بازگشت به شاخه والد: محتوایی

شعر انقلاب اسلامی


مرگ بر قطعنامه های بستن فرات

 

مرگ بر

            تازیانه ها

           تازیانه های بی امان

              به گرده های بی گناه بردگان

مرگ بر

       مرگ ناگهانی

                صد هزار زندگی

                              - در یكی دو ثانیه-

                                   با سقوط علم از آسمان!

مرگ بر

        كشتن جوانه ها

مرگ بر

      انتشار سم

             در زلال رودخانه ها

مرگ برفصاحت دروغ

مرگ بر

            بوق های بووووق

مرگ بر

          سیم های خاردار و كشتزارهای مین

مرگ بر

                  گورهای دسته جمعی و

                              بندهای انفرادی زمین

 

مرگ بر بریدن نفس

مرگ بر قفس

مرگ بر شکوه خار و خس

مرگ بر هوس

مرگ بر حقوق بی بشر

مرگ بر تبر

مرگ بر شراره های شر

 

مرگ بر سفارت شنود

مرگ بر

       کودتای دود

 

زنده باد زندگيِ او

زنده باد زندگيِ من... تو... ما

یك كلام:

مرگ بر

            آم...ری...كا

مرگ بر ابولهب

مرگ بر یزید و شمر و ابن سعد

مرگ بر

              زاده ی زیاد

            بگو بلند: بیش باد!        

مرگ بر

     قطعنامه های بستن فرات

                                قحط آب

   مرگ بر

                  تیر مانده بر گلوی كودك رباب

مرگ بر

     قتل خنده های روشن علیرضا

مرگ بر گلوله ای که خط کشید

             روی خاطرات آرمیتا

یك كلام:

        مرگ بر

               آمریكا


20 بهمن 1395 3007 2

رواق امام

انقلابی است در دلم
                          که رهبرش سی و هشت سال است که سیزده سال دارد

همه قیام کرده اند
جماعت منتظر امام اند
و زبان گلدسته ها پر از تکبیر

خدا بزرگتر است
و این را تنها روح خدا می توانست به جهان نشان دهد

انقلابی است در دلم
رضا
خان نمی خواهد
رضا
 شاه نمی خواهد
بیرون می روم از رواق امام
موقع فجر است
باد بهمن به صورتم می زند
دیگر سوز ندارد
به شماره ی کفشداری نگاه می کنم
پنجاه و هفت


چه رازهاست در اینجا به ربّنا و قیامم
نسیم عطر عبایی است می رسد به مشامم

بخوان یردُّ سلامی و یسمعونَ کلامی
شبیه آهوی تشنه پی جواب سلامم

ضریح پیرهن یوسف است و نور دو چشمم
برای دست رساندن به آن شبیه عوامم

نماز ظهر خودم را رسانده ام به رواقش
همیشه عاشق قدقامت رواق امامم...

چقدر مانده به تحویل سال های صبوری؟
شبم به نیمه رسیده کجاست ماه تمامم


14 بهمن 1395 72 0

آب تان نبود، نان تان نبود، انقلاب تان دگر چه بود؟

این بهار بهمنی، برای عاشقان خجسته باد
انفجار نور و روشنی، برای عاشقان خجسته باد
آی بازماندگان نسل اولین عشق
آی نسل دومین و سومین و نسل چندمین...
این درخت سیب را
این پدیده غریب را، درست بنگرید
این درخت یعنی انقلاب درد
یعنی اجتماع داغ، یعنی اعتلای عشق
یعنی انفجار نور و روشنی بهار بهمنی
یعنی انقراض فقر، انهدام بی عدالتی
باد چنگ اگر زند به موی این درخت
سیل اگر سفر کند به سوی این درخت
دست باد بسته باد و پای سیل خسته باد
آی وارثان آن حماسه ی بزرگ، آن درخشش عظیم
آن شکوه ماندگار
عشق های آتشین و موج های بی قرار و گریه های بی امان
لرزش زمین و آسمان زیر گام های استوار عاشقان
روزهای بی غبار
روزگار کوچ هر پرنده ای که بوی عشق را شنید
روزهای با شهادت آشنا شدن گریستن
با چنین بهانه زیستن
روزهای التماس نامه خواستن ز مادر و پدر، گریختن
رضا شدن
روزهای آفتابی جدا شدن، گریستن، رها شدن
راهی قرارگاه کربلا شدن به راه عشق نازنین فدا شدن
ماندگار باد بر کتاب ذهن روزگار
برگ های زرنوشت سرنوشت ما
پوپک خبرنگار من که این خطوط سرخ را به پَر نوشت
بر درخت باور شما نشسته باد
آی نسل چندمین درد
این درخت نازنین سیب را
وین پدیده ی غریب را
کز تراکم امید و ازدحام میوه وجود خم شده است
خوب بنگرید و باز بنگرید!
بسته دیده اید و باز بنگرید!
پیش تر به چشم نیم باز دیده اید
چشم وا کنید و از دریچه ای تمام باز بنگرید
این درخت سیب، وین پدیده ی غریب
در زمین این زمان درخت روزی شماست
این درخت آشیانه عدالت است
هر یک از شما پرندگان نسلِ عشق را در آن
جایگاه روشنی است
نام هر یک از شما جوانه ها
روی لاله برگ های آن نوشته است
چشم و دست دشمنان این درخت بسته باد
ای جوانه های شور و اشتیاق
آی نسل دومین و سومین و چندمین، شما
این درخت را
در نهال کودکی ندیده اید
این عروس لاله پوش وصل
این بهار چارفصل
این درخت سیب های لاله فام و این سخاوت تمام را
در هلال کودکی ندیده اید
این عدالت نهفت را که جفت نیست در زمین
(هر که گفت غیر از این دروغ گفت
فکر مفت کرد، حرف مفت گفت
این گزاره بود در نهاد او:
سنگ تا پرنده مفت، سیب مفت و خنده مفت
هرگز این چنین مباد)
آی وارثان آن حماسه بزرگ
ای جوانه های فصل چندمین این بهار
پای این درخت
کز شکوفه های آتشین لبالب است
خون نسل اولین عشق ریخته است
نسل اولین عشق را
پای این درخت
سر بریده اند
ریشه های این حریق سبز و رویش بلند
تا به شرق شور و غرب دور، از شمال تا جنوب
تا بعید و ناپدید، یک نفس دویده است
سیب های این درخت را شمرده ای
سهم هر کسی
بر لب پیاله برگ های آن نوشته است
سهم هر کسی از این درخت کم شود
عدل صید هر شکم شود
دزد را شکار می کنیم
دیو یا فرشته است، در قرارگاه عاشقان
زنگ سار و ننگ سار می کنیم
سیب سار و سنگ سار می کنیم
عدل پهلوان ز دام مکر جسته باد و رسته باد
آی نسل چندمین
نسل اولین تان کجاست
من ز نسل اولین نشانه ام
یادگار عاشقانه ام
از کتاب عاشقانه ها
وز حکایت غریب ناله های عاشقان
یک ترانه ام
داستان نسل اولین عشق را بشنوید از زبان من
نسل اولین نهال این درخت سیب را
در غروب بهمنی سیاه
در طلوع بهمنی سپید
بهمنی بزرگ
در میان برف کاشتند
تاج و ماج و تخت و پخت و شاه و چاه
زیر بهمن خروش اولین عشق ماند
دفن شد
آب شد
زیر خاک رفت
خون عاشقان اولین
طلسم این سه اسم را شکست: تخت و تاج و شاه
آی نسل سرفراز بشنوید
گرچه پیش تر شنیده اید یا که خوانده اید
باز بشنوید، بشنوید آن چنان که حالتان خطر کند
پوپک خیالتان به آن زمان سفر کند
تا که بنگرید عاشقان در آن زمان
کار کوچکی نکرده اند
باری این نهال سیب را
وین پدیده ی غریب را
مردی از سلاله پیمبران
از تبارآخرین رسول، آن بزرگ ماندگار
از بهشت کربلا به این زمین و سرزمین داغدار
کوچ داده است
ای فدای راه او که سوی کربلاست
جان زائران و سائرانِ دل شکسته باد
آی عاشقان
من برای پاگرفت این درخت
کار درخوری نکرده ام
سهم من از این درخت اندک است
یعنی انتظار من کم است
سهم کوچکی برای من افاقه می کند
دفع فقر و فاقه می کند
معده منِ شکسته دل، حجیم نیست
کوچک است کاسه غذای من
یا کم است اشتهای من
سهم در نظر گرفته عشق اگر برای من به دیگری دهید
من گرسنه نیستم
آن که دیگ بسته بر شکم گرسنه است
معده حجیم
یعنی آسیای او
کیسه بزرگ و ارتجاعی عجیب اشتهای او
دیگ بادکرده غذای او
سهم صدهزار بلکه چند صد هزار عاشق گرسنه را
می کند طلب
می کشد همیشه انتظار
انتظار گفتم انتظار!
انتظار این شکم درشت ها
این گروه نابکار
از ظهور و از حضور آن بزرگ نازنین چنین
حکایتی است:
فکر می کنند او ستاره غذاست
یا کفیل اشتهاست
این شکم درشت های زن پرست و تن پرست
این پلشت های اهرمن پرست
عاشقان! ز دور دست هم
دستکی بر آتشک نداشته اند
بلکه بر هلاک ما ز پشت سر
دشنه بوده اند
چون حرامیان به خون ما
تشنه بوده اند
من شنیده ام به گوش خویش بارها و بارها
از زبان این الاغ ها و طوطیان کوک کرده در فرنگ و
در فرارگاه غرب
این سه جمله پلشت را:
آب تان نبود
نان تان نبود
انقلاب تان دگر چه بود؟
گر چه در جوابشان شکفته ام چو لاله ها و
گفته ام، باز هم پیاله ها
ساقی سوالتان کجاست؟
حالتان چه می کند؟
روزتان به خیر و خواب نیم روزتان
باز هم که شاد خورده اید
باد و باده را زیاد خورده اید
مهر اتحاد هم که خورده اید
آی زخم های آب دیده باورم چه می کنید؟
دود و دم در این میان چه می کند؟
باد و باده خورده اید و باد کرده اید و خواب باد دیده اید
راه نو گناه نو
چاه نو مبارک است
اشتباه نو مبارک است
راستی کلاه نو مبارک است
گرچه اندکی گشاد می زند
داد می زند که تازه است
هر چه هست بهتر از قراضه است! ای گرازها
باز هم به من بگو چرا
جانماز آب می کشی؟
تا گراز هست و بی نماز
پاک نیست جانمازها
این بهار بهمنی، برای عاشقان خجسته باد
انفجار نور و روشنی خجسته باد
 


12 بهمن 1395 2256 0

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

 

بی پنجره، بی چهره ما دیوارها بودیم

بودیم و در تاریکی دنیا رها بودیم

ما کور و کر دیوارها، دیوارهایی سنگ
در حسرت آیینه دیدارها بودیم

بر بام گور خسروان آوازه می جستیم
اینگونه ما آواره آوارها بودیم

بی دشت، بی دریا و بی رویا و بی فردا
عمری اسیر چنبر تکرارها بودیم

پیش از تو ای گلدسته بشکوه باورها
واماندگان بازی پندارها بودیم

دیوارهایی خسته از دیوار بودنها
دیوارهایی خسته از آوارها بودیم

با بودنت از پیله های آجری رستیم
آیینه یوسف ترین دلدارها بودیم

با تو همه شمشیرهایی آتشین و سرخ
شمشیرها آماده ی پیکارها بودیم


در دست تو سنگ فلاخن های داوودی
آتشفشانها آری آتشبارها بودیم

ما با تو باران در مصاف هرچه سنگستان
رگبارها رگبارها رگبارها بودیم


بی تو چه بی جا بود بودن، ما کجا بودیم
آتش به جان چون ذره ها پا در هوا بودیم

از بند خود رستیم و از دیوارهای خود
نامت شکست آن سنگ-بازی را که ما بودیم

پس سنگ دست کودکان قدس تا بحرین
سنگ شکست هر طلسم و هر بلا بودیم

سنگ بنای مسجدالاقصای موعودیم
ما که ستون قصر کسری و کیا بودیم

تعویذ ما و کیمیا ما و شفا ما، حیف!
پیش از تو بی قیمت، شکسته، مبتلا بودیم

ای چهره ی ما در میان قاب ماه ای ماه!
دور از تو تمثالی مقدس زیر پا بودیم


امروز ما هستیم و هستی بر مدار ماست
دیگر گذشت آن دوره که سیاره ها بودیم

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

فردا که می بینند: ما هستیم، ما بودیم 

 

به نقل از صفحه ی اینستاگرام شاعر


12 بهمن 1395 452 0

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند
خسته و خُفته از اين خيل جدا مي‌ماند

اين رَهي نيست كه از خاطره‌اش ياد كني
اين سفر هم‌رَهِ تاريخ به‌جا مي‌ماند

دانه و دام در اين راه فراوان اما
مرغِ دل ‌سير زِ هر دام رها مي‌ماند

مي‌رسيم آخر و افسانه ی واماندنِ ما
همچو داغي به ‌دلِ حادثه‌ها مي‌ماند

بي‌صداتر زِ سكوتيم، ولي گاهِ خروش
نعره ی ماست كه در گوشِ شما مي‌ماند

بِرويد اي دلتان نيمه كه در شيوه ی ما
مرد با هر چه سِتم، هر چه بلا مي‌ماند
 


19 دی 1395 3021 0

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند
مگذار در تو، اجنبیان سر بر آورند

در تو مباد! میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زور زر آورند

چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ، حوصله ات را سر آورند

یک هفته است زخمی رعب و رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند!

همسنگران به جان هم افتاده اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند!

با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش، برون، خنجر آورند

فرزانگان شیفته ی خدمتت مباد
تشنه ی مقام، بازی قدرت در آورند!

گزلیک می دهند به دست منافقان
از پشت سر مباد که خیره سر آورند!

افتاده اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و در آورند

تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی ات داور آورند

وجدان بس است، داور ایرانی نجیب
شاهد، نیاز نیست که در محضر آورند

در تو برای هم، وطن مرد من! مخواه
یاران روزهای خطر، لشکر آورند

بردار و در کلیله و دمنه بخوان، مباد
در تو به جای شیر، شغالِ گر آورند

در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه، نه؛ مباد! باز امیرکبیر من!
بهر گشودن رگ تو، نشتر آورند

نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران، بلای حمله ی اسکندر آورند

ساکت نشسته ای؟ وطن من! سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت درآورند

در تو مباد! جای بدن های نازنین
از آتش مناظره، خاکستر آورند

نه، نه؛ مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه ی آهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام آور آورند

سیمرغ را خبرکن و با موبدان بگو
تا چاره ای به دست بیاید، پر آورند

با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خارت مباد در نظر و منظر آورند!

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجّه های رنگ، برون گوهر آورند

ایران من! بلند بگو، ها! بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند

مردم نیامدند که بر روی دست ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آورند

مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن، ساغر آورند

مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله به هم به دمدمه سر تا سرآورند

مردم نیامدند بلاشک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تَسخر آورند

مردم که هر همیشه فرو دست بوده اند
تا بر فراز دست، یکی سرور آورند

کوزه گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه، کوزه و کوزه گر آورند

مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال، زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره، خلطه ی سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند

مردم که پاسدار شکست و درستی اند
ناظر به هر چه خیر و به هر چه شر آورند

مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره های پوچ که در ششدر آورند

مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت، جانب آبیدر آورند

مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق، سر منبر آورند

مردم که فوتشان سخن و فنّ شان غم است
مردم که آمدند، سخن گستر آورند

مردم که هیچشان، هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند، هنر پرور آورند

ایرانِ من! قصیده برایت سروده ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو، خبر برای منِ مضطر آورند

تکرار شد اگر به دو-سه بیت، قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند

آیینه ی تمام قد عشق! پیش تو
یاران چگونه سر ز خجالت برآورند؟

این شاخه های سر به درِ ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و برآورند؟

نامحرمان خلوت انس تو با چه رو
ایران من! دوباره تو را در بر آورند؟

من عاشقانه شاعرم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بی تاب سوختن
چشم بد از تو دور! بگو مجمر آورند

من رای داده ام به تو و می دهم به تو
از کاسه، چشم های مرا گر درآورند
 


08 دی 1395 2717 0

وقت است تا برگ سفر، بر باره بندیم

وقت است تا برگ سفر، بر باره بندیم
دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم

از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم
بانگ از جرس برخاست وای ِمن خموشم

دریادلان راه سفر در پیش دارند
پا در رکاب ِ راهوار خویش دارند

گاه سفر را چاووشان فریاد کردند
منزل به منزل حال ره را یاد کردند

گاه سفر آمد، نه هنگام درنگ است
چاووش می گوید که ما را وقت تنگ است

گاه سفر آمد، برادر! گام بردار!
چشم از هوس از خورد، از آرام بردار !

گاه سفر آمد برادر! ره دراز است
پروا مکن بشتاب! همّت چاره ساز است

گاه ِسفر شد، باره بر دامن برانیم
تا بوسه گاهِ وادیِ ایمن برانیم

وادی نه ایمن، هان مگو، باید سفر کرد
از هفت وادی در طلب باید گذر کرد

وادی نه ایمن، رهزنان در رهگذارند
بیم حرامی نیست، یاران هوشیارند

وادی نه ایمن، جاده هموار است ما را
امید بر عزم جلودار است ما را

وادی پر از فرعونیان و قبطیان است
موسی جلودار است و نیل اندر میان است

تکریتیان صد دام در هر گام دارند
راه آشنایان، ره به مقصد می سپارند

رهْتوشه باید کو؟ بیاور کوله بارم
امید را ره توشه بهر راه دارم

رهْتوشه باید، پای من همواره پو باش
هفتاد وادی پیش رو گر هست گو باش

رهْتوشه باید، عزم را در کار بندم
دل بر خدا آن گه به رفتن باره بندم

رهتوشه باید، مرغوا مشنو ز هر کس!
رهتوشه ما را شوق دیدار حرم بس!

تنگ است ما را خانه، تنگ است ای برادر!
بر جای ما بیگانه، ننگ است ای برادر!

ننگ است ما را خانه بر دشمن نهادن
تاراج و باج و فتنه را گردن نهادن

تاراج و باج و فتنه را گردن نهادیم
خفتیم، غافل، خانه بر دشمن نهادیم

خفتیم غافل از معادای حرامی
کردیم سر تسلیم یاسای حرامی

خفتیم غافل رزم را از یاد بردیم
پس داوری بر محضر بیداد بردیم

خفتیم و دشمن، داد، نی، بیدادمان داد
خواب و خور و افیون و مستی یادمان داد

دشمن، سرا بگرفته و راه نفس هم
دست عمل بشکسته و پای فرس هم

تاراج شد، تاراج هر کالایمان بود
خاموش شد هر نغمه، کاندر نایمان بود

ما خامُش و او هر طرف شور و شغب کرد
تاوان خورد و خفت مستی را طلب کرد

سینا و طور و عزّه را بلعید با هم
ما خفته و او در تهاجم قدس را، هم

جولان، به جولانی دگر بگرفت از ما
ماندیم، ما سرگشته، او را قدس و سینا

فرمان رسید: این خانه از دشمن بگیرید!
تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید!

یعنی کلیم، آهنگِ  جان سامری کرد
ای یاوران! باید ولی را یاوری کرد

وقت است تا زاد سفر بر دوش بندیم
دل بر پیام دلکش چاووش بندیم

چابک سواران، رهروان، اِحرام بستند
دل بر طنین این صلای عام بستند

آهنگ رفتن کن که ما را چاره فرد است
واماندن از این کاروان، درد است، درد است

باید خطر کردن، سفرکردن، رسیدن
ننگ است از میدان، رمیدن، آرمیدن

وادی به وادی سینه باید سود بر راه
منزل به منزل رفت باید تا سحرگاه

گر خاره و خارا و گر دور است منزل
حکم جلودار است بربندیم محمل

ما را گریزی جز که آهنگ سفر نیست
عزم سفر کن فرصت بوک و مگر نیست

باور مکن، افسانه ی افسونگران را
همراه باید شد در این ره کاروان را

باور مکن، امید دیدار حرم نیست
گامی فرا نه، تا حرم جز یک قدم نیست

از دشت و دریا در طلب باید گذشتن
بی گاه و گاه و روز و شب باید گذشتن

گر صد حرامی، صد خطر در پیش داریم
حکم جلودار است سر در پیش داریم

حکم جلودار است بر هامون بتازید!
هامون اگر دریا شود از خون بتازید!

فرض است فرمان بردن از حکم جلودار
گر تیغ بارد، گو ببارد نیست دشوار

جانان من برخیز و آهنگ سفر کن
گر تیغ بارد گو ببارد جان سپر کن

جانان من برخیز! بر جولان برانیم
زآنجا به جولان تا خط لبنان برانیم

آنجا که جولانگاه اولاد یهوداست
آنجا که قربانگاهِ زعتر، صور، صیداست

آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد
آنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد

جانان من! اندوه لبنان کشت ما را
بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را

جانان من! برخیز باید بر«جبل» راند
حکم است باید باره بر دشت امل راند

جانان من برخیز و زین بر بارگی نه
زی قدس، زی سینا، قدم یکبارگی نه

باید ز آل سامری کیفر گرفتن
مرحب فکندن، خیبری دیگر گرفتن

باید به مژگان رُفت گَرد از طور سینین
باید به سینه رَفت زینجا تا فلسطین

باید به سر، زی مسجد الاقصی سفر کرد
باید به راه دوست، تَرک جان و سر کرد

جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنک امام ما علم بگرفته بر دوش

تکبیر زن، لبیک گو، بنشین به رهوار
مقصد، دیار قدس همپای جلودار ...
 


21 خرداد 1395 6770 0

امام هست، بجنبیم و اتصال کنیم

چقدر حرف ببافیم و قیل و قال کنیم؟
چقدر روضه بسازیم و عشق و حال کنیم؟

چقدر قصّه بگوییم: زید و خالد و بَکر؟
چقدر بر سر این قصه ها جدال کنیم؟

چقدر باورمان را به خلق بفروشیم؟
چقدر رزق خداداد را سوال کنیم؟

خدا نیاورد آن روز را که ساده شویم
خیال ساده ی خود را خدا خیال کنیم

رسالتی که به دوش من و تو افتاده است
مگر نه امر ز مولاست؟ امتثال کنیم

بهل که ساده بگویم: دروغ ممنوع است
حرام دین خدا را چرا حلال کنیم؟

مباد فاصله افتد دوباره بین صفوف
امام هست، بجنبیم و اتصال کنیم

برای جوجه همین آب و دانه کافی نیست
قفس، رفیق! شکسته است، فکر بال کنیم
 


14 بهمن 1394 855 0

این فصل را بسیار خواندم عاشقانه ست

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم
اين فصل را خواندم، ورق را درنبشتم
از شش منادى، رازِ هفت اختر شنيدم
اين رمز را از پنج دفتر برگزيدم
اين بانگ را از پنج نوبت‏زن گرفتم
اين عطر را از باد در برزن گرفتم
اين جاده را با ريگ صحرا پويه كردم
اين ناله را با موج دريا مويه كردم
اين نغمه را با جاشوان سند خواندم
اين ورد را با جوكيان هند خواندم
اين حرف را در سِحرِ بودا آزمودم
اين ساحرى را با يهودا آزمودم
از باغ اهل وجد، چيدم اين حكايت
با راويان نجد، ديدم اين روايت
اين چامه را چون گازران از بط شنيدم
وين شعر را چون ماهيان از شط شنيدم
شط اين نوا را در تب حيرت سروده است
وين نغمه را در بستر هجرت سروده است

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
در آب و خاك و باد، در صلصال راندم
چل سال راندم در طلب، چل سال راندم
مانا كه در طوفان حريف نوح بودم
زان پيشتر در آسمان با روح بودم
در كتم صحراى عدم مركب دواندم
منزل به منزل تا هبوط اشهب دواندم
از پير مكتب زحم تأديب آزمودم
ظلمات زندان سرانديب آزمودم
عمرى به سوداى غمش بيگاه كردم
وين كاروانگه را نشستنگاه كردم

اى كاروانى را مسافر نام كرده
ما را پرستوى مهاجر نام كرده
دانى كه مرغان مهاجر نقشبندند
در غربت ار آزاد اگر نى، در كمندند
دانى كه مردان مسافر كم‏شكيب‏اند
گر در زمين، گر آسمان، هر جا غريب‏اند
دانى غريبان را دماغ رنگ و بو نيست
در سينه‏هاى تنگشان ذوقى جز او نيست
دانى كه در غربت سخنها عاشقانه است
اين قصه را با من بخوان، باقى فسانه است

اين قصه را بر عرش اعلى روح خوانده است
بر عرشه در طوفان دريا نوح خوانده است
در شهر خاموشان خروش آمد كه برخيز
بر نخبه انسان سروش آمد كه برخيز
هان، در تباهى چند ذوق اين ديارت؟
اى نوح! هجرت كن به نام كردگارت

اى كاروانى را مسافر نام كرده!
ما را پرستوى مهاجر نام كرده
دانى كه در غربت سخنها عاشقانه است
اين قصه را با من بخوان، باقى فسانه است
وين قصه را پيوسته با تكريم خواندند
هم اين حكايت را بر ابراهيم خواندند
كآواى هجرت را بلى گوى سفر شو
حالى ز حران سوى كنعان رهسپر شو
هم اين ندا در طبع سارا كارگر شد
تا هاجر از سوداى انسش بارور شد
خود اين نوا در جان سارا آذر انگيخت
تا چون ذبيح از دامن هاجر درآويخت
هم زين حكايت هاجر آهنگ سفر كرد
وين راز را سربسته در عالم سمر كرد
اى رازدان عالم بالا! خدا را
رازى شنيدى سر به مهر و آشكارا؟
اين است آن سرّى كه با عام اوفتاده است
اين است آن طشتى كه از بام اوفتاده است
اين است جولانى كه مرسوم طرب نيست
اين است عرفانى كه موقوف طلب نيست
اين سير ملّاحان نحوى بر قراضه است
صرف افاضه است اين افاضه است اين افاضه است

آنك برآمد هاجر، اسماعيل با او
بر بوقبيس استاده جبرائيل با او
پا بر بلند عرصه مشعر نهاده
تمكين احكام ازل را سر نهاده
بر اوج حيرت روح را پرواز داده
آنگه خليل‏اللَّه را آواز داده
كاى پيشتاز! افتاده را واپس گذارند؟
اى راعى! آخر گلّه را بى‏كس گذارند؟
زين سو به شهر و واحه راهى هست آيا؟
ما را در اين وادى پناهى هست آيا؟

هاجر فراز قلّه غمناك ايستاده
بر صخره ابراهيم چالاك ايستاده
كاى عورت! از من نيست فرمان مى‏گذارم
گردن به تيغ حكم پنهان مى‏گذارم
هاجر به پرسش كين غرامت بارى از اوست؟
در پاسخ ابراهيم، كاى زن! آرى از اوست
از اوست آرى، ما هم از اوييم ما هم
من سر به فرمان مى‏نهم، اكنون شما هم
چندى به لطفم پاسبانى داد بر تو
آرى مرا مالك شبانى داد بر تو
حالى تو را در مرتع خود دوست دارد
چندى مرا دور از تو لابد دوست دارد
گيرم تهى‏دستم - كه هستم - غلّه از اوست
از او شكايت كى توانم؟ گلّه از اوست
جاى تغافل نيست، ما پيغبرانيم
هاجر به رخصت گفت: ما فرمانبرانيم
آن‏گه فرو شُد بت‏شكن با بردبارى
آن قامت بشكوه، گم شد در صحارى

اى كاروانى را مسافر نام كرده!
ما را پرستوى مهاجر نام كرده
اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
مر لوط را بر قوم خود قيّوم كردند
او را به هجرت راهى سدّوم كردند
از هفت شهرش هفت كس فرمان نبردند
عمريش بارى يك‏نفس فرمان نبردند
در فسق، در افساد، در فحشا تنيدند
تا رب انصرنى على القومش شنيدند
آنگه ملايك دررسيدند آتشين‏خو
بر جملگى نفرين و بر لوط آفرين‏گو
كاى لوط! هجرت را بساز اينك كه گاه است
تا صبحِ نزديك اختر شب عذرخواه است
چون صبحِ صادق چهره از مشرق فرو زد،
برق غرامت بيخ اين ظلمت بسوزد
پس لوط از آن وادى كليم‏آسا برآمد
از محنت آن قوم جانفرسا برآمد

هم قصه يعقوب از اين فصل بلند است
در شهر عشق از قصه‏هاى دلپسند است
اى كاش ما را رخصت زير و بمى بود
چون نى به شرح عشقبازيمان دمى بود
اين نى عجب شيرين‏زبانى ياد دارد
تقرير اسرار نهانى ياد دارد
مسكين به عيّارى چه درويش است با او
در عين مهجورى عجب خويش است با او
در غصه‏هايش قصه پنهان بسى هست
در دمدمه‏ى او عطر دَم‏هاى كسى هست
زآن خم به عيّارى چشيدن مى‏تواند
چون ذوق مى دارد، كشيدن مى‏تواند
خود معرفت موقوف پيمانه است گويى
وين خاكدان بيغوله ميخانه است گويى
تقدير ميخانه است با مطرب تنيدن
از ناى شكّر جستن و از دف شنيدن
و آن ناى را دَم مى‏دهد مطرب كه هستم
وز شور خود بر دف زند سيلى كه مستم
اى كاش ما را رخصت زير و بمى بود
چون نى به شرح عشقبازى‏مان دمى بود
لاكن مرا استاد نايى دف تراشيد
نى را نوازش كرد و من را دل خراشيد
زآن زخمها رنگ فراموشى است با من
در نغمه‏ام جاويد و خاموشى است با من
سهلست در غم دم فراموشى پذيرد
در باد نسيان شعله خاموشى پذيرد

حالى طراز نامه مطلوب است، بشنو
افسانه پرواز يعقوب است، بشنو
طالب به كنعان آمد و مطلوب را برد
سوداى راحيل آمد و يعقوب را برد
قهر محبان محض طنازى است گاهى
در بى‏سبب‏سوزى سبب‏سازى است گاهى
مقصود ابريشم‏فروش از كرم، پيله است
هجرت جوان را مى‏برد، راحيل حيله است

افزون دويده روز در دامان جاده
چون صخره شب را سر به دامان بر نهاده
تا خود شبانگاهى نهانش در كشيدند
چون ذره از اين خاكدانش بركشيدند
ممهوره‏هاى آسمان را بر گشودند
اين قلعه ذات‏الصور را در گشودند
نامحرمان را پاسبانى برنهادند
وز بام گردون نردبانى در نهادند
بر آن ملايك در فرودى عاشقانه
لولى‏صفت گرم سرودى عاشقانه
آنگه ندا كردندش از اعماق آفاق
كاينك منم، من، رب ابراهيم و اسحاق
آنك تويى يعقوب، فحل برگزيده
خاص خلافت را ز كنعان بركشيده
حالى به رحمت منتشر خواهم به رادى
ذرّيه‏ات را در زمين چون ريگ وادى
هر جا كه باشى با تو باشم، شادمان باش
خود من تورايم تو مرايى، كامران باش

يعقوب در مستى از آن سامان برآمد
در گرمگاه واحه بر لابان درآمد
راحيل را از خيمه او آرزو كرد
خود را به كيش آرزو تسليم او كرد
مر چارده سالش به مزد و رايگانى
آموختند آموزگارانش شبانى
آنگه به شور نغمه پنهان قدم زد
يعنى كه هجرت كرد و در كنعان علم زد

اى نطق مرغان مهاجر فهم كرده!
اسرار ابراهيم و هاجر فهم كرده
خوانده طلسمات معانى سر به سر را
دانسته راز روح و نوح و بوالبشر را
احوال عالم را سراسر راز ديده
هر ذره را سيلى‏خور پرواز ديده
در جمله هستى فهم كرده سرخوشان را
در رقص و جولان ديده كوه و كهكشان را
سنجيده جذب جذبه‏هاى كوه‏كش را
پرواز نرم صخره‏هاى مرغ‏وش را
برخوانده سرّ شور ابسال و سلامان
در منطق‏الطير غزلهاى سليمان
درسى به‏غير از دفتر فطرت نخوانده
حرفى، مگر در لوحه هجرت، نرانده
خود چيست هجرت؟ حركت دايم در عالم
هستى است ابر بركت دايم در عالم
اسرار رويش در بهاران است هجرت
فهم سلوك برگ و باران است هجرت
هر ذره‏اى اينجا به سودا مى‏خرامد
هر قطره‏اى غرق تمنّا مى‏خرامد
هر ساجدى ذوق جلال خويش دارد
هر واجدى رو در كمال خويش دارد
وادى به وادى مى‏روند اين كاروانها
تا شهر شادى مى‏روند اين كاروانها
آنان كه حيرت‏نامه فطرت نوشتند
اين رفتن پيوسته را هجرت نوشتند
ليكن به نفس خود به فتواى تقابل
مجبور و مختار است هجرت در تكامل
مجبور را در نطفه امشاج راندت
شصت قضا چون تير تا آماج راندت
مختار را خود فهم كن از اين معانى
هجرت كن از كنعان به مصر كامرانى

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
يوسف به كنعان بلا مستور بوده است
فيروزه در بازار نيشابور بوده است
جرم عقيق اندر يمن قيمت ندارد
يعنى اويس اندر قرن قيمت ندارد
آشفته بازارى كه در وى گوهرى نيست
در وى نقود پُربها را مشترى نيست

يوسف گرامى‏گوهر افزون‏بها بود
كنعان تهى از مردم گوهرستا بود
اول به لطف آيينه در پيشش نهادند
آنگه به انكار بدانديشش نهادند
گاهى كه از قدر خودش آگاه كردند
او را به كام مردم بدخواه كردند
خود مهر و ماه و يازده كوكب دميدند
در پيشگاه حرمت و عزّش خميدند
در سجده محراب ابرويش فتادند
تعظيم را در پا چو گيسويش فتادند
يوسف حكايت را بر اهل خويشتن برد
از عيش خسرو قصه پيش كوهكن برد
راحيل و يعقوبش به حيرت ايستادند
با او برادرها به غيرت ايستادند
در رشك او حيلت به حيلت در فزودند
تا بى‏پناه از حصن يعقوبش ربودند
در پا چو هابيلش به زارى درفكندند
در چاه كنعانش به خوارى درفكندند

قعر زمين بود، آسمان شد، چاهِ يوسف
در چاه چون عزلت‏گزين شد ماهِ يوسف
آن‏كس كه دردش داد، درمانش فرستاد
برگ تسلى‏هاى پنهانش فرستاد
گم كرد راهش را و دادش راهتوشه
در زرع معنى دانه‏اى را داد خوشه
اخوان به وادى از بد خود در اسارت
در چاه، يوسف گرم تحسين و بشارت
زآن‏سو ز »مديان« كاروانى خسته از راه
رحل اقامت در فكنده تشنه بر چاه
آويخته در كام چَه دلو هوى را
تا خود چه كام و آرزو باشد قضا را
يوسف به رنگ آب روشن در سبو ريخت
در چاهش او جا داد و در دلوش هم او ريخت
فعل و عمل خود در يد آن كهنه‏كار است
اين انتخاب زشت و زيبا اختيار است
پس آن عطشناكان به دلوش دركشيدند
از چَه به ذوق دلو آبش بر كشيدند
يوسف به سير عرصه دلخواه وادى
چون ماه نخشب سركشيد از چاه وادى
جلعاديان را حسن يوسف بر دوانيد
لختى رمانيد از وى و واپس كشانيد
گفتند شايد ماهى چاه است يوسف
وآويخته در ريسمان ماه است يوسف
خود ماه را پيوسته جا بر آسمان است
اين فتنه، ماه آسمان در ريسمان است
با رشته ماه آسمان را نسبتى نيست
خود آسمان و ريسمان را نسبتى نيست

در آسمان و ريسمان آن تشنه‏كامان
تا در رسيدند آن ظلومان از بيابان
كاينك غلام حلقه در گوش است ما را
كز غيبت او جوشش از دوش است ما را
با بخت خويش از نوش خوارى مى‏ستيزد
هر چند گه از نابكارى مى‏گريزد
ما در تكاپويش به زحمت مى‏خروشيم
اينك گرش كس مى‏ستاند، مى‏فروشيم

يوسف به انكار حسودان ايستاده
مهر سكوت از دُرج شكّر برگشاده
كاينان مرا در نسبت اخوان‏اند، اخوان
فرزند »شكيم«اند و كنعان‏اند، كنعان
آنان به حاشا كاين برادر نيست، بَرده است
بفروختندش، اين زيانكارى كه كرده است؟
جلعاديان آن ماه‏وش را برگرفتند
محمل فروبستند و ره از سر گرفتند

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
موسى چنين خواندم كه در مصر محن زاد
چون غنچه در پاييز خونريز چمن زاد
از گلبنش ناچيده، در آبش فكندند
بر زورق قسمت به غرقابش فكندند
در صحبت موجش به درياها سپردند
او را به كشتيبان ناپيدا سپردند
در لجّه بر نى سنبلش را تاب دادند
خوبان عجب دسته‏گلى بر آب دادند

مى‏رفت و بر نى لطمه غرقاب مى‏خورد
از موج بازيگوش دريا تاب مى‏خورد
مى‏رفت و با او جامه دل خرق مى‏شد
مى‏رفت و با او آرزوها غرق مى‏شد
بر نيل از نى رسته جايى نيزه‏اى چند
در گِردَش از فرعونيان دوشيزه‏اى چند
ديدند تابوتى سبك در دام دريا
چون كشتى بى‏ناخدا در كام دريا
از لجّه‏اش حالى به زحمت در كشيدند
چون يونسش از كام دريا بركشيدند
جستند و از رأفت فشردندش به سينه
بى‏نوح بر جودى فرود آمد سفينه

موسى به ذوق جذبه پنهان كشش يافت
بر سفره فرعونيان از او خورش يافت
آن غنچه كز بيگاه زادن در محن شد،
باليد و چون سرو سهى زيب چمن شد
شاخى كه از بيگاه روييدن بلا داشت،
از لطف سر بر طارم اعلى برافراشت
برق عنايتهاى پنهانى عيان شد
چشم و چراغ حلقه فرعونيان شد
تا در دماغش بوى هجرت حيرت انگيخت
سوداى پنهان در مزاجش غيرت انگيخت
روييد در جان نژندش بيخ شادى
بيرون كشيد از مصر آبادش به وادى

اى بستر بى‏تابى انديشه، صحرا!
اى عرصه مردان عاشق‏پيشه، صحرا!
اى پهنه دريادلى در خشكسالى
اى جلوه انديشه را روح مثالى
اى قالب اوهام و تمثيل معانى
اى خيمه‏گاه لعبتان آسمانى
اى نقشبند اين مصيبت‏نامه، صحرا!
اى جلوه‏گاه حيرت و هنگامه، صحرا!
اى در تو صد داوود و يحيى روح در اوج
اى با تو صد موسى و عيسى نوح بر موج
از هفت گنج دولت ماكان اول
در هفت‏خوان هجرت ما خوان اول
اى تا ابد يعقوب و يحيى خرقه‏پوشت
آنك رسيد از مصرِ معنى جرعه‏نوشت
آنك رسيد از گرد ميدان شهسوارت
اى سرمه در چشم سبك‏تازان غبارت
اى وجد! مفتونت رسيد از ره، برآشوب
اى نجد! مجنونت رسيد از ره، برآشوب
اين حسرتى را ذوق پنهان مى‏دواند
اين هجرتى را سوز هجران مى‏دواند
موساست اين، از مصر حسرت مى‏گريزد
از محنت هجران به هجرت مى‏گريزد
او را به چشم مردمى مهمان خود كن
سيراب جام چشمه حيوان خود كن

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
موسى به ارض قدسى »مديان« درآمد
خضر عاقبت بر چشمه حيوان درآمد
زخم سفر را مرهمى درخورد جسته
رنج عطش را گنج آبشخورد جسته
از تشنه‏كامى‏هاى وادى رانده خرّم
چون كاروان حاجيان بر چاه زمزم
جان برده از خون‏ريزى تيغ ملامت
بر چاه مديان رانده از مصر غرامت
ره جسته از خوف بيابان در پناهى
بر چاهسار واحه از نخل و گياهى
زرع و نخيلى در رهش بر چاه رسته
چون بيخ ايمان از دل آگاه رسته
در سايه او اشتران و ساروانان
و آن‏سوى‏تر دوشيزه‏اى چند از شبانان
همچون شقايقهاى در صحرا نشسته
چون آفتاب روز ابرى روى بسته
در تنگناى عرض فرصت ايستاده
بر آسياب چَه به نوبت ايستاده
موسى در آمد بر سر چَه تشنه‏آسا
وز تشنگى بر آب‏گيران دشنه‏آسا
نوشيد و نوشاند آن زنان محتشم را
سيراب كرد از مردى آن خيل و حشم را
و ايشان دعاى خير آن بيگانه خواندند
گفتند تحسينى و معصومانه راندند

موسى بدان بيغوله غمناك دل بست
ملّاح مصر آرزو، بر خاك دل بست
پيوست با خيل و نخيل و ساروانان
شهزاده فرعونيان گشت از شبانان
از خرمن »يترون« كاهن خوشه مى‏برد
تيمار هجرت را از او رهتوشه مى‏برد
بى‏باغبان اين كشته را آفات و عيب است
پير شبان وادى ايمن »شعيب« است

شب بود و شب‏بو بود و شب قول و غزل بود
موسى به آيين شبانان در جبل بود
آنان كه »صهبا« را ز مينا مى‏شناسند،
»حوريب« را بر طور سينا مى‏شناسند
»حوريب« بر دامان سينا جايگاهى است
نى نى، غلط شد، جايگاهى نيست، راهى است
راه عروج سرخوشان تا بى‏نشان است
راه فرود مهوشان از كهكشان است
راهى است زاو حيران دل آگاه مانده
راهى است موسى اندر او گمراه مانده
بر قله‏هاى آتشين راهى است »حوريب«
دلدوز گفتم، دلنشين راهى است »حوريب«
شب بود و شب، بوى صبا، بوى خدا بود
موسى به بويى با صبا در صخره‏ها بود
گم كرده دامان از گريبان در سياهى
ناگه پريشان ماند و حيران در سياهى
پوشيد لَختى ديده و بگشاد لختى
از نور و نيران چون توان ديدن درختى؟
موسى ز وحشت سر نهاد و ديده پوشيد
وآن كوهساران ناگهانى برخروشيد
كاينك منم من، »اَهيَه« هستم آن‏كه هستم
پس فاعبدونى گفت، يعنى مى‏پرستم
آن‏گه به تعليم رسالت رتبتش داد
يعنى پس از بيگانگيها قربتش داد

گل كرد پنهان بيخ شادى بار ديگر
موسى به مصر آمد ز وادى بار ديگر
موسى به مصر آمد، صلاى زندگى داد
اسباط را در بندگى تابندگى داد
بر طبع ديوان ازل فالى عيان زد
آتش شد و و در خرمن فرعونيان زد
درماندگان را وعده لطف نهان داد
آن قومِ در ره مانده را توش‏وتوان داد
تا نغمه هستى به غربت ساز كردند
وآن هجرت مردانه را آغاز كردند
در بستر ره نيل رهجويان روان بود
موسى چو رايت پيشتاز كاروان بود
مى‏رفت و با او شوكت صد روح بر اوج
مى‏رفت و با او هيبت صد نوح بر موج
مى‏رفت و با او تيرگيها خرق مى‏شد
مى‏رفت و با او ظلم و حرمان غرق مى‏شد
مى‏رفت و حكم فتنه را مطلوب مى‏خواست
مى‏رفت و از فرعونيان آشوب مى‏خواست
مى‏رفت و آن قوم شقى شمشير بسته
خنجر به كين حنجر تقدير بسته
مى‏رفت و آن زورآوران از پى شتابان
تا نيل خونين برگشايند از بيابان
موسى و قوم از آرزو تا نيل راندند
وآن‏گه به عجز خاكيان بر آب ماندند
بيرون ز حكم رفته كس گردن نيارست
بر آب جز ماهى گذركردن نيارست

بر نيل، ماهى‏وش به ساحل پشت كرده
موسى در آمد آن عصا در مشت كرده
بگشاد آن بازوى رحمانى به مستى
عالم ز سهم آن بلندى يافت پستى
بر سنگ زد عقد كياست را كه بگشا
بر نيل زد چوب سياست را كه بگشا
بحر مشيت موج زد تقدير بشكست
وآن سد نيل از نعره تكبير بشكست
موسى و قوم از سرخوشى در آب راندند
فرعونيان از بيخودى بر آب ماندند
لختى تماشا را به حيرت مانده بر جا
آنگه ز غيرت رانده چون موسى به دريا
آن موجها ناگه ز يكديگر بريدند
در عرصه آن راه رحمانى دويدند
موسى و قوم از نيل سرخوش برگذشته
و آب از سر آن نابكاران درگذشته
در فصح هجرت يوم حق يوم رهايى
آغاز شد با موسى اين كوچ خدايى

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف بر نبشتم
اين فصل را خواندم ورق را در نبشتم
از هر گياهى سرو بستان بركشيده است
و ز دفتر ما اين ورقها برگزيده است
از فصلها نيكوترين فصلى بهار است
اين نوبهار چار فصل روزگار است

افسانه كردند آنچه را افسانه كردند
تا كعبه را هم در زمين بت‏خانه كردند
در محضر هستى عدم را بركشيدند
ارباب تردستى »صنم« را بركشيدند
بيخ درخت كفر را در گِل نشاندند
لات و هبل را بر سرير دل نشاندند
پاى تغافل بر سر پيمان نهادند
اصنام را در معبد يزدان نهادند
در شرك گم شد قبله‏گاه بت‏شكن‏ها
چون دير كاهن از صنم‏ها و وثن‏ها

مى‏رفت كز نسيان بخشكد شاخ امّيد
مى‏رفت كز كفران، برآيد بيخ توحيد
مى‏رفت كآواز خدا خاموش گردد
ميراث ابراهيميان فرموش گردد
مى‏رفت تا در تيه سرگردان بمانيم
مى‏رفت تا جاويد در حرمان بمانيم
مى‏رفت تا لوط از اجابت مانده گردد
موسى به تيه آرزوها رانده گردد
مى‏رفت تا يحيى به كوه و بيشه سازد
مى‏رفت تا عيسى خموشى پيشه سازد
مى‏رفت تا نوح بنى فرموش گردد
مى‏رفت تا بانگ خدا خاموش گردد

در گرمگاه نيستى، در سوك توحيد
عطر محمد در دماغ مكه پيچيد
عطر محمد عطر باغ انبيا بود
عطر محمد عطر خون، عطر خدا بود
بوى خداى نوح و آدم، بوى توحيد
بوى خدا در كوچه‏هاى مكه پيچيد
آن بوى را برزن به برزن برتنيدند
و ز باد برزن عطرگيران درشنيدند
با او فراهم آمدند آن باده‏نوشان
در غربت مسكين آن بيهوده‏كوشان
از جامهاى نغز معنى مست گشتند
در نيستى از جام هستى مست گشتند
بر شد ز شور و مستى آن طرفه ساغر
از شهر بتها نعره اللَّه‏اكبر

برخاستند از قوّت آن گفته از جاى
آن زورمندان ظلوم خفته از جاى
خواندند از تكبير و وحيش بيم ديگر
ديدند در ديدارش ابراهيم ديگر
گفتند اينك از تبار پارسايان
خصم دگر، خصم هبل، خصم خدايان
سهل است اگر كيشى دگر بنياد سازد
بنياد كيش كهنه را برباد سازد
تا چند از او چون باده اندر خُم بجوشيم
وقت است اگر در طرد و آزارش بكوشيم

بستند ميثاق آن ظلومان بار ديگر
روييد در صحراى معنى خار ديگر
بر راه باليد از همه سوى و گران شد
و اول بلاى نازكان كاروان شد
و آن نازك‏انديشان رهزن بر گذرگه
چون سنگ در معبر، چو خار فتنه در ره
از كين احمد دشنه‏ها را زهر دادند
آن‏گه ندا در واحه‏ها و شهر دادند
كآنك غلامانى كه دل با او نهادند
خود دين و دفتر را بدان جادو نهادند
در طبعشان جز ريمنى هرگز مبادا
از زخم ماشان ايمنى هرگز مبادا

آشفت خواب ناز شمشير از غلامان
پر شد ركاب كند و زنجير از غلامان
در چارميخ فتنه از فرط جراحت
پژمرده شد شاخ فراغت، مرد راحت
چون در بهاران كوه و دشت از رازيانه
پر شد فضا از بوى زخم و تازيانه
پرمايه شد از زخم آن ميثاق، بيداد
رونق گرفت از تخته و شلاق، بيداد
ز ابن هشام و شبيه و آل اميّه
ياسر فروافتاد و در خون شد سميّه
خون ريخت ز آغاز محبت عشق از ايشان
و آخر ز حرمان جمع ايشان شد پريشان

فرسود جان عاشقان از غصه فرسود
تا سيّد ايشان را به ترك مكه فرمود
فرمان هجرت داد و آن پاكان شنيدند
همچون پرستوهاى عاشق پَركشيدند
چون آهوان بر ريگ صحرا پا نهادند
و آن آفتاب خسته را بر جا نهادند

سيّد مضيق مكه را ميدان لا ديد
داد ولا داد و بلا ديد و بلا ديد
بس خارها كز فتنه در راهش نشاندند
بسيار خاكستر كه بر رويش فشاندند
بر قامتش سنگ مصيبت آزمودند
اين‏گونه او را در محبّت آزمودند
سيّد همان حرف نخستين دَرج مى‏كرد
عمرى به اميد عنايت خرج مى‏كرد
تا در كمين كعبه روزى آن جهولان
آن هرزه‏لايان، نابكاران، بوالفضولان
دستى بر آيين رذالت برفشاندند
با دست بوجهل آن ولى را در كشاندند
آن عقل عالم را چو خود ديوانه خواندند
راندند از بيهوده‏گويى، آنچه راندند
آن‏گه حجاب مردمى از رخ نهادند
دست تعدّى بر ولىّ حق گشادند
ايشان در اين هنگامه، كز پى خاست گردى
اسبى، سوارى، شيرگيرى، شيرمردى
بانگ از جماعت خاست كاكنون حمزه آمد
شاهين كوه و شير هامون، حمزه آمد

آن مرد مردانه فرود آمد چو كوهى
و ز سهم او در جان نامردم شكوهى
در دست كرده آن كمان ايزدى را
كاينك بدى بين، كاين جزا آمد بدى را
پس آن كمان را بر سر بوجهل بشكست
لختى فراتر رفت و در معشوق پيوست

سيد، سلام ايزدى بر جان او باد
بر پيروان و عترت و ياران او باد
ديد آن ولايت تنگنايى دردناك است
آزاده مردم را بيابان هلاك است
وامانده خود در كار اذن هجرت خويش
واماندگان را اذن هجرت داد در پيش
آن‏گه سروش آمد كه، برخيز اى محمد!
اى خوب، اى پاك، اى دلاويز، اى محمد!

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
دردانه‏اى در طبع هر سودايى‏اى هست
هر كور را در كار خود بينايى‏اى هست
كيل سماع راست را مستى نوشتند
معيار دور باده را هستى نوشتند
پيران ما در نفى طاقت مى‏سرودند
ناكشته را با داس طاعت مى‏درودند
پيران ما از چيستى حرفى نراندند
در گوش ما جز نيستى حرفى نخواندند
ما را ز رشك كيش و ملّت منع كردند
پيران ما، ما را ز علّت منع كردند
ز ايشان به غير از عاشقى‏مان ملّتى نيست
جز عاشقى مر عاشقى را علّتى نيست
ما را به غير از اهل ما چون مى‏شناسد
آن‏كس كه ليلى ديده مجنون مى‏شناسد
جويند اگر آشفته را در نجد جويند
گويند اگر ناگفته را در وجد گويند
در وجد اين ناگفته را بى‏كاست گفتم
اى ديرباور! هر چه گفتم، راست گفتم
گفتم اگر در خرمنى گيرد اگر نه
گفتم اگر طبع تو بپذيرد اگر نه
از من چه آيد مر تو را جز دلق‏بخشى؟
من لقمه‏بخشى مى‏كنم نى حلق‏بخشى
بر جاده‏هاى هجرتت زين پيش بردم
تا قله‏هاى حيرتت با خويش بردم
اى همسفر! صد نكته دلكش گرفتى
گيرم كه دست از دور بر آتش گرفتى
ليكن كجا ناباروان عبرت پذيرند
تا چون سمندر خيره در آتش نميرند
صدق و حيا مقبول طبع صافى افتد
رمز و اشارت عاقلان را كافى افتد
حرف صفا البته با غَش در نگيرد
با چون تويى، دانم جز آتش درنگيرد
ور نه مرا زان مايه حرفى چند باقى است
وصف شكر راندم، و ليكن قند باقى است
قند است آن هجرت كه حيدروار باشد
آن باقى اندك بود و اين بسيار باشد
سير حسن در وادى هجرت چه دانند؟
آنان كه از افسانه جز حيرت نخوانند
از مكه تا »تف« از حسينش حيرتى نيست
هركس كه خون‏آلودِ زخمِ هجرتى نيست
وين اوليا را سربه‏سر تا ميرِ موعود
آيا چه داند آن‏كه جز افسانه نشنود؟
حالى تو اى افسانه‏پرداز عيان‏بين
چشم نهان بگشا و در اسرار جان بين
ور اين ميسر نيستت، اى مرده‏باور!
همچون سمندر رخت خود در آتش آور

هنگامه ميعاد خونينى دوباره است
باور كن، اينك رجعت سرخ ستاره است
بردند گويى مژده عود فلق را
بر بام گردون رايت سرخ شفق را
بوم سياه شب‏سُرا را پر بريدند
شب را به تيغ فجر خونين سر بريدند
در جان عالم جوشش خون حسينى است
اينك قيام قائم مهدى، خمينى است

اى قاصد خونين مرغان مهاجر!
فرزند صدق مصطفى، فرزند هاجر!
اى وارث خون حسين و خون يحيا!
ميراث‏دار مرتضى، دلبند زهرا!
اى مرج عذرا را تو وارث! نوبت توست
اى آل طه را تو وارث! نوبت توست

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
شبگير غم بود و شبيخون بلا بود
هر روز عاشورا و هر جا كربلا بود
قابيليان بر قامت شب مى‏تنيدند
هابيليان بوى قيامت مى‏شنيدند
جان از سكوت سرد شب دلگير مى‏شد
دل در ركاب آرزوها پير مى‏شد
امّيدها در دام حرمان درد مى‏شد
بازار گرم عاشقى‏ها سرد مى‏شد
ديگر شده عشق از نزارى در هوسها
خو كرده مرغان صحارى با قفسها
شب‏زادها را هرگز از شادى خبر نه
طفل قفس را هرگز از وادى خبر نه
از جست‏وجوها رنگ خواهش برده بودند
پنداشتى خود آرزوها مرده بودند
ديدم شبان خفته را، تبدار ديدم
بر خفته شب شبروى بيدار ديدم
مردى صفاى صحبت آيينه ديده،
از روزن شب شوكت ديرينه ديده
مردى حوادث پايمال همّت او
عالم ثناگوى جلال همّت او
مردى به مردى ديو را در بند كرده
با سرخوشان آسمان پيوند كرده
مردى نهان با روح هم‏پيمان نشسته
مردى به رنگ نوح در طوفان نشسته
مردى شكوه شوكت عيسى شنيده
موسى‏صفت بر سينه سينا تنيده
مردى ز ننگ آسوده، عزّ و نام ديده
مردى شكوه و عزّت اسلام ديده
مردى به مردى دشنه بر بيداد بسته
در خامشى قدقامت فرياد بسته
مردى تذرو كشته را پرواز داده
اسلام را در خامشى آواز داده
كاى عالمى آشفته، چند آشفتن تو؟
گيتى فسرد از فتنه، تا كى خفتن تو؟
ابر و نباريدن، چه رنگ است اين چه رنگ است؟
تيغ و نبريدن، چه ننگ است اين چه ننگ است؟
ياد شهيدانى كه در بدر آرميدند
نامردم آزردند و مردى آفريدند
ياد عزيزانى كه بر خندق گذشتند
سنگين بساط ناروايى درنبشتند
ياد احد، ياد بزرگيها كه كرديم
آن پهلوانيها، سترگيها كه كرديم
شبگير ما در روز خيبر ياد بادا
قهر خدا در خشم حيدر ياد بادا
كو آن بلندآوازگيها، چيرگيها
استيزه چون شمس و قمر با تيرگيها
كو آن اباذرهاى آشوبى خدايى؟
پيغمبران زهد و آزادى، رهايى؟
عمارها كو، زيدها مقدادها كو؟
آن دادگرها در شب بيدادها كو؟
كو ميثم، آن خرمافروش نخل طاها؟
كو اَشتر آن دست على در روز هيجا؟
اينك كه آيا ضامن اين دين و دَين است؟
آيا كدامين دست نصرت با حسين است؟
اى حزب روحانيت، اى حزب خدايى!
تا كى خموشى، مردگى محنت‏فزايى؟
ناموسها مردند و مرديها فسردند
بردند ديوان خاتم و افسانه بردند
مردم به كام دشمن خونريز ماندند
در اضطراب شام محنت‏خيز ماندند
از بى‏كسى آزادگان را مهترى نه
زنجيرها سنگين شد و زورآورى نه
وقت است اگر همّت بسوزد ميغها را
عريان كند در دست مردان تيغها را
وقت است اگر بر ماديانها زين ببنديم
از سرخى خون بر زمين آذين ببنديم

فيض ازل بر گفتِ رهبر دل‏گماريد
خون شد به رنگ ابر و در فيضيّه باريد
مردان روحانى به ميدان پا نهادند
آنك جواب عشق را مردانه دادند
جانانه در ميدان دل پيكار كردند
طاغوت را از خوابِ خوش بيدار كردند
طاغوت را اين زخم جانفرسا برانگيخت
تا حكم خونين راند و نامردانه خون ريخت
از سيل خونها بر زمين تكبير روييد
هر قطره‏اى بذرى شد و شمشير روييد

گفتند از اين هنگامه‏هامان پند بايست
آن شير شمشيرآفرين در بند بايست
پس نازك‏انديشانشان تدبير كردند
شير خدا را خسته در زنجير كردند

شوريد از اين هنگامه گيتى بار ديگر
اى شور عاشوراى ما تكرار ديگر
آخر بهاى زندگانى چند باشد؟
ننگ است اگر ما زنده، او در بند باشد
هيهات بر ما از كساد قيمت او
اى جان صد چون ما فداى همّت او
او كيست ما را گر حيات و زندگى نيست
بى او حيات و زندگى جز بندگى نيست
بى نور آيا اخترى تابنده ديدى؟
يا بى‏حيات آيا كسى را زنده ديدى؟

جوشيد خلق از چارسوى ملك ايمان
خه، آفرينا، حبّذا وقت كريمان
از ملك شيراز و رى و دشت ورامين
در ابر خونين تيزپَر شد مرغ آمين
از خاك مشهد شهد رحمت انگبين شد
از قم، »فقم« در گوش عالم در طنين شد
بر باد نسيان نبيه بيداد دادند
مردانِ مرد اين‏سان صلاى داد دادند
دژخيم طاغوت از حوادث سنگ خورده
زخم حقارت ديده، داغ ننگ خورده
از كند و زندان و ستم طرفى نبسته
زين بازى طفلانه پيشانى شكسته
برداشت زنجير از امام پاكبازان
قهرآوران، خصم‏افكنان، دشمن‏گدازان

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
پير خرابات خدا دير مغان را
بگشاد سرخوش مژدگانى سرخوشان را
ياران! سماع راست را آيين ببنديد
ميخانه را با شمع و گل آذين ببنديد
تا كى خمار، اى خستگان! تا كى خموشى؟
امشب دماغى تَر كنيد از باده‏نوشى
جان را كمر ببنديد و با جانان بخوانيد
اى مطربان شنگ خوش‏الحان! بخوانيد:
كاى از اسيران كمندت خسته‏تر ما
از زمره زنجيريانت بسته‏تر ما
در جلوه‏گاه عرض استغنا و حاجت
بگسسته‏تر ما از تو و پيوسته‏تر ما
با زخم صيدانداز چشم دلشكارت
از جعد زلف سركشت بشكسته‏تر ما
اى با خيالت از رهايان ما رهاتر
از هر دو عالم در كمندت رسته تر ما
تا چند استغنا و هجران تو... تا چند
دلبسته تر ما با تو و بگسسته‏تر ما
ياد آر از زنجيريان جعد مويت
اى از اسيران كمندت خسته‏تر ما
هر چند مستى‏ها فزون شد، غصه پژمرد
آن شب غم از رشك حريفان خون دل خورد
آن عقلِ كامل حلقه را رنگ جنون داد
بيگانه را انس حريفان جام خون داد
ديدند با طوفان هستى برنيايند
با آن خماريها به مستى برنيايند
از خشم يكسر گشته چون تَنَدر خروشان
گفتند: هان! اين باده دور از باده‏نوشان
پس سوك بنيان‏سوز خود را عيد كردند
آن قائد فرزانه را تبعيد كردند

اى چاره‏فرماى جهان، اى از جهان بيش!
اى دين خنجرخورده، اسلام، اى بهين كيش!
اى زخم اعصار و قرون بر پيكر تو
پيوسته زنجير حوادث لنگر تو
آيا بشر را طرفه پيرى زاده چون تو؟
آيا جهان را دستگيرى زاده چون تو؟
آيا در عالم جز تو كيش دلپذيرى است؟
آيا تو را در شفقت و رحمت نظيرى است؟
آيا مخالف پرتوان‏تر ديده از تو؟
آيا منافق مهربان‏تر ديده از تو؟
اين مايه طرد و ترك تو، فرياد از انسان
واى از ظلومتى و جهولى، داد از انسان
در حضرتت زين غم فسرديم از خجالت
اى كيش خنجر خورده! مرديم از خجالت
زين‏مايه تقصير و عنا شرمنده مانديم
خصمان ما كردند و ما شرمنده مانديم
شرمنده از قرآن و دين و دفتر خود
شرمنده از حلم و شكيب رهبر خود
آيا كدامين ژاژ را بر او نخواندند؟
آيا كدامين زخم را بر او نراندند؟
زآن نابكاريها كه قم را سوخت يكسر
فيضيه‏ها از سوز او افروخت يكسر
زآن حصرهاى بى‏دريغ رهبر ما
و آزردن مردان فحل ديگر ما
از ترك آيين و ادب در روى رهبر
وآن رهزنى‏ها در حريم كوى رهبر
از آن‏همه جور جفا و غدر و تقصير
از محبس تنگ امام و زجر و زنجير
از رنج تبعيد و جفاى ترك و رومى
وآن فتنه‏هاى پارسى، آن مايه شومى
از بدسرى‏هاى عرب در ملك بغداد
و آن جيره‏خواران نجف، آن مايه بيداد
شرمنده‏ايم، اى روح قرآن! تا قيامت
شرمنده‏ايم از روى اسلام، از امامت
شرمنده‏ايم از كربلاهاى حسينى
مديون الطاف حسينيم از خمينى
اين پير رهبر با اسيران در بلا بود
با ما حسين‏آسا به دشت كربلا بود
گو اين‏كه از وى مدتى مهجور مانديم
لاكن به معنى كى ز مهرش دور مانديم؟
ما را سزاوار مروت سرورى كرد
با ما به هرجا بود و ما را رهبرى كرد
با ما نمود از رفق و رحمت وز مدارا
رمز امامت را در عالم آشكارا
وآن نايبانش حق‏گزارانند ما را
بر كِشتِ جان تشنه بارانند ما را
الطافشان تا حشر در گفتن نيايد
در باقى آويزم كه شكر از من نيايد

غولان عزاى كفر و كين را عيد كردند
اسلام را از ملك خود تبعيد كردند
راندند از كوى محبت آشنا را
خاموش كردند از نواى ناى وفا را
رندان شب كاشانه را بى‏نور كردند
آن باده را از باده‏نوشان دور كردند

لبريز شد جام ضلالت بار ديگر
پژمرد ايمان و اصالت بار ديگر
صدق و امانت مرد و اغوا شعله‏ور شد
سالوس در ايوان تقوى جلوه‏گر شد
تزوير و حيلت جلوه ايمان گرفتند
ماران سرماديده، از نو جان گرفتند
زاغان سپاه كين به باغ دين كشيدند
از عندليبان خوش‏آوا كين كشيدند
در گلشن ايمان حق كفران نشاندند
تيغ و تبر بر ريشه ايمان نشاندند
از باغ گل سر و صنوبر را شكستند
شاخ درختان تناور را شكستند
از خون صاحب‏همتان جيحون گشادند
از چشمه‏هاى چشم مردم خون گشادند
تا دين و دفتر را بشويند از حقيقت
پيرايه بستند عارفان را در طريقت
جهل و جنون را دين و دانش نام كردند
از كين و غدر و حرص و خواهش دام كردند
از خون و خوان ما به دشمن كام دادند
وين طرفه رندى را تمدن نام دادند
كفر فرنگ و جهل هندو بار كردند
اسلام را از جور و جادو خوار كردند
از فتنه‏هاشان پارسى‏گو روسيَه شد
ماهيت اسلام و ايرانى تبَه شد
امّيد را بيم عبوس از پا درافكند
توحيد را شرك مجوس از پا درافكند
معيار ما شد در جهان ويران‏پرستى
ايزدپرستيهاى ما، ايران‏پرستى
از كورُش و داراى مسكين باج بردند
محنت به ما ماندند و تخت و تاج بردند
ما را به جام بيخودى مدهوش كردند
بر سفره ما خون ما را نوش كردند
از نام عالمگير ايران ننگ ماندند
از ما در عالم سايه‏اى بى‏رنگ ماندند
از سنت و خوى كهن رسمى تهى ماند
از شعر و فرهنگ و هنر اسمى تهى ماند
خاموش شد عرفان و نورانيّت ما
فرموش شد ايمان و روحانيّت ما
جز سايه‏اى زآن ملّت دانا نبوديم
بوديم ما در خانه، امّا ما نبوديم

در ما فراموشيد وحشت لاتخف را
و ز ياد ما آن حكمت‏آموز نجف را
اسلام، شد با كافران از خاطر ما
رفت آن امام مهربان از خاطر ما
بى او صراط مردمى باريك‏تر شد
با دورى او رنج ما نزديك‏تر شد
طغيان طاغوت آتشى از كين برآورد
كفران دمار از دودمان دين برآورد
خاك مذلّت بر سر قوم خدا ريخت
پيدا و پنهان تيغ راند و خون ما ريخت
بسيار سرها در سر كار وفا شد
تن‏ها بسى آماج زخم تيرها شد
بسيار دست و پا و پيكر، آشنايى
فرموش كردند از دم تيغ جدايى
از بى‏كسى‏ها مردى و گردى گم آمد
تا كاردها بر استخوان مردم آمد
شبهاى ظلمت‏زا نويد قدر دادند
در خامشيها وعده‏مان از بدر دادند

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
باز آن قيامت قامت بنشسته برخاست
پشت و پناه امت بشكسته برخاست
برخاست در كف تيغ طرد و ترك و حاشا
آن نوح موسى‏قامت يوسف تماشا
احياء دين و قلع و قمع كفر و كين را
آغاز كرد آن هجرت شورآفرين را
رايت به قمع فتنه بيرون از نجف زد
بر امّت اسلام، بانگ لاتخف زد
چون مصطفى راهى شد از جور عنودان
آتش فكند از قهر، در جان حسودان
با شور ابراهيميان عرض و لا... كرد
گوئى حسين از كعبه قصد كربلا كرد

از عمق جان اسلاميان خواندند او را
از كفر، سيلى‏خوردگان راندند او را
با آنكه ميلش سوى اهل خويشتن بود،
پير پدر مشتاق ابناى وطن بود
در غربت از پوينده خالى شد ركابش
يعنى فرود آمد به مغرب آفتابش

بر كفر ايران نوبتى ديگر خروشيد
اسلامِ سيلى‏خورده بر كافر خروشيد
در دل نه بيمش ديگر از گرمى نه سردى
طاغوت را آواره كرد از پايمردى
آخر به مردى چاره سردرگمى يافت
داد بزرگى داد و عزّ و مردمى يافت
چشم جهان، حيران كافرسوزى‏اش شد
تا قابليت از رشادت روزى‏اش شد
وز آن قبولى آن امام رفته ما
مشتاق شد، مشتاق جمع تفته ما
در آسمان بر ابرها پُر شد ركابش
از مغرب عالم برآمد آفتابش
مژده‏است گويى در خبر آخر زمان را
خورشيد از مغرب فروزد آسمان را
گيتى به كام خلقِ بازيگر نمانَد
و ز توبه كس را بهره‏اى ديگر نمانَد
آنك ز مغرب مطلع شمس امامت
اينك به مشرق تيغ و ميزان و غرامت

اين قصه گو پايان ندارد تا به محشر
حالى »معلم« اين سخن بگذار و بگذر
زين مايه در درمان درد حيرت خويش
شو، چاره‏اى كن در بسيج هجرت خويش
زين بيخودى‏ها مركب غيرت برانگيز
گامى برون نه از خود و با وى درآميز


11 بهمن 1394 2948 3

به آن که زود رفته است

گلدسته های مسجد انگار
دو شهید
دو دسته گل
تقدیم کنند به هم
یکی به آنکه زود رفته است
یکی به آن که دیر می آید
و گنبد انگار
کلاهخود روح بزرگ کودکان فرداست
روزی که پندارشان آن قدر بال گسترده
که
پنجره
پنجره
آسمان خراش ها هم نمی توانند
مسیرشان را تا شکاف ابر
دنبال کنند

07 اسفند 1393 826 0

اینا گزینه های روی میز ماس

یک

لحظه لحظه خاطرات بهمنی

که یکدفه بهار شد

بهمنی که بوی گل گرفت و سوسن و یاسمن

بهمنی که غرق شوق و شور بود

انفجار نور بود

دو

سرزمینی که نگاش به آسمونه و

حسابش از زمین جداست

ذره ذره خاکش از غرور و غیرته

سرزمینی که شن کویرشم

لشکر خداست

سه

بغض ناتموم مادری

بالا سر جنازه ی پسر

بغضی که یه مرتبه صدا می شه

سکوتُ می شکنه:

ای تموم بچه هام فدای تو

یا حسین

این گلم نثار کربلای تو

یا حسین

چهار

ایستادن یه نوجون

بدون ذره ای ترس و آرزو

روبروی تانکهای رو به رو

پنج

اهتزاز پرچم سه رنگ

روی گنبد مسجدی

که زخمی گلوله هاس

خنده های مردمی که یک صدا می گن

فتح شهر خون

کار خداس

شش

آسمونی که پر از نوای ربناس

آسمونی که

قُرُق شده

با شهاب و رعد و صاعقه

با آیه ی

و ما رمیت  اذ رمیت

آسمونی که

کابوس کرکساس

هفت

چشمه چشمه موج موج

کوچه کوچه رود رود

تو خیابونا به هم رسیدن و یکی شدن

شکستن سردی دی و غرور اهرمن

حالا بازم بشمارم؟

اینا گزینه های روی میز ماس

حالا بازم بشمرید

گزینه های روی میزتون چیاس؟

حالا بازم بشمرید

همه میدونن این

آخرای قصه ی شماس

هفت

شش

پنج

چهار

سه

دو

یک


22 بهمن 1393 2106 1

دیروز امروز فردا

دیروز

"دیروز" در تصرّف تشویش مانده بود

قومی که در محاصره ی خویش مانده بود

"خویشی" که سر به دامن تقدیر می گذاشت

کاری جز اعتراف به درماندگی نداشت

از راه مرگ با هدفی پوچ می گذشت

عمری که در تصوّر یک کوچ می گذشت

این شعر نیست، قسمتی از درد مردم است

تاریخ قرن ها غم و غربت در آن گم است

دنیا به رغم محکمه ها، قیل و قال ها

در بند گرگ بود به حکم شغال ها

این حکم شوم، نقشه ی دنیای دیگری ست

طرح شروع فتنه و بلوای دیگری ست

شیطانیان که فاتح این ماجرا شدند

وقت سقوط دهکده ها کدخدا شدند

از خیرشان رسیده فقط شر به دهکده

این قصّه آب می خورد از غرب دهکده

آری، جهان به شوق تکامل فریب خورد

آدم دوباره خیره سری کرد و سیب خورد

تقصیر ما: حکومت سرکرده ی دروغ

تقدیر ما: جنایت پرورده ی دروغ

آزادی و حقوق برابر بهانه بود

تا که شود برادرمان برده ی دروغ

افسونِ قرن _کوره ی آتش_ غم یهود

افسانه بود غربت گسترده ی دروغ

در روزگار سیطره ی مکر می شود

هر کاهنی پیمبرِ آورده ی دروغ

توحید را به مسلخ تثلیث می کشند

نفرین به این تجلّی بی پرده ی دروغ

***

هرچند فتنه صبح جهان را سیاه کرد

خورشید سر رسید و فُسون را تباه کرد

آغاز شد حماسه ی آتش عتاب ها

وسعت گرفت شعله ی این انقلاب، تا _

_ در روزگار سلطه ی صحرای دوره گرد

مردی به نام نامیِ دریا قیام کرد

آری، به گِل نشاند شکوه سراب را

آمیخت با سلیقه ی باران حباب را

گلزار جان گرفت به دست بهاری اش

ایمان بیاوریم به لبخند جاری اش

از بند تن رهاست طنین دعای او

"آزادگی ست" شِمّه ای از ربّنای او

اندیشه اش تجسّم احکام دین ماست

اُسطوره ی مقاومت سرزمین ماست

با این وجود، در دل او غم گذاشتند

آن بی وجودها که سرِ فتنه داشتند

می خواستند بر سر ما سروری کنند

"دینِ نو" آورند که پیغمبری کنند

نفرین به خود پرستی دنیا گُزیده ها

وای از غرور تازه به دوران رسیده ها

امّا...نه! مرد باج به گردنکشان نداد

در اوج غم حقارتی از خود نشان نداد

تا که بساط گرگ به هم خورد و جنگ شد

روباه پیر شعبده کرد و پلنگ شد

می خواستند باز بگیرند ماه را

برپا کنند گستره هایی سیاه را

امّا به یُمن مرد و مریدان پاکباز

بدسیرتان شدند هم آغوش خاک، باز

چندی گذشت... حادثه رخ داد و بعد از آن

آمد عزای نیمه ی خرداد و بعد از آن _

_ با شوق مرگ، لحظه ی رفتن فرا رسید

از خود گذشت مرد و به درک خدا رسید

***

امروز

او رفته و حکایت او مانده تا هنوز

فرهنگ استقامت او مانده تا هنوز

"امروز" هم فدایی راه ولایتیم

دستی پر از قنوت، پر از استجابتیم

با لطف او پناه به قرآن میاوریم

ایمان به مقتدای خراسان میاوریم

باید که در ادامه ی راهش خطر کنیم

نفرین به ما اگر که دمی فکر سر کنیم

از روی بام همدل و همکیش او مباد

همراه کفتران هوایی سفر کنیم

ما "عهد" کرده ایم که با "عدل" انقلاب

در محکمه مقابله با زور و زر کنیم

ما عهد کرده ایم که در عصر احتمال

فکری به حال "گرچه و امّا - اگر" کنیم

حالا زمان گذشته و کاری نکرده ایم!

دیگر چگونه می شود از خود گذر کنیم؟

باید به حکم قطعی تقدیر، مدّتی

در عصر قاطعیّت تردید سر کنیم

ما عهد کرده ایم، ولی مثل کوفیان

همراه و همنوای علی مثل کوفیان...

ما "عهد" را به مَسند حاشا گذاشتیم

منشور "عدل" را به تماشا گذاشتیم

از یاد برده ایم اشارات مرد را

افشانده ایم در دل او بذر درد را

دیگر اُمید نیست به اندیشه های ما

آن قدر گُم شدیم در اوهام خویش، تا_

_ لبخند او به زخم بدل شد، نمک زدیم

اینگونه پایداری خود را محک زدیم

وقتی که گرگ ولوله کرد و به گلّه زد

ما در سکوت قافله ها نِی لبک زدیم

در بند مانده ایم که از خویش رانده ایم!

آزاده نیستیم، به خود هم کلک زدیم

در ازدحام غفلت ما، مکر جان گرفت

چشمان خواب رفته ی دشمن توان گرفت

آری، دوباره فتنه و بلوا به پا شده ست

نفرین به ما که سفره ی تزویر وا شده ست

در "عهد" ما که "عدل" فقط در کتاب هاست

رستم اسیر فتنه ی افراسیاب هاست

خاکستری تر از همه ی سال های پیش

نان می خورند ریشه نداران به نرخ ریش

خُب، چاره چیست؟ قسمتمان بود سرنوشت

یک نیمه در جهنّم و یک نیمه در بهشت

با اعتراض، زیره به کرمان نمی بریم

فرصت برای شِکوه زیاد ست، بگذریم...

***

باید دوباره دست به دامان او شویم

بیعت کنیم، بلکه مسلمان او شویم

وقتی علی به مسند غربت نشسته است

عمّار او، أباذر و سلمان او شویم

باید که در صیانتِ از مرد، جان دهیم

در راه او مقاومت از خود نشان دهیم

مردان مرد، دست به دشمن نمی دهند

آزاده ها به بند کسی تن نمی دهند

فرقی نمی کند پس از این "ما"، "تو"، یا "منم"!

چوب حراج خورده مگر خاک میهنم؟

شمشیر باستانیِ شرقیم در مصاف

پرورده ی حماسه و بیزار از غلاف

***

فردا

بعد از حماسه، نوبت عشق و تغزّل است

آری، بهار فصل دگردیسیِ گُل است

با اینکه در مُحاق زمان است، می رسد

روزی که خاستگاه جهان است، می رسد

آن روز ناگزیر که "فرداست" بی گمان

در انحصار چشم کسی نیست آسمان

پرواز دست های صمیمی چه دیدنی ست

دیدار دوستان قدیمی چه دیدنی ست

روز نزول نور به جان جوانه ها

روز سقوط سلطه ی تاریک خانه ها

روزی که "عدل" حاصل خواب و خیال نیست

این یک حقیقت است، مجاز و محال نیست!

روزی که "ماه"، مژده ی چشم انتظارهاست

"خورشید"، چشم روشنیِ بی قرارهاست

روزی که مردِ منتظرِ سال ها سکوت

فریاد استجابت شب زنده دارهاست

"عشقش"، دلیل رفتن سرها به روی دار

آن مردِ مرد، "منتقمِ" سربِدارهاست

آغاز عدل گستریِ حاکمیّتش

پایانِ حکمرانیِ دنیا تبارهاست


21 بهمن 1393 1745 1

گفتند شام تاریک گفتیم آفتابیم

 
 
 

از عشق دور هستیم سرگرم با کتابیم

ای ابر آسمان پوش! بگذار تا بتابیم

با دوستان مروت هر چند دوستی نیست

با دشمنان مدارا هر چند بی حسابیم

دل خوش نمی توان کرد ما را به گفتگو ها

مایی که روزگاری ست سیراب از سرابیم

آیینه های حساس ساکت نمی نشینند

گفتند شام تاریک گفتیم آفتابیم

یک باغ کال بودیم رو به زوال بودیم

کتمان نمی توان کرد مدیون انقلابیم


18 بهمن 1393 1142 0

نیامده ست به جز ما کسی به یاری ما

به دست غیر مبادا امیدواری ما
نیامده ست به جز ما کسی به یاری ما
 
به رنج راه بیامیز تا بیاموزی
به خطّ آبله، اسرار پایداری ما
 
مدام داغ جوان دیده ایم و در تشییع
ندیده است کسی اشک سوگواری ما
 
به سربلندی سرویم و استواری کوه
به رودهای جهان رفته بی قراری ما
 
نمانده جای شکایت که در پیِ هر زخم
بلندتر شده طومار بردباری ما
 
بهار می رسد و پیش پای آمدنش
خوشا که سرخ شود جامه ی بهاری ما 

14 بهمن 1393 2097 5

انقلاب

تا یخ سکوت مردم آب شد
انقلاب شد

12 بهمن 1393 654 0

مرگ باید برادرت باشد!

در سختی و در بلا نگه می‌دارد
نامرئی و بی صدا نگه می‌دارد
تو جانب اهل حق نگه دار و ببین
دستان خدا تو را نگه می‌دارد

***
چشم‌ها را به روی هم مگذار
كه سكون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است
 
گوش كن؛ در سكوت مبهم شب
پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه
نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید
 
پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینك اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی كه حیله بیدار است
چه كسی گفته وقت لالایی است؟!
 
گوش كن؛ دشمن از تو و خاكت
پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت
قهرمانان مُرده می‌خواهد!
 
دشمنت مار خوش خط و خالی است
كه فقط خون تازه می‌نوشد
هر كجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس می‌پوشد!
 
به درستی نگاه كن پسرم
هر كمان‌بركفی كه آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای كه پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست
 
چشم وا كن كه دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر كفتار
در لباس پلنگ می‌آید
 
پسرم! ممكن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند
كه پدر قاتل پسر باشد!
 
تو ولی شك نكن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای كوچك گنجشك
قدرت بال‌های ققنوس است!
 
دست‌های تو مكر دشمن را
به جهنم حواله خواهد كرد
نفس آتشین این ققنوس
كركسان را مچاله خواهد كرد!
 
آسمان فتح می‌شود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاك
مرگ باید برادرت باشد!
 
شك ندارم به این حقیقت كه
تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود
كربلا را دوباره می‌سازی
 
مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم كه چطور
قهرمان جهان خود باشی
 
پسرم! قهرمان كوچك من!
نقش خود را درست بازی كن
هر كجا دور، دور خاموشی است
با سكوتت حماسه‌سازی كن!
 
دشمن از دست‌های كوچك تو
مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط كوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!
 
من برای دلیر كوچك خود
تا قیامت چكامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه می‌خوانم...

03 مرداد 1392 1814 1

عروسك‌های خون‌آلود را از خاك برخیزان



صدایت می‌كنم در ظهر مردادی عرق‌ریزان
صدایت می‌كنم در گیر و دار باد پاییزان

به لحن سربه‌داران و به سوز بی‌قراران و
به یاد قلب‌های در هوای سینه آویزان

ورق خورده‌ست تاریخ از رضاخان‌ها و برگشته
به نادرها، به افغان‌ها، به خواب تلخ چنگیزان

به چشمم می‌كشم با سرمه این خاك مقدس را
كه دیگر نیست حتی لحظه‌ای پامال شبدیزان

بیا و استخوان‌های سر دلداده‌هایت را
شبی از خواب بازوی پر از مهرت برانگیزان

برای خالی آغوش دخترهای بی بابا
عروسك‌های خون‌آلود را از خاك برخیزان

چه آتش‌ها كه افتاده‌ست روی دامن صحرا
كنار رود رود تو، كنار فصل گلریزان


فقط می‌آید از این عرصه بوی نامرادی‌ها
كه بازار رقیبان خورده بر پست كسادی‌ها

تمام خشت‌هایی را كه می‌چینند روی هم
به ویرانی مبدل می‌شود از كج‌نهادی‌ها

هلا خانه‌خرابان! آتش‌افروزان این میدان!
كه می‌كوبید بر دف‌هایتان با شور و شادی‌ها

اگر گلدسته‌ها را باز هم ویران كند طوفان
پر از الله اكبر می‌شود بغض منادی‌ها

قلم بردار همسنگر بزن در جوهر جانت
كه ظلمت گم شود پشت مداد بامدادی‌ها

03 مرداد 1392 1250 0

ظهر تابستان شده، خواب زمستانی به خیر!



آمدم ای عشق! تا جایی كه می‌دانی به خیر
حال غمگین مرا از بد بگردانی به خیر

مثل شب در خلوت دلخواه تنهایی به نور
چون سفر تا گریه شب‌های بارانی به خیر

راستی ای عشق! آه ای عشق! ای نور شریف!
صبح لبخند تو بر یار خراسانی به خیر

یاد تو در سختی و آسانی دنیا خوش است
وقت دشواری مبارك، وقت آسانی به خیر

یا مرا دلبسته شب‌های گیسویت مخواه
یا دعا كن بگذرد روز پریشانی به خیر

فتنه گرداب و عهد دشمنان با دوستان
یاد اعجاز تو در دریای طوفانی به خیر

در ندامت نیز مغرورند با یوسف، دریغ!
با برادرها بگو وقت پشیمانی به خیر

دیر فهمیدند خورشیدی‌ست پشت ابرها
ظهر تابستان شده، خواب زمستانی به خیر!

فكر باطل بود سحر بسته افسونگران
تا ابد باقی‌ست این ملك سلیمانی به خیر

03 مرداد 1392 1222 0

همیشه قافیه قرمز، ردیف، سبز و سفید



همیشه قافیه قرمز، ردیف، سبز و سفید
سلام كشور من! ای وطن! طلوع امید!

قدم قدم غزلم را ستاره می‌بندم
مسیر آمدنت را سپیده‌ای كه دمید

چگونه بین غزل‌ها تو را بگنجانم
به حجم تنگ غزل جا نمی‌شود خورشید

غروب، رفتن تو، اشك‌های ما، قرآن
سحر و آمدنت نور شد، به دل تابید

به خون پاك شهیدان تا ابد آباد
اگرچه سخت ولی سر رسید این تبعید

تو آمدی و دوباره زلالی از باران
به خاكی در و دیوار كوچه‌ها بارید

تو پیر میكده مسلمین تاریخی
و حكم بعد خدایی همیشه جاوید

03 مرداد 1392 1468 0

مگو كه كشتی از این موج بر كران نرود



مگو كه كشتی از این موج بر كران نرود
كه بر دماغ خرد هرگز این گمان نرود

در آن سفینه كه سكان به دست نوح در است
امید ساحل مقصود از میان نرود

حرامیان، ره صد كاروان زدند و هنوز
ز گوش بادیه آوای كاروان نرود

قدم به صدق و صفا نه به راه دوست كه جان-
اگر ز دست رود بر كسی زیان نرود

مباش در پی دعوی كه رهرو ره عشق
بر آستان وفا جز به پای جان نرود

سراب داعیه‌داران به مدعی بگذار
نهنگ لجّه ز عمّان به آبدان نرود

فروغ خلوت روحانیان نیفزاید
چو شمع هر كه در این بزم سرفشان نرود

چنین كه رهسپران چابكانه می‌تازند
غبار عرصه ز سیمای آسمان نرود

ز بس كه خون شقایق به دشت و هامون ریخت
بهار از دمن و دشت و بوستان نرود

اگرچه شب‌پرگان آرزوی شب دارند
سحر به بویه خفاش از جهان نرود

به جز حدیث محبت كه جاودان سخنی است
بسا فسانه كه از نامه بر زبان نرود

مرید رهبر عشقیم و در گذرگه عمر
حمید را خط عشق است و جز بر آن نرود

03 مرداد 1392 1236 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها