ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند
مگذار در تو، اجنبیان سر بر آورند

در تو مباد! میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زور زر آورند

چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ، حوصله ات را سر آورند

یک هفته است زخمی رعب و رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند!

همسنگران به جان هم افتاده اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند!

با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش، برون، خنجر آورند

فرزانگان شیفته ی خدمتت مباد
تشنه ی مقام، بازی قدرت در آورند!

گزلیک می دهند به دست منافقان
از پشت سر مباد که خیره سر آورند!

افتاده اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و در آورند

تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی ات داور آورند

وجدان بس است، داور ایرانی نجیب
شاهد، نیاز نیست که در محضر آورند

در تو برای هم، وطن مرد من! مخواه
یاران روزهای خطر، لشکر آورند

بردار و در کلیله و دمنه بخوان، مباد
در تو به جای شیر، شغالِ گر آورند

در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه، نه؛ مباد! باز امیرکبیر من!
بهر گشودن رگ تو، نشتر آورند

نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران، بلای حمله ی اسکندر آورند

ساکت نشسته ای؟ وطن من! سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت درآورند

در تو مباد! جای بدن های نازنین
از آتش مناظره، خاکستر آورند

نه، نه؛ مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه ی آهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام آور آورند

سیمرغ را خبرکن و با موبدان بگو
تا چاره ای به دست بیاید، پر آورند

با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خارت مباد در نظر و منظر آورند!

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجّه های رنگ، برون گوهر آورند

ایران من! بلند بگو، ها! بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند

مردم نیامدند که بر روی دست ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آورند

مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن، ساغر آورند

مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله به هم به دمدمه سر تا سرآورند

مردم نیامدند بلاشک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تَسخر آورند

مردم که هر همیشه فرو دست بوده اند
تا بر فراز دست، یکی سرور آورند

کوزه گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه، کوزه و کوزه گر آورند

مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال، زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره، خلطه ی سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند

مردم که پاسدار شکست و درستی اند
ناظر به هر چه خیر و به هر چه شر آورند

مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره های پوچ که در ششدر آورند

مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت، جانب آبیدر آورند

مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق، سر منبر آورند

مردم که فوتشان سخن و فنّ شان غم است
مردم که آمدند، سخن گستر آورند

مردم که هیچشان، هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند، هنر پرور آورند

ایرانِ من! قصیده برایت سروده ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو، خبر برای منِ مضطر آورند

تکرار شد اگر به دو-سه بیت، قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند

آیینه ی تمام قد عشق! پیش تو
یاران چگونه سر ز خجالت برآورند؟

این شاخه های سر به درِ ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و برآورند؟

نامحرمان خلوت انس تو با چه رو
ایران من! دوباره تو را در بر آورند؟

من عاشقانه شاعرم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بی تاب سوختن
چشم بد از تو دور! بگو مجمر آورند

من رای داده ام به تو و می دهم به تو
از کاسه، چشم های مرا گر درآورند
 


25 اردیبهشت 1396 2951 0

ﻣﻦ ﺯﺧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻣﺮﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﻏﻢ ﺩﻟﻨشین ﺍﺳﺖ ﺁﺭﯼ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺗﻮﺃﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﻋﺸﻖ ﺗﻮ گیرﺍﺳﺖ حتی ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻏﻢ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺩﺭ سینه​ﺍﻡ ﻏﻢ، ﻏﻢ ﺗﻮﺳﺖ؛ ﺩﺭ ﺷﻌﺮﻫﺎیم ﻫﻢ ﺍﻣﺎ

ﻃﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻏﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ...

ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ ﺭﺍ ﺑگیر ﻭ ﺯﺧمی ﺑﺰﻥ ﺑﺮ ﺩﻝ ﻣﻦ
ﻣﻦ ﺯﺧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻣﺮﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩنیا ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎشی
ﺗﻮ ﻣﺮﺩﯼ ﻭ ﻣﺮﺩ، ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺷﮑﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﻟﺐ، ﺑﺮﺍیت ﺯﻧجیر ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﻬﻢ نیست
ﺍین​ﮔﻮﻧﻪ ﺟﺎﻳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺠﺪﻩ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺩﺭ ﺷﻌﺮ دیگر ﺑﺮﺍیم ﻗﺎفیه ﺣتی ﻣﻬﻢ نیست
ﻃﺒﻌﻢ ﺍسیر ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻮﺳﺎﯼ ﮐﺎﻇﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ


02 اردیبهشت 1396 1136 0

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است

 

هنوز اسیر سکوت تواند زندان ها

و پایبند نگاهت دل نگهبان ها 

 

تو مثل یک نفس تازه حبس می گشتی

تویی که در نفست گم شدند توفان ها

 

چه خلوت خوشی...-آرام زیر لب گفتی-

و سجده کردی، جای تمام انسان ها

 

نشد طلوع کنی تا تو را طواف کنند

تقیه کار شدند آفتاب گردان ها

 

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است

چنین دهند گواهی تمام قرآن ها

 


02 اردیبهشت 1396 1315 1

دزد دیروزیِ ما شد خوش نام...

«داشت عباس قلی خان پسری»
پسر ناخلف و خیره سری
 
پسری تخس و شرور و بد نام
باعث شرم تمام اقوام
 
از همان بچگی اش بد لج بود
طینتش باطل و دستش کج بود
 
«بس که بود این پسره خیره و بد»
جیب بابا _ ننه را هم می زد
 
خانه را یکسره غارت می کرد
وقت و بی وقت شرارت می کرد
 
نه سر ظهر ، نه شب منزل بود
دایماً توی خیابان ول بود
 
هر چه را باب پسندش می دید
توی یک چشم زدن می دزدید
 
بس که جرمش بد و سنگین شده بود
قسمتش ناله و نفرین شده بود
 
تا که آخر زد و در دام افتاد
تشت رسوایی اش از بام افتاد
 
چشمش افتاد به مأمور پلیس
از عرق گشت سرا پایش خیس
 
چیده شد بال و پرش در زندان
«ای پسر جان من!این قصه بخوان»
 
بعد یک دوره ی کار آموزی
پیش داش اکبر و اصغر قوزی
 
توبه کرد از دله دزدی کردن
گفت: «دیگر دله دزدی  قدغن
 
گر برون آیم از این خارستان
بنده کاری بکنم کارستان»
 
با زبان بازی و با حّرافی
کلک و حقّه و مهمل بافی
 
دزد دیروزیِ ما شد خوش نام
صاحب منزلت و پُست و مقام
 
پسر قصه یِ ماشد آن پشت
آدم منحرف و دانه درشت
 
الغرض آن پسر قند عسل
کار ها می کند از پشت و پَسَل
 
بخت، یارش شد و بارش شد بار
نفسی می کشد این گوشه کنار
 
کشتی اش می برد از هند به  رُم
از نخ قرقره تا بمب اتم
 
صاحب حرمت روز افزون است
از کرامات خودش ممنون است

26 فروردین 1396 1365 1

ای زن! به عصر بردگی ما نهیب زن

سبز است باغ نافله از باغبانی ات
گل کرد عطر عاطفه با مهربانی ات

در سایه سار همدلی ات بود آفتاب
روشن شد آب و آینه با همزبانی ات

ای انتشار صبح از آفاق جان تو
ای چشمه سار نور، دلِ آسمانی ات

هر گل به باغ، دفتر تقریر فقه توست
هر بلبلی مفسّر نهج المعانی ات

حتی در آن نماز شبی که نشسته بود
پیدا نشد تشهدی از ناتوانی ات

ای آنکه صبح کوفه ز رزم تو شام شد
ای افتخار، آینه ی خطبه خوانی ات

آیا شکست خطبه ی پولادی تو را
بر نیزه آیه های گلِ ناگهانی ات؟

از بس به خار زار غم آواره بوده ای
چشم کسی ندید گل شادمانی ات

از آن سری که در طبق آمد شبی بگو
لبریز بوسه باد لب خیزرانی ات
::
ای زن! به عصر بردگی ما نهیب زن
با شور عزّت و شرف آرمانی ات

 


24 فروردین 1396 1313 0

بانک بی اختلاس من، قلّک

 

باز دلتنگِ زنگ مدرسه ام
دنگ دنگی که می شود پر و بال
 
حسرت مشق های ننوشته،
لذت بیست های اوّل سال
 
مزه ی تلخ ترکه های انار
مزه ی ترش زال زالکِ کال
 
خنکای نسیم اول صبح
پرکشیدن در آسمان خیال
 
کیف و کفشی که آرزویم بود
نرسیدم به آرزوی محال
 
هم نوا با اذان صبح شدن
ذکر بی بی و عطر احمد و آل
 
با سماور چهارقُل خواندن
صبح دم شکر قادر متعال
 
اول صبح، دوری از مادر
زنگ آخر ترانه های وصال
 
آبرنگی که بارها گم شد
بین نقّاشی از جنوب و شمال
 
قصّه ی جنگ رستم و سهراب
داستان قشنگ رستم و زال
 
قصّه ی بوسه های شیطانی
ماجرای دو مار خوش خط و خال
 
قصّه ی لاک پشت و مرغابی
می توان پر کشید بی پر و بال
 
قصّه های کلیله و دمنه
مکر روباه و حیله های شغال
 
شب باران، صدای چکّه ی سقف
صبح برفی بدون چکمه و شال
 
آش شلغم، بخور بابونه
چه نیازی به دکتر اطفال؟!
 
دوره ی شام های نان و پنیر
دوره ی نان بربری دو ریال
 
دوره ی یک قران و ده شاهی
عهد یک سیر شانزده مثقال
 
سر سفره نگاه کارد، پنیر
باز دعوای قاشق و چنگال
 
شب چلّه، هوای کرسی داغ
همه بی غلّ و غش، همه خوشحال
 
هرکسی صبح زودتر می رفت
بود خوش تیپ خانه بی جنجال
 
دست مادر بزرگ، حافظ بود
تا برای همه بگیرد فال
 
قصّه ی غصّه ی عمو نوروز
ننه سرما و خواب آخر سال
 
شوق عیدی گرفتن از بابا
ناگهان «یا محوّل الاحوال»
 
جای ماهی سفید، در حلقوم
تیغ ماهی کپور بود و کفال
 
نرود از مشام جان هرگز
بوی بابا و عطر نان حلال
 
می زد از دیدن طلبکاران
گاه گاهی لب پدر تبخال
 
آب و نان مرا به سختی داد
تا رسیدم به درس صفحه ی دال
 
چند روزی شدم کمک خرجش
تقّ و تق می کند هنوز بلال
 
بانک بی اختلاس من، قلک
سرفه ی سکّه از گلوی سفال
 
جور کردیم پول مشهد را
عمر بی بی ولی نداد مجال
 
خواب دیدم در آسمان حرم
چون کبوتر پرید و شد تک خال
 
یاد روزی که مثل اعیان ها
دل ما هم خنک شد از یخچال
 
یاد روزی که چشم ما وا شد
به تماشای اوّلین سریال
 
قصّه ی عشق کودکانه ی من
گل نسرین باغ مش اسمال
 
ناگهان زیر چرخ یک نیسان
شد گل آرزوی من پامال
 
شعرهای فروغ فرّخ زاد
در کنار نوشته های جلال
 
طنزهای عبید هم دیگر
از رخ من نبرد گرد ملال
 
شب قدر و قرائت قرآن
عالمی داشتم؛ برای مثال:
 
دست بی دست و پای من لرزید
از تماشای سوره ی زلزال
 
 
داستان یتیم و کاسه ی شیر
ماجرای عقیل و بیت المال
 
قصه ی صبح جمعه، مهدیه
روضه ی «کافی» و اذان «بلال»
 
تا پلیس محلّه مسجد بود
دزد ایمان ما نشد رمّال
 
از عنایات دوستِ ناباب
پسر مش کریم شد اغفال
 
پشتِ بام و نسیم بازیگوش
رؤیت ماه اول شوّال
 
طعنه می زد به روی ماه تمام
از لب حوض خنده های هلال
 
حوض آبیّ و ماهی قرمز
عشق پیروزی، عشق استقلال
 
دست یک جا شکست، پا یک جا
بازی فوتبال و بسکتبال
 
 با پنالتی، دقیقه ی آخر
تیم ما باخت از بد اقبال
 
نسیه می داد و ورشکست نشد
پیر اهل محل، نبی بقّال
 
هفته ها زیر منّت قصّاب
چوب خط همه بدین منوال
 
مثل پونه برای مار نبود
خواستگار بدون مال و منال
 
دلخوشیّ اتاق کنج  حیاط
یک جهیزیّه بار یک حمّال
 
روزی از مدرسه که برگشتم،
کسی از من نکرد استقبال
 
تک درخت کنار خانه شکست
نکند مادرم؟...زبانم لال!
 
دیگر آن شوق کودکانه گذشت
!آه از روزگار رو به زوال
 
ای دل! ای دل! دل شکسته! مرنج
ای دل! ای دل! دل شکسته! منال
 
آسمان از ولایت مولا
داد سهم مرا تمام و کمال
 
پدرم نوکر امام حسین
مادرم عاشق محمّد و آل
 
یاد آن روضه های هر هفته
عطر عود و تبسّم تمثال
 
با صدای گرفته ی  مرشد
باز می شد همیشه راه وصال
 
خیمه ی بچّه ها غریبِ غریب
چشمه ی اشک ما زلالِ زلال
 
در هیاهوی ظهر  عاشورا
کشته می داد روضه ی گودال
 
قصّه ی انقلاب و قصّه ی جنگ
کرد خوبان قصّه را غربال
 
سینه سرخان مسجدی رفتند
تا فراسوی آسمان خیال
 
رنگ دشمن، سفید شد چون گچ
روی ظالم، سیاه مثل زغال
 
دوستانم شهید گمنامند
نام من شد بسیجی فعّال
 
سال ها رفت و پای درس حساب
کسی از حال ما نکرد سؤال
 
الغرض، یک کلام هم با عشق:
حکم، حکمِ تو بود در همه حال

 


16 فروردین 1396 1547 3

از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به آینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید، ذره بین به تماشای من گرفت
آن گاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت
بی تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟ هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم... شروع شد


08 فروردین 1396 190 0

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی...

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی...
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی...

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی...

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی... چه نباشی...

 


20 اسفند 1395 6720 0

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

12 دی 1395 28234 0

شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید

جایی که کوه خضر به زحمت بایستد
شاعر چگونه پیش تو راحت بایستد

نزدیک می‌شوم به تو چیزی نمانده است
قلبم از اشتیاق زیارت بایستد

بانو سلام کاش زمان با همین سلام
در آستانه در ساعت بایستد

و گردش نگاه تو در بین زائران
روی من – این فتاده به لکنت – بایستد

تا فارغ از تمام جهان روح خسته‌ام
در محضر شما دو سه رکعت بایستد

بانو اجازه هست که بار گناه من
در کنج صحن این شب خلوت بایستد؟

در این حرم هزار هزار آیه ی عذاب
هم وزن با یک آیه ی  رحمت بایستد

باید قنوت حاجت بی‌انتهای ما
زیر رواق‌های کرامت بایستد

شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید
طاقت نداشت تا به قیامت بایستد

آنکس که جای فاطمه در قم نشسته است
در روز حشر هم به شفاعت بایستد

تو خواهر امام غریبی و این غزل
با بیت‌هاش در صف بیعت بایستد

من واژه واژه عطر تو را پخش می‌کنم
حتی اگر نسیم ز حرکت بایستد

این شعر مست تکیه زده بر ضریح تو
مستی که روی پاش به زحمت بایستد
 


03 دی 1395 2175 2

گل ها به عادت صلواتت مقیدند

چشمان قدسی تو بهشت مؤکدند
اعجاز جاودانه و امداد ممتدند

در هست و نیست ، واسطه ای بی نهایتند
در شرق و غرب عشق، به مستی ، زبانزدند

خورشید نیستند، که خورشید و ماه نیز
گرم ستاره بازی این زوج مفردند

... تنها نه آن دو تا .. که نفس ها و فصل ها
با جزر و مد اشک تو در رفت و آمدند

شب ها به یاد خنده ی تو پر ستاره اند
گل ها به عادت صلواتت مقیدند

حتی ستارگان هم در اقتدا به تو
با عاشقان مساعد و با فارغان بدند

سعدی درست گفته که انگار سرو و ماه
یک عمر در هوای تماشای آن قدند...

از کوهسار رد شدی و هر چه جویبار
هر بار ، دوستار سجود مجددند

آری... به چشم مستان ، ذرات کهکشان
دلداده ی محمد و آل محمدند...

 


25 آذر 1395 989 0

شاید تو برگشتی و برگشتند باران ها

 

لب تشنه خوابیدند پای حوض گلدان ها
شاید تو برگشتی و برگشتند باران ها
 
شاید تو برگشتی و شهریور خنک تر شد
دنیا کمی آرام شد، خوابید طوفان ها
 
شاید تو برگشتی و مثل صبح روز عید
پر کرد ذهنِ خانه را تبریکِ مهمان ها
 
آن وقت دورِ سفره می گویند و می خندند
بشقاب ها، چنگال و قاشق ها، نمکدان ها
 
آن وقت عطرِ چای لاهیجان و لیمو ترش
آن وقت رفت و آمدِ شیرین قندان ها
 
تو نیستی و استکان ها نیز خاموش اند
ای کاش بودی تا تمام روز فنجان ها...

19 آذر 1395 1243 1

و کربلای سکوتی و چارده قرن است...

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجرهء وحی!  صبح زود بهشت
"اذا تنفس ِ" باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز  عِزّةُ للّه  نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

چقدر جملهء"احلی من العسل " زیباست
و سالهاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز می زند از ماتمت به عاشورا
گریز می زند از کربلا به ماتم تو


فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو
 


17 آبان 1395 2726 2

اوّل مهر رسید و من در همان «اوّل آ» بودم

اوّل مهر رسید و من در همان اوّل آ  بودم
مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم

پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود
پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم

پشت هر پنجره دنیایی ست ، چشم وا کردم و بستم ، آه
من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم

گفت : بابا دو هجا دارد... نام من چار هجایی بود
نان یکی... آب یکی ... باران... مثل باران دو هجا بودم

گفت: هر حرف صدا دارد... در سکون حرف زدم با خود
هم صدا بودم و هم ساکت ، نه سکوت و نه صدا بودم

گفت: «دلتنگ که ای؟ »خندید؛ گریه کردم که «پدر»؛ خم شد
آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم

جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند
هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم

گفت: «هی هی! تو کجایی؟ تو» راست می گفت، کجایم من؟
»تو نبودی... تو چهل سال است... «من... اجازه؟... همه را بودم

تو چهل سال همه غایب... تو چهل سال همه در خویش...
من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟


01 مهر 1395 912 0

خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم

تو را تا دیده ام محو جمال کبریا دیدم
تو را غرق مناجات خدا، از خود رها دیدم

تو را در سجده ی باران و بر سجّاده ی صحرا
به هنگام قنوت برگ ها، در «ربّنا» دیدم

تو در هفت آسمان سیر و سفر می کردی امّا من
تو را در سرزمین وحی، سرگرم دعا دیدم

کنار «حجر اسماعیل» در سرچشمه ی زمزم
صفا و مروه را گرد تو در سعی و صفا دیدم

«تو را دیدم که می چرخید گرد خانه ات کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم»

تو را در دامن مادر، تو را در دست پیغمبر
تو را مولود کعبه، قبله ی اهل ولا دیدم

تو را فرمان بر «یا ایها المدثر» از اول
تو را «السابقون السابقون» از ابتدا دیدم

تو را پابند پیمان الست از مطلع هستی
تو را عاشق ترین دلداده ی «قالو بلا» دیدم

تو افکندی حجاب از روی «کَرّمنا بنی آدم»
که سیمای تو را آیینه ی ایزدنما دیدم

تو آدم را فراخواندی به علم «عَلَّمَ الأسماء»
تو را در کشتی نوح پیمبر ناخدا دیدم

::

اگر اعجاز موسایی عصا بود و ید بیضا
سرانگشت تو را پرگار تقدیر و قضا دیدم

نه تنها از تو شد عیسی مسیحادم، که از اوّل
تو را هم عهد و پیمان به تمام انبیا دیدم

سلیمان از تو حشمت یافت هنگام نگین بخشی
تو را روح قناعت، اسوه ی فقر و غنا دیدم

زدی خود را به آب و آتش ای شمس جهان آرا
تو را پروانه ی پیغمبر از غارحرا دیدم

به جولانگاه احزاب و نبرد خندق و خیبر
به دستت تیغ «لاسیف» و به شأنت «لافتی» دیدم

به یک ضربت که در خندق زدی، در برق شمشیرت
جهانی را به لب «اَهلاً و سَهلاً مَرحَبا» دیدم

تلاوت کردی «آیات برائت» را به زیبایی
تو را خورشید بام کعبه در «اُمُ القُری» دیدم

تو را در مسجد و محراب، در میدان و بر منبر
تو را در بی نهایت، در کجا در ناکجا دیدم

چه می دیدم خدایا روز فتح مکّه با حیرت
خلیل بت شکن را روی دوش مصطفی دیدم

«و سُبحانَ الَّذی أسرا بِعَبدِه» را که می خواندم
تو را در لیلةُ المعراج، با بدرُالدُّجا دیدم

سراغ آیه ی «الیوَم اکملتُ لکُم» رفتم
تمام آیه را وصف علی مرتضی دیدم

شکوه و عزّت هستی! کمال عشق و سرمستی!
چه گویم من که روی دست پیغمبر چه ها دیدم

تو را در سایۀ باغ «اَلَم نَشرح لَکَ صَدرَک»
شکوفا یافتم، مصداق « مِصباحُ الهُدی» دیدم

گل روی تو را در «سَبِّح اسم ربَّکَ الاعلی»
تَجَسُّم کردم آری، تا جمال کبریا دیدم

::

تو را در سورۀ «حامیم تنزیلٌ منَ الرَّحمن»
تو را در آیه ی تطهیر و در «قُل اِنَّما» دیدم

تو را در نون «اَلرَّحمن» و عین «عَلَّمَ القُرآن»
تو را دریای «یاسن» ترجمان طا و ها دیدم

تو را در «قُل کَفی بِاالله» در «وَالتّین وَالزَّیتون»
تو را در «لیسَ لِلانسانَ اِلّا ما سَعی» دیدم

نه تنها هست اوج رفعتت در «قاف و القرآن»
تو را در سوره ی وَالشَّمس و طور و وَلضُّحی دیدم

تو را با چهره ی پوشیده و خرما و نان بر دوش
کنار زاغه های شهر کوفه بارها دیدم

نوازش از تو می دیدند فرزندان شاهد هم
تو را با گوهر اشک یتیمان آشنا دیدم

به مسکین و یتیم از بس محبّت کردی و احسان
تو را در سوره ی انسان و متن هل اتی دیدم

چه می دیدم خدا را در سکوت محض نخلستان
تو را هر نیمه شب، در گریه های بی صدا دیدم

شبی که شمع بیت المال را خاموش می کردی
تو را با بی ریایی، خفته روی بوریا دیدم

::

چو راز غربت خود را به گوش چاه می گفتی
چو نیلوفر کشیدم قد، تو را ای ماه دیدم

تو را پشت در آتش زده، با زهرةُالزّهرا
صبور و مهربان، در تیرباران بلا دیدم

اگر نامردمان دست تو را بستند، آن ها را
اسیر پنجۀ تقدیر، در «تَبَّت یَدا» دیدم

در ایوان نجف، در کوفه، در محراب مسجد هم
شهادت نامه ی «فُزتُ وَ رَبَّ الکَعبه» را دیدم

پس از آن لیلة القدری، که شد شقُّ القَمَر، هرشب
تو را در جوهر خون شهیدان خدا دیدم

تو را یاریگر خون خدا، با عترت یاسین
تو را دلجوی یاس ارغوان، در نینوا دیدم

تو را در آسمان نیلگون ظهر عاشورا
تو را در سایه روشن های شام و کربلا دیدم

شب شام غریبان و پرستو های سرگردان
تو را دلسوخته در شعله زار خیمه ها دیدم

اگر خورشید دشت کربلا از نوک نی سر زد
تو را در موجی از آیات تسلیم و رضا دیدم

تو را با کاروان اهل بیت وحی در غربت
تو را در حیرت از خورشید در تشت طلا دیدم

کسی از آستانت دست خالی بر نمی گردد
که در آیینه ی آیین تو مهر و وفا دیدم

 


27 شهریور 1395 369 0

ای دختر خورشید ای خواهر دریا

ای دختر خورشید ای خواهر دریا
زهراترین زینب زینب ترین زهرا

ماه مقیم قم مهتاب بیت النور
در سایه ­سار توست سرتاسر دنیا

فهم حقیر ما پایین تر از پایین
وصف بلند تو بالا تر از بالا

لبخند معصومت مهر رضایت زد
بر شوق خواهرها عشق برادرها

تنها به دست توست ای سوره­ ی انفاق
دنیای ما امروز عقبای ما فردا

ماییم و چشمی تر ای چشمه­ ی کوثر
بر ما عطایی کن از فیض اعطینا

وقتی ضریحت را با گریه می ­بوسیم
در چشممان پیداست آن قبر نا پیدا

باز از تو می­ گویم یا حضرت زینب
باز از تو می خوانم یا حضرت زهرا

از آه لبریزم از اشک سرشارم
این قطره را دریاب دریاب ای دریا


12 مرداد 1395 1938 2

پشت این کوه، پر از دیو سپید است و سیاه

گرچه غم می کِشدَم سوی جهان های دگر
خنده را ترجمه کردم به زبان های دگر

عید، با آینه و سبزه و قرآن آمد
سبزم از خلوت و از جِلوت جان های دگر

سی سحر سر شد و از عشق نپرسیدم؛ چیست
فرق این یک رمضان با رمضان های دگر؟

پشت این کوه، پر از دیو سپید است و سیاه
هفت خوان طی شد و شد نوبت خوان های دگر

دشت، لبریز جوان های فرو افتاده ست
شادمانم که سوارند جوان های دگر

عید شد؛ عید... مبادا نگرانم باشید
نگران توام و دل نگران های دگر

در وداع رمضان، چشم و زبان! گریه کنید
کاشِمان چشم دگر بود و زبان های دگر

 


14 تیر 1395 486 0

خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هرچه جان بود، سپردیم به آواز خدا
هرچه دل بود، شکستیم به ساز رمضان

سر به آیینه ی «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه ی راز و نیاز رمضان

دیدم این قدر «همان» آینه ی «خلّصنا»ست
دیدم آیینه ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این، ناز نخواهیم کشید از دنیا
بعد از این، دست من و دامن ناز رمضان

نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک
نکند بسته شود دیده ی باز رمضان

صبح با باده ی شعبان و رجب آمده بود
آن که دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

 


12 تیر 1395 442 0

شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

اگر هم سو نمی گردند با فریاد های تو،
نمی گردند دل ریشان، نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگِ زندگی! من مرگ راهم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است، لبخندی بزن تا عید فطرِ من
تبسّم عیدی من باد، بادا عیدی ایشان

 


04 تیر 1395 620 0

ماه مبارک رمضان روی ماه توست

 

با نیت نگاه تو آغاز می کنم
احساس خویش را به تو ابراز می کنم

شوقی درون سینه ی من جا گرفته است
حسی غریب در دل من پا گرفته است

حسی میان غربت و شادی و شوق و غم
حسی که گاه می چکد از چشم در حرم

ماه مبارک رمضان روی ماه توست
باید سرود شعر که مضمون نگاه توست
::
من زائر نگاه توام از دیار دور
آن ذره ام که آمده تا پیشگاه نور

در نام تو چه حس غریبی نهفته است
در نام تو چه خاطره ها می شود مرور

آقا غریب هستی و وقت سرودنت
حسی غریب در دل من می کند ظهور

من هم غریب مثل تو یا ایهالغریب
من کی صبور مثل تو یا ایهالصبور؟

با تو چقدر ماهیتم فرق می کند
مانند ایستادن شب در حضور نور
::
در پیشگاه آینه مرد مقربی
تو بضعه الرسولی و ریحانه النبی

ای نور روشنای دل و خانه ی نبی
ای جایگاه عرشی تو شانه ی نبی

روح تو آسمان نه که هفت آسمان کم است
نور تو ابتدای جهان روح عالم است

از قلب تو ندیده ام آقا رحیم تر
از بخشش و کرامت دستت کریم تر

حاتم به دست بخشش تو بوسه ها زده است
نزد فقیر بر لب تو نه نیامده است
::
مضمون بی بدیل غزل ها تبسمت
می آورد به وجد غزل را تبسمت

غمگین ترین روایت دنیاست اشک تو
شیرین ترین حکایت دنیا تبسمت

در هر نگاه تو چقدر غم نشسته است
غم می چکد ز چشم تو اما تبسمت...

یک شهر پیش روی تو دشنام هم دهد

پاسخ نمی دهی تو مگر با تبسمت

شیرین تر است نزد فقیران کدامیک
خرمای دست بخشش تو یا تبسمت؟

سنگ صبور! مأمن غم ها و درد ها!
ای خانه ات پناه همه کوچه گرد ها

صلحت حماسه ای ست که با روضه توأم است
صلحت چقدر آینه دار محرم است

باید شناخت صبر و شکیبایی تو را
باید گریست یک دهه تنهایی تو را

در لحظه لحظه زندگی تو غم است آه
غربت همیشه با دل تو توأم است آه

هرلحظه ی تو بوده نشان از غریبی ات
وای از غم دل تو امان از غریبی ات

عمری غریب بوده ولی صبر کرده ای
مانند لحظه های علی صبر کرده ای

 

 

 


01 تیر 1395 1620 0
صفحه 1 از 10ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها