بازگشت به شاخه والد: محتوایی

شعر مقاومت اسلامی


طبق نصّ یک کتاب کهنه، قوم برگزیده اید

چند روز پیش
بزدلانه
کودکان غزّه را
در "شجاعیه"
به خون کشیده اید!
آفرین!
واقعا که در شهامت و شرف پدیده اید
چشم بد به دور
قوم برگزیده اید!

از شما شریف تر کسی ندیده ام
جز جماعتی که کارشان
ماستمالی سیاه کاری شماست
چون به جیب هایشان رسیده اید!

اوج انتقاد و اعتراض این گروه
در برابر تمامی قساوت شما
گاه اخم ساده ای ست
گاه ژست پرافاده ای ست
مثل اینکه "بس کنید جنگ را
بس کنید نام و ننگ را
بس کنید بارش گلوله ی تفنگ را..."
بی که واقعاً بیان شود
کودکان غزّه اند
یا شما که در میان خاک و خون تپیده اید!

این گروه در برابر ستم همیشه بی طرف
این جماعت سیاه رو، ولی یقه سفید
مانده ام که ساقه ی چغندرند
در مسیر باد
یا که برگ بید؟!


03 اسفند 1395 881 0

منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم
دوباره عطر گیسویت؛ چقدر امشب پریشانم

 کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن
به قدری که نفس تازه کنم؛ خیلی نمی مانم

کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید
درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم

رها، بی شیله پیله، روستایی، ساده ی ساده
دوبیتی های باباطاهرم عریان عریانم

 شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد
صدای حمله ی چنگیزخان آمد؛ نمی دانم -

 چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون؛ دیدم
در آتش خانه ام می سوخت؛ گفتم آه...دیوانم...

 چنان با خاک یکسان کرد از تبریز تا بم را
زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم

 من آن شاهم که پیش چشم من در کاخ، یک بانو
پی تحریم تنباکو شکسته تُنگ قلیانم

فراوان داغ دیدن ها؛ به مسلخ سر بریدن ها
حجاب از سر کشیدن ها؛ از این غم ها فراوانم

شمال و درد کوچک خان؛ جنوب و زخم دلواری
به سینه داغ دار کشته ی حمام کاشانم

 سکوت من پر از فریاد یعنی جامع اضداد
منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

من آن خاکم که همواره در اوج آسمان هستم
پر از عباس بابایی پر از عباس دورانم

 گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان
که تهران تر شود تهران؛ من آبادان ویرانم

 صلات ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان
تو را لب تشنه ایم از جان، کمی باران بنوشانم

 سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را
منم من روزبه، اما پس از این با تو سلمانم

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد
از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم
که من یک شاعر درباری ام مداح سلطانم

 


21 بهمن 1395 3657 6

مرگ بر قطعنامه های بستن فرات

 

مرگ بر

            تازیانه ها

           تازیانه های بی امان

              به گرده های بی گناه بردگان

مرگ بر

       مرگ ناگهانی

                صد هزار زندگی

                              - در یكی دو ثانیه-

                                   با سقوط علم از آسمان!

مرگ بر

        كشتن جوانه ها

مرگ بر

      انتشار سم

             در زلال رودخانه ها

مرگ برفصاحت دروغ

مرگ بر

            بوق های بووووق

مرگ بر

          سیم های خاردار و كشتزارهای مین

مرگ بر

                  گورهای دسته جمعی و

                              بندهای انفرادی زمین

 

مرگ بر بریدن نفس

مرگ بر قفس

مرگ بر شکوه خار و خس

مرگ بر هوس

مرگ بر حقوق بی بشر

مرگ بر تبر

مرگ بر شراره های شر

 

مرگ بر سفارت شنود

مرگ بر

       کودتای دود

 

زنده باد زندگيِ او

زنده باد زندگيِ من... تو... ما

یك كلام:

مرگ بر

            آم...ری...كا

مرگ بر ابولهب

مرگ بر یزید و شمر و ابن سعد

مرگ بر

              زاده ی زیاد

            بگو بلند: بیش باد!        

مرگ بر

     قطعنامه های بستن فرات

                                قحط آب

   مرگ بر

                  تیر مانده بر گلوی كودك رباب

مرگ بر

     قتل خنده های روشن علیرضا

مرگ بر گلوله ای که خط کشید

             روی خاطرات آرمیتا

یك كلام:

        مرگ بر

               آمریكا


20 بهمن 1395 3007 2

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

 

بی پنجره، بی چهره ما دیوارها بودیم

بودیم و در تاریکی دنیا رها بودیم

ما کور و کر دیوارها، دیوارهایی سنگ
در حسرت آیینه دیدارها بودیم

بر بام گور خسروان آوازه می جستیم
اینگونه ما آواره آوارها بودیم

بی دشت، بی دریا و بی رویا و بی فردا
عمری اسیر چنبر تکرارها بودیم

پیش از تو ای گلدسته بشکوه باورها
واماندگان بازی پندارها بودیم

دیوارهایی خسته از دیوار بودنها
دیوارهایی خسته از آوارها بودیم

با بودنت از پیله های آجری رستیم
آیینه یوسف ترین دلدارها بودیم

با تو همه شمشیرهایی آتشین و سرخ
شمشیرها آماده ی پیکارها بودیم


در دست تو سنگ فلاخن های داوودی
آتشفشانها آری آتشبارها بودیم

ما با تو باران در مصاف هرچه سنگستان
رگبارها رگبارها رگبارها بودیم


بی تو چه بی جا بود بودن، ما کجا بودیم
آتش به جان چون ذره ها پا در هوا بودیم

از بند خود رستیم و از دیوارهای خود
نامت شکست آن سنگ-بازی را که ما بودیم

پس سنگ دست کودکان قدس تا بحرین
سنگ شکست هر طلسم و هر بلا بودیم

سنگ بنای مسجدالاقصای موعودیم
ما که ستون قصر کسری و کیا بودیم

تعویذ ما و کیمیا ما و شفا ما، حیف!
پیش از تو بی قیمت، شکسته، مبتلا بودیم

ای چهره ی ما در میان قاب ماه ای ماه!
دور از تو تمثالی مقدس زیر پا بودیم


امروز ما هستیم و هستی بر مدار ماست
دیگر گذشت آن دوره که سیاره ها بودیم

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

فردا که می بینند: ما هستیم، ما بودیم 

 

به نقل از صفحه ی اینستاگرام شاعر


12 بهمن 1395 452 0

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند
خسته و خُفته از اين خيل جدا مي‌ماند

اين رَهي نيست كه از خاطره‌اش ياد كني
اين سفر هم‌رَهِ تاريخ به‌جا مي‌ماند

دانه و دام در اين راه فراوان اما
مرغِ دل ‌سير زِ هر دام رها مي‌ماند

مي‌رسيم آخر و افسانه ی واماندنِ ما
همچو داغي به ‌دلِ حادثه‌ها مي‌ماند

بي‌صداتر زِ سكوتيم، ولي گاهِ خروش
نعره ی ماست كه در گوشِ شما مي‌ماند

بِرويد اي دلتان نيمه كه در شيوه ی ما
مرد با هر چه سِتم، هر چه بلا مي‌ماند
 


19 دی 1395 3021 0

ساحران با سامری ها گاوبندی کرده اند!

ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش های ما را عرضه ی کالا گرفت

احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست

فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد

زیر باران های جاهل سقف تقوا نم کشید
سقف های سخت، مانند مقوا نم کشید

با کدامین سحر از دل ها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگی ها عیب شد؟

خانه ی دل های ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت

سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت

باغ های سینه ها از سروها خالی شدند
عشق ها خدمتگزار پول و پوشالی شدند

از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد
کله ی احساس های ماورایی پوک شد

آتشی بی رنگ در دیوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند

اندک اندک قلب ها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت

غالباً قومی که از جان زرپرستی می کنند
زمره ی بیچارگان را سرپرستی می کنند

سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است!

از همان دست نخستین کج روی ها پا گرفت
روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت

کارگردانان بازی باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند

چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد

روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد

سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد

سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبل های ناجوانمردی زدند

تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت

رنگ ولگرد سیاهی ها به جان ها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمان ها خیمه زد

صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید
شد سیه مست و برای آسمان خنجر کشید

این زمان شلاق بر باور حکومت می کند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت می کند

تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست
در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست

دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن
گرد دل ها هاله هایی از تباهی حلقه زن

اعتبار دست ها و پینه ها در مرخصی
چهره ها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی

از زمین خنده خار اخم بیرون می زند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون می زند

طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز به ندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض

خنده های گاه گاه انگار ره گم کرده اند
یا که هق هق ها تقیه در تبسم کرده اند

منقرض گشته است نسل خنده های راستین
فصل فصل بارش اشک است و شط آستین

آن چه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریه ی پنهانی است

گرچه غیر از لحظه ای بر چهره ها پاینده نیست
پوزخند است این شکاف بی تناسب، خنده نیست

مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن
خنده های از ته دل ریشه کن شد، ریشه کن

الغرض با ماله ی غم دست بنایی شگفت
ماهرانه حفره ی لبخندها را گل گرفت

* * *
اشک های نسل ما اما حقیقی می چکند
از نگین چشم های خون، عقیقی می چکند

* * *
ماجرا این است: مردار تفرعن زنده شد
شاخه های ظاهراً خشکیده از بن زنده شد

آفتابی نامبارک نفس ها را زنده کرد
بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد

قبطیان فتنه گر جا در بلندی کرده اند
ساحران با سامری ها گاوبندی کرده اند!

* * *
من ز پا افتادن گل خانه ها را دیده ام
بال ترکشخورده ی پروانه ها را دیده ام

انفجار لحظه ها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصب های رها پیچیدن شلاق موج

 دیده ام بسیار مرگ غنچه های گیج را
از کمر افتادن آلاله ی افلیج را

در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام
گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام

گردش تابوت های بی شکوه آهنین
پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین

در خیابان جنون، در کوچه ی دلواپسی
کرده ام دیدار با کانون گرم بی کسی!

دیده ام در فصل نفرت در بهار برگریز
کوچ تدریجی دلها را به حال سینه خیز

سروها را دیدهام در فصل های مبتذل
خسته و سردرگریبان – با عصا زیر بغل –

تن به مرداب مهیب خستگی ها داده اند
تکیه بر دیواری از دلبستگی ها داده اند

پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرده اند
گوشه ای از خوان یغما را فراهم کرده اند!

ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بی نهایت کاری است

از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد
بال معراج و خیال عرش پیمایی چه شد

پشت این ویرانه های ذهن، شهری هست؟ نیست؟
زهر این دل مردگی را پادزهری هست؟ نیست

ساقه ی امیدها را داس نومیدی چه کرد؟
با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟

هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟
در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد

هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها
از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه ها

شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟
ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟

دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد
از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد

* * *
جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبح گون از تابش خورشید مولا روشن است

طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل می زند
بین دریا و دلم از روشنی پل می زند

طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم می کند
زیر نور ارغوانی ها مرورم می کند

اندک اندک تا طپیدن های گرمم می برد
در دل دریا فرو از شوق و شرمم می برد

«قطره ی سرگشته ی عاشق» خطابم می کند
با خطابش همجوار روح آبم می کند

تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را می زند
آفتاب هستی اش چشم عدم را می زند

اینک از اعجاز او آیینه ی من صیقلی است
طالع از آفاق جانم آفتاب «یاعلی» است

«یاعلی» می تابد و عالم منور می شود
باغ دریا غرق گل های معطر می شود

چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید

موج نام نامی اش پهلو به مطلق می زند
تا ابد در سینه ها کوس اناالحق می زند

قلب من با قلب دریا هم سرایی می کند
یاد از آن دریای ژرف ماورایی می کند

اینک این قلب من و ذکر رسای «یاعلی»
غرش بی وقفه ی امواج، در دریا «علی»

موج ها را ذکر حق این سو و آن سو می کشد
پیر دریا کف به لب آورده، یاهو می کشد

مثل مرغان رها در اوج می چرخد دلم
شادمان در خانقاه موج می چرخد دلم

موج چون درویش از خود رفته ای کف می زند
صوفی گرداب ها می چرخد و دف می زند

ناگهان شولای روحم ارغوانی می شود
جنگل انبوه دریاها خزانی می شود

کلبه ی شاد دلم ناگاه می گردد خراب
باز ضربت می خورد مولای دریا از سراب

پیش چشمم باغ های تشنه را سر می برند
شاخه هایی سرخ از نخلی تناور می برند

خارهای کینه قصد نوبهاران می کنند
روی پل تابوت ها را تیرباران می کنند

در مشام خاطرم عطر جنون می آورند
بادهای باستانی بوی خون می آورند

* * *
صورت اندیشه ام سیلی ز دریا می خورد
آخرین برگ از کتاب آب ها، تا می خورد


05 مهر 1395 1964 0

مرز ما عشق است هرجا اوست آنجا خاک ماست

کوه باشی سیل یا باران... چه فرقی می‌کند

سرو باشی باد یا توفان.... چه فرقی می‌کند

مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان

آسمان شام با ایران چه فرقی می‌کند

قفل باید بشکند باید قفس را بشکنیم

حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می‌کند

مرز ما عشق است هرجا اوست آنجا خاک ماست

سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی می‌کند

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست

بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می‌کند

10 تیر 1395 541 0

قدس تنها نیست، در سراپای جهان این تاب و تب زنده است

زندگی جاری است، در سرود رودها شوق طلب زنده است
گل فراوان است، رنگ در رنگ این بهار پر طرب زنده است

خاک، حاصلخیز، باغ های روشن زیتون بهارانگیز
دشت ها شاداب، در شکوه نخل ها ذوق رطب زنده است

چون شب معراج، قبله گاه دور دست ما گل افشان است
وادی توحید در وفور چشمه های فیض رب زنده است

آفتاب فتح، بر فراز خانه ی پیغمبران پیداست
صبح نزدیک است، صبح در تصنیف های نیمه شب زنده است

لحظه ها سرشار، جلوه های عشق در آیینه ها زیباست
عاشقان هستند، شعرهای عاشقانه لب به لب زنده است

خیمه در خیمه، لاله ی داغ شهیدان روشن است اما
گریه ها خندان، شادمانی ها در این رنج و تعب زنده است

مادران خاک، جانماز خویش را گسترده تا آفاق
دست های شوق، در قنوت گریه های مستحب زنده است

شرق بیدار است، در جهان از هم صدایی ها خبرهایی است
نام این صحرا، روی رنگ و بوی گل های ادب زنده است

فصل طوفان است، سنگ ها در دست ها آواز می خوانند
قدس تنها نیست، در سراپای جهان این تاب و تب زنده است

باد می آید، بوی گل های حماسی می وزد در دشت
زندگی زیباست، عشق در جان جوانان عرب زنده است

09 تیر 1395 1107 0

وقت است تا برگ سفر، بر باره بندیم

وقت است تا برگ سفر، بر باره بندیم
دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم

از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم
بانگ از جرس برخاست وای ِمن خموشم

دریادلان راه سفر در پیش دارند
پا در رکاب ِ راهوار خویش دارند

گاه سفر را چاووشان فریاد کردند
منزل به منزل حال ره را یاد کردند

گاه سفر آمد، نه هنگام درنگ است
چاووش می گوید که ما را وقت تنگ است

گاه سفر آمد، برادر! گام بردار!
چشم از هوس از خورد، از آرام بردار !

گاه سفر آمد برادر! ره دراز است
پروا مکن بشتاب! همّت چاره ساز است

گاه ِسفر شد، باره بر دامن برانیم
تا بوسه گاهِ وادیِ ایمن برانیم

وادی نه ایمن، هان مگو، باید سفر کرد
از هفت وادی در طلب باید گذر کرد

وادی نه ایمن، رهزنان در رهگذارند
بیم حرامی نیست، یاران هوشیارند

وادی نه ایمن، جاده هموار است ما را
امید بر عزم جلودار است ما را

وادی پر از فرعونیان و قبطیان است
موسی جلودار است و نیل اندر میان است

تکریتیان صد دام در هر گام دارند
راه آشنایان، ره به مقصد می سپارند

رهْتوشه باید کو؟ بیاور کوله بارم
امید را ره توشه بهر راه دارم

رهْتوشه باید، پای من همواره پو باش
هفتاد وادی پیش رو گر هست گو باش

رهْتوشه باید، عزم را در کار بندم
دل بر خدا آن گه به رفتن باره بندم

رهتوشه باید، مرغوا مشنو ز هر کس!
رهتوشه ما را شوق دیدار حرم بس!

تنگ است ما را خانه، تنگ است ای برادر!
بر جای ما بیگانه، ننگ است ای برادر!

ننگ است ما را خانه بر دشمن نهادن
تاراج و باج و فتنه را گردن نهادن

تاراج و باج و فتنه را گردن نهادیم
خفتیم، غافل، خانه بر دشمن نهادیم

خفتیم غافل از معادای حرامی
کردیم سر تسلیم یاسای حرامی

خفتیم غافل رزم را از یاد بردیم
پس داوری بر محضر بیداد بردیم

خفتیم و دشمن، داد، نی، بیدادمان داد
خواب و خور و افیون و مستی یادمان داد

دشمن، سرا بگرفته و راه نفس هم
دست عمل بشکسته و پای فرس هم

تاراج شد، تاراج هر کالایمان بود
خاموش شد هر نغمه، کاندر نایمان بود

ما خامُش و او هر طرف شور و شغب کرد
تاوان خورد و خفت مستی را طلب کرد

سینا و طور و عزّه را بلعید با هم
ما خفته و او در تهاجم قدس را، هم

جولان، به جولانی دگر بگرفت از ما
ماندیم، ما سرگشته، او را قدس و سینا

فرمان رسید: این خانه از دشمن بگیرید!
تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید!

یعنی کلیم، آهنگِ  جان سامری کرد
ای یاوران! باید ولی را یاوری کرد

وقت است تا زاد سفر بر دوش بندیم
دل بر پیام دلکش چاووش بندیم

چابک سواران، رهروان، اِحرام بستند
دل بر طنین این صلای عام بستند

آهنگ رفتن کن که ما را چاره فرد است
واماندن از این کاروان، درد است، درد است

باید خطر کردن، سفرکردن، رسیدن
ننگ است از میدان، رمیدن، آرمیدن

وادی به وادی سینه باید سود بر راه
منزل به منزل رفت باید تا سحرگاه

گر خاره و خارا و گر دور است منزل
حکم جلودار است بربندیم محمل

ما را گریزی جز که آهنگ سفر نیست
عزم سفر کن فرصت بوک و مگر نیست

باور مکن، افسانه ی افسونگران را
همراه باید شد در این ره کاروان را

باور مکن، امید دیدار حرم نیست
گامی فرا نه، تا حرم جز یک قدم نیست

از دشت و دریا در طلب باید گذشتن
بی گاه و گاه و روز و شب باید گذشتن

گر صد حرامی، صد خطر در پیش داریم
حکم جلودار است سر در پیش داریم

حکم جلودار است بر هامون بتازید!
هامون اگر دریا شود از خون بتازید!

فرض است فرمان بردن از حکم جلودار
گر تیغ بارد، گو ببارد نیست دشوار

جانان من برخیز و آهنگ سفر کن
گر تیغ بارد گو ببارد جان سپر کن

جانان من برخیز! بر جولان برانیم
زآنجا به جولان تا خط لبنان برانیم

آنجا که جولانگاه اولاد یهوداست
آنجا که قربانگاهِ زعتر، صور، صیداست

آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد
آنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد

جانان من! اندوه لبنان کشت ما را
بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را

جانان من! برخیز باید بر«جبل» راند
حکم است باید باره بر دشت امل راند

جانان من برخیز و زین بر بارگی نه
زی قدس، زی سینا، قدم یکبارگی نه

باید ز آل سامری کیفر گرفتن
مرحب فکندن، خیبری دیگر گرفتن

باید به مژگان رُفت گَرد از طور سینین
باید به سینه رَفت زینجا تا فلسطین

باید به سر، زی مسجد الاقصی سفر کرد
باید به راه دوست، تَرک جان و سر کرد

جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنک امام ما علم بگرفته بر دوش

تکبیر زن، لبیک گو، بنشین به رهوار
مقصد، دیار قدس همپای جلودار ...
 


21 خرداد 1395 6770 0

این فصل را بسیار خواندم عاشقانه ست

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم
اين فصل را خواندم، ورق را درنبشتم
از شش منادى، رازِ هفت اختر شنيدم
اين رمز را از پنج دفتر برگزيدم
اين بانگ را از پنج نوبت‏زن گرفتم
اين عطر را از باد در برزن گرفتم
اين جاده را با ريگ صحرا پويه كردم
اين ناله را با موج دريا مويه كردم
اين نغمه را با جاشوان سند خواندم
اين ورد را با جوكيان هند خواندم
اين حرف را در سِحرِ بودا آزمودم
اين ساحرى را با يهودا آزمودم
از باغ اهل وجد، چيدم اين حكايت
با راويان نجد، ديدم اين روايت
اين چامه را چون گازران از بط شنيدم
وين شعر را چون ماهيان از شط شنيدم
شط اين نوا را در تب حيرت سروده است
وين نغمه را در بستر هجرت سروده است

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
در آب و خاك و باد، در صلصال راندم
چل سال راندم در طلب، چل سال راندم
مانا كه در طوفان حريف نوح بودم
زان پيشتر در آسمان با روح بودم
در كتم صحراى عدم مركب دواندم
منزل به منزل تا هبوط اشهب دواندم
از پير مكتب زحم تأديب آزمودم
ظلمات زندان سرانديب آزمودم
عمرى به سوداى غمش بيگاه كردم
وين كاروانگه را نشستنگاه كردم

اى كاروانى را مسافر نام كرده
ما را پرستوى مهاجر نام كرده
دانى كه مرغان مهاجر نقشبندند
در غربت ار آزاد اگر نى، در كمندند
دانى كه مردان مسافر كم‏شكيب‏اند
گر در زمين، گر آسمان، هر جا غريب‏اند
دانى غريبان را دماغ رنگ و بو نيست
در سينه‏هاى تنگشان ذوقى جز او نيست
دانى كه در غربت سخنها عاشقانه است
اين قصه را با من بخوان، باقى فسانه است

اين قصه را بر عرش اعلى روح خوانده است
بر عرشه در طوفان دريا نوح خوانده است
در شهر خاموشان خروش آمد كه برخيز
بر نخبه انسان سروش آمد كه برخيز
هان، در تباهى چند ذوق اين ديارت؟
اى نوح! هجرت كن به نام كردگارت

اى كاروانى را مسافر نام كرده!
ما را پرستوى مهاجر نام كرده
دانى كه در غربت سخنها عاشقانه است
اين قصه را با من بخوان، باقى فسانه است
وين قصه را پيوسته با تكريم خواندند
هم اين حكايت را بر ابراهيم خواندند
كآواى هجرت را بلى گوى سفر شو
حالى ز حران سوى كنعان رهسپر شو
هم اين ندا در طبع سارا كارگر شد
تا هاجر از سوداى انسش بارور شد
خود اين نوا در جان سارا آذر انگيخت
تا چون ذبيح از دامن هاجر درآويخت
هم زين حكايت هاجر آهنگ سفر كرد
وين راز را سربسته در عالم سمر كرد
اى رازدان عالم بالا! خدا را
رازى شنيدى سر به مهر و آشكارا؟
اين است آن سرّى كه با عام اوفتاده است
اين است آن طشتى كه از بام اوفتاده است
اين است جولانى كه مرسوم طرب نيست
اين است عرفانى كه موقوف طلب نيست
اين سير ملّاحان نحوى بر قراضه است
صرف افاضه است اين افاضه است اين افاضه است

آنك برآمد هاجر، اسماعيل با او
بر بوقبيس استاده جبرائيل با او
پا بر بلند عرصه مشعر نهاده
تمكين احكام ازل را سر نهاده
بر اوج حيرت روح را پرواز داده
آنگه خليل‏اللَّه را آواز داده
كاى پيشتاز! افتاده را واپس گذارند؟
اى راعى! آخر گلّه را بى‏كس گذارند؟
زين سو به شهر و واحه راهى هست آيا؟
ما را در اين وادى پناهى هست آيا؟

هاجر فراز قلّه غمناك ايستاده
بر صخره ابراهيم چالاك ايستاده
كاى عورت! از من نيست فرمان مى‏گذارم
گردن به تيغ حكم پنهان مى‏گذارم
هاجر به پرسش كين غرامت بارى از اوست؟
در پاسخ ابراهيم، كاى زن! آرى از اوست
از اوست آرى، ما هم از اوييم ما هم
من سر به فرمان مى‏نهم، اكنون شما هم
چندى به لطفم پاسبانى داد بر تو
آرى مرا مالك شبانى داد بر تو
حالى تو را در مرتع خود دوست دارد
چندى مرا دور از تو لابد دوست دارد
گيرم تهى‏دستم - كه هستم - غلّه از اوست
از او شكايت كى توانم؟ گلّه از اوست
جاى تغافل نيست، ما پيغبرانيم
هاجر به رخصت گفت: ما فرمانبرانيم
آن‏گه فرو شُد بت‏شكن با بردبارى
آن قامت بشكوه، گم شد در صحارى

اى كاروانى را مسافر نام كرده!
ما را پرستوى مهاجر نام كرده
اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
مر لوط را بر قوم خود قيّوم كردند
او را به هجرت راهى سدّوم كردند
از هفت شهرش هفت كس فرمان نبردند
عمريش بارى يك‏نفس فرمان نبردند
در فسق، در افساد، در فحشا تنيدند
تا رب انصرنى على القومش شنيدند
آنگه ملايك دررسيدند آتشين‏خو
بر جملگى نفرين و بر لوط آفرين‏گو
كاى لوط! هجرت را بساز اينك كه گاه است
تا صبحِ نزديك اختر شب عذرخواه است
چون صبحِ صادق چهره از مشرق فرو زد،
برق غرامت بيخ اين ظلمت بسوزد
پس لوط از آن وادى كليم‏آسا برآمد
از محنت آن قوم جانفرسا برآمد

هم قصه يعقوب از اين فصل بلند است
در شهر عشق از قصه‏هاى دلپسند است
اى كاش ما را رخصت زير و بمى بود
چون نى به شرح عشقبازيمان دمى بود
اين نى عجب شيرين‏زبانى ياد دارد
تقرير اسرار نهانى ياد دارد
مسكين به عيّارى چه درويش است با او
در عين مهجورى عجب خويش است با او
در غصه‏هايش قصه پنهان بسى هست
در دمدمه‏ى او عطر دَم‏هاى كسى هست
زآن خم به عيّارى چشيدن مى‏تواند
چون ذوق مى دارد، كشيدن مى‏تواند
خود معرفت موقوف پيمانه است گويى
وين خاكدان بيغوله ميخانه است گويى
تقدير ميخانه است با مطرب تنيدن
از ناى شكّر جستن و از دف شنيدن
و آن ناى را دَم مى‏دهد مطرب كه هستم
وز شور خود بر دف زند سيلى كه مستم
اى كاش ما را رخصت زير و بمى بود
چون نى به شرح عشقبازى‏مان دمى بود
لاكن مرا استاد نايى دف تراشيد
نى را نوازش كرد و من را دل خراشيد
زآن زخمها رنگ فراموشى است با من
در نغمه‏ام جاويد و خاموشى است با من
سهلست در غم دم فراموشى پذيرد
در باد نسيان شعله خاموشى پذيرد

حالى طراز نامه مطلوب است، بشنو
افسانه پرواز يعقوب است، بشنو
طالب به كنعان آمد و مطلوب را برد
سوداى راحيل آمد و يعقوب را برد
قهر محبان محض طنازى است گاهى
در بى‏سبب‏سوزى سبب‏سازى است گاهى
مقصود ابريشم‏فروش از كرم، پيله است
هجرت جوان را مى‏برد، راحيل حيله است

افزون دويده روز در دامان جاده
چون صخره شب را سر به دامان بر نهاده
تا خود شبانگاهى نهانش در كشيدند
چون ذره از اين خاكدانش بركشيدند
ممهوره‏هاى آسمان را بر گشودند
اين قلعه ذات‏الصور را در گشودند
نامحرمان را پاسبانى برنهادند
وز بام گردون نردبانى در نهادند
بر آن ملايك در فرودى عاشقانه
لولى‏صفت گرم سرودى عاشقانه
آنگه ندا كردندش از اعماق آفاق
كاينك منم، من، رب ابراهيم و اسحاق
آنك تويى يعقوب، فحل برگزيده
خاص خلافت را ز كنعان بركشيده
حالى به رحمت منتشر خواهم به رادى
ذرّيه‏ات را در زمين چون ريگ وادى
هر جا كه باشى با تو باشم، شادمان باش
خود من تورايم تو مرايى، كامران باش

يعقوب در مستى از آن سامان برآمد
در گرمگاه واحه بر لابان درآمد
راحيل را از خيمه او آرزو كرد
خود را به كيش آرزو تسليم او كرد
مر چارده سالش به مزد و رايگانى
آموختند آموزگارانش شبانى
آنگه به شور نغمه پنهان قدم زد
يعنى كه هجرت كرد و در كنعان علم زد

اى نطق مرغان مهاجر فهم كرده!
اسرار ابراهيم و هاجر فهم كرده
خوانده طلسمات معانى سر به سر را
دانسته راز روح و نوح و بوالبشر را
احوال عالم را سراسر راز ديده
هر ذره را سيلى‏خور پرواز ديده
در جمله هستى فهم كرده سرخوشان را
در رقص و جولان ديده كوه و كهكشان را
سنجيده جذب جذبه‏هاى كوه‏كش را
پرواز نرم صخره‏هاى مرغ‏وش را
برخوانده سرّ شور ابسال و سلامان
در منطق‏الطير غزلهاى سليمان
درسى به‏غير از دفتر فطرت نخوانده
حرفى، مگر در لوحه هجرت، نرانده
خود چيست هجرت؟ حركت دايم در عالم
هستى است ابر بركت دايم در عالم
اسرار رويش در بهاران است هجرت
فهم سلوك برگ و باران است هجرت
هر ذره‏اى اينجا به سودا مى‏خرامد
هر قطره‏اى غرق تمنّا مى‏خرامد
هر ساجدى ذوق جلال خويش دارد
هر واجدى رو در كمال خويش دارد
وادى به وادى مى‏روند اين كاروانها
تا شهر شادى مى‏روند اين كاروانها
آنان كه حيرت‏نامه فطرت نوشتند
اين رفتن پيوسته را هجرت نوشتند
ليكن به نفس خود به فتواى تقابل
مجبور و مختار است هجرت در تكامل
مجبور را در نطفه امشاج راندت
شصت قضا چون تير تا آماج راندت
مختار را خود فهم كن از اين معانى
هجرت كن از كنعان به مصر كامرانى

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
يوسف به كنعان بلا مستور بوده است
فيروزه در بازار نيشابور بوده است
جرم عقيق اندر يمن قيمت ندارد
يعنى اويس اندر قرن قيمت ندارد
آشفته بازارى كه در وى گوهرى نيست
در وى نقود پُربها را مشترى نيست

يوسف گرامى‏گوهر افزون‏بها بود
كنعان تهى از مردم گوهرستا بود
اول به لطف آيينه در پيشش نهادند
آنگه به انكار بدانديشش نهادند
گاهى كه از قدر خودش آگاه كردند
او را به كام مردم بدخواه كردند
خود مهر و ماه و يازده كوكب دميدند
در پيشگاه حرمت و عزّش خميدند
در سجده محراب ابرويش فتادند
تعظيم را در پا چو گيسويش فتادند
يوسف حكايت را بر اهل خويشتن برد
از عيش خسرو قصه پيش كوهكن برد
راحيل و يعقوبش به حيرت ايستادند
با او برادرها به غيرت ايستادند
در رشك او حيلت به حيلت در فزودند
تا بى‏پناه از حصن يعقوبش ربودند
در پا چو هابيلش به زارى درفكندند
در چاه كنعانش به خوارى درفكندند

قعر زمين بود، آسمان شد، چاهِ يوسف
در چاه چون عزلت‏گزين شد ماهِ يوسف
آن‏كس كه دردش داد، درمانش فرستاد
برگ تسلى‏هاى پنهانش فرستاد
گم كرد راهش را و دادش راهتوشه
در زرع معنى دانه‏اى را داد خوشه
اخوان به وادى از بد خود در اسارت
در چاه، يوسف گرم تحسين و بشارت
زآن‏سو ز »مديان« كاروانى خسته از راه
رحل اقامت در فكنده تشنه بر چاه
آويخته در كام چَه دلو هوى را
تا خود چه كام و آرزو باشد قضا را
يوسف به رنگ آب روشن در سبو ريخت
در چاهش او جا داد و در دلوش هم او ريخت
فعل و عمل خود در يد آن كهنه‏كار است
اين انتخاب زشت و زيبا اختيار است
پس آن عطشناكان به دلوش دركشيدند
از چَه به ذوق دلو آبش بر كشيدند
يوسف به سير عرصه دلخواه وادى
چون ماه نخشب سركشيد از چاه وادى
جلعاديان را حسن يوسف بر دوانيد
لختى رمانيد از وى و واپس كشانيد
گفتند شايد ماهى چاه است يوسف
وآويخته در ريسمان ماه است يوسف
خود ماه را پيوسته جا بر آسمان است
اين فتنه، ماه آسمان در ريسمان است
با رشته ماه آسمان را نسبتى نيست
خود آسمان و ريسمان را نسبتى نيست

در آسمان و ريسمان آن تشنه‏كامان
تا در رسيدند آن ظلومان از بيابان
كاينك غلام حلقه در گوش است ما را
كز غيبت او جوشش از دوش است ما را
با بخت خويش از نوش خوارى مى‏ستيزد
هر چند گه از نابكارى مى‏گريزد
ما در تكاپويش به زحمت مى‏خروشيم
اينك گرش كس مى‏ستاند، مى‏فروشيم

يوسف به انكار حسودان ايستاده
مهر سكوت از دُرج شكّر برگشاده
كاينان مرا در نسبت اخوان‏اند، اخوان
فرزند »شكيم«اند و كنعان‏اند، كنعان
آنان به حاشا كاين برادر نيست، بَرده است
بفروختندش، اين زيانكارى كه كرده است؟
جلعاديان آن ماه‏وش را برگرفتند
محمل فروبستند و ره از سر گرفتند

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
موسى چنين خواندم كه در مصر محن زاد
چون غنچه در پاييز خونريز چمن زاد
از گلبنش ناچيده، در آبش فكندند
بر زورق قسمت به غرقابش فكندند
در صحبت موجش به درياها سپردند
او را به كشتيبان ناپيدا سپردند
در لجّه بر نى سنبلش را تاب دادند
خوبان عجب دسته‏گلى بر آب دادند

مى‏رفت و بر نى لطمه غرقاب مى‏خورد
از موج بازيگوش دريا تاب مى‏خورد
مى‏رفت و با او جامه دل خرق مى‏شد
مى‏رفت و با او آرزوها غرق مى‏شد
بر نيل از نى رسته جايى نيزه‏اى چند
در گِردَش از فرعونيان دوشيزه‏اى چند
ديدند تابوتى سبك در دام دريا
چون كشتى بى‏ناخدا در كام دريا
از لجّه‏اش حالى به زحمت در كشيدند
چون يونسش از كام دريا بركشيدند
جستند و از رأفت فشردندش به سينه
بى‏نوح بر جودى فرود آمد سفينه

موسى به ذوق جذبه پنهان كشش يافت
بر سفره فرعونيان از او خورش يافت
آن غنچه كز بيگاه زادن در محن شد،
باليد و چون سرو سهى زيب چمن شد
شاخى كه از بيگاه روييدن بلا داشت،
از لطف سر بر طارم اعلى برافراشت
برق عنايتهاى پنهانى عيان شد
چشم و چراغ حلقه فرعونيان شد
تا در دماغش بوى هجرت حيرت انگيخت
سوداى پنهان در مزاجش غيرت انگيخت
روييد در جان نژندش بيخ شادى
بيرون كشيد از مصر آبادش به وادى

اى بستر بى‏تابى انديشه، صحرا!
اى عرصه مردان عاشق‏پيشه، صحرا!
اى پهنه دريادلى در خشكسالى
اى جلوه انديشه را روح مثالى
اى قالب اوهام و تمثيل معانى
اى خيمه‏گاه لعبتان آسمانى
اى نقشبند اين مصيبت‏نامه، صحرا!
اى جلوه‏گاه حيرت و هنگامه، صحرا!
اى در تو صد داوود و يحيى روح در اوج
اى با تو صد موسى و عيسى نوح بر موج
از هفت گنج دولت ماكان اول
در هفت‏خوان هجرت ما خوان اول
اى تا ابد يعقوب و يحيى خرقه‏پوشت
آنك رسيد از مصرِ معنى جرعه‏نوشت
آنك رسيد از گرد ميدان شهسوارت
اى سرمه در چشم سبك‏تازان غبارت
اى وجد! مفتونت رسيد از ره، برآشوب
اى نجد! مجنونت رسيد از ره، برآشوب
اين حسرتى را ذوق پنهان مى‏دواند
اين هجرتى را سوز هجران مى‏دواند
موساست اين، از مصر حسرت مى‏گريزد
از محنت هجران به هجرت مى‏گريزد
او را به چشم مردمى مهمان خود كن
سيراب جام چشمه حيوان خود كن

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
موسى به ارض قدسى »مديان« درآمد
خضر عاقبت بر چشمه حيوان درآمد
زخم سفر را مرهمى درخورد جسته
رنج عطش را گنج آبشخورد جسته
از تشنه‏كامى‏هاى وادى رانده خرّم
چون كاروان حاجيان بر چاه زمزم
جان برده از خون‏ريزى تيغ ملامت
بر چاه مديان رانده از مصر غرامت
ره جسته از خوف بيابان در پناهى
بر چاهسار واحه از نخل و گياهى
زرع و نخيلى در رهش بر چاه رسته
چون بيخ ايمان از دل آگاه رسته
در سايه او اشتران و ساروانان
و آن‏سوى‏تر دوشيزه‏اى چند از شبانان
همچون شقايقهاى در صحرا نشسته
چون آفتاب روز ابرى روى بسته
در تنگناى عرض فرصت ايستاده
بر آسياب چَه به نوبت ايستاده
موسى در آمد بر سر چَه تشنه‏آسا
وز تشنگى بر آب‏گيران دشنه‏آسا
نوشيد و نوشاند آن زنان محتشم را
سيراب كرد از مردى آن خيل و حشم را
و ايشان دعاى خير آن بيگانه خواندند
گفتند تحسينى و معصومانه راندند

موسى بدان بيغوله غمناك دل بست
ملّاح مصر آرزو، بر خاك دل بست
پيوست با خيل و نخيل و ساروانان
شهزاده فرعونيان گشت از شبانان
از خرمن »يترون« كاهن خوشه مى‏برد
تيمار هجرت را از او رهتوشه مى‏برد
بى‏باغبان اين كشته را آفات و عيب است
پير شبان وادى ايمن »شعيب« است

شب بود و شب‏بو بود و شب قول و غزل بود
موسى به آيين شبانان در جبل بود
آنان كه »صهبا« را ز مينا مى‏شناسند،
»حوريب« را بر طور سينا مى‏شناسند
»حوريب« بر دامان سينا جايگاهى است
نى نى، غلط شد، جايگاهى نيست، راهى است
راه عروج سرخوشان تا بى‏نشان است
راه فرود مهوشان از كهكشان است
راهى است زاو حيران دل آگاه مانده
راهى است موسى اندر او گمراه مانده
بر قله‏هاى آتشين راهى است »حوريب«
دلدوز گفتم، دلنشين راهى است »حوريب«
شب بود و شب، بوى صبا، بوى خدا بود
موسى به بويى با صبا در صخره‏ها بود
گم كرده دامان از گريبان در سياهى
ناگه پريشان ماند و حيران در سياهى
پوشيد لَختى ديده و بگشاد لختى
از نور و نيران چون توان ديدن درختى؟
موسى ز وحشت سر نهاد و ديده پوشيد
وآن كوهساران ناگهانى برخروشيد
كاينك منم من، »اَهيَه« هستم آن‏كه هستم
پس فاعبدونى گفت، يعنى مى‏پرستم
آن‏گه به تعليم رسالت رتبتش داد
يعنى پس از بيگانگيها قربتش داد

گل كرد پنهان بيخ شادى بار ديگر
موسى به مصر آمد ز وادى بار ديگر
موسى به مصر آمد، صلاى زندگى داد
اسباط را در بندگى تابندگى داد
بر طبع ديوان ازل فالى عيان زد
آتش شد و و در خرمن فرعونيان زد
درماندگان را وعده لطف نهان داد
آن قومِ در ره مانده را توش‏وتوان داد
تا نغمه هستى به غربت ساز كردند
وآن هجرت مردانه را آغاز كردند
در بستر ره نيل رهجويان روان بود
موسى چو رايت پيشتاز كاروان بود
مى‏رفت و با او شوكت صد روح بر اوج
مى‏رفت و با او هيبت صد نوح بر موج
مى‏رفت و با او تيرگيها خرق مى‏شد
مى‏رفت و با او ظلم و حرمان غرق مى‏شد
مى‏رفت و حكم فتنه را مطلوب مى‏خواست
مى‏رفت و از فرعونيان آشوب مى‏خواست
مى‏رفت و آن قوم شقى شمشير بسته
خنجر به كين حنجر تقدير بسته
مى‏رفت و آن زورآوران از پى شتابان
تا نيل خونين برگشايند از بيابان
موسى و قوم از آرزو تا نيل راندند
وآن‏گه به عجز خاكيان بر آب ماندند
بيرون ز حكم رفته كس گردن نيارست
بر آب جز ماهى گذركردن نيارست

بر نيل، ماهى‏وش به ساحل پشت كرده
موسى در آمد آن عصا در مشت كرده
بگشاد آن بازوى رحمانى به مستى
عالم ز سهم آن بلندى يافت پستى
بر سنگ زد عقد كياست را كه بگشا
بر نيل زد چوب سياست را كه بگشا
بحر مشيت موج زد تقدير بشكست
وآن سد نيل از نعره تكبير بشكست
موسى و قوم از سرخوشى در آب راندند
فرعونيان از بيخودى بر آب ماندند
لختى تماشا را به حيرت مانده بر جا
آنگه ز غيرت رانده چون موسى به دريا
آن موجها ناگه ز يكديگر بريدند
در عرصه آن راه رحمانى دويدند
موسى و قوم از نيل سرخوش برگذشته
و آب از سر آن نابكاران درگذشته
در فصح هجرت يوم حق يوم رهايى
آغاز شد با موسى اين كوچ خدايى

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف بر نبشتم
اين فصل را خواندم ورق را در نبشتم
از هر گياهى سرو بستان بركشيده است
و ز دفتر ما اين ورقها برگزيده است
از فصلها نيكوترين فصلى بهار است
اين نوبهار چار فصل روزگار است

افسانه كردند آنچه را افسانه كردند
تا كعبه را هم در زمين بت‏خانه كردند
در محضر هستى عدم را بركشيدند
ارباب تردستى »صنم« را بركشيدند
بيخ درخت كفر را در گِل نشاندند
لات و هبل را بر سرير دل نشاندند
پاى تغافل بر سر پيمان نهادند
اصنام را در معبد يزدان نهادند
در شرك گم شد قبله‏گاه بت‏شكن‏ها
چون دير كاهن از صنم‏ها و وثن‏ها

مى‏رفت كز نسيان بخشكد شاخ امّيد
مى‏رفت كز كفران، برآيد بيخ توحيد
مى‏رفت كآواز خدا خاموش گردد
ميراث ابراهيميان فرموش گردد
مى‏رفت تا در تيه سرگردان بمانيم
مى‏رفت تا جاويد در حرمان بمانيم
مى‏رفت تا لوط از اجابت مانده گردد
موسى به تيه آرزوها رانده گردد
مى‏رفت تا يحيى به كوه و بيشه سازد
مى‏رفت تا عيسى خموشى پيشه سازد
مى‏رفت تا نوح بنى فرموش گردد
مى‏رفت تا بانگ خدا خاموش گردد

در گرمگاه نيستى، در سوك توحيد
عطر محمد در دماغ مكه پيچيد
عطر محمد عطر باغ انبيا بود
عطر محمد عطر خون، عطر خدا بود
بوى خداى نوح و آدم، بوى توحيد
بوى خدا در كوچه‏هاى مكه پيچيد
آن بوى را برزن به برزن برتنيدند
و ز باد برزن عطرگيران درشنيدند
با او فراهم آمدند آن باده‏نوشان
در غربت مسكين آن بيهوده‏كوشان
از جامهاى نغز معنى مست گشتند
در نيستى از جام هستى مست گشتند
بر شد ز شور و مستى آن طرفه ساغر
از شهر بتها نعره اللَّه‏اكبر

برخاستند از قوّت آن گفته از جاى
آن زورمندان ظلوم خفته از جاى
خواندند از تكبير و وحيش بيم ديگر
ديدند در ديدارش ابراهيم ديگر
گفتند اينك از تبار پارسايان
خصم دگر، خصم هبل، خصم خدايان
سهل است اگر كيشى دگر بنياد سازد
بنياد كيش كهنه را برباد سازد
تا چند از او چون باده اندر خُم بجوشيم
وقت است اگر در طرد و آزارش بكوشيم

بستند ميثاق آن ظلومان بار ديگر
روييد در صحراى معنى خار ديگر
بر راه باليد از همه سوى و گران شد
و اول بلاى نازكان كاروان شد
و آن نازك‏انديشان رهزن بر گذرگه
چون سنگ در معبر، چو خار فتنه در ره
از كين احمد دشنه‏ها را زهر دادند
آن‏گه ندا در واحه‏ها و شهر دادند
كآنك غلامانى كه دل با او نهادند
خود دين و دفتر را بدان جادو نهادند
در طبعشان جز ريمنى هرگز مبادا
از زخم ماشان ايمنى هرگز مبادا

آشفت خواب ناز شمشير از غلامان
پر شد ركاب كند و زنجير از غلامان
در چارميخ فتنه از فرط جراحت
پژمرده شد شاخ فراغت، مرد راحت
چون در بهاران كوه و دشت از رازيانه
پر شد فضا از بوى زخم و تازيانه
پرمايه شد از زخم آن ميثاق، بيداد
رونق گرفت از تخته و شلاق، بيداد
ز ابن هشام و شبيه و آل اميّه
ياسر فروافتاد و در خون شد سميّه
خون ريخت ز آغاز محبت عشق از ايشان
و آخر ز حرمان جمع ايشان شد پريشان

فرسود جان عاشقان از غصه فرسود
تا سيّد ايشان را به ترك مكه فرمود
فرمان هجرت داد و آن پاكان شنيدند
همچون پرستوهاى عاشق پَركشيدند
چون آهوان بر ريگ صحرا پا نهادند
و آن آفتاب خسته را بر جا نهادند

سيّد مضيق مكه را ميدان لا ديد
داد ولا داد و بلا ديد و بلا ديد
بس خارها كز فتنه در راهش نشاندند
بسيار خاكستر كه بر رويش فشاندند
بر قامتش سنگ مصيبت آزمودند
اين‏گونه او را در محبّت آزمودند
سيّد همان حرف نخستين دَرج مى‏كرد
عمرى به اميد عنايت خرج مى‏كرد
تا در كمين كعبه روزى آن جهولان
آن هرزه‏لايان، نابكاران، بوالفضولان
دستى بر آيين رذالت برفشاندند
با دست بوجهل آن ولى را در كشاندند
آن عقل عالم را چو خود ديوانه خواندند
راندند از بيهوده‏گويى، آنچه راندند
آن‏گه حجاب مردمى از رخ نهادند
دست تعدّى بر ولىّ حق گشادند
ايشان در اين هنگامه، كز پى خاست گردى
اسبى، سوارى، شيرگيرى، شيرمردى
بانگ از جماعت خاست كاكنون حمزه آمد
شاهين كوه و شير هامون، حمزه آمد

آن مرد مردانه فرود آمد چو كوهى
و ز سهم او در جان نامردم شكوهى
در دست كرده آن كمان ايزدى را
كاينك بدى بين، كاين جزا آمد بدى را
پس آن كمان را بر سر بوجهل بشكست
لختى فراتر رفت و در معشوق پيوست

سيد، سلام ايزدى بر جان او باد
بر پيروان و عترت و ياران او باد
ديد آن ولايت تنگنايى دردناك است
آزاده مردم را بيابان هلاك است
وامانده خود در كار اذن هجرت خويش
واماندگان را اذن هجرت داد در پيش
آن‏گه سروش آمد كه، برخيز اى محمد!
اى خوب، اى پاك، اى دلاويز، اى محمد!

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
دردانه‏اى در طبع هر سودايى‏اى هست
هر كور را در كار خود بينايى‏اى هست
كيل سماع راست را مستى نوشتند
معيار دور باده را هستى نوشتند
پيران ما در نفى طاقت مى‏سرودند
ناكشته را با داس طاعت مى‏درودند
پيران ما از چيستى حرفى نراندند
در گوش ما جز نيستى حرفى نخواندند
ما را ز رشك كيش و ملّت منع كردند
پيران ما، ما را ز علّت منع كردند
ز ايشان به غير از عاشقى‏مان ملّتى نيست
جز عاشقى مر عاشقى را علّتى نيست
ما را به غير از اهل ما چون مى‏شناسد
آن‏كس كه ليلى ديده مجنون مى‏شناسد
جويند اگر آشفته را در نجد جويند
گويند اگر ناگفته را در وجد گويند
در وجد اين ناگفته را بى‏كاست گفتم
اى ديرباور! هر چه گفتم، راست گفتم
گفتم اگر در خرمنى گيرد اگر نه
گفتم اگر طبع تو بپذيرد اگر نه
از من چه آيد مر تو را جز دلق‏بخشى؟
من لقمه‏بخشى مى‏كنم نى حلق‏بخشى
بر جاده‏هاى هجرتت زين پيش بردم
تا قله‏هاى حيرتت با خويش بردم
اى همسفر! صد نكته دلكش گرفتى
گيرم كه دست از دور بر آتش گرفتى
ليكن كجا ناباروان عبرت پذيرند
تا چون سمندر خيره در آتش نميرند
صدق و حيا مقبول طبع صافى افتد
رمز و اشارت عاقلان را كافى افتد
حرف صفا البته با غَش در نگيرد
با چون تويى، دانم جز آتش درنگيرد
ور نه مرا زان مايه حرفى چند باقى است
وصف شكر راندم، و ليكن قند باقى است
قند است آن هجرت كه حيدروار باشد
آن باقى اندك بود و اين بسيار باشد
سير حسن در وادى هجرت چه دانند؟
آنان كه از افسانه جز حيرت نخوانند
از مكه تا »تف« از حسينش حيرتى نيست
هركس كه خون‏آلودِ زخمِ هجرتى نيست
وين اوليا را سربه‏سر تا ميرِ موعود
آيا چه داند آن‏كه جز افسانه نشنود؟
حالى تو اى افسانه‏پرداز عيان‏بين
چشم نهان بگشا و در اسرار جان بين
ور اين ميسر نيستت، اى مرده‏باور!
همچون سمندر رخت خود در آتش آور

هنگامه ميعاد خونينى دوباره است
باور كن، اينك رجعت سرخ ستاره است
بردند گويى مژده عود فلق را
بر بام گردون رايت سرخ شفق را
بوم سياه شب‏سُرا را پر بريدند
شب را به تيغ فجر خونين سر بريدند
در جان عالم جوشش خون حسينى است
اينك قيام قائم مهدى، خمينى است

اى قاصد خونين مرغان مهاجر!
فرزند صدق مصطفى، فرزند هاجر!
اى وارث خون حسين و خون يحيا!
ميراث‏دار مرتضى، دلبند زهرا!
اى مرج عذرا را تو وارث! نوبت توست
اى آل طه را تو وارث! نوبت توست

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
شبگير غم بود و شبيخون بلا بود
هر روز عاشورا و هر جا كربلا بود
قابيليان بر قامت شب مى‏تنيدند
هابيليان بوى قيامت مى‏شنيدند
جان از سكوت سرد شب دلگير مى‏شد
دل در ركاب آرزوها پير مى‏شد
امّيدها در دام حرمان درد مى‏شد
بازار گرم عاشقى‏ها سرد مى‏شد
ديگر شده عشق از نزارى در هوسها
خو كرده مرغان صحارى با قفسها
شب‏زادها را هرگز از شادى خبر نه
طفل قفس را هرگز از وادى خبر نه
از جست‏وجوها رنگ خواهش برده بودند
پنداشتى خود آرزوها مرده بودند
ديدم شبان خفته را، تبدار ديدم
بر خفته شب شبروى بيدار ديدم
مردى صفاى صحبت آيينه ديده،
از روزن شب شوكت ديرينه ديده
مردى حوادث پايمال همّت او
عالم ثناگوى جلال همّت او
مردى به مردى ديو را در بند كرده
با سرخوشان آسمان پيوند كرده
مردى نهان با روح هم‏پيمان نشسته
مردى به رنگ نوح در طوفان نشسته
مردى شكوه شوكت عيسى شنيده
موسى‏صفت بر سينه سينا تنيده
مردى ز ننگ آسوده، عزّ و نام ديده
مردى شكوه و عزّت اسلام ديده
مردى به مردى دشنه بر بيداد بسته
در خامشى قدقامت فرياد بسته
مردى تذرو كشته را پرواز داده
اسلام را در خامشى آواز داده
كاى عالمى آشفته، چند آشفتن تو؟
گيتى فسرد از فتنه، تا كى خفتن تو؟
ابر و نباريدن، چه رنگ است اين چه رنگ است؟
تيغ و نبريدن، چه ننگ است اين چه ننگ است؟
ياد شهيدانى كه در بدر آرميدند
نامردم آزردند و مردى آفريدند
ياد عزيزانى كه بر خندق گذشتند
سنگين بساط ناروايى درنبشتند
ياد احد، ياد بزرگيها كه كرديم
آن پهلوانيها، سترگيها كه كرديم
شبگير ما در روز خيبر ياد بادا
قهر خدا در خشم حيدر ياد بادا
كو آن بلندآوازگيها، چيرگيها
استيزه چون شمس و قمر با تيرگيها
كو آن اباذرهاى آشوبى خدايى؟
پيغمبران زهد و آزادى، رهايى؟
عمارها كو، زيدها مقدادها كو؟
آن دادگرها در شب بيدادها كو؟
كو ميثم، آن خرمافروش نخل طاها؟
كو اَشتر آن دست على در روز هيجا؟
اينك كه آيا ضامن اين دين و دَين است؟
آيا كدامين دست نصرت با حسين است؟
اى حزب روحانيت، اى حزب خدايى!
تا كى خموشى، مردگى محنت‏فزايى؟
ناموسها مردند و مرديها فسردند
بردند ديوان خاتم و افسانه بردند
مردم به كام دشمن خونريز ماندند
در اضطراب شام محنت‏خيز ماندند
از بى‏كسى آزادگان را مهترى نه
زنجيرها سنگين شد و زورآورى نه
وقت است اگر همّت بسوزد ميغها را
عريان كند در دست مردان تيغها را
وقت است اگر بر ماديانها زين ببنديم
از سرخى خون بر زمين آذين ببنديم

فيض ازل بر گفتِ رهبر دل‏گماريد
خون شد به رنگ ابر و در فيضيّه باريد
مردان روحانى به ميدان پا نهادند
آنك جواب عشق را مردانه دادند
جانانه در ميدان دل پيكار كردند
طاغوت را از خوابِ خوش بيدار كردند
طاغوت را اين زخم جانفرسا برانگيخت
تا حكم خونين راند و نامردانه خون ريخت
از سيل خونها بر زمين تكبير روييد
هر قطره‏اى بذرى شد و شمشير روييد

گفتند از اين هنگامه‏هامان پند بايست
آن شير شمشيرآفرين در بند بايست
پس نازك‏انديشانشان تدبير كردند
شير خدا را خسته در زنجير كردند

شوريد از اين هنگامه گيتى بار ديگر
اى شور عاشوراى ما تكرار ديگر
آخر بهاى زندگانى چند باشد؟
ننگ است اگر ما زنده، او در بند باشد
هيهات بر ما از كساد قيمت او
اى جان صد چون ما فداى همّت او
او كيست ما را گر حيات و زندگى نيست
بى او حيات و زندگى جز بندگى نيست
بى نور آيا اخترى تابنده ديدى؟
يا بى‏حيات آيا كسى را زنده ديدى؟

جوشيد خلق از چارسوى ملك ايمان
خه، آفرينا، حبّذا وقت كريمان
از ملك شيراز و رى و دشت ورامين
در ابر خونين تيزپَر شد مرغ آمين
از خاك مشهد شهد رحمت انگبين شد
از قم، »فقم« در گوش عالم در طنين شد
بر باد نسيان نبيه بيداد دادند
مردانِ مرد اين‏سان صلاى داد دادند
دژخيم طاغوت از حوادث سنگ خورده
زخم حقارت ديده، داغ ننگ خورده
از كند و زندان و ستم طرفى نبسته
زين بازى طفلانه پيشانى شكسته
برداشت زنجير از امام پاكبازان
قهرآوران، خصم‏افكنان، دشمن‏گدازان

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
پير خرابات خدا دير مغان را
بگشاد سرخوش مژدگانى سرخوشان را
ياران! سماع راست را آيين ببنديد
ميخانه را با شمع و گل آذين ببنديد
تا كى خمار، اى خستگان! تا كى خموشى؟
امشب دماغى تَر كنيد از باده‏نوشى
جان را كمر ببنديد و با جانان بخوانيد
اى مطربان شنگ خوش‏الحان! بخوانيد:
كاى از اسيران كمندت خسته‏تر ما
از زمره زنجيريانت بسته‏تر ما
در جلوه‏گاه عرض استغنا و حاجت
بگسسته‏تر ما از تو و پيوسته‏تر ما
با زخم صيدانداز چشم دلشكارت
از جعد زلف سركشت بشكسته‏تر ما
اى با خيالت از رهايان ما رهاتر
از هر دو عالم در كمندت رسته تر ما
تا چند استغنا و هجران تو... تا چند
دلبسته تر ما با تو و بگسسته‏تر ما
ياد آر از زنجيريان جعد مويت
اى از اسيران كمندت خسته‏تر ما
هر چند مستى‏ها فزون شد، غصه پژمرد
آن شب غم از رشك حريفان خون دل خورد
آن عقلِ كامل حلقه را رنگ جنون داد
بيگانه را انس حريفان جام خون داد
ديدند با طوفان هستى برنيايند
با آن خماريها به مستى برنيايند
از خشم يكسر گشته چون تَنَدر خروشان
گفتند: هان! اين باده دور از باده‏نوشان
پس سوك بنيان‏سوز خود را عيد كردند
آن قائد فرزانه را تبعيد كردند

اى چاره‏فرماى جهان، اى از جهان بيش!
اى دين خنجرخورده، اسلام، اى بهين كيش!
اى زخم اعصار و قرون بر پيكر تو
پيوسته زنجير حوادث لنگر تو
آيا بشر را طرفه پيرى زاده چون تو؟
آيا جهان را دستگيرى زاده چون تو؟
آيا در عالم جز تو كيش دلپذيرى است؟
آيا تو را در شفقت و رحمت نظيرى است؟
آيا مخالف پرتوان‏تر ديده از تو؟
آيا منافق مهربان‏تر ديده از تو؟
اين مايه طرد و ترك تو، فرياد از انسان
واى از ظلومتى و جهولى، داد از انسان
در حضرتت زين غم فسرديم از خجالت
اى كيش خنجر خورده! مرديم از خجالت
زين‏مايه تقصير و عنا شرمنده مانديم
خصمان ما كردند و ما شرمنده مانديم
شرمنده از قرآن و دين و دفتر خود
شرمنده از حلم و شكيب رهبر خود
آيا كدامين ژاژ را بر او نخواندند؟
آيا كدامين زخم را بر او نراندند؟
زآن نابكاريها كه قم را سوخت يكسر
فيضيه‏ها از سوز او افروخت يكسر
زآن حصرهاى بى‏دريغ رهبر ما
و آزردن مردان فحل ديگر ما
از ترك آيين و ادب در روى رهبر
وآن رهزنى‏ها در حريم كوى رهبر
از آن‏همه جور جفا و غدر و تقصير
از محبس تنگ امام و زجر و زنجير
از رنج تبعيد و جفاى ترك و رومى
وآن فتنه‏هاى پارسى، آن مايه شومى
از بدسرى‏هاى عرب در ملك بغداد
و آن جيره‏خواران نجف، آن مايه بيداد
شرمنده‏ايم، اى روح قرآن! تا قيامت
شرمنده‏ايم از روى اسلام، از امامت
شرمنده‏ايم از كربلاهاى حسينى
مديون الطاف حسينيم از خمينى
اين پير رهبر با اسيران در بلا بود
با ما حسين‏آسا به دشت كربلا بود
گو اين‏كه از وى مدتى مهجور مانديم
لاكن به معنى كى ز مهرش دور مانديم؟
ما را سزاوار مروت سرورى كرد
با ما به هرجا بود و ما را رهبرى كرد
با ما نمود از رفق و رحمت وز مدارا
رمز امامت را در عالم آشكارا
وآن نايبانش حق‏گزارانند ما را
بر كِشتِ جان تشنه بارانند ما را
الطافشان تا حشر در گفتن نيايد
در باقى آويزم كه شكر از من نيايد

غولان عزاى كفر و كين را عيد كردند
اسلام را از ملك خود تبعيد كردند
راندند از كوى محبت آشنا را
خاموش كردند از نواى ناى وفا را
رندان شب كاشانه را بى‏نور كردند
آن باده را از باده‏نوشان دور كردند

لبريز شد جام ضلالت بار ديگر
پژمرد ايمان و اصالت بار ديگر
صدق و امانت مرد و اغوا شعله‏ور شد
سالوس در ايوان تقوى جلوه‏گر شد
تزوير و حيلت جلوه ايمان گرفتند
ماران سرماديده، از نو جان گرفتند
زاغان سپاه كين به باغ دين كشيدند
از عندليبان خوش‏آوا كين كشيدند
در گلشن ايمان حق كفران نشاندند
تيغ و تبر بر ريشه ايمان نشاندند
از باغ گل سر و صنوبر را شكستند
شاخ درختان تناور را شكستند
از خون صاحب‏همتان جيحون گشادند
از چشمه‏هاى چشم مردم خون گشادند
تا دين و دفتر را بشويند از حقيقت
پيرايه بستند عارفان را در طريقت
جهل و جنون را دين و دانش نام كردند
از كين و غدر و حرص و خواهش دام كردند
از خون و خوان ما به دشمن كام دادند
وين طرفه رندى را تمدن نام دادند
كفر فرنگ و جهل هندو بار كردند
اسلام را از جور و جادو خوار كردند
از فتنه‏هاشان پارسى‏گو روسيَه شد
ماهيت اسلام و ايرانى تبَه شد
امّيد را بيم عبوس از پا درافكند
توحيد را شرك مجوس از پا درافكند
معيار ما شد در جهان ويران‏پرستى
ايزدپرستيهاى ما، ايران‏پرستى
از كورُش و داراى مسكين باج بردند
محنت به ما ماندند و تخت و تاج بردند
ما را به جام بيخودى مدهوش كردند
بر سفره ما خون ما را نوش كردند
از نام عالمگير ايران ننگ ماندند
از ما در عالم سايه‏اى بى‏رنگ ماندند
از سنت و خوى كهن رسمى تهى ماند
از شعر و فرهنگ و هنر اسمى تهى ماند
خاموش شد عرفان و نورانيّت ما
فرموش شد ايمان و روحانيّت ما
جز سايه‏اى زآن ملّت دانا نبوديم
بوديم ما در خانه، امّا ما نبوديم

در ما فراموشيد وحشت لاتخف را
و ز ياد ما آن حكمت‏آموز نجف را
اسلام، شد با كافران از خاطر ما
رفت آن امام مهربان از خاطر ما
بى او صراط مردمى باريك‏تر شد
با دورى او رنج ما نزديك‏تر شد
طغيان طاغوت آتشى از كين برآورد
كفران دمار از دودمان دين برآورد
خاك مذلّت بر سر قوم خدا ريخت
پيدا و پنهان تيغ راند و خون ما ريخت
بسيار سرها در سر كار وفا شد
تن‏ها بسى آماج زخم تيرها شد
بسيار دست و پا و پيكر، آشنايى
فرموش كردند از دم تيغ جدايى
از بى‏كسى‏ها مردى و گردى گم آمد
تا كاردها بر استخوان مردم آمد
شبهاى ظلمت‏زا نويد قدر دادند
در خامشيها وعده‏مان از بدر دادند

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
باز آن قيامت قامت بنشسته برخاست
پشت و پناه امت بشكسته برخاست
برخاست در كف تيغ طرد و ترك و حاشا
آن نوح موسى‏قامت يوسف تماشا
احياء دين و قلع و قمع كفر و كين را
آغاز كرد آن هجرت شورآفرين را
رايت به قمع فتنه بيرون از نجف زد
بر امّت اسلام، بانگ لاتخف زد
چون مصطفى راهى شد از جور عنودان
آتش فكند از قهر، در جان حسودان
با شور ابراهيميان عرض و لا... كرد
گوئى حسين از كعبه قصد كربلا كرد

از عمق جان اسلاميان خواندند او را
از كفر، سيلى‏خوردگان راندند او را
با آنكه ميلش سوى اهل خويشتن بود،
پير پدر مشتاق ابناى وطن بود
در غربت از پوينده خالى شد ركابش
يعنى فرود آمد به مغرب آفتابش

بر كفر ايران نوبتى ديگر خروشيد
اسلامِ سيلى‏خورده بر كافر خروشيد
در دل نه بيمش ديگر از گرمى نه سردى
طاغوت را آواره كرد از پايمردى
آخر به مردى چاره سردرگمى يافت
داد بزرگى داد و عزّ و مردمى يافت
چشم جهان، حيران كافرسوزى‏اش شد
تا قابليت از رشادت روزى‏اش شد
وز آن قبولى آن امام رفته ما
مشتاق شد، مشتاق جمع تفته ما
در آسمان بر ابرها پُر شد ركابش
از مغرب عالم برآمد آفتابش
مژده‏است گويى در خبر آخر زمان را
خورشيد از مغرب فروزد آسمان را
گيتى به كام خلقِ بازيگر نمانَد
و ز توبه كس را بهره‏اى ديگر نمانَد
آنك ز مغرب مطلع شمس امامت
اينك به مشرق تيغ و ميزان و غرامت

اين قصه گو پايان ندارد تا به محشر
حالى »معلم« اين سخن بگذار و بگذر
زين مايه در درمان درد حيرت خويش
شو، چاره‏اى كن در بسيج هجرت خويش
زين بيخودى‏ها مركب غيرت برانگيز
گامى برون نه از خود و با وى درآميز


11 بهمن 1394 2948 3

در اين ديار ببين رودهاي در جريان را

 

گرفته درد ز چشمم دوباره خواب گران را
مرور مي‌کنم امشب غم تمام جهان را

غم عراق و يمن را که شعله‌شعله در آتش
غم دمشق پريشان و غزّه‌ي نگران را

دلارهاي يهودي، ريال‌هاي سعودي
ببين که برده به غارت چگونه امن و امان را

چه کودکان يتيمي که مانده بي‌سر و سامان
چه مادران غريبي که برگ‌ريزِ خزان را...

صداي ناله و شيون زِ هر کرانه بلند است
چگونه خواب ربوده‌ست چشم آدميان را؟

جهان اگر چه کوير سکوت و بهت و تماشاست
در اين ديار ببين رودهاي در جريان را

ببين شکوه و شهامت چگونه ريشه دوانده
ببين قيامت قدّ هزار سرو روان را

ببين که عشق حسيني و آرمان خميني
چگونه باز به ميدان کشانده پير و جوان را

درود بر شرف و عزت جوانِ دليري
که در هواي حرم نذر مي‌کند سر و جان را

چگونه دم بزنم از مدافع حرم عشق
چگونه وصف کنم آن حماسه‌هاي عيان را

سلام ما به خليلي و صابري و علي‌دوست
به غيرت همداني که خيره کرده جهان را

سلام ما به عزيزي و باغباني و عطري
چه عاشقانه برانگيختند رشک جنان را

درود بر تقوي، شاطري و فاطمي‌اطهر
که خوانده‌اند «أ وَفَيتُ» به‌لب امام زمان را

سلام بر سر اسکندري که بر سر نيزه
گرفت از دل هر بي‌قرار تاب و توان را

«سري به نيزه بلند است در برابر زينب»
خدا کند که نبيند رقيه زخم سِنان را

سري که بر سر نيزه رهاست عطر صدايش
وَ غرق نور خدا مي‌کند کران به کران را

و «أي منقلبٍ» مي‌رسد به گوش دوباره
دمي نمي‌برم از ياد شمرهاي زمان را...


15 دی 1394 641 0

بیدارباش عشق است، بیدار باش بیدار

داغ هزار دردی ، خون هزار رگبار
با ابر و باد و طوفان، رفتی خدا نگه دار

آتش همیشه آتش، غربت همیشه غربت
فریاد پشت فریاد، آوار پشت آوار


بانگی به گوش جانت ، هر روز ناله می کرد:
یک عمر زخم خوردی، از عشق دست بردار


دنیا کلوخ انداخت اما تو صبر کردی
شبلی کجا و حلاج ، حلاج بر سر دار


گر از تبار دردید، گرد جنون بگردید
بیدارباش عشق است، بیدار باش بیدار


نام شهید ما را افسوس بد نوشتند
تهمت زدند تهمت، تهمت به مرد عیار


صبحی تو زهرها را چون آب سر کشیدی
شامی شکوفه بستی با زخم های بسیار


حالا در آسمانی غرق ستاره در شام
چون ماه می درخشد نام "سمیر قنطار"


14 دی 1394 467 0

خون تو یعنی جمعه ی دیدار نزدیک است

در پیش روی ما خیابانی که باریک است
پر می زنی اما جهان پشت ترافیک است

اخبار‌ِ صبح شنبه از خون تو می گوید
خون تو یعنی جمعه ی دیدار نزدیک است

اخبار می گوید تو را کشتند و در گوشم
این جمله مثل آخرین دستور شلیک است

خون تو چون انبار باروت است خواهد زد
آتش به سر تا پای دنیایی که تاریک است

آری شهادت عین آزادی است مرد! ای مرد!
این بیت ها تنها برای عرض تبریک است


14 دی 1394 751 0

برگشته ای با حال و روز بهتری از من

 

از اولش هم گفته بودم که سری از من
دیدی که من حق داشتم؟! عاشق تری از من

دلبسته ات بودم من و دلبسته ام بودی
اما رهایت کرد عشق دیگری از من

آتش شدی، رفتی و گفتی:" عشق سوزان است
باقی نماند کاش جز خاکستری از من"

رفتی و جا مانده فقط مُشت پَری از تو
رفتی و باقیمانده چشمان تری از من

فالله خیر حافظا” خواندم که برگردی
برگشته ای با حال و روز بهتری از من

من عاشق لبخندهایت بودم و حالا...
با خنده های زخمی ات دل می بری از من

عاشق ترینم! من کجا و حضرت زینب؟!
حق داشتی اینقدر راحت بگذری از من...


28 آذر 1394 786 2

ابراهیم در آتش

 

پیر سپید موی سیه فام!
میراثدار رنج هزاره
ای کوه داغدار!
آتشفشان بغض هماره

اینک مبارکت
تاوان مهر حیدر کرار!
او گفته بود خود:
گر کوه دوستدار من آید
صد پاره می شود!
اینک مبارکت
در زیر سنگ واقعه ذکر احد احد

ای پیر! نام بت شکنی داری
بر تو سلام باد
وین آتش همیشه بر ابراهیم
برد و سلام باد

 

منبع: صفحه ی اینستاگرام شاعر

 


26 آذر 1394 494 0

زیبایی خدا به خدا بیشتر شده ست

 

روی گل محمدی از اشک تر شده ست
با ما مصیبتی ست که عالم خبر شده ست

با ما مصیبتی ست که ورد زبان شده
با ما مصیبتی ست که خون جگر شده ست

آن سوی خنده ها، همه دندان گرگ بود
اینک زبانشان به دهان نیشتر شده ست

از هیچ زاده اند و بی هیچ، زیسته
شیطان بر این جماعت ابتر پدر شده ست

نمرود تیر بسته به زیبایی خدا
زیبایی خدا به خدا بیشتر شده ست

عالم هنوز در صلوات است و همچنان
این رایت نبی ست که بر بام بر شده ست 


01 آبان 1394 660 0

و اسبان عاشق که بی عشق برگشته بودند

عطش بود و آتش
و آیینه می سوخت در تشنه کامی
و می سوخت بال کبوتر
و بیداد می کرد زنجیر در پای فریاد
و من تشنه بودم
عطش بود و آتش
به لب تاول بادهای کویری
و چشم پرستو که می سوخت
در شعله ی شن
و دست دروگر
که با دست نامردمی ها درو شد
و من تشنه بودم
عطش بود و آتش
و بر شانه ی سبزه سنگینی مرگ
و زخم ملخ بر گلوگاه گندم
و بر شانه ی شوق
تیغ شقاوت
و بی باری باغ
و بی رحمی باد
و بی داد طوفان
و من تشنه بودم
عطش بود و آتش
و من مانده بودم
و زین های خالی
و زین های خونین
و اسبان عاشق
که بی عشق برگشته بودند
عطش بود و آتش 
و پیغام باران از آن سوی بیداد
و این سو، من و زین خالی
و این سو، من و زین خونین
و اسبان عاشق
و آن سوی دیوار آتش
سرود سحرخیز باران
سرودی چه روشن
سرودی چه نزدیک
اذان بود و بیداری شب
و یک آسمان راز باران
و میل شگرف شکفتن
و من اسب را گفته بودم
و پل بستم از دل
و دریا مرا دید
و از سمت رویش
کسی با اشارت مرا خواند
و معنای یک گل مرا زیر و رو کرد
سراپا عطش
از کمین گاه آتش
من و شیهه ی اسب با هم گذشتیم
و دریا به من آفرین گفت
و من جوشش چشمه ها را شنیدم
و با طعم باران نفس تازه کردم
و گفتم که دریا مرا می شناسد
و من عشق را گفته بودم
و من فرصت خارها را
وجین کردم از خویش
و من از گلوگاه گل
رُسته بودم
و من تاول سال های عطش را
ز تن شسته بودم

24 مرداد 1394 1069 0

بکش کسای یمانی به روی دوش و بیا

چه محشری است که آل ریا به پا کرده است
مگر که رو به بتی تازه اقتدا کرده است
 
تو را که نوری و قرآن ناطقی این بار
به استناد کدام آیه ای رها کرده است
 
قسم به سرخی خون عقیق های یمن
که درد،دِین خودش را به عشق ادا کرده است
 
بکش کسای یمانی به روی دوش و بیا
که آل آل کسا را یمن صدا کرده است

خبر دهید به خورشید در شب ظلمت
دلم به شیوه ی پروانه جان فدا کرده است
 
چه باک از آتش نمرودیان که شعله ی آن
از این که عشق بسوزد در آن اِبا کرده است

تو ذوالفقار به دستی بیا که هر مظلوم
به روی وعده ی حقّت حساب وا کرده است

 


18 تیر 1394 624 0

دیباج!

منصور
با دست های منفور
از هزار سوی زمین
یاری می شود
اما درهای آسمان
تنها به روی پیشانی تو باز است
دیباج!

 


15 اردیبهشت 1394 659 0

اینا گزینه های روی میز ماس

یک

لحظه لحظه خاطرات بهمنی

که یکدفه بهار شد

بهمنی که بوی گل گرفت و سوسن و یاسمن

بهمنی که غرق شوق و شور بود

انفجار نور بود

دو

سرزمینی که نگاش به آسمونه و

حسابش از زمین جداست

ذره ذره خاکش از غرور و غیرته

سرزمینی که شن کویرشم

لشکر خداست

سه

بغض ناتموم مادری

بالا سر جنازه ی پسر

بغضی که یه مرتبه صدا می شه

سکوتُ می شکنه:

ای تموم بچه هام فدای تو

یا حسین

این گلم نثار کربلای تو

یا حسین

چهار

ایستادن یه نوجون

بدون ذره ای ترس و آرزو

روبروی تانکهای رو به رو

پنج

اهتزاز پرچم سه رنگ

روی گنبد مسجدی

که زخمی گلوله هاس

خنده های مردمی که یک صدا می گن

فتح شهر خون

کار خداس

شش

آسمونی که پر از نوای ربناس

آسمونی که

قُرُق شده

با شهاب و رعد و صاعقه

با آیه ی

و ما رمیت  اذ رمیت

آسمونی که

کابوس کرکساس

هفت

چشمه چشمه موج موج

کوچه کوچه رود رود

تو خیابونا به هم رسیدن و یکی شدن

شکستن سردی دی و غرور اهرمن

حالا بازم بشمارم؟

اینا گزینه های روی میز ماس

حالا بازم بشمرید

گزینه های روی میزتون چیاس؟

حالا بازم بشمرید

همه میدونن این

آخرای قصه ی شماس

هفت

شش

پنج

چهار

سه

دو

یک


22 بهمن 1393 2106 1
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها