آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

12 دی 1395 25038 0

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند
مگذار در تو، اجنبیان سر بر آورند

در تو مباد! میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زور زر آورند

چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ، حوصله ات را سر آورند

یک هفته است زخمی رعب و رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند!

همسنگران به جان هم افتاده اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند!

با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش، برون، خنجر آورند

فرزانگان شیفته ی خدمتت مباد
تشنه ی مقام، بازی قدرت در آورند!

گزلیک می دهند به دست منافقان
از پشت سر مباد که خیره سر آورند!

افتاده اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و در آورند

تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی ات داور آورند

وجدان بس است، داور ایرانی نجیب
شاهد، نیاز نیست که در محضر آورند

در تو برای هم، وطن مرد من! مخواه
یاران روزهای خطر، لشکر آورند

بردار و در کلیله و دمنه بخوان، مباد
در تو به جای شیر، شغالِ گر آورند

در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه، نه؛ مباد! باز امیرکبیر من!
بهر گشودن رگ تو، نشتر آورند

نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران، بلای حمله ی اسکندر آورند

ساکت نشسته ای؟ وطن من! سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت درآورند

در تو مباد! جای بدن های نازنین
از آتش مناظره، خاکستر آورند

نه، نه؛ مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه ی آهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام آور آورند

سیمرغ را خبرکن و با موبدان بگو
تا چاره ای به دست بیاید، پر آورند

با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خارت مباد در نظر و منظر آورند!

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجّه های رنگ، برون گوهر آورند

ایران من! بلند بگو، ها! بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند

مردم نیامدند که بر روی دست ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آورند

مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن، ساغر آورند

مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله به هم به دمدمه سر تا سرآورند

مردم نیامدند بلاشک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تَسخر آورند

مردم که هر همیشه فرو دست بوده اند
تا بر فراز دست، یکی سرور آورند

کوزه گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه، کوزه و کوزه گر آورند

مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال، زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره، خلطه ی سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند

مردم که پاسدار شکست و درستی اند
ناظر به هر چه خیر و به هر چه شر آورند

مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره های پوچ که در ششدر آورند

مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت، جانب آبیدر آورند

مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق، سر منبر آورند

مردم که فوتشان سخن و فنّ شان غم است
مردم که آمدند، سخن گستر آورند

مردم که هیچشان، هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند، هنر پرور آورند

ایرانِ من! قصیده برایت سروده ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو، خبر برای منِ مضطر آورند

تکرار شد اگر به دو-سه بیت، قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند

آیینه ی تمام قد عشق! پیش تو
یاران چگونه سر ز خجالت برآورند؟

این شاخه های سر به درِ ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و برآورند؟

نامحرمان خلوت انس تو با چه رو
ایران من! دوباره تو را در بر آورند؟

من عاشقانه شاعرم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بی تاب سوختن
چشم بد از تو دور! بگو مجمر آورند

من رای داده ام به تو و می دهم به تو
از کاسه، چشم های مرا گر درآورند
 


08 دی 1395 2717 0

شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید

جایی که کوه خضر به زحمت بایستد
شاعر چگونه پیش تو راحت بایستد

نزدیک می‌شوم به تو چیزی نمانده است
قلبم از اشتیاق زیارت بایستد

بانو سلام کاش زمان با همین سلام
در آستانه در ساعت بایستد

و گردش نگاه تو در بین زائران
روی من – این فتاده به لکنت – بایستد

تا فارغ از تمام جهان روح خسته‌ام
در محضر شما دو سه رکعت بایستد

بانو اجازه هست که بار گناه من
در کنج صحن این شب خلوت بایستد؟

در این حرم هزار هزار آیه ی عذاب
هم وزن با یک آیه ی  رحمت بایستد

باید قنوت حاجت بی‌انتهای ما
زیر رواق‌های کرامت بایستد

شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید
طاقت نداشت تا به قیامت بایستد

آنکس که جای فاطمه در قم نشسته است
در روز حشر هم به شفاعت بایستد

تو خواهر امام غریبی و این غزل
با بیت‌هاش در صف بیعت بایستد

من واژه واژه عطر تو را پخش می‌کنم
حتی اگر نسیم ز حرکت بایستد

این شعر مست تکیه زده بر ضریح تو
مستی که روی پاش به زحمت بایستد
 


03 دی 1395 2009 2

گل ها به عادت صلواتت مقیدند

چشمان قدسی تو بهشت مؤکدند
اعجاز جاودانه و امداد ممتدند

در هست و نیست ، واسطه ای بی نهایتند
در شرق و غرب عشق، به مستی ، زبانزدند

خورشید نیستند، که خورشید و ماه نیز
گرم ستاره بازی این زوج مفردند

... تنها نه آن دو تا .. که نفس ها و فصل ها
با جزر و مد اشک تو در رفت و آمدند

شب ها به یاد خنده ی تو پر ستاره اند
گل ها به عادت صلواتت مقیدند

حتی ستارگان هم در اقتدا به تو
با عاشقان مساعد و با فارغان بدند

سعدی درست گفته که انگار سرو و ماه
یک عمر در هوای تماشای آن قدند...

از کوهسار رد شدی و هر چه جویبار
هر بار ، دوستار سجود مجددند

آری... به چشم مستان ، ذرات کهکشان
دلداده ی محمد و آل محمدند...

 


25 آذر 1395 846 0

شاید تو برگشتی و برگشتند باران ها

 

لب تشنه خوابیدند پای حوض گلدان ها
شاید تو برگشتی و برگشتند باران ها
 
شاید تو برگشتی و شهریور خنک تر شد
دنیا کمی آرام شد، خوابید طوفان ها
 
شاید تو برگشتی و مثل صبح روز عید
پر کرد ذهنِ خانه را تبریکِ مهمان ها
 
آن وقت دورِ سفره می گویند و می خندند
بشقاب ها، چنگال و قاشق ها، نمکدان ها
 
آن وقت عطرِ چای لاهیجان و لیمو ترش
آن وقت رفت و آمدِ شیرین قندان ها
 
تو نیستی و استکان ها نیز خاموش اند
ای کاش بودی تا تمام روز فنجان ها...

19 آذر 1395 1123 1

و کربلای سکوتی و چارده قرن است...

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجرهء وحی!  صبح زود بهشت
"اذا تنفس ِ" باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز  عِزّةُ للّه  نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

چقدر جملهء"احلی من العسل " زیباست
و سالهاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز می زند از ماتمت به عاشورا
گریز می زند از کربلا به ماتم تو


فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو
 


17 آبان 1395 2609 2

اوّل مهر رسید و من در همان «اوّل آ» بودم

اوّل مهر رسید و من در همان اوّل آ  بودم
مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم

پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود
پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم

پشت هر پنجره دنیایی ست ، چشم وا کردم و بستم ، آه
من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم

گفت : بابا دو هجا دارد... نام من چار هجایی بود
نان یکی... آب یکی ... باران... مثل باران دو هجا بودم

گفت: هر حرف صدا دارد... در سکون حرف زدم با خود
هم صدا بودم و هم ساکت ، نه سکوت و نه صدا بودم

گفت: «دلتنگ که ای؟ »خندید؛ گریه کردم که «پدر»؛ خم شد
آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم

جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند
هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم

گفت: «هی هی! تو کجایی؟ تو» راست می گفت، کجایم من؟
»تو نبودی... تو چهل سال است... «من... اجازه؟... همه را بودم

تو چهل سال همه غایب... تو چهل سال همه در خویش...
من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟


01 مهر 1395 791 0

خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم

تو را تا دیده ام محو جمال کبریا دیدم
تو را غرق مناجات خدا، از خود رها دیدم

تو را در سجده ی باران و بر سجّاده ی صحرا
به هنگام قنوت برگ ها، در «ربّنا» دیدم

تو در هفت آسمان سیر و سفر می کردی امّا من
تو را در سرزمین وحی، سرگرم دعا دیدم

کنار «حجر اسماعیل» در سرچشمه ی زمزم
صفا و مروه را گرد تو در سعی و صفا دیدم

«تو را دیدم که می چرخید گرد خانه ات کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم»

تو را در دامن مادر، تو را در دست پیغمبر
تو را مولود کعبه، قبله ی اهل ولا دیدم

تو را فرمان بر «یا ایها المدثر» از اول
تو را «السابقون السابقون» از ابتدا دیدم

تو را پابند پیمان الست از مطلع هستی
تو را عاشق ترین دلداده ی «قالو بلا» دیدم

تو افکندی حجاب از روی «کَرّمنا بنی آدم»
که سیمای تو را آیینه ی ایزدنما دیدم

تو آدم را فراخواندی به علم «عَلَّمَ الأسماء»
تو را در کشتی نوح پیمبر ناخدا دیدم

::

اگر اعجاز موسایی عصا بود و ید بیضا
سرانگشت تو را پرگار تقدیر و قضا دیدم

نه تنها از تو شد عیسی مسیحادم، که از اوّل
تو را هم عهد و پیمان به تمام انبیا دیدم

سلیمان از تو حشمت یافت هنگام نگین بخشی
تو را روح قناعت، اسوه ی فقر و غنا دیدم

زدی خود را به آب و آتش ای شمس جهان آرا
تو را پروانه ی پیغمبر از غارحرا دیدم

به جولانگاه احزاب و نبرد خندق و خیبر
به دستت تیغ «لاسیف» و به شأنت «لافتی» دیدم

به یک ضربت که در خندق زدی، در برق شمشیرت
جهانی را به لب «اَهلاً و سَهلاً مَرحَبا» دیدم

تلاوت کردی «آیات برائت» را به زیبایی
تو را خورشید بام کعبه در «اُمُ القُری» دیدم

تو را در مسجد و محراب، در میدان و بر منبر
تو را در بی نهایت، در کجا در ناکجا دیدم

چه می دیدم خدایا روز فتح مکّه با حیرت
خلیل بت شکن را روی دوش مصطفی دیدم

«و سُبحانَ الَّذی أسرا بِعَبدِه» را که می خواندم
تو را در لیلةُ المعراج، با بدرُالدُّجا دیدم

سراغ آیه ی «الیوَم اکملتُ لکُم» رفتم
تمام آیه را وصف علی مرتضی دیدم

شکوه و عزّت هستی! کمال عشق و سرمستی!
چه گویم من که روی دست پیغمبر چه ها دیدم

تو را در سایۀ باغ «اَلَم نَشرح لَکَ صَدرَک»
شکوفا یافتم، مصداق « مِصباحُ الهُدی» دیدم

گل روی تو را در «سَبِّح اسم ربَّکَ الاعلی»
تَجَسُّم کردم آری، تا جمال کبریا دیدم

::

تو را در سورۀ «حامیم تنزیلٌ منَ الرَّحمن»
تو را در آیه ی تطهیر و در «قُل اِنَّما» دیدم

تو را در نون «اَلرَّحمن» و عین «عَلَّمَ القُرآن»
تو را دریای «یاسن» ترجمان طا و ها دیدم

تو را در «قُل کَفی بِاالله» در «وَالتّین وَالزَّیتون»
تو را در «لیسَ لِلانسانَ اِلّا ما سَعی» دیدم

نه تنها هست اوج رفعتت در «قاف و القرآن»
تو را در سوره ی وَالشَّمس و طور و وَلضُّحی دیدم

تو را با چهره ی پوشیده و خرما و نان بر دوش
کنار زاغه های شهر کوفه بارها دیدم

نوازش از تو می دیدند فرزندان شاهد هم
تو را با گوهر اشک یتیمان آشنا دیدم

به مسکین و یتیم از بس محبّت کردی و احسان
تو را در سوره ی انسان و متن هل اتی دیدم

چه می دیدم خدا را در سکوت محض نخلستان
تو را هر نیمه شب، در گریه های بی صدا دیدم

شبی که شمع بیت المال را خاموش می کردی
تو را با بی ریایی، خفته روی بوریا دیدم

::

چو راز غربت خود را به گوش چاه می گفتی
چو نیلوفر کشیدم قد، تو را ای ماه دیدم

تو را پشت در آتش زده، با زهرةُالزّهرا
صبور و مهربان، در تیرباران بلا دیدم

اگر نامردمان دست تو را بستند، آن ها را
اسیر پنجۀ تقدیر، در «تَبَّت یَدا» دیدم

در ایوان نجف، در کوفه، در محراب مسجد هم
شهادت نامه ی «فُزتُ وَ رَبَّ الکَعبه» را دیدم

پس از آن لیلة القدری، که شد شقُّ القَمَر، هرشب
تو را در جوهر خون شهیدان خدا دیدم

تو را یاریگر خون خدا، با عترت یاسین
تو را دلجوی یاس ارغوان، در نینوا دیدم

تو را در آسمان نیلگون ظهر عاشورا
تو را در سایه روشن های شام و کربلا دیدم

شب شام غریبان و پرستو های سرگردان
تو را دلسوخته در شعله زار خیمه ها دیدم

اگر خورشید دشت کربلا از نوک نی سر زد
تو را در موجی از آیات تسلیم و رضا دیدم

تو را با کاروان اهل بیت وحی در غربت
تو را در حیرت از خورشید در تشت طلا دیدم

کسی از آستانت دست خالی بر نمی گردد
که در آیینه ی آیین تو مهر و وفا دیدم

 


27 شهریور 1395 257 0

ای دختر خورشید ای خواهر دریا

ای دختر خورشید ای خواهر دریا
زهراترین زینب زینب ترین زهرا

ماه مقیم قم مهتاب بیت النور
در سایه ­سار توست سرتاسر دنیا

فهم حقیر ما پایین تر از پایین
وصف بلند تو بالا تر از بالا

لبخند معصومت مهر رضایت زد
بر شوق خواهرها عشق برادرها

تنها به دست توست ای سوره­ ی انفاق
دنیای ما امروز عقبای ما فردا

ماییم و چشمی تر ای چشمه­ ی کوثر
بر ما عطایی کن از فیض اعطینا

وقتی ضریحت را با گریه می ­بوسیم
در چشممان پیداست آن قبر نا پیدا

باز از تو می­ گویم یا حضرت زینب
باز از تو می خوانم یا حضرت زهرا

از آه لبریزم از اشک سرشارم
این قطره را دریاب دریاب ای دریا


12 مرداد 1395 1721 2

پشت این کوه، پر از دیو سپید است و سیاه

گرچه غم می کِشدَم سوی جهان های دگر
خنده را ترجمه کردم به زبان های دگر

عید، با آینه و سبزه و قرآن آمد
سبزم از خلوت و از جِلوت جان های دگر

سی سحر سر شد و از عشق نپرسیدم؛ چیست
فرق این یک رمضان با رمضان های دگر؟

پشت این کوه، پر از دیو سپید است و سیاه
هفت خوان طی شد و شد نوبت خوان های دگر

دشت، لبریز جوان های فرو افتاده ست
شادمانم که سوارند جوان های دگر

عید شد؛ عید... مبادا نگرانم باشید
نگران توام و دل نگران های دگر

در وداع رمضان، چشم و زبان! گریه کنید
کاشِمان چشم دگر بود و زبان های دگر

 


14 تیر 1395 387 0

خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هرچه جان بود، سپردیم به آواز خدا
هرچه دل بود، شکستیم به ساز رمضان

سر به آیینه ی «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه ی راز و نیاز رمضان

دیدم این قدر «همان» آینه ی «خلّصنا»ست
دیدم آیینه ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این، ناز نخواهیم کشید از دنیا
بعد از این، دست من و دامن ناز رمضان

نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک
نکند بسته شود دیده ی باز رمضان

صبح با باده ی شعبان و رجب آمده بود
آن که دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

 


12 تیر 1395 348 0

شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

اگر هم سو نمی گردند با فریاد های تو،
نمی گردند دل ریشان، نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگِ زندگی! من مرگ راهم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است، لبخندی بزن تا عید فطرِ من
تبسّم عیدی من باد، بادا عیدی ایشان

 


04 تیر 1395 492 0

ماه مبارک رمضان روی ماه توست

 

با نیت نگاه تو آغاز می کنم
احساس خویش را به تو ابراز می کنم

شوقی درون سینه ی من جا گرفته است
حسی غریب در دل من پا گرفته است

حسی میان غربت و شادی و شوق و غم
حسی که گاه می چکد از چشم در حرم

ماه مبارک رمضان روی ماه توست
باید سرود شعر که مضمون نگاه توست
::
من زائر نگاه توام از دیار دور
آن ذره ام که آمده تا پیشگاه نور

در نام تو چه حس غریبی نهفته است
در نام تو چه خاطره ها می شود مرور

آقا غریب هستی و وقت سرودنت
حسی غریب در دل من می کند ظهور

من هم غریب مثل تو یا ایهالغریب
من کی صبور مثل تو یا ایهالصبور؟

با تو چقدر ماهیتم فرق می کند
مانند ایستادن شب در حضور نور
::
در پیشگاه آینه مرد مقربی
تو بضعه الرسولی و ریحانه النبی

ای نور روشنای دل و خانه ی نبی
ای جایگاه عرشی تو شانه ی نبی

روح تو آسمان نه که هفت آسمان کم است
نور تو ابتدای جهان روح عالم است

از قلب تو ندیده ام آقا رحیم تر
از بخشش و کرامت دستت کریم تر

حاتم به دست بخشش تو بوسه ها زده است
نزد فقیر بر لب تو نه نیامده است
::
مضمون بی بدیل غزل ها تبسمت
می آورد به وجد غزل را تبسمت

غمگین ترین روایت دنیاست اشک تو
شیرین ترین حکایت دنیا تبسمت

در هر نگاه تو چقدر غم نشسته است
غم می چکد ز چشم تو اما تبسمت...

یک شهر پیش روی تو دشنام هم دهد

پاسخ نمی دهی تو مگر با تبسمت

شیرین تر است نزد فقیران کدامیک
خرمای دست بخشش تو یا تبسمت؟

سنگ صبور! مأمن غم ها و درد ها!
ای خانه ات پناه همه کوچه گرد ها

صلحت حماسه ای ست که با روضه توأم است
صلحت چقدر آینه دار محرم است

باید شناخت صبر و شکیبایی تو را
باید گریست یک دهه تنهایی تو را

در لحظه لحظه زندگی تو غم است آه
غربت همیشه با دل تو توأم است آه

هرلحظه ی تو بوده نشان از غریبی ات
وای از غم دل تو امان از غریبی ات

عمری غریب بوده ولی صبر کرده ای
مانند لحظه های علی صبر کرده ای

 

 

 


01 تیر 1395 1528 0

یا چراغ رمضان! در من روشن باش

    
چند وقت است چراغ شب من کم سوست
رمضانی بوزان در دل من، یا دوست

یا چراغ رمضان! در من روشن باش
من کی ام غیر چراغی که شرارش اوست

دیگران در طلب دیدن ابرویش
بر سر بام شدند و روی من این سوست

دیگران در طلب ابروی ماه او
حجّت شرعی من رؤیت آن گیسوست

هر کجا می گذرم حلقه ی آن زلف است
هر کجا می نگرم گوشه ی آن ابروست

ماه من  زمزمه در زمزمه پیش چشم
ماه من آینه در آینه رو در روست

ماه را دیدم و گفتم که صباح الخیر
ماه را دیدم و گفتم چه خبر از دوست؟

گفت من نیز به تنگ آمده ام از خویش
گفت من نیز برون آمده ام از پوست

تشنگانیم ولی تشنه ی دریاییم
در پی تشنگی ما همه جا این جوست

رمضان فلسفه ی گم شده ی بودا
رمضان زمزمه صبح و شب هندوست

رمضان هر رمضان بر لب ما حق حق
رمضان هر رمضان در دل ما هوهوست

گفت و آیینه ای از صبح و سلام آورد
گفتمش هر چه که از دوست رسد نیکوست

غنچه ی روزه ما در شب عید فطر
باز خواهد شد اگر این همه تو در توست

رودی از آینه کن جان مرا، یا عشق
رمضانی بوزان در دل من، یا دوست


19 خرداد 1395 1170 0

«یا ایُها العزیز»! ببین خسته حالی ام

«یا ایُها العزیز»! ببین خسته حالی ام
چشمان پرستاره و دامان خالی ام

ماییم آن «خسی که به میقات» آمدیم
شرمنده با «بضاعت مزجات» آمدیم

شام فراق، سوره ی والیل خوانده ایم
یوسف ندیده «اوف لنا الکیل» خوانده ایم

یا ایها العزیز! به زیبایی ات قسم
بر حسن بی بدیل و دلارایی ات قسم

دل ها، ز نکهت سخنت، زنده می شود
عالم به بوی پیرهنت، زنده می شود

صبح وصال تو، شب غم را سحر کند
آفاق را نگاه تو زیر و زبر کند

موسیٰ تویی، مسیح تویی، مکه، طور توست
شهر مدینه، چشم به راه ظهور توست

تنها نه از غمت، دل یاران گرفته است
چشم بقیع تر شده، باران گرفته است

شعر «شفق»، حدیث زبان دل من است
تکرار نام تو- ضربان دل من است

 

بخشی از یک مثنوی غزل


01 خرداد 1395 546 1

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای این که سفالینه ای گلین بشوی

زمان گذشت و زمین چون کلاف سر در گم
قرار شد که تو سر رشته ی یقین بشوی

گل محمّدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعرابِ جهل بفرستد
که ناظم غزل «ع و ق و ش» بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده ی زمین بشوی
::
مدینه بود که انگشتر نبوت شد
سعادتی ست که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق «یا و سین» بشوی

به خط کوفی، در ابتدای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر؟ که پرچم دار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می روی که به گوش زمان طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه ها برود
تو می روی که سرافرازتر از این بشوی

برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو این بار دست چین بشوی

 


19 اردیبهشت 1395 1608 0

باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

آن شب که باغ حال و هوای دعا گرفت
هر شاخه ای قنوت برای خدا گرفت

شعر علیل و واژه ی بی اشتهای آن
با اشک های شوق تشرف شفا گرفت

در گرگ و میش صبح، در انبوه خیر و شر
دل بیدلانه حالت خوف و رجا گرفت

امّا پس از طلوع فراگیر آفتاب
بی اختیار دامن مهر تو را گرفت!

مهر تو شرح روشن اشراق ناب بود
خورشید با تبسّم تو روشنا گرفت

عالم قرار بود پس از تو شود خراب
مهرت قدم نهاد که عالم بقا گرفت

با فطرت اویس دل آمد به سوی تو
از عطر مصطفای وجودت صفا گرفت

باغ از شکوفه هر سحر احرام شوق بست
اذن طواف در حرم کربلا گرفت

بی شک سراغ رایحه ی گیسوی تو را
حافظ هزار بار ز باد صبا گرفت!

با شوق تو مشارق الهام جلوه کرد
با عطر تو عوالم ایجاد پا گرفت

دیدم چگونه شاهد بزم شهود شد
آن عاشقی که رخصت «یا لیتنا» گرفت!
::
از داغ تو که در دل افلاک جا گرفت
آدم به ناله آمد و خاتم عزا گرفت

فیض عظیم با «وَفَدَیناهُ» موج زد
این جام را خلیل به لطف شما گرفت

حتی پیامبر به پیامت امید داشت
آن روز که تو را به سر شانه ها گرفت

عمّان درست گفت: خدا در دم نخست
وقتی که امتحان ز همه اولیا گرفت

قلب تو بیشتر ز همه درد و داغ خواست
جانِ تو بهتر از همه جام بلا گرفت

ای دم به دم حماسه! ببخشا که شعر من
از حد گذشت و حال و هوای رثا گرفت

در حیرتم «کمیت» چگونه میان شعر
از دشمنان خون خدا خونبها گرفت؟!

«آنان که در مقام رضا آرمیده اند»
دیدند دعبل از چه امامی قبا گرفت

من در خور عطای شما نیستم ولی
باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

وقتی خروش کرد که «باز این چه شورش است»
آری، چه شورشی که جهان را فرا گرفت...

 


19 اردیبهشت 1395 1266 0

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم 
یا نه چراغستانی از جادو بچینم
 
باید پی تکرار تو تا بی‌ نهایت 
آیینه‌ ها را با تو رو در رو بچینم
 
فانوس‌ های روشن دلتنگی ‌ام را 
تا کی در این دالان تو در تو بچینم؟
 
یا کوزه‌ های تشنه کامم را شبانه 
پُر مِی کنم پنهان و در پستو بچینم
 
کی می‌ رسی از راه ای خورشید ای پیر 
کز دست تو کشکول ‌ها یاهو بچینم
 
کی می‌ رسی تا من هزاران گوشه آواز 
از مسجد آدینه تا خواجو بچینم
 
لب‌ های شور من به هم می‌ چسبد آرام 
گر بوسه‌ای شیرین از آن کندو بچینم
 
یک شب در این دالان قدم بگذار تا من 
یک عمر نرگس بو کنم شب ‌بو بچینم
 
امشب مهیا کن شراب و شعر حافظ 
تا سفره ‌ای رنگی برای او بچینم 

17 اردیبهشت 1395 603 0

تا ظهر خیلی از درختان را بریدند

 

از ماه فروردین خبر آورده بودند
با قشقرق با شور و شر آورده بودند
 
با جیغ جیغ و جیک جیک دسته جمعی
گنجشک ها انگار سر آورده بودند
 
تا شب از این شاخه به آن شاخه پریدند
از شادی آن ها بال در آورده بودند
 
صبحی پدر جان رفته بودند و یک عده
از دور میدان کارگر آورده بودند
 
و کارگرها طبق دستور پدر جان
همراه خود اره-تبر آورده بودند
 
تا ظهر خیلی از درختان را بریدند
گنجشک ها هم، آه برآورده بودند
 
از ترس گر چه جیک شان هم در نیامد
من را به زیر بال و پر آورده بودند
 
پشت درختان گریه کردم، کارگرها
با خود مرا پیش پدر آورده بودند
 
و او تعجب کرد: یک گنجشک بودم
وقتی مرا نزدیک تر آورده بودند
 
از خانه می رفتم که دیگر بر نگردم
و هی مرا از دور و بر آورده بودند
 
یک روز من را از بیابان های اطراف
در شکل یک شانه به سر آورده بودند
 
فردا شبیه بلبل سرگشته ای که
با زحمت از کوه و کمر آورده بودند
 
یک ذره در شیشه هوا آورده بودند
سوغاتی از یک روستا آورده بودند
 
وقتی که برگشتند ده- همراه آنها
هی رفته بودم هی مرا آورده بودند
 
جای درختان سبز، دیگر برج ها را
مردم به اصل ماجرا آورده بودند
 
کم کم فراموشی گرفتم فکر کردم
در اصل من را برده یا آورده بودند
 
اول مرا از باغ بیرون کرده بودند
و بعد در این برج ها آورده بودند
 
در برج ها، بهتر بگویم در قفس ها
حیف از کجا من را کجا آورده بودند
 
القصه مردم بعد از آن تاریخ کمتر
گنجشک و انسان را به جا آورده بودند

11 اردیبهشت 1395 361 0

آن کس که می بايست با من همسفر باشد...

آن کس که می بايست با من همسفر باشد
بايد کمی هم از خودم ديوانه تر باشد! 
 
ياری چنان چون «ويس» می خواهم که با عشق
انگيزه اش در کار سودا سر به سر باشد!
 
«شيری»که با آميختن با «آهو»يی مغموم
مصداق رويا گونه ی شير و شکر باشد 
 
«ماه»ی که در عين ظرافت هر چه «عشق»اش گفت
فرمان برد حتی اگر «شق القمر» باشد
 
ياری که همچون شعرهای حضرت حافظ
نامش مرا ذکر شب و ورد سحر باشد 
 
از خويش می پرسم ؟ کجا دنبال او هستی ؟
ـ هر جا که حتی ذره ای از او اثر باشد 
 
می گويم و می دانم اين را کاين چنين ياری
در دفتر افسانه پردازان مگر باشد!

05 اردیبهشت 1395 384 0
صفحه 1 از 10ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها