از آل امیه خط اسلام گرفتن

باید که تن از راحت ایام گرفتن
دل را ز هوس‌خانه ی اوهام گرفتن

ناکام شد آن کس که به یک عمر ندانست
از ساغر دنیا نتوان کام گرفتن

از تیر و کمان اجلت نیست رهایی
هر گور، نشانی‌ست ز بهرام گرفتن

از صائب تبریز بخوانیم که بر ماست
از شعر ترش خواندن و الهام گرفتن:

صائب! ز فلک کام گرفتن به تملق»
از مردم نوکیسه بُود وام گرفتن»

ای مرغک عاشق! پر پرواز طلب کن
تا چند چنین لانه به هر بام گرفتن

تا چند سرا از قفس دام گزیدن؟
تا چند سراغ هوس خام گرفتن

ای دل بطلب وعده ی دیدار که زیباست
آرام دل از یار دلارام گرفتن

فرمود که باید دل از این دام گرفتن
عبرت ز دغلکاری ایام گرفتن

فرمود بترسید که رایج شود این بار
مروان شدن و مرد خدا نام گرفتن

از مثل یزید آیه ی تطهیر شنیدن
از آل امیه خط اسلام گرفتن

ماییم که از دست علی جام گرفتیم
ما را چه نیاز است به برجام گرفتن

از خدعه دشمن بهراسیم؟ روا نیست
پیغام به او دادن و پیغام گرفتن

باید به شب میکده ی شوق، رسیدن
از جام شهادت می گلفام گرفتن

قربانی جان را به منا بدرقه گفتن
این‌گونه ز تن جامه ی احرام گرفتن

یا مثل حبیب و وهب و عابس و عباس
با سوختن جان و تن آرام گرفتن

یا همره سردار حسین همدانی
امضای بهشت از سفر شام گرفتن

پروانه علی‌اکبر مولاست که آموخت
با شمع سحر بال سرانجام گرفتن
 

08 تیر 1396 157 0

دعا کن پاره ی قلبم! دعای تو اثر دارد


به شب هایی که مادر ها نمی خوابند، فرزندم ! 
به لالایی به این دلشوره ها سوگند، فرزندم! 
 
من و بابا تو را مثل نفس هر لحظه می خواهیم 
برای هر دومان شیرین تری از قند، فرزندم! 

الهی سایه ی لطفش همیشه بر سرت باشد 
خداوندی که بخشیده به ما فرزند، فرزندم! 
 
برایت آرزو دارم که قلب مهربانت را 
به عشق آل پیغمبر(ص) زنی پیوند، فرزندم! 
 
که اینان خوب تر از خوب تر از خوب تر از خوب 
که اینان در زمین بی مثل و بی مانند، فرزندم! 
 
و بی شک می رسد یک روز موعودی که در راه است 
چنان عیدی که می  آید پس از اسفند، فرزندم! 
 
مهیّا کن زمین را تا "فرج"  نزدیک تر باشد 
به قدر وسع خود، با "ندبه "ای هرچند، فرزندم! 
 
دعا کن پاره ی قلبم! دعای تو اثر دارد 
دلت پاک است، نور چشم من! دلبند! فرزندم! 
 
بیاید کاش روزی که تمام مردم دنیا
بروید روی لب هاشان گل لبخند، فرزندم! َ


21 خرداد 1396 317 0

ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت

گر عقل پشت حرف دل، اما نمی‌گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی‌گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می‌شد گذشت... وسوسه اما نمی‌گذاشت

این قدر اگر معطل پرسش نمی‌شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی‌گذاشت

دنیا مرا فروخت ولی کاش دست‌کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی‌زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت

گر عقل در جدال جنون، مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی‌گذاشت

ما داغدار بوسه‌ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت

21 خرداد 1396 386 0

یک عمر از حال عزیزم بی‌خبر بودم...

عمری گذشت و کوچه کوچه دربدر بودم
آواره‌ای از بادها آواره‌تر بودم

یک عمر مثل یک غریبه زندگی کردم
از بس‌که از حال دل خود بی‌خبر بودم

هر شب من و دلواپسی، هر شب من و حسرت
تا صبح در تنهایی خود غوطه‌ور بودم

دل بستم این دلبستگی بیچاره‌ام کرده
ای کاش در دنیا فقط یک رهگذر بودم

ناگاه وقت رفتن است و آه دلتنگم
ای کاش گاهی هم به یاد این سفر بودم

چشم انتظاری ماند و من، تا آخر این راه
یک عمر از حال عزیزم بی‌خبر بودم...

17 خرداد 1396 174 0

به نام نامی مردان روزگار بایست!

به رغم سیلی امواج، صخره‌وار بایست 
در این مقابله چون کوه استوار بایست!

خلاف گوشه‌نشینان و عافیت‌طلبان
تو در میانه‌ی میدان کارزار بایست!

نه مثل قایق فرسوده‌ای کناره بگیر
نه مثل طفل هراسیده‌ای کنار بایست!

در این زمانه‌ی بدنام ناجوانمردی
به نام نامی مردان روزگار بایست!

بس است اینکه به آه و به ناله در همه عمر
به انتظار«نشستی»، به انتظار «بایست»!


از: صفحه ی شاعر در اینستاگرام

01 خرداد 1396 193 0

شیعه‌ی زخم‌های مولا باش

دل من! در هوای مولا باش
یار بی‌ادعای مولا باش

گر نشد یاورش شوی همه عمر
گاه گاهی برای مولا باش

به گدایی تو هر کجا رفتی
یک سحر هم گدای مولا باش

دست من! دست‌گیر مردم باش
پینه‌ی دست‌های مولا باش

پهن کن سفره‌ای برای یتیم
مستمند دعای مولا باش

پا به پایش اگر نشد بروی
لاأقل ردپای مولا باش

جان من! تا که در بدن هستی
باش اما فدای مولا باش

ای نَفَس! می‌روی به سینه برو
چون برآیی صدای مولا باش

از یمن، از دمشق و غزه بگو
شیعه‌ی زخم‌های مولا باش

خار در چشم‌های مولا بود

چشم من! در عزای مولا باش...

 


21 فروردین 1396 921 0

اگر کلید شبستان عمر دستم بود


منم همان که به غم ها امان نمی دادم
به هیچ قید مکانی، زمان نمی دادم

همیشه جیب من از سنگریزه ها پر بود
اگرچه مشت خودم را نشان نمی دادم

برای چیدن یک سیب سرخ از شاخه
هزار بار دلم را تکان نمی دادم

همیشه مادرم از غول کوچه ها می گفت
اگرچه گوش به این داستان نمی دادم

به ضرب زور مرا راهی دبستان کرد
ولی چه می شد اگر امتحان نمی دادم

که چند سال به عنوان زندگی کردن
هزار مرتبه هر روز جان نمی دادم

اگر کلید شبستان عمر دستم بود
طلای نابم را رایگان نمی دادم

05 بهمن 1395 247 0

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

12 دی 1395 35578 0

عشق است و می‌ترسی که با تقوا نباشی...

 

سخت است اگر در عشق، بی‌پروا نباشی
هرجا بدانی یار هست، آنجا نباشی

در گوشه‌ی تنهایی‌ات از غم بمیری
با اینکه آسان می‌شود تنها نباشی!

دل خوش کنی عمری به اشعارت که تنها
حرف است و روی حرف پابرجا نباشی

آنقدر از غم‌های این و آن بگویی
تا بلکه در شعر خودت پیدا نباشی

خواهی گذشت از خیر مضمون‌های بکرت
وقتی که عاشق باشی و رسوا نباشی!

هم دوست داری گاه رویت را ببیند
هم می‌هراسی آنقدر زیبا نباشی

با دوری‌اش می سوزی و می سازی آری
عشق است و می‌ترسی که با تقوا نباشی...

 


11 دی 1395 3250 2

باید سلام کرد به گسترده زیستن

تا کی چو غنچه در قفس پرده زیستن
در یک اتاق کوچک و دم کرده زیستن
 
امروز روز پنجره های گشوده است
روز شکفته بودن و بی پرده زیستن
 
دنیا همین تراکم درهای بسته نیست
باید سلام کرد به گسترده زیستن
 
مور و ملخ به اوج عقابان نمی رسند
در لحظه های باد نیاورده زیستن
 
زنجیرها گسستنی اند ای جهان زجر
بردار دست از سر این برده زیستن

11 دی 1395 1816 0

این حنجره این باغ صدا را نفروشید

این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها، به‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه ی راز خدا را نفروشید

سرمایه ی دل نیست به جز اشک و به جز آه
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید

در پیله ی پرواز به جز کرم نلولد
پروانه ی پرواز رها را نفروشید

 یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله ی سعی و صفا را نفروشید

 دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره ی دورنما را نفروشید


08 آبان 1395 5981 0

فرصت فراوان و زمان عمر، اندک

 

فرصت فراوان و زمان عمر، اندک
با عزم طی کن مقصد خود را، نه با شک

راز بزرگی در دل مرگ است امّا
آن را نمی بینند آدم های کوچک

من که خبر دارم چرا اندوهگینی
پنهان نکن چشمان خود را پشت عینک

جز درد تنهایی چه چیزی در بزرگی ست؟
این حرف ها را کاش می فهمید کودک

«حتی به یک نخ نیز این جا دل نبندید»
این را نوشت و رفت بالا بادبادک


26 شهریور 1394 900 0

گاه دریایی ز دریای دگر دریاتر است


در بیان حرف دل، چشم از زبان گویا تر است
عشق را هر قدر پنهان می کنی پیداتر است

این چه رازی بود در عالم که از ابراز آن
سینه ی صحراست سوزان، دیده ی دریا تر است؟

از مرام کشتگان راه حق آموختم
زندگی زیباست، اما مرگ از آن زیباتر است

هیچ کس چشمی ندارد دیدن خورشید را
هر کسی که خلق را دلسوزتر تنهاتر است
    
وسعت دریادلان با هم به یک اندازه نیست
گاه دریایی ز دریای دگر دریاتر است

تا بترسی از زمین خوردن، نخواهی پر کشید
زود پر وامی کند، مرغی که بی پرواتر است

تا از این یک می رهم، درگیر آن یک می شوم
چشم و زلف تو یکی از دیگری گیراتر است

در بیان عشق و شور و شوق شیدایی خوش است
شعر در هر شیوه ای، اما غزل شیواتر است


11 شهریور 1394 1512 0

خدایا! تلخ می بینم سرانجام جوان ها را

خدایا! تلخ می بینم سرانجام جوان ها را
زمانه سرمه می ساید شکستِ استخوان ها را

چقدر –ای روزگاران!- زخم از تیغ خودی خوردن؟
میان خون و خنجر بازی زخم زبان ها را

خمیر و نانوا دیوانه شد از این همه هیزم
خدایا! شور این آتش فروشان سوخت نان ها را

به نام نامی توفان و دریا بال خواهم زد
کلاغانی که می بندید راه آسمان ها را!

به ملّاحان بگو وقت ملاحت نیست این شب ها
بگو، توفان! بگو؛ پایین نیاور بادبان ها را

دهان موج را باید ببندد تربت مولا
بگو باید تحمّل کرد یک چند این تکان ها را

چرا اهل سیاست، منطق حکمت نمی دانند؟
خدایا! بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را

 


02 شهریور 1394 46 0

همه چون عیب ببینند تو از حسن بگو


بغض دیروز تو امروز چه دریایی شد
کمترین مسأله ی تو چه معمایی شد

باید این آینه را بشکنی و خرد کنی
آینه باعث پیدایش تنهایی شد

در غم یوسف و چشمان خود این قدر مباش
شاید این کور شدن باعث بینایی شد

همه چون عیب ببینند تو از حسن بگو
دم عیسی به همین حسن مسیحایی شد

مثل خورشید نشد ماه ولی ثابت کرد
هر که دل را حرمش کرد تماشایی شد

 


28 مرداد 1394 75 0

خون در دل و داغ در جگر داشته باش

 

خون در دل و داغ در جگر داشته باش
در عالم غم، سیر و سفر داشته باش

گیرم که دعای مستجابی نشدی
چون آه در این جهان اثر داشته باش


26 مرداد 1394 85 0

سنگ، سنگ نیست...

سنگ، سنگ نیست
پشتِ حرفِ سنگ
حرف دیگری است
این صبورِ پُر صلابتی
که قد کشیده تا قرابتِ قرون
این همیشه ساکت
این سرود زنده
این حقیقت درون
زندگی، همین کوه رو به روست
این سپیدِ سربلند
این نشانه ی شکوهمند
این که تا هنوز و تا همیشه
با زلال آسمان
گرم گفتگوست
زندگی همین درخت های دره
این چهار چشمه
این عقیل
این هنوز هم غریب
زندگی همین
بچه های کوه و دره
این هماره مردم نجیب
زندگی همین هوای حیرت است
آن جوانه ای که چشم بسته
بی قرارِ فصلِ فرصت است
این اشاره
این اشاره ای که می شود
آن بنفشه ای که می رسد
آن بهانه ای که بر بنفشه تاب می دهد
زندگی همین تبسم طبیعت است
سنگ، سنگ نیست
این کبودِ برف پوشِ چشمه جوش
زندگی همین
کوه پر سخاوت است
چارچشمه ای که
چشم های تابناک دره است
زندگی همین
چند خانه 
آن چراغ دور
زندگی همین
چند خانه
آن چراغ دور
زندگی همین
روستای ساده و صبور
این نهال
آن درخت های ریشه بسته
زیر سینه سار کوه
این بلند
این ترانه خوانِ ساکت
آن طنینِ پرشکوه
سنگ، سنگ نیست
زندگی همین سه حرف
ردِ تُردِ دست های آیه
روی بافه های برف
رو به رو بهار
در پی شکفتنی دوباره است
زندگی، همین اشاره است

13 مرداد 1394 900 0

گنج رمضان پر زد و رنج رمضان ماند

یخ زد به دل این شوق که دلسوخته باشیم
سرد است و نشد آتشی افروخته باشیم
 
سی قافله بگذشت از این دشت، مبادا
یوسف به زر ناسره بفروخته باشیم
 
زین قصّه ی پُر عمق، روا نیست که تنها
ما چاه و برادرکُشی آموخته باشیم
 
آن دلبر مه پاره عیان گشته و حیف است
کز شرم، نظر سوی زمین دوخته باشیم
 
گنج رمضان پر زد و رنج رمضان ماند
بی آن که از او سکّه ای اندوخته باشیم

24 تیر 1394 963 0

زندگی زیباست حتی دردهایش

زندگی زیباست حتی دردهایش
سبزهایش، سرخ هایش، زردهایش...
 
گرچه جز یک قصه ی مبهم نخواندم
از کتاب گرم ها و سردهایش
 
گرچه در آیینه تصویری ندارد
بی حضور سنگ ها و گردهایش
 
گرچه هر دم حرف خونین می گذارد
بر زبان خنجر نامردهایش
 
باز هم فریاد خواهم کرد آری
زندگی زیباست حتی دردهایش

21 خرداد 1394 793 0

بهار آمد و رفت باور نکردی

بهار آمد و رفت باور نکردی
سلامی به گل های پر پر نکردی
 
زمین غرق موسیقی زیستن شد
دل مرده ات را شناور نکردی
 
کناری نشستی و باران که آمد
لبی از «شراب عطش» تر نکردی
 
تو در هفتمین گور خود خفته بودی
نگاهی به این هفت پیکر نکردی
 
چنین بودی اما خوشا دست پاکی
که آلوده ی «نان و خنجر» نکردی

28 اردیبهشت 1394 1036 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها   
شعر عاشورایی