مادر! جهان ما یتیم عشق و احساس است

ای تا همیشه مطلع الانوار لبخندت
آیینه در آیینه شد تکرار لبخندت

جان پدر را تا بهشتی غرق گل می برد
در لحظه های روشن دیدار لبخندت

لبریز بود از مادری لبریز چشمانت
سرشار بود از عاطفه سرشار لبخندت

نه سال در دنیای حیدر صبح و ظهر و شب
تکرار شد تکرار شد تکرار لبخندت

با گردش دستاس خیر و نور می پاشید
بر هرچه صحرا هرچه گندمزار لبخندت

از روزه ی بی نان و بی خرما چه شیرین تر
وقتی که باشد لحظه ی افطار لبخندت

..
اما چرا این روزها دیگر نمی خندی
اما چرا این روزهای تار لبخندت.‌..

مثل گلی توفان زده پژمرد، پرپر شد
بعد از پدر بعد از در و دیوار لبخندت

این روز های آخری یک بار خندیدی
اما چه تلخ است آه تلخ این بار لبخندت

با چشم های خسته تا تابوت را دیدی
بر چشمهای فضه شد آوار لبخندت

::
مادر جهان ما یتیم عشق و احساس است
قدری بخند ای مهربان بگذار لبخندت…

چادر نماز دخترم از یاس لبریز است
تابیده بر این چادر گلدار لبخندت


21 بهمن 1395 579 0

نفرین به دشمنان حسودی که داشتی

روی عدم ندید وجودی که داشتی
امکان نما نبود نمودی که داشتی

در خاک هم به دیدن افلاک رفته ای
عین فراز بود فرودی که داشتی

ای از تبار لیله ی قدر اندکی درنگ
ما را ببر به سمت شهودی که داشتی

ای بانویی که بود مباهات نسل تو
با جبرئیل، گفت و شنودی که داشتی

ققنوس وار در پی خورشید پر زدی
از شعله های آتش و دودی که داشتی

گفتی و باز منکر شأن شما شدند
نفرین به دشمنان حسودی که داشتی

اما حماسه در تن آفاق پا گرفت
از پشت روزهای کبودی که داشتی

20 بهمن 1395 885 1

آن روزه ی سه روزه نیازی به نان نداشت

گهواره نیست کودکی ات را فلک که هست
فرمانبر تو نیست سما تا سمک که هست

وقتی به خواب می روی ای کوثر کثیر
لالایی خدیجه نباشد، ملک که هست

آن روزه ی سه روزه نیازی به نان نداشت
ای زخمی محبت عالم! نمک که هست

وقتی حضور گریه تو را آب می کند
اشک علی نشسته برای کمک که هست

نقش کبود شانه ات از ضربه های در
بر شانه ی شبان سیه نیست حک؟ که هست

مردیم از فراق تو دل با چه خوش کنیم؟
قبری که نیست از تو به جا؟ یا فدک؟ که هست...


17 بهمن 1395 4193 1

پرچم به دست مى برد این نيل تشنه را

هرکس دچار قصه ى باید، نباید است
عمرى ميان ماندن و رفتن مردد است

"راهى است راه عشق... " به دلداده ها بگو:
خوشبخت آن دلى است که در رفت و آمد است!

هر جاده مى رسد به دو راهى کربلا
"طور"ى که اوج جذبه گرى هاش بى حد است

طوفان گرفته است به "حر"ها امان دهيد!
این کشتی نجات عزیزان احمد است!

پرچم به دست مى برد این نيل تشنه را
يک زن که از تمامى مردان سرآمد است

او خطبه خوان مرثيه هايي شنیدنى است
در انتشار مکتب سرخش زبانزد است!

این ناخدا ى صبر خدايى نمى کند
این عالمه به حرمت علمش مقید است

زیباتر از مسیر حسینى شدن نداشت
وقتى عيار عشق تو بالاتر از صد است

تاریخ از بر است سرآغاز خطبه را...
این کاروان _به نام خدا _ با سر آمده است


14 بهمن 1395 67 0

هر جا که تو قدم بزنی "سُرَّ من رَءا" ست

روی تو برده رونق ماه تمام را
مجذوب کرده جلوه ی تو خاص و عام را

حسن تو بی نهایت و فضل تو بی شمار
مبهوت مانده ام بنویسم کدام را

تفسیر چشمهای تو برهان عاشقی ست
می خوانم از نگاه تو خیرالکلام را

هر راهبی که دید تو را گفت دیده است
با چشم خود مسیح علیه السلام را

هر جا که تو قدم بزنی "سُرَّ من رَءا"ست
سرشار کردی از نفست هر مشام را

اما قدوم سبز تو ای کعبه ی بهشت
حسرت به دل گذاشته بیت الحرام را

دیدند دشمنان تو حیران و مضطرب
آرامش نگاه تو و شیر رام را

دست سخاوت تو و چشم عنایتت
پر کرده از نسیم سحر صبح و شام را

از ما مگیر ای همه باران و روشنی
لطف مدام و مرحمت مستدام را


17 دی 1395 1683 4

شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید

جایی که کوه خضر به زحمت بایستد
شاعر چگونه پیش تو راحت بایستد

نزدیک می‌شوم به تو چیزی نمانده است
قلبم از اشتیاق زیارت بایستد

بانو سلام کاش زمان با همین سلام
در آستانه در ساعت بایستد

و گردش نگاه تو در بین زائران
روی من – این فتاده به لکنت – بایستد

تا فارغ از تمام جهان روح خسته‌ام
در محضر شما دو سه رکعت بایستد

بانو اجازه هست که بار گناه من
در کنج صحن این شب خلوت بایستد؟

در این حرم هزار هزار آیه ی عذاب
هم وزن با یک آیه ی  رحمت بایستد

باید قنوت حاجت بی‌انتهای ما
زیر رواق‌های کرامت بایستد

شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید
طاقت نداشت تا به قیامت بایستد

آنکس که جای فاطمه در قم نشسته است
در روز حشر هم به شفاعت بایستد

تو خواهر امام غریبی و این غزل
با بیت‌هاش در صف بیعت بایستد

من واژه واژه عطر تو را پخش می‌کنم
حتی اگر نسیم ز حرکت بایستد

این شعر مست تکیه زده بر ضریح تو
مستی که روی پاش به زحمت بایستد
 


03 دی 1395 2009 2

از صبح بپرسید که صادق به چه معناست

بر گرده ی خود مثل علی نان و رطب داشت
صادق همه صبح است چه در خلوت شب داشت

شب تیره و تار و ظلمات است، پر از ظلم
صد سال پر از ظلمت جهلی که عرب داشت

می رفت که خاموش شود مشعل توحید
اسلام ِ وَ أکملتُ لکُم رو به عقب داشت

برخاست کسی مکّی و کوفی به فدایش
آوازه چنان داشت که تا شام و حلب داشت

در محضر او این همه شاگرد عجب نیست
بر تیغ علی این همه زنگار عجب داشت!

چون جابر حیّان کسی اسرار ندانست
جز آن که به درگاه تو زانوی ادب داشت

هفتاد و دو تا یارت اگر بود چه می شد
تیغ تو و پستوی نهان خانه سبب داشت

از صبح بپرسید که صادق به چه معناست
با عشق بگویید که یارم چه لقب داشت


26 آذر 1395 1436 1

به کودکان و زنان احترام می فرمود

به کودکان و زنان احترام می فرمود

به احترام فقیران قیام می فرمود

 

سلام نام همه انبیاست؛ او می گفت

سپس اشاره به دارالسلام می فرمود

 

کسی که در پی خورشید نیست از ما نیست

سحر می آمد و این را مدام می فرمود

 

کجا حرام خدا را حلال می دانست

کجا حلال خدا را حرام می فرمود

 

اگر که دست به پهلو گرفته ای می دید

به اشک و آه و دعا التیام می فرمود

 

"خوشا به حال کسانی که راستگویانند"

امام صادق علیه السلام می فرمود


26 آذر 1395 1462 3

قسم به روز ، که خورشيد شمع خانه توست ....

مگر يتيم نبودي خدا پناهت داد
خدا که در حرم امن خويش راهت داد

هجوم جهل و خرافه ، هجوم تاريکي
خدا پناه در آن دوره‌ سياهت داد

خدا، خدا و خدا ، آن خداي بي ‌مانند
همان که عصمت پرهيز از گناهت داد

همان که جان نجيب تو را مراقب بود
همان که سينه خالي از اشتباهت داد

توان و توشه به پايان رسيده بود ، ولي
خدا رسيد به فرياد و زاد راهت داد

بگو که نعمت پروردگار پنهان نيست
خدا که دست تو را خواند و دستگاهت داد

خدا که چشم تو را با نماز روشن کرد
خدا که فرصت تشخيص راه و چاهت داد

چقدر واقعه‌ آسماني و شفاف
خدا به يمن دعاهاي صبحگاهت داد

خدا که عاقبتي خير و خوش عطايت کرد
خدا که آينه را نور با نگاهت داد

قسم به روز ، که خورشيد شمع خانه توست
قسم به شب که خدا برتري به ماهت داد

خدا که اشک تو را جلوه گهر بخشيد
خدا که شعله روشن به جاي آهت داد

خدا که جان تو را از الهه ‌ها پيراست
خدا که غلغله قوم لا اله ‌ات داد

يتيم آمده ‌ام ، مانده ‌ام ، پناهم ده
مگر يتيم نبودي خدا پناهت داد...

 

26 آذر 1395 1129 0

که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد

و انسان هر چه ایمان داشت پای آب و نان گم شد
زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد

شب میلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصید
به زیر دست و پای اختران آن شب زمان گم شد

همان شب چنگ زد در چین زلفت، چین و غرناطه
میان مردم چشم تو یک هندوستان گم شد

از آن روزی که جانت را اذان جبرئیل آکند
خروش صور اسرافیل در گوش اذان گم شد

تو نوح نوحی اما قصه ات شور دگر دارد
که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد

شب میلاد در چشم تو خورشیدی تبسم کرد
شب معراج زیر پای تو صد کهکشان گم شد

ببخش ای محرمان در نقطه ی خال لبت حیران -
خیال از تو گفتن داشتم امّا زبان گم شد



26 آذر 1395 1940 0

باري اگر دوباره درآيي ...

 با ريگ‌هاي رهگذر در باد
با بوته‌هاي خار
در خيمه‌هاي خسته بخوانيد
در دشت‌هاي تشنه
با اهل هر قبيله بگوييد
لات و منات و عزي را
ديگر پاك و عزيز مداريد
اين ماه و مهر را مپرستيد
اينك ماهي دگر برآمد و خورشيد ديگري
آه اي امين آمنه ايمان!
باري اگر دوباره درآيي
روي تو را
خورشيدها چنان‌كه ببينند
گل‌هاي آفتاب‌پرست تو مي‌شوند
اي آتش هزاره زرتشت
از معبد دهان تو خاموش!
اي امي امين!
ميلاد تو ولادت انسان است
انسان راستين
آن شب چه رفت با تو، نمي‌دانم
شايد
خود نيز اين حديث نداني
با تو خدا به راز چه مي‌گفت؟
باري تو خود اگرنه خدا گونه‌اي بوده‌اي
يارايي كلام خدا را نداشتي!
گر بعثت تو سبب عصمت نبود
آنك چگونه عصمت را
تا موسم بلوغ نبوت رساندي؟
ميلاد تو اگرنه همان عصمت بود!
هان اي پرنده مهاجر
آنك پرنده‌اي كه به هجرت رفت
بي آن‌كه آشيانه تهي ماند
آن شب مشام خالي بستر
از بوي هجرت تن او پر بود
اما به جاي او
ايثار
زير عباي خوف و خطر خوابيد
تا چشم‌هاي خويش فرو بست
گفتي
آيينه تمام‌نماي خدا شكست!
آه اي يتيم آمنه ايمان!
دنيا يتيم آمدنت بود
دنيا يتيم رفتنت آمد!
خيل فرشتگان
با حسرتي ز پاكي جبرآلود
در اختيار پاك تو حيرانند
تو
اسطوره‌اي ز نسل خداياني؟
يا از تبار آدمياني؟
ترديد در تو نيست
در خويش بنگريم و ببينيم
آيا خود از قبيله انسانيم؟
در وقت هر نماز
من با خدا سخن ز تو بسيار گفته‌ام
بس مي‌كنم دگر كه تو را بايد
تنها همان خدا بسرايد

 

 


25 آذر 1395 1902 1

گل ها به عادت صلواتت مقیدند

چشمان قدسی تو بهشت مؤکدند
اعجاز جاودانه و امداد ممتدند

در هست و نیست ، واسطه ای بی نهایتند
در شرق و غرب عشق، به مستی ، زبانزدند

خورشید نیستند، که خورشید و ماه نیز
گرم ستاره بازی این زوج مفردند

... تنها نه آن دو تا .. که نفس ها و فصل ها
با جزر و مد اشک تو در رفت و آمدند

شب ها به یاد خنده ی تو پر ستاره اند
گل ها به عادت صلواتت مقیدند

حتی ستارگان هم در اقتدا به تو
با عاشقان مساعد و با فارغان بدند

سعدی درست گفته که انگار سرو و ماه
یک عمر در هوای تماشای آن قدند...

از کوهسار رد شدی و هر چه جویبار
هر بار ، دوستار سجود مجددند

آری... به چشم مستان ، ذرات کهکشان
دلداده ی محمد و آل محمدند...

 


25 آذر 1395 846 0

زندگی را شستی و در آفتاب انداختی

باد را با گیسوانت در عذاب انداختی
باز در فکر پریشان پیچ و تاب انداختی
آی ساقی! آی میراب عطش های کویر!
ای که زیر پوست این خاک آب انداختی!
لطف کردی ای عزیز! ای عشق! ای عشق عزیز!
در حضیض چاه بودیم و طناب انداختی
چشمه ها خشکیده بود و رخت دنیا چرک بود
زندگی را شستی و در آفتاب انداختی
صبح را با خنده ات بیدار کردی صبح زود
روی هر خمیازه ی شب رختخواب انداختی
سفره ی صبحانه را چیدی به صرف نان و نور
در تمام چای ها عطر گلاب انداختی
«هر چه» می خواهیم هست و «هرچه» می خواهیم هست!
سفره ای «بی انتها» از «انتخاب» انداختی
سیب روی شاخه بود و باغ هم دیوار داشت
با نسیمی ناگهان، سیبی به آب انداختی
گر چه دیدی تاک ها از ریشه ها خشکیده اند
صبر کردی... صبر کردی... تا شراب انداختی
تا جهانی را که ویران است ویران تر کنی؛
رو به دریا سیل در چشم خراب انداختی
پاک کردی عشق را از تاردید حاشیه
عشق را پررنگ در متن کتاب انداختی
این که گفتی گاه دل سنگ است و گاهی سیب سرخ
شاعرت را فکر یک پایان ناب انداختی؛
می شود حالا خدا را دید در سنگ و درخت
از رخ او -از نگاه ما- نقاب انداختی...

22 آذر 1395 1610 0

سقراط‌ها قربانيِ حکم حسودانند

فرعون طوس آورده امشب ساحرانش را
شايد بيندازد عصاي ميهمانش را

مهمان می آید در يد بيضايش آورده ست
درياچه‌اي از نورهاي بي کرانش را

با هر شگردي ريسمان‌ها را مي‌اندازند
هر عالمي رو مي کند اوج توانش را

موساي اين قصه ولي ترسي به جانش نيست
او خوب مي‌داند روند داستانش را

لب مي‌گشايد نورباران مي‌شود دربار
مي‌گسترد بر عقلِ کل‌ها کهکشانش را

سرها فروافتاده و لب‌ها فروبسته
پس مي‌کشد آرام هرکس ريسمانش را

امروز «يوم الزينة»ی دربار مأمون است
روزي که عشق از آنِ خود کرد آستانش را

شاهِ زمين خورده پشيمان زير لب مي‌گفت:
«لعنت به من! اصلا نمي‌کردم گمانش را

يا جاي او اينجاست ديگر يا که جاي من
يا بايد از خود بگذرم يا اينکه جانش را...»

سقراط‌ها قربانيِ حکم حسودانند
روا مکن مأمون بياور شوکرانش را

يک روز مي‌خندد به ناکاميِ تو هرکس
خورده است با قصد تبرک زعفرانش را

 


09 آذر 1395 1727 1

یتیم بودی و پدر شدی برای امّتی


سلام بر تو ای رسول! نه! علیکم السلام
که پیشتازِ هر سلامی و شروعِ  هر کلام

تو می‌رسی و من نشسته‌ام که خوش نداشتی
کسی به پایت ای بزرگ! پا شود به احترام

به پای تو که ایستاده آسمان به حرمتت
تویی که پیشِ دخترت همیشه می‌کنی قیام!

تبسّمت جوابِ خشم‌ها و کینه‌های دهر
فقط نگاه کن!  سکوتِ تو پُر است از پیام

یتیم بودی و پدر شدی برای امّتی
مسیح هم نمی‌رسد در امتش به این مقام

نمازها به نامِ نامی‌ات عروج می‌کنند
فقط به عشقِ نام تو بلال می‌رود به بام

صراطِ مستقیم می‌شود مسیرِ کوچ تو
و روح زندهٔ تو می‌شود دوازده امام...

08 آذر 1395 157 0

و کربلای سکوتی و چارده قرن است...

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجرهء وحی!  صبح زود بهشت
"اذا تنفس ِ" باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز  عِزّةُ للّه  نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

چقدر جملهء"احلی من العسل " زیباست
و سالهاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز می زند از ماتمت به عاشورا
گریز می زند از کربلا به ماتم تو


فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو
 


17 آبان 1395 2609 2

کریمی که از کودکی می شناسم...

صبوری به پای تو سر می گذارد
غمت داغ ها بر جگر می گذارد

کمی خواستم از غریبی بگویم
نه؛ این بغض سنگین مگر می گذارد؟

و حتما شبیه همان مرد شامی
نگاه تو در من اثر می گذارد

کریمی که از کودکی می شناسم
قدم روی چشمان تر می گذارد

دلم باز با یاد غم هایت آقا
غریبانه سر روی در می گذارد
....
نمک ریخت یک شهر بر زخم مردی
که دندان به روی جگر می گذارد


17 آبان 1395 2030 9

مگر پیداست از بالای دوش تو چه آفاقی؟

نه در توصیف شاعر ها نه در آواز عشاقی
تو افزون تر از اندیشه فراوان تر از اغراقی

وفاداری و شیدایی علمداری و سقایی
ندارند این صفت ها جز تو دیگر هیچ مصداقی

به خوبی تو حتی معترف بودند بدخواهان
یزید آنجا که می گوید الایاایها الساقی

تمام کودکان معراج را توصیف می کردند
مگر پیداست از بالای دوش تو چه آفاقی

 چنان رفتی که حتی سایه ات از رفتنت جا ماند
رکاب از هم گسست از بس برای مرگ مشتاقی

فرار از تو فراری می شود در عرصهء میدان
چنان رفتی که بعد ازآن بخوانندت هوالباقی

بدون دست می آیی و از دستت گریزانند
پراز زخمی هنوز اما برای جنگ قبراقی

به سوی خیمه ها یا (عدتی فی شدتی) برگرد
که تو بی مشک سقایی که تو بی دست رزاقی

شنیدم بغض بی گریه به آتش می کشد جان را
بماند باقی روضه درون سینه ام باقی

19 مهر 1395 220 0

خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم

تو را تا دیده ام محو جمال کبریا دیدم
تو را غرق مناجات خدا، از خود رها دیدم

تو را در سجده ی باران و بر سجّاده ی صحرا
به هنگام قنوت برگ ها، در «ربّنا» دیدم

تو در هفت آسمان سیر و سفر می کردی امّا من
تو را در سرزمین وحی، سرگرم دعا دیدم

کنار «حجر اسماعیل» در سرچشمه ی زمزم
صفا و مروه را گرد تو در سعی و صفا دیدم

«تو را دیدم که می چرخید گرد خانه ات کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم»

تو را در دامن مادر، تو را در دست پیغمبر
تو را مولود کعبه، قبله ی اهل ولا دیدم

تو را فرمان بر «یا ایها المدثر» از اول
تو را «السابقون السابقون» از ابتدا دیدم

تو را پابند پیمان الست از مطلع هستی
تو را عاشق ترین دلداده ی «قالو بلا» دیدم

تو افکندی حجاب از روی «کَرّمنا بنی آدم»
که سیمای تو را آیینه ی ایزدنما دیدم

تو آدم را فراخواندی به علم «عَلَّمَ الأسماء»
تو را در کشتی نوح پیمبر ناخدا دیدم

::

اگر اعجاز موسایی عصا بود و ید بیضا
سرانگشت تو را پرگار تقدیر و قضا دیدم

نه تنها از تو شد عیسی مسیحادم، که از اوّل
تو را هم عهد و پیمان به تمام انبیا دیدم

سلیمان از تو حشمت یافت هنگام نگین بخشی
تو را روح قناعت، اسوه ی فقر و غنا دیدم

زدی خود را به آب و آتش ای شمس جهان آرا
تو را پروانه ی پیغمبر از غارحرا دیدم

به جولانگاه احزاب و نبرد خندق و خیبر
به دستت تیغ «لاسیف» و به شأنت «لافتی» دیدم

به یک ضربت که در خندق زدی، در برق شمشیرت
جهانی را به لب «اَهلاً و سَهلاً مَرحَبا» دیدم

تلاوت کردی «آیات برائت» را به زیبایی
تو را خورشید بام کعبه در «اُمُ القُری» دیدم

تو را در مسجد و محراب، در میدان و بر منبر
تو را در بی نهایت، در کجا در ناکجا دیدم

چه می دیدم خدایا روز فتح مکّه با حیرت
خلیل بت شکن را روی دوش مصطفی دیدم

«و سُبحانَ الَّذی أسرا بِعَبدِه» را که می خواندم
تو را در لیلةُ المعراج، با بدرُالدُّجا دیدم

سراغ آیه ی «الیوَم اکملتُ لکُم» رفتم
تمام آیه را وصف علی مرتضی دیدم

شکوه و عزّت هستی! کمال عشق و سرمستی!
چه گویم من که روی دست پیغمبر چه ها دیدم

تو را در سایۀ باغ «اَلَم نَشرح لَکَ صَدرَک»
شکوفا یافتم، مصداق « مِصباحُ الهُدی» دیدم

گل روی تو را در «سَبِّح اسم ربَّکَ الاعلی»
تَجَسُّم کردم آری، تا جمال کبریا دیدم

::

تو را در سورۀ «حامیم تنزیلٌ منَ الرَّحمن»
تو را در آیه ی تطهیر و در «قُل اِنَّما» دیدم

تو را در نون «اَلرَّحمن» و عین «عَلَّمَ القُرآن»
تو را دریای «یاسن» ترجمان طا و ها دیدم

تو را در «قُل کَفی بِاالله» در «وَالتّین وَالزَّیتون»
تو را در «لیسَ لِلانسانَ اِلّا ما سَعی» دیدم

نه تنها هست اوج رفعتت در «قاف و القرآن»
تو را در سوره ی وَالشَّمس و طور و وَلضُّحی دیدم

تو را با چهره ی پوشیده و خرما و نان بر دوش
کنار زاغه های شهر کوفه بارها دیدم

نوازش از تو می دیدند فرزندان شاهد هم
تو را با گوهر اشک یتیمان آشنا دیدم

به مسکین و یتیم از بس محبّت کردی و احسان
تو را در سوره ی انسان و متن هل اتی دیدم

چه می دیدم خدا را در سکوت محض نخلستان
تو را هر نیمه شب، در گریه های بی صدا دیدم

شبی که شمع بیت المال را خاموش می کردی
تو را با بی ریایی، خفته روی بوریا دیدم

::

چو راز غربت خود را به گوش چاه می گفتی
چو نیلوفر کشیدم قد، تو را ای ماه دیدم

تو را پشت در آتش زده، با زهرةُالزّهرا
صبور و مهربان، در تیرباران بلا دیدم

اگر نامردمان دست تو را بستند، آن ها را
اسیر پنجۀ تقدیر، در «تَبَّت یَدا» دیدم

در ایوان نجف، در کوفه، در محراب مسجد هم
شهادت نامه ی «فُزتُ وَ رَبَّ الکَعبه» را دیدم

پس از آن لیلة القدری، که شد شقُّ القَمَر، هرشب
تو را در جوهر خون شهیدان خدا دیدم

تو را یاریگر خون خدا، با عترت یاسین
تو را دلجوی یاس ارغوان، در نینوا دیدم

تو را در آسمان نیلگون ظهر عاشورا
تو را در سایه روشن های شام و کربلا دیدم

شب شام غریبان و پرستو های سرگردان
تو را دلسوخته در شعله زار خیمه ها دیدم

اگر خورشید دشت کربلا از نوک نی سر زد
تو را در موجی از آیات تسلیم و رضا دیدم

تو را با کاروان اهل بیت وحی در غربت
تو را در حیرت از خورشید در تشت طلا دیدم

کسی از آستانت دست خالی بر نمی گردد
که در آیینه ی آیین تو مهر و وفا دیدم

 


27 شهریور 1395 257 0

خواستم از غربتت چیزی نگویم؛ آه گفتم...

در میان جامعه از آه خود با ماه گفتم
ایها الهادی النقی؛ یابن رسول الله گفتم

نامتان تا بر زبان آمد به سامرّا رسیدم
ذکرکم فی الذاکرین را در میان راه گفتم

نیمه شب از مویتان از لیلةالقدرم نوشتم
صبح شد از رویتان از فالق الإصباح گفتم

آسمان چشم هایم را کمی ابری کشیدم
زیر باران قطره قطره از شما آنگاه گفتم

خاک های صحنتان مرطوب شد مانند ساحل
رو به دریا ایستادم از غمی جانکاه گفتم

خانه ات آباد ای مرد غریب ای مرد تنها
خواستم از غربتت چیزی نگویم؛ آه گفتم

آبرو دارم ولی با شوق لبخند رضایت
از گناهان خودم بینی و بین الله گفتم

بیت هشتم بود سامرّا برایم مشهدی شد
سمت خورشید خراسان جمله ای کوتاه گفتم

گفتم از شمس الشموس و تو همان شمس الشموسی
من ندانسته شما را تو شما را ماه گفتم

آنقدَر درگیر مضمون بودم و روباه پرده
که حواسم پرت شد آن شیر را روباه گفتم

شعر هرگز دست هایم را نمی بندد برایت
من به پیش پایت ای دریاترین با آه افتم

 


27 شهریور 1395 1254 0
صفحه 1 از 8ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  بعدی   انتها