آه ای خنده ی سیاه و سفید

نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
 
کوچه مشتاق گام هایت ماند
خانه چشم انتظار در زدنت
 
مثل این که همین پریشب بود
آمدی با پسرعموهایت
 
خنده هایت درست یادم هست
بس که آشفته بود موهایت
 
رو به من... رو به دوربین با شوق
ایستادید سر به زیر و نجیب
 
آخرین عکس یادگاری تان
بین این قاب ها چقدر غریب...
 
هیچ عکاس عاقلی جز من
دل به این عکس ها نمی بندد
 
تازه آن هم به عکس ساده ی تو
که سیاه و سفید می خندد  
 
دور تا دور این مغازه پُر است
از هزاران هزار عکس جدید
 
تو کجایی؟ کجا؟ نمی دانم!
آه ای خنده ی سیاه و سفید
 
تو از این قاب ها رها شده ای
دوستانت اسیرتر شده اند
 
تو جوان مانده ای، رفیقانت
نوزده سال پیرتر شده اند
 
صبح شنبه، چه صبح تلخی بود
از خودم پاک نا امید شدم
 
قاب عکس تو بر زمین افتاد
به همین سادگی شهید شدم

03 اسفند 1395 988 0

به نام عشق که زیباترین سرآغاز است

به نام عشق که زیباترین سرآغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان برانداز است

پدر نگفت چه رازی ست اینکه تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست دل باز است

بگو هرآنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلندپرواز است

26 بهمن 1395 573 0

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم 
یا نه چراغستانی از جادو بچینم
 
باید پی تکرار تو تا بی‌ نهایت 
آیینه‌ ها را با تو رو در رو بچینم
 
فانوس‌ های روشن دلتنگی ‌ام را 
تا کی در این دالان تو در تو بچینم؟
 
یا کوزه‌ های تشنه کامم را شبانه 
پُر مِی کنم پنهان و در پستو بچینم
 
کی می‌ رسی از راه ای خورشید ای پیر 
کز دست تو کشکول ‌ها یاهو بچینم
 
کی می‌ رسی تا من هزاران گوشه آواز 
از مسجد آدینه تا خواجو بچینم
 
لب‌ های شور من به هم می‌ چسبد آرام 
گر بوسه‌ای شیرین از آن کندو بچینم
 
یک شب در این دالان قدم بگذار تا من 
یک عمر نرگس بو کنم شب ‌بو بچینم
 
امشب مهیا کن شراب و شعر حافظ 
تا سفره ‌ای رنگی برای او بچینم 

17 اردیبهشت 1395 602 0

شايد به فكر يك غزل ديگر است او...

 

پنداشتم كه باغ گلي پرپر است او
ديدم كه نه... برادر من قيصر است او

هركوچه باغ را كه سرك مي كشم هنوز
مي بينم از تمام درختان سر است او

ديروز اگر براي شما شعر تر سرود
امروز هم بهانه ي چشم تر است او

يك عمر آبروي چمن بوده اين درخت
امروز اگر خزان زده و لاغر است او

در خاك مي تپد دل گرمش به ياد ما
چون آتش نهفته به خاكستر است او

او را به آسمان بسپارش به خاك... نه
مثل كبوتران حرم پرپر است او

گاهي زلال و نرم... گهي تند و گاه تيز
تلفيق آب و آينه و خنجر است او

آرام آرميده در اين حجم ترمه پوش
شايد به فكر يك غزل ديگر است او...

 

 


08 آبان 1394 1434 2

به بام آمدم و قعر چاه را دیدم

به بام آمدم و قرص ماه را دیدم
شکوه مسجد و میدان شاه را دیدم

به بام آمدم و چشم دوختم به غروب
به خون تپیده ترین بی گناه را دیدم

به بام آمدم و در مسیر آمدنت
کبوتران سپید و سیاه را دیدم

تو خواب بودی و من پشت میله های قفس
ستاره های شب راه راه را دیدم

تو خواب بودی و من دست گرگ را خواندم
به بام آمدم و قعر چاه را دیدم

به می فروش بگو سی شب است منتظرم
بیا که گوشه ابروی ماه را دیدم!

 


26 تیر 1394 1055 0

مادر کجاست قبله نمایی که داشتم؟

یادش به خیر دست دعایی که داشتم
تسبیح و جانماز و خدایی که داشتم

دل نه، کویر زخمی فریاد بود و عشق
یادش به خیر کرب و بلایی که داشتم

ای دل به یاد بخت سپیدی که داشتی
می پیچمت به شال عزایی که داشتم

دست مرا بگیر و بلندم کن ای غزل
یک لحظه باش جای عصایی که داشتم

ای آسمان دریچه ی نوری به من ببخش
امشب به یاد پنجره هایی که داشتم

این جاده ها کدام به آن خسته می رسند
مادر کجاست قبله نمایی که داشتم؟

دادم تو را به خسته ترین عابر زمین
مثل سمند نعل طلایی که داشتم
 


28 خرداد 1394 3223 1

چقدر قمری بی آشیان درآوردیم

میان خاک، سر از آسمان درآوردیم
چقدر قمری بی آشیان درآوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان درآوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان درآوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرماپزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان درآوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان درآوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
ز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم

برای آنکه بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان درآوردیم*

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم، نان درآوردیم

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان درآوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان درآوردیم



*این بیت را محمد سعید میرزایی به این غزل هدیه کرد


27 خرداد 1394 4060 3

اشكی كه روی گونه ی من پا گذاشته است

دلتنگی مرا به تماشا گذاشته است
اشكی كه روی گونه ی من پا گذاشته است
 
همزاد با تمامی تنهایی من است
مردی كه سر به دامن صحرا گذاشته است
 
این كیست این كه غربت چشمان خویش را
در كوله‌ بار خستگی ‌ام جا گذاشته است
 
این كیست این كه این همه دل‌ های تشنه را
در خشكسال عاطفه تنها گذاشته است
 
خورشید چشم اوست كه هر روز هفته را
چشم انتظار مشرق فردا گذاشته است

21 خرداد 1394 1020 2

که کار منتظرانت، همیشه بیداری ست

 

بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخمِ زبان های دوستان، کاری ست
 
به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران، چاره نیست؛ ناچاری ست
 
به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست؛ کوچه بازاری ست
 
چه قاب ها و چه تندیس های زرّینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری ست!
 
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری ست
 
به این خوشیم که یک شب به نام تان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری ست
 
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری ست
 
به قول خواجه ی ما در هوای طرّه ی تو
«چه جای دم زدن نافه های تاتاری ست؟» 

08 خرداد 1394 816 0

داد از این کرگدن وحشی صحرا پیما

 

چه بهاری ست که آفت زده فروردینش
و لجن می چکد از چارقد چرکینش
 
چه بهاری ست که می آید و زهرابه ی مرگ
دم به دم می چکد از داس شقایق چینش
 
چه بهاریست که جای گل و آواز و درخت
خرمنی خرملخ انداخته در خورجینش
 
چه بهاری ست که در دایره ای از کف و خون
چون گلی یخ زده پر ریخته بلدرچینش
 
داد از این کرگدن وحشی صحرا پیما
یاد پاییز به خیر و کهر نوزینش
 
ما که چون زاغچه ها سرخوش و خندان بودیم
با زمستان و درختان بلور آجینش
 
دست دهقان گنه کار، تبر باران باد!
تا دگر بار اجابت نشود آمینش...

30 اردیبهشت 1394 864 0

این گرگ های شب زده دنبال فرصت اند...

 

ای آن که چشم های تو آیات رحمت اند!
آیینه ها برای تو اسباب زحمت اند
 
آن چشم های پاک، در این برزخ دروغ
آینه ی تمام نمای صداقت اند
 
این مردم سیاه در آن خانه ی سفید
تلفیق ماهرانه ای از نور و ظلمت اند
 
آن چشم های مست به اندازه هوشیار
در روزگار ظلم، نماد عدالت اند
 
خاموش و روشن اند میان نبود و بود
روشن ترین دلیل حضورند و غیبت اند
 
عمری ست در غیاب تو و چشم های تو
این گرگ های شب زده دنبال فرصت اند
 
آیینه با خودت مبَر، ای روشنای محض!
آیینه ها برای تو اسباب زحمت اند

25 اردیبهشت 1394 698 0

مايه داري ديدم آنجا، بود چيني بند زن

 
رفته بودم چند روزي ـ جايتان خالي ـ پکن
لاي يک مليارد و صد مليون و اندي مرد و زن
 
اين زبان چينيان، آن قدرها هم سخت نيست
في المثل «چي چانگ چي چون چانگ» يعني نسترن
 
جزوه ي آموزش چيني خريدم صد دلار
بود وزن خالصش نزديک هفتاد و دو من
 
خطّ توليدي مجهّز ديدم از اقسام عطر
يک به يک در شيشه تُف مي کرد آهوي ختن
 
خطّ توليد ترقّه را به را و فِرت و فِرت
اندکي رفتم جلو، ديدم خطرناکه حسن!
 
نيمه شب رفتم به قبرستان چيني ها که بود
کارگاهِ جانماز و خطِّ توليد کفن
 
يک زن چيني ميان کوچه افتاد و شکست
اين هم اوصاف زنان چيني نازک بدن
 
چينيان خيلي غذاهاي عجيبي مي خورند
هم خورشت قورباغه، هم خوراک کرگدن
 
شغل هاي پُر درآمد هم در آنجا جالب است
مايه داري ديدم آنجا، بود چيني بند زن
 
بنده با صنعت گري گفتم که جنست بُنجل است
گفت با من: گر تو بهتر مي زني، بستان بزن
 
مثل چيني، مي شود خرد و خمير و ريز ريز
ريز علي، خود را بيندازد اگر لاي تِرن
 
يک شب آنجا بنده ديدم رونمايي مي کنند
خطِّ توليد دماغ و خطِّ توليد دهن
 
سال ديگر هم هنرمندان چيني مي رسند؛
سعدي و تاج و کمال الملک و بهزاد و شوپن!
 
حال مي کردند آنجا چينيانِ بي حجاب
هر چه گشتم من نديدم خودرويي هم نامِ وَن
 
واقعاً اين چينيانِ تيز، خيلي خبره اند
خبره در اجناس بُنجل را به ما انداختن
 
روز اوّل خامه را دادند جاي چسبِ چوب
روز دوم دستشويي را به جاي رخت کن
 
هر چه در خانه ست را يک روز از دَم بشمريد
چند در صد کار ايران است بالا غيرتاً؟
 
با تو اَم! حالا که من برگشته ام، نسبت به قبل
صد برابر بيشتر تر دوستت دارم، وطن!
 

22 اردیبهشت 1394 1261 0

خدا کند که بهار رسیدنش برسد

 

خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولّد چشمان روشنش برسد
 
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
 
هزار دست، پر از خواهش اند و گوش به زنگ
که آن انارترین، روز چیدنش برسد
 
چه سال ها که در این دشت منتظر ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
 
بر این مشام و بر این جان، چه می شود؟ یا رب!
نسیمی از چمنش، بویی از تنش برسد
 
خدای من! دل چشم انتظار من تا چند
به دوردست فلک بانگ شیونش برسد؟
 
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن
خدا کند که از آن دور، توسنش برسد

26 فروردین 1394 1170 0

نکند به ما نتابی، گل آفتابگردان!

 

                                                                       «مکش انتظار دیگر، گل آفتابگردان!
                                                                      که سپیده خورده خنجر، گل آفتابگردان!»
                                                                                               (خسرو احتشامی)
تو چراغ آفتابی، گل آفتابگردان!
نکند به ما نتابی، گل آفتابگردان!
 
گل آفتاب ما را لب کوه سر بریدند
نکند هنوز خوابی؟ گل آفتابگردان!
 
نه گلی فقط، که نوری، نه که نور، بوی باران
تو صدای پای آبی، گل آفتابگردان!
 
نه گلی، نه آفتابی، من و این هوای ابری
نکند به ما نتابی! گل آفتابگردان!
 
تو بتاب و گل بیفشان،«سر آن ندارد امشب
که برآید آفتابی»، گل آفتابگردان!

16 اسفند 1393 1348 0

پدر مرد من به تنهایی ادبیات پایداری بود ....

دور تا دور حوض خانه ی ما
پوکه های گلوله گل داده است
پوکه های گلوله را آری
پدر از آسمان فرستاده است

عید آن سال ،حوض خانه ی ما
گل نداد و گلوله باران شد
پدرم رفت و بعد هشت بهار
پوکه های گلوله گلدان شد
 
پدرم تکه تکه هر چه که داشت
رفت همراه با عصاهایش
سال پنجاه و هفت چشمانش
سال هفتاد و پنج پاهایش

پدرم کنج جانماز خودش
بی نیاز از تمام خواهش ها
سندی بود و بایگانی شد
کنج بنیاد حفظ ارزش ها

روی این تخت رنگ و رو رفته
پدرم کوه بردباری بود
پدر مرد من به تنهایی
ادبیات پایداری بود ....


04 بهمن 1393 1281 0

زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است

خیال می کنم این بغض ناگهان شعر است
همین یقین فروخفته در گمان شعر است
 
همین که اشک مرا و تو را درآورده است
همین، همین دو سه تا تکه استخوان شعر است
 
همین که می رود از دست شهر، دست به دست
همین شقایق بی نام و بی نشان شعر است
 
چه حکمتی است در این وصفِ جمع ناشدنی
که هم زمان غمِ نانْ شعر و بوی نانْ شعر است
 
تو بی دلیل به دنبال شعر تازه مگرد
همین که می چکد از چشم آسمان شعر است
 
از این که دفتر شعرش هزار برگ شده است
بهار نه، به نظر می رسد خزان شعر است
 
به گوشه گوشه ی شهرم نوشته ام بیتی
تو رفته ای و سراپای اصفهان شعر است
 
خلاصه اینکه به فتوای شاعرانه ی من
زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است...

15 دی 1393 1020 0

تا که کج می ایستد شاهین میزان های ما

تا که کج می ایستد شاهین میزان های ما
بر فراز نیزه خواهد رفت قرآن های ما
 
گرگ هاتان کی حریف بره هامان می شدند 
راست می گفتند اگر یک بار چوپان های ما
 
سال ها چون غنچه ها خاموش ماندیم و دریغ 
چاک خورد از فرط خاموشی گریبان های ما
 
در شبی تاریک و بیم موج و گردابی چنین 
دست طوفان بلا افتاده سکان های ما
 
شعرهای داغ ما هم از دهان افتاده است 
بس که از سرما به هم چفت است دندان های ما
 
هر که سیر از خوان ما برخاست نان از ما برید 
بشکند، ای دوستان! دست نمکدان های ما
 
ماه من یک تخته بر دارد گر از دکان خویش 
تخته خواهد شد در این بازار، دکان های ما!

06 دی 1393 1227 1

عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن

 

آن روزها که چشم تو را کم نداشتم
پیراهنی به رنگ محرّم نداشتم
 
هرگز نمی سرودمت، ای آبی زلال!
طبعی اگر به پاکی شبنم نداشتم
 
این روح شاعرانه ی زیبا پرست را
آن روزها که با تو نبودم، نداشتم
 
گر وا نبود پنچره ام رو به سوی تو
کاری به کار مردم عالم نداشتم
 
باور کن ـ ای رفیق!ـ اگر دوری ات نبود
میلی به این تغزّل پُر غم نداشتم
 
دیشب کسی نبود و برای گریستن
غیر از صفای آینه هم دم نداشتم
 
عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن
ای دل! چه خوب بود تو را هم نداشتم

17 آذر 1393 3058 0

عشق، هر روز به تکرار تو بر می خیزد

 

عشق، هر روز به تکرار تو بر می خیزد
اشک، هر صبح به دیدار تو بر می خیزد
 
ای مسافر! به گلاب نگهم خواهم شست
گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد
 
مگر ـ ای دشت عطش نوش!ـ گناهی داری؟
کآسمان نیز به انکار تو بر می خیزد
 
تو به پا خیز و بخواه از دل من؛ بر خیزد
شک ندارم که به اصرار تو بر می خیزد
 
شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه
از گلوی تر نی زار تو بر می خیزد
 
مگر آن دست چه بخشیده به آغوش فرات؟
که از آن بوی علم دار تو بر می خیزد
 
پاس می دارمت ای باغ! که هر روز، بهار
به تماشای سپیدار تو بر می خیزد
 
ای که یک قافله خورشید به خون آغشته
بامداد از لب دیوار تو بر می خیزد!
 
کیستم من که به تکرار غمت بنشینم؟
عشق، هر روز به تکرار تو بر می خیزد

05 آذر 1393 1215 0

چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟!

 

گرفته بوی تو را خلوت خزانی من
کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من!
 
غزل برای تو سر می بُرم، عزیزترین!
اگر شبانه بیایی به میهمانی من
 
چنین که بوی تنت در رواق ها جاری ست
چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟!
 
عجب حکایت تلخی ست نا امید شدن
شما کجا و من و چادر شبانی من؟!
 
در این تغزّل کوچک سرودمت، ای خوب!
خدا کند که بخندی به ناتوانی من
 
به پای بوس تو، آیینه دست چین کردم
کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من!

30 آبان 1393 1389 0
صفحه 1 از 8ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  بعدی   انتها