اگر کلید شبستان عمر دستم بود


منم همان که به غم ها امان نمی دادم
به هیچ قید مکانی، زمان نمی دادم

همیشه جیب من از سنگریزه ها پر بود
اگرچه مشت خودم را نشان نمی دادم

برای چیدن یک سیب سرخ از شاخه
هزار بار دلم را تکان نمی دادم

همیشه مادرم از غول کوچه ها می گفت
اگرچه گوش به این داستان نمی دادم

به ضرب زور مرا راهی دبستان کرد
ولی چه می شد اگر امتحان نمی دادم

که چند سال به عنوان زندگی کردن
هزار مرتبه هر روز جان نمی دادم

اگر کلید شبستان عمر دستم بود
طلای نابم را رایگان نمی دادم

05 بهمن 1395 89 0

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

12 دی 1395 25189 0

عشق است و می‌ترسی که با تقوا نباشی...

 

سخت است اگر در عشق، بی‌پروا نباشی
هرجا بدانی یار هست، آنجا نباشی

در گوشه‌ی تنهایی‌ات از غم بمیری
با اینکه آسان می‌شود تنها نباشی!

دل خوش کنی عمری به اشعارت که تنها
حرف است و روی حرف پابرجا نباشی

آنقدر از غم‌های این و آن بگویی
تا بلکه در شعر خودت پیدا نباشی

خواهی گذشت از خیر مضمون‌های بکرت
وقتی که عاشق باشی و رسوا نباشی!

هم دوست داری گاه رویت را ببیند
هم می‌هراسی آنقدر زیبا نباشی

با دوری‌اش می سوزی و می سازی آری
عشق است و می‌ترسی که با تقوا نباشی...

 


11 دی 1395 2795 2

باید سلام کرد به گسترده زیستن

تا کی چو غنچه در قفس پرده زیستن
در یک اتاق کوچک و دم کرده زیستن
 
امروز روز پنجره های گشوده است
روز شکفته بودن و بی پرده زیستن
 
دنیا همین تراکم درهای بسته نیست
باید سلام کرد به گسترده زیستن
 
مور و ملخ به اوج عقابان نمی رسند
در لحظه های باد نیاورده زیستن
 
زنجیرها گسستنی اند ای جهان زجر
بردار دست از سر این برده زیستن

11 دی 1395 1442 0

این حنجره این باغ صدا را نفروشید

این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها، به‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه ی راز خدا را نفروشید

سرمایه ی دل نیست به جز اشک و به جز آه
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید

در پیله ی پرواز به جز کرم نلولد
پروانه ی پرواز رها را نفروشید

 یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله ی سعی و صفا را نفروشید

 دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره ی دورنما را نفروشید


08 آبان 1395 5091 0

شیعه‌ی زخم‌های مولا باش



دل من! در هوای مولا باش
یار بی‌ادعای مولا باش

گر نشد یاورش شوی همه عمر
گاه گاهی برای مولا باش

به گدایی تو هر کجا رفتی
یک سحر هم گدای مولا باش

دست من! دست‌گیر مردم باش
پینه‌ی دست‌های مولا باش

پهن کن سفره‌ای برای یتیم
مستمند دعای مولا باش

پا به پایش اگر نشد بروی
لاأقل ردپای مولا باش

جان من! تا که در بدن هستی
باش اما فدای مولا باش

ای نَفَس! می‌روی به سینه برو
چون برآیی صدای مولا باش

از یمن، از دمشق و غزه بگو
شیعه‌ی زخم‌های مولا باش

خار در چشم‌های مولا بود

چشم من! در عزای مولا باش...

 


04 تیر 1395 427 0

فرصت فراوان و زمان عمر، اندک

 

فرصت فراوان و زمان عمر، اندک
با عزم طی کن مقصد خود را، نه با شک

راز بزرگی در دل مرگ است امّا
آن را نمی بینند آدم های کوچک

من که خبر دارم چرا اندوهگینی
پنهان نکن چشمان خود را پشت عینک

جز درد تنهایی چه چیزی در بزرگی ست؟
این حرف ها را کاش می فهمید کودک

«حتی به یک نخ نیز این جا دل نبندید»
این را نوشت و رفت بالا بادبادک


26 شهریور 1394 608 0

گاه دریایی ز دریای دگر دریاتر است


در بیان حرف دل، چشم از زبان گویا تر است
عشق را هر قدر پنهان می کنی پیداتر است

این چه رازی بود در عالم که از ابراز آن
سینه ی صحراست سوزان، دیده ی دریا تر است؟

از مرام کشتگان راه حق آموختم
زندگی زیباست، اما مرگ از آن زیباتر است

هیچ کس چشمی ندارد دیدن خورشید را
هر کسی که خلق را دلسوزتر تنهاتر است
    
وسعت دریادلان با هم به یک اندازه نیست
گاه دریایی ز دریای دگر دریاتر است

تا بترسی از زمین خوردن، نخواهی پر کشید
زود پر وامی کند، مرغی که بی پرواتر است

تا از این یک می رهم، درگیر آن یک می شوم
چشم و زلف تو یکی از دیگری گیراتر است

در بیان عشق و شور و شوق شیدایی خوش است
شعر در هر شیوه ای، اما غزل شیواتر است


11 شهریور 1394 1188 0

سنگ، سنگ نیست...

سنگ، سنگ نیست
پشتِ حرفِ سنگ
حرف دیگری است
این صبورِ پُر صلابتی
که قد کشیده تا قرابتِ قرون
این همیشه ساکت
این سرود زنده
این حقیقت درون
زندگی، همین کوه رو به روست
این سپیدِ سربلند
این نشانه ی شکوهمند
این که تا هنوز و تا همیشه
با زلال آسمان
گرم گفتگوست
زندگی همین درخت های دره
این چهار چشمه
این عقیل
این هنوز هم غریب
زندگی همین
بچه های کوه و دره
این هماره مردم نجیب
زندگی همین هوای حیرت است
آن جوانه ای که چشم بسته
بی قرارِ فصلِ فرصت است
این اشاره
این اشاره ای که می شود
آن بنفشه ای که می رسد
آن بهانه ای که بر بنفشه تاب می دهد
زندگی همین تبسم طبیعت است
سنگ، سنگ نیست
این کبودِ برف پوشِ چشمه جوش
زندگی همین
کوه پر سخاوت است
چارچشمه ای که
چشم های تابناک دره است
زندگی همین
چند خانه 
آن چراغ دور
زندگی همین
چند خانه
آن چراغ دور
زندگی همین
روستای ساده و صبور
این نهال
آن درخت های ریشه بسته
زیر سینه سار کوه
این بلند
این ترانه خوانِ ساکت
آن طنینِ پرشکوه
سنگ، سنگ نیست
زندگی همین سه حرف
ردِ تُردِ دست های آیه
روی بافه های برف
رو به رو بهار
در پی شکفتنی دوباره است
زندگی، همین اشاره است

13 مرداد 1394 681 0

گنج رمضان پر زد و رنج رمضان ماند

یخ زد به دل این شوق که دلسوخته باشیم
سرد است و نشد آتشی افروخته باشیم
 
سی قافله بگذشت از این دشت، مبادا
یوسف به زر ناسره بفروخته باشیم
 
زین قصّه ی پُر عمق، روا نیست که تنها
ما چاه و برادرکُشی آموخته باشیم
 
آن دلبر مه پاره عیان گشته و حیف است
کز شرم، نظر سوی زمین دوخته باشیم
 
گنج رمضان پر زد و رنج رمضان ماند
بی آن که از او سکّه ای اندوخته باشیم

24 تیر 1394 760 0

بهار آمد و رفت باور نکردی

بهار آمد و رفت باور نکردی
سلامی به گل های پر پر نکردی
 
زمین غرق موسیقی زیستن شد
دل مرده ات را شناور نکردی
 
کناری نشستی و باران که آمد
لبی از «شراب عطش» تر نکردی
 
تو در هفتمین گور خود خفته بودی
نگاهی به این هفت پیکر نکردی
 
چنین بودی اما خوشا دست پاکی
که آلوده ی «نان و خنجر» نکردی

28 اردیبهشت 1394 763 0

آیینه شو که فرصت دیدار بگذرد

گفتم به دیده: امشب اگر یار بگذرد
راهش به گریه سد کن و مگذار بگذرد
 
گفتا چه جای گریه؟ که او همچو ماه نو
رخسار خود نکرده پدیدار، بگذرد
 
بگذشت از کنار من آن سان که بوی گل
دامن کشان ز ساحت گلزار بگذرد
 
در باغ گل نمی نهد از خویش جای پا
از بس که چون نسیم، سبکبار بگذرد
 
گفتم: دمیده پیش تو، خورشید را ببخش
گفتا: مگر خدا ز خطاکار بگذرد!
 
غافل ز دوست یک مژه بر هم زدن مباش
آیینه شو که فرصت دیدار بگذرد!
 
دردا که بی فروغ دل آرای روی دوست
هر روزِ ما به رنگ شب تار بگذرد
 
سرشار از تجلّی یارند لحظه ها
حیف است عمر ما که به تکرار بگذرد
 
ترک دل است از نظر عارفان محال
کی جَم ز جام آینه کردار بگذرد؟
 
در طور دل به نور تجلّی نوشته اند:
زین جلوه زار کوکبه ی یار بگذرد
 
این جا کسی به فیض تماشا نمی رسد
تا خود چه ها به طالب دیدار بگذرد!
 
گر در ولای آل علی صرف می شود
از خیر عمر بگذر و بگذار بگذرد
 
ای کاش این دو روزه ی باقی ز عمر نیز
در صحبت ائمه ی اطهار بگذرد
 
امشب بیا به پرسش «پروانه» ای عزیز
زان پیش تر که کار وی از کار بگذرد

05 اسفند 1393 900 0

هر که باران باشد

 

هر که باران باشد
روی چشم همه ی پنجره ها جا دارد.

 


03 اسفند 1393 702 0

فکري براي اين همه مضمون کال کن


شاعر شب است، زمزمه ات را زلال کن
با اضطراب هاي شبانه جدال کن

آتش بزن به خرمنِ انديشه هاي خام
فکري براي اين همه مضمون کال کن

شاعر! مقام هيچ به دردت نمي خورد
شاعر! شب است زمزمه کن شعر و حال کن

از راهِ ديگري که نشانِ تو مي دهند
پرواز تا نهايتِ خطِّ خيال کن

طبعِ ملول شعر شريفي نمي دهد
شاعر به پاسِ آينه ترکِ ملال کن
::
در خلوتِ شبانه ي حافظ چه مي گذشت؟
از آيه هاي روشن قرآن سؤال کن
::
با تو چه کرده اند رفيقان؟ چه مي کنند؟
شاعر حلال کن، همگي را حلال کن


07 بهمن 1393 886 0

اي دل بيا از اين همه زردي سفر کنيم


ديگر به عشق تازه نشد جان هيچ کس
بالي نزد کبوتر ايمان هيچ کس

گفتيم بذل عشق شود جان ولي نشد
حتي فداي عشق نشد نان هيچ کس

چندان شديم سست که انگار از نخست
محکم نبود رشته ي پيمان هيچ کس

از لطف ابرهاي کريمي که داشتيم!
باران نديد چشم زمستان هيچ کس

از سينه ها بپرس: پريشان کيستيد؟
آواز مي دهند: پريشان هيچ کس

اي دل بيا از اين همه زردي سفر کنيم
ديگر مباش مرغ غزلخوان هيچ کس


29 دی 1393 794 0

اگر هيزم شکن باشي، جهان را دود خواهي ديد


مترس از هاي و هوي شعله، بس نمرود خواهي ديد
اگر هيزم شکن باشي، جهان را دود خواهي ديد
«شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل»
ولي با آذرخشي، کشتي مقصود خواهي ديد
کنار دامن پامير، دستي سايه کن بر چشم
به دستش قرصه ي خورشيد بينالود خواهي ديد
بيا از معبد تن لحظه اي بيرون، وضو جاري است
به جان نازنينان، جلوه ي معبود خواهي ديد
شب جالوتيان ننگ است گر طالوتِ ميداني!
دلت را در فلاخن کن، بسا داوود خواهي ديد
قيامت هاست  در زلف سحر، بيدار باش اي چشم!
رصد کن جان خود را شاهد و مشهود خواهي ديد
شبي آيينه ي خود را به عزم شست و شو بشکن
در آن جوبار روشن، چهره ي موعود خواهي ديد

 


12 دی 1393 852 0

آی بر چهره ی خود رنگ زده!

آی بر چهره ی خود رنگ زده
لاف سرخابی فرهنگ زده
 
از کدام آینه برمی گردی؟
از کدام آینه ی زنگ زده؟
 
عزّتی داشتی از جنس عفاف
حیف از آن شیشه ی بر سنگ زده
 
گریه کن مانی غم پنهان است
پشت این چهره ی ارژنگ زده
 
می توانی به خود آیی به خدا
سر به دیوار دل تنگ زده
 
آی بر چهره ی خود رنگ زده
لاف سرخابی فرهنگ زده
 
از کدام آینه بر می گردی
از کدام آینه ی زنگ زده؟

06 آذر 1393 780 0

با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

فواره وار سر به هوایی و سر به زیر!
چون تلخی شراب دل آزار و دلپذیر

ماهی تویی و آب من و تُنگ، روزگار!
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسیر

مرداب زندگی همه را غرق کرده است
ای عشق همتی کن و دست مرا بگیر

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

شیرینی فراق کم از شور وصل نیست
گر عشق مقصد است خوشا لذت مسیر

چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش
با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر


19 آبان 1393 1785 0

یا دست ثارالله، یا پای عبیدالله

دل را اگر با عشق بر دریا زنی، باری
آبی تر از آبی شوی، جاری تر از جاری
 
هر دفعه خار خیر می چینی، چرا یک بار
از این گلستان غنچه ی آری نمی آری؟
 
بهر کفی نان، گرد خود بیهوده می چرخی
بیهوده می چرخی الاغ پیر عصّاری!
 
عمری زدی خود را به خواب، آیا زمانش نیست؟
یک بار هم عمداً زنی خود را به بیداری؟
 
او با تو گفته حالِ خود را، حال خود دانی
ای دوست! حق داری، نداری هیچ اجباری
 
یا دست ثارالله، یا پای عبیدالله
این بوسه دشوار است و تو امروز مختاری

11 آبان 1393 757 0

اشک گاهی علتش لبخند بی اندازه است...


از پلیدی های شب یک مشت آه آورده اند
آه این ها را ! به بالشتم پناه آورده اند

خسته اند از آسمان مشتی ستاره ، ناگزیر_
رو به حوض و چشمه و مرداب و چاه آورده اند

نیمه شب در تور صیادی شهاب افتاده است
کودکان روستا در کاسه ماه آورده اند

شب چراغی مثل خورشید از خدا می خواست، حیف
ماه را گویی برایش اشتباه آورده اند

اشک گاهی علتش لبخند بی اندازه است
رنگ ها وقتی که دل را زد،سیاه آورده اند

فکر طغیان در سرش افتاده بود از عشق ماه
برکه را با تکه ابری سر به راه آورده اند

 


25 مهر 1393 1341 1
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها