت تو را گوش می‌دهم
تا گوشم از شنیدن ِ بسیار کر شود

تو در منی و شعرم اگر «حافظانه» نیست
«عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود»

آرامشم همیشه مرا رنج داده‌ است
شور خطر کجاست که رنجم به سر شود؟

 


25 تیر 1394 610 0

بهار بهار، صدا همون صدا بود

بهار، بهار!
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت!
 
بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
 
بهار بهار چه اسم آشنایی!
صدات میاد اما خودت کجایی؟
 
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟
 
بهار اومد لباسِ نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
 
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید و آورد از تو کوچه تو خونه
 
حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون
 
 
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
 
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیالِ همه بچه ها بود
 
یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صُب نشده غروب بود
 
آخ که چه زود قُلّکِ عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
 
 
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
 
چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت
 
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
 
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سوال بی جواب شد
 
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود
 
 
بهار اومد اما با دست خالی
با یه بغل شکوفه ی خیالی
 
بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل
 
بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره هایِ ماتِ پشتِ شیشه
 
بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن
 
 
بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت

27 اسفند 1393 1259 0

شعر اتفاقی است در زبان

شعر
اتفاقی است
در زبان
تو
اتفاقی هستی
در شعر
اتفاقی نیست که شاعر
اتفاقی است
در خلقت


22 تیر 1392 862 0

آن روزها مرد شدن به راحتی امروز نبود

بر گُرده ام می کوفت
و اگر گَردی از لباسم بر نمی خاست
جواب سلامم را نمی داد
آن روزها
مرد شدن
به راحتی امروز نبود
همین صبح
پدری را دیدم
مغرور و خوشحال
مثل کسی که می خواهد
با مدالِ افتخارش
عکس بگیرد
دست بر شانه ی فرزندش
ایستاده بود
و پسرک
با اخمی گزنده
که زخمه زخمه
در من عمیق می شود
می غرید:
دستت را از شانه ام بر دار
پیراهنم لک می شود
درکش آسان نیست
شاید برای من
زخمم دارد عمیق تر می شود
بر گرده ام بکوب پدر!
تا این بار
غبار روحم
روحت را خرسند کند.

23 فروردین 1392 367 0

...

نه از خودم فرار کرده ام
نه از شما
به جستجوی کسی رفته ام که
«مثل هیچ کس نیست»
نگران نباشید
یا با او
باز می گردم
یا او
بازم می گرداند
تا مثل شما زندگی کنم.

23 فروردین 1392 285 0

ویرگول، نقطه، پرانتز

من و تو را
(،) ویرگولی مکث می دهد
(.) نقطه ای؛ پایان
در() پرانتز هم که نمی گنجیم


23 فروردین 1392 509 0

غزلم نمی خواهد قفسِ تو باشد

می ترسم قفسِ پرنده ای باشم
که طبیعت
آزادش می خواهد
می فهمم
دلت برای شنیدنِ غزلم
تنگ شده
بی تقصیر هم نیستم
تقصیری هم ندارم
غزلم نمی خواهد قفسِ تو باشد
روزی
پرنده ای به غزلم آمد
وسوسه ی قفس شدن اش شدم
پرنده
مثل تو نگاهم می کرد
مثل تو
شگفتا!
تا گریز پرنده
غزلی به سراغم نیامد


22 فروردین 1392 284 0

مرگ هم به تساوی تقسیم نمی شود

مرگ هم
به تساوی تقسیم نمی شود
حیرتا!
که هنوز
کسی به سهم کمش از مرگ
اعتراض نکرده است


20 فروردین 1392 309 0

یاد تنهایی اتاق خودمان می افتم

باید به فکر تنهایی خودم باشم
دستِ خودم را می گیرم و
از خانه بیرون می زنیم
در پارک
به جز درخت
هیچ کس نیست
روی تمام نیمکت های خالی می نشینیم
تا پارک از تنهایی رنج نبرد
دلم گرفته
یاد تنهایی اتاق خودمان می افتم
و از خودم خواهش می کنم
به خانه بازگردد


20 فروردین 1392 299 0

آسان که نیست شاعرِ چشمان او شدن

یک اشتباه و یک دهه در خود فرو شدن
با زهرخندِ آینه ها رو به رو شدن

این سهم یا سزای تو، اما، جزای من
محکومِ تا همیشه ی رازِ مگو شدن

حتی به رستخیز زبان وا نمی کنم
آسوده باش نیست مرامم دو رو شدن

ده سال با دروغ تو خوش بود حالِ من
حالا چه سود می بری از راستگو شدن

ایهام و استعاره و تمثیل و نقطه چین
آسان که نیست شاعرِ چشمان او شدن


05 آبان 1391 3014 0

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

دریا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیمِ دیگرش

خواهر! زمان زمانِ برادرکُشی است باز
شاید به گوش ها نرسد بیتِ آخرش

می خواهم اعتراف کنم: هر غزل که ما
با هم سروده ایم، جهان کرده از بَرَش

با خود مرا بِبَر که نپوسد در این سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم
حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا! منم، همو که به تعداد موج هات
 با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگِ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست
خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش

دریا سکوت کرده و من بُغض کرده ام
بُغض برادرانه ای از قهر خواهرش


02 آبان 1391 1365 0

...

هوا دو نفره هم که باشد
جمعیتی در من است


30 مهر 1391 1211 0

شایعه که شعر نیست

شایعه که شعر نیست فردا فراموش می شود
تُهمت عاشقی
در شش سالگی هم برایم زیبا بود
حالا که شصت و سه ساله ام


25 مهر 1391 1650 0

...

چشم می گوید:
نیست
شعر می گوید:
هست


21 مهر 1391 1040 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها