طبق نصّ یک کتاب کهنه، قوم برگزیده اید

چند روز پیش
بزدلانه
کودکان غزّه را
در "شجاعیه"
به خون کشیده اید!
آفرین!
واقعا که در شهامت و شرف پدیده اید
چشم بد به دور
قوم برگزیده اید!

از شما شریف تر کسی ندیده ام
جز جماعتی که کارشان
ماستمالی سیاه کاری شماست
چون به جیب هایشان رسیده اید!

اوج انتقاد و اعتراض این گروه
در برابر تمامی قساوت شما
گاه اخم ساده ای ست
گاه ژست پرافاده ای ست
مثل اینکه "بس کنید جنگ را
بس کنید نام و ننگ را
بس کنید بارش گلوله ی تفنگ را..."
بی که واقعاً بیان شود
کودکان غزّه اند
یا شما که در میان خاک و خون تپیده اید!

این گروه در برابر ستم همیشه بی طرف
این جماعت سیاه رو، ولی یقه سفید
مانده ام که ساقه ی چغندرند
در مسیر باد
یا که برگ بید؟!


03 اسفند 1395 914 0

فتنه شاید در صف صفِین می جنگیده روزی


فتنه شاید روزگاری اهل ایمان بوده باشد
آه این ابلیس شاید روزی انسان بوده باشد

فتنه شاید در لباس میش، گرگی تیز دندان
در لباسی تازه شاید فتنه چوپان بوده باشد

فتنه شاید کنج پستوی کسی لای کتابی؛
فتنه لازم نیست حتماً در خیابان بوده باشد

فتنه شاید در صف صفِین می جنگیده روزی
فتنه شاید در زمان شاه، زندان بوده باشد!

فتنه شاید با امام از کودکی همسایه بوده
یا که در طیّاره ی پاریس_تهران بوده باشد

فتنه شاید تابی از زلف پریشان نگاری
فتنه شاید خوابی از آن چشم فتّان بوده باشد

فتنه شاید اینکه دارد شعر می خواند برایت؛
وا مصیبت! فتنه شاید از رفیقان بوده باشد

ذرّه ای بر دامن اسلام ننشیند غباری
نامسلمانی اگر همنام سلمان بوده باشد

دوره ی فتنه است آری، می شناسد فتنه ها را
آنکه در این کربلا عبّاس ِ دوران بوده باشد

فتنه خشک و تر نمی داند خدایا وقت رفتن
کاشکی دستم به دامان شهیدان بوده باشد


02 بهمن 1395 164 0

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

12 دی 1395 25189 0

ساحران با سامری ها گاوبندی کرده اند!

ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش های ما را عرضه ی کالا گرفت

احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست

فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد

زیر باران های جاهل سقف تقوا نم کشید
سقف های سخت، مانند مقوا نم کشید

با کدامین سحر از دل ها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگی ها عیب شد؟

خانه ی دل های ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت

سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت

باغ های سینه ها از سروها خالی شدند
عشق ها خدمتگزار پول و پوشالی شدند

از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد
کله ی احساس های ماورایی پوک شد

آتشی بی رنگ در دیوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند

اندک اندک قلب ها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت

غالباً قومی که از جان زرپرستی می کنند
زمره ی بیچارگان را سرپرستی می کنند

سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است!

از همان دست نخستین کج روی ها پا گرفت
روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت

کارگردانان بازی باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند

چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد

روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد

سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد

سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبل های ناجوانمردی زدند

تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت

رنگ ولگرد سیاهی ها به جان ها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمان ها خیمه زد

صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید
شد سیه مست و برای آسمان خنجر کشید

این زمان شلاق بر باور حکومت می کند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت می کند

تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست
در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست

دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن
گرد دل ها هاله هایی از تباهی حلقه زن

اعتبار دست ها و پینه ها در مرخصی
چهره ها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی

از زمین خنده خار اخم بیرون می زند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون می زند

طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز به ندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض

خنده های گاه گاه انگار ره گم کرده اند
یا که هق هق ها تقیه در تبسم کرده اند

منقرض گشته است نسل خنده های راستین
فصل فصل بارش اشک است و شط آستین

آن چه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریه ی پنهانی است

گرچه غیر از لحظه ای بر چهره ها پاینده نیست
پوزخند است این شکاف بی تناسب، خنده نیست

مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن
خنده های از ته دل ریشه کن شد، ریشه کن

الغرض با ماله ی غم دست بنایی شگفت
ماهرانه حفره ی لبخندها را گل گرفت

* * *
اشک های نسل ما اما حقیقی می چکند
از نگین چشم های خون، عقیقی می چکند

* * *
ماجرا این است: مردار تفرعن زنده شد
شاخه های ظاهراً خشکیده از بن زنده شد

آفتابی نامبارک نفس ها را زنده کرد
بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد

قبطیان فتنه گر جا در بلندی کرده اند
ساحران با سامری ها گاوبندی کرده اند!

* * *
من ز پا افتادن گل خانه ها را دیده ام
بال ترکشخورده ی پروانه ها را دیده ام

انفجار لحظه ها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصب های رها پیچیدن شلاق موج

 دیده ام بسیار مرگ غنچه های گیج را
از کمر افتادن آلاله ی افلیج را

در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام
گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام

گردش تابوت های بی شکوه آهنین
پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین

در خیابان جنون، در کوچه ی دلواپسی
کرده ام دیدار با کانون گرم بی کسی!

دیده ام در فصل نفرت در بهار برگریز
کوچ تدریجی دلها را به حال سینه خیز

سروها را دیدهام در فصل های مبتذل
خسته و سردرگریبان – با عصا زیر بغل –

تن به مرداب مهیب خستگی ها داده اند
تکیه بر دیواری از دلبستگی ها داده اند

پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرده اند
گوشه ای از خوان یغما را فراهم کرده اند!

ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بی نهایت کاری است

از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد
بال معراج و خیال عرش پیمایی چه شد

پشت این ویرانه های ذهن، شهری هست؟ نیست؟
زهر این دل مردگی را پادزهری هست؟ نیست

ساقه ی امیدها را داس نومیدی چه کرد؟
با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟

هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟
در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد

هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها
از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه ها

شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟
ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟

دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد
از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد

* * *
جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبح گون از تابش خورشید مولا روشن است

طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل می زند
بین دریا و دلم از روشنی پل می زند

طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم می کند
زیر نور ارغوانی ها مرورم می کند

اندک اندک تا طپیدن های گرمم می برد
در دل دریا فرو از شوق و شرمم می برد

«قطره ی سرگشته ی عاشق» خطابم می کند
با خطابش همجوار روح آبم می کند

تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را می زند
آفتاب هستی اش چشم عدم را می زند

اینک از اعجاز او آیینه ی من صیقلی است
طالع از آفاق جانم آفتاب «یاعلی» است

«یاعلی» می تابد و عالم منور می شود
باغ دریا غرق گل های معطر می شود

چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید

موج نام نامی اش پهلو به مطلق می زند
تا ابد در سینه ها کوس اناالحق می زند

قلب من با قلب دریا هم سرایی می کند
یاد از آن دریای ژرف ماورایی می کند

اینک این قلب من و ذکر رسای «یاعلی»
غرش بی وقفه ی امواج، در دریا «علی»

موج ها را ذکر حق این سو و آن سو می کشد
پیر دریا کف به لب آورده، یاهو می کشد

مثل مرغان رها در اوج می چرخد دلم
شادمان در خانقاه موج می چرخد دلم

موج چون درویش از خود رفته ای کف می زند
صوفی گرداب ها می چرخد و دف می زند

ناگهان شولای روحم ارغوانی می شود
جنگل انبوه دریاها خزانی می شود

کلبه ی شاد دلم ناگاه می گردد خراب
باز ضربت می خورد مولای دریا از سراب

پیش چشمم باغ های تشنه را سر می برند
شاخه هایی سرخ از نخلی تناور می برند

خارهای کینه قصد نوبهاران می کنند
روی پل تابوت ها را تیرباران می کنند

در مشام خاطرم عطر جنون می آورند
بادهای باستانی بوی خون می آورند

* * *
صورت اندیشه ام سیلی ز دریا می خورد
آخرین برگ از کتاب آب ها، تا می خورد


05 مهر 1395 1981 0

نمی‌دانم چرا مردم به هم تبریک می‌گویند


گل از گل‌ها شکفت و رنگ جدول‌ها بهاری شد
به دستِ کارگرها در حواشی سبزه‌کاری شد


زمستان رفته و مثل ذغالش روسیاهم من
به ویرانی سفر کردم که سوغاتم «نداری» شد


عمو نوروز من هستم که با پیراهن سرخم
به طبلم می‌زنم: «مردم! جهان از خون اناری شد،


چه باغی می‌شکوفد از گلوگاهِ مسلسل‌ها؟
چه دریایی اگر سرچشمه‌ها از زخم جاری شد؟»

 نمی‌دانم چرا مردم به هم تبریک می‌گویند
بهاری را که با برف زمستان آبیاری شد


05 فروردین 1395 581 0

برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده

كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره

   به ما كه خسته ایم بگه خونه ی  باهار كدوم وره؟

 
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره

  به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟

 
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه می رسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره

  به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟


21 مرداد 1394 1152 0

تاريخ مي رود که سرافکنده تر شود

 
در کوفه ي تهي شده از اعتمادها
کم کم زياد مي شود ابن زيادها
 
انسان و آيه هاي کرامت يکي يکي
از ياد مي برند همان سان که يادها
 
آن گاه دسته دسته ي نامردمان شهر
هر بار مي وزند به سمتي که بادها
 
تعطيل مي شوند به تدريج حجره ها
تشکيل مي شوند به سرعت ستادها
 
وقتي زمان به نقطه ي تقسيم مي رسد
مي رويد از عميق زمين کوفه زادها
 
تاريخ مي رود که سرافکنده تر شود
هربار از تداعي اين رويدادها
 
تا اين غزل اجازه ي خواندن به من دهد
ناچارم استفاده کنم از نمادها
 
مجبور مي شوم بنويسم که عاقبت
سهراب کشته مي شود اما شغادها؟!
 

07 مرداد 1394 874 0

چشمشون به اون ور آبه هنوز

از کتاب درسیای بچگیام
چیزی یادم نمیاد جز یه نگاه
که همون صفحه اول میدرخشید مث ماه

پیرمرد چشم امیدش به ما بود
امیدش به ما دبستانیا بود

با هزارتا آرزو چشم امیدش میشدیم
توی بازیای بچگی شهیدش میشدیم

حالا ما بزرگ شدیم حال امیدتو بپرس
حال و احوال کوچولوی شهیدتو بپرس
::
خوش نداشتیم عکس ماهت
روی سکه ها وکنج اسکناسا بشینه
زینت قابای خاتم بشه و
روی میز باکلاسا بشینه

عکستو قاب میگیرن فقط تماشا میکنن
اسمتو میارن و رسمتو حاشا میکنن

چشم بیدار تو رو دیدن ولی
دلشون خوابه هنوز
بی خیال نگاه شرقی تو
چشمشون به اون ور آبه هنوز

این روزا دلم گرفته ولی باز
بغضمو می خورم و همراه پا برهنه ها داد می کشم:
حالا من چشم امیدم به توئه
من هنوز
انتظار فرج از نیمه ی خرداد می‌کشم

 


24 خرداد 1394 747 0

اين چندمين بار است حاجي مکه بودي؟!

 

رفته است بالا نرخ شاخص تا حدودي
طي کرده حاجي چه فرازي! چه فرودي!

بنزين بي سُرب است سهم باکش اما
از شيشه ي ماشين او ، دنياست دودي

حاجي! قبولِ حق! جزاک الله خيرا!
خيلي گره از کار اين مردم گشودي

در رفته از دستم حسابش خوش به حالت!
اين چندمين بار است حاجي مکه بودي؟!

ما ريزه خوار سفره ي شاه ِ خراسان
تو ميهمان ويژه ي شاه ِ سعودي

حاجي تو که عمري است در حال طوافي
تحريم را هم دور خواهي زد به زودي!


13 اردیبهشت 1394 1930 12

حکایت آب

از آفتاب به آفتابه رسیدیم
از آب به فاضلاب
و آب که آبروی قبیله بود
صرف طهارت ما شد
حال در غیاب آب
شبکه ی یک، ماءالشعیر پخش می کند
پدر در تیمم است و نمی داند
دیگر سدّی برای افتتاح نمانده است


20 دی 1393 953 0

خیابانی که مبل، در آن نمایشگاهی ندارد

كوپن 356، تخم مرغ
لباس می‌ پوشم 
و از پله‌ ها به زیر می ‌آیم 
از خانه به خیابان 
خیابان هاشمی 
خیابان مأنوس 
خیابان سلام دل ها 
خیابان صمیمیت سلام ها 
خیابان بار عاطفی كلمات 
خیابان خانه ‌های كوچك 
خیابان دل های بزرگ 
خیابان خانوارهای نُه سر عائله 
خیابان خانوارهای شش نفر شهید 
خیابان صبر
خیابان سنگر
خیابان سر به زیر
خیابان سرفراز
خیابان بی ادعا
خیابان صف های بلند عاشورا
خیابان هاشمی
خیابان کم توقع
خیابان مصمم
خیابان ریشه دار
خیابان مستقل
خیابانی که مبل، در آن نمایشگاهی ندارد
و ساندویچ فروشی هایش
همیشه در غربت و کسالت زندگی کرده اند
خیابان ازدحام نانوایی ها
خیابانی که شیرینی دانمارکی نمی خرد
خیابانی که جین نمی پوشد
خیابانی که کراوات نمی زند
خیابانی که مژه های طبیعی را دوست دارد
خیابانی که قلم پای پانک ها را خرد می کند
خیابانی که لباسش را از تعاونی ها می خرد
خیابانی که لباس تنش را
برای سیل زدگان می فرستد
خیابان هاشمی
خیابان پیکان های مُسن
خیابان هُل دادن ژیان
خیابانی که بنز و بی.ام.و، با هراس تمام
از تیررس نگاهش می گریزند
خیابان هاشمی
خیابان بی پیرایه
خیابان یکرنگ
خیابانی که دروغ نمی گوید
که احتکار نمی کند
گران نمی فروشد
و در مرداب گاو صندق ها
زندگی نمی کند
خیابان هاشمی
خیابان مردان کار
خیابان دست های پینه بسته
خیابان زنان سجاده و صبر
خیابان دلشکسته
خیابانی که پس از هر حمله
حجله ها در آن صف می بندند
و کوچه هایش چراغان می شوند
خیابان چراغان
خیابان ستاره باران
خیابانی که هر شب جمعه
قرار ملاقاتش را با بهشت زهرا
فراموش نمی کند
خیابانی که اسرائیل را می شناسد
و رادیویش را گوش نمی کند
خیابان هاشمی
خیابانی که  سر بر دامن بیگانه نمی گذارد
خیابانی که نوکر نیست
خیابانی که بشقاب های اروپا را نمی شوید
خیابانی که دربان رستوران های پاریس نیست
خیابانی که تعظیم نمی کند
تحقیر نمی شود
انعام نمی گیرد
خیابان هاشمی 
خیابان سربلند 
خیابانی كه كوتاه نمی‌ آید 
خیابان اول خط 
خیابانی كه با یك اتوبوس 
به میدان انقلاب می‌پیوندد 
خیابانی كه همیشه از او وحشت دارند 
خیابانی كه همیشه برایش نقشه می ‌كشند 
خیابانی كه هر روز بمبارانش می‌ كنند 
خیابانی كه هر روز متولد می ‌شود 
خیابانی كه هر روز در مدرسه 
نام‌نویسی می ‌كند 
خیابانی كه هر روز بزرگ می ‌شود 
خیابان هاشمی
خیابان گلاب قمصر
خیابان کاسه های نذری
خیابان سفره ی ابوالفضل
خیابان بیداری
خیابان کوی فرهنگیان
خیابان معلم و مدرسه
خیابان کتاب و کارنامه
خیابان ممتاز
خیابانی که هر روز امتحان می دهد
و هر روز عکسش را بزرگ می کنند
و هر روز عکسش را بر در و دیوار محله
می چسبانند
خیابان هاشمی 
خیابانی كه مرا می‌ شناسد 
خیابانی كه برایم دست تكان می‌ دهد 
خیابانی كه شعرهایم را می‌ خواند 
خیابانی كه غم هایش را به من می‌ سپارد 
خیابانی كه شعرهایم را تصحیح می ‌كند 
خیابانی كه كلمات مهجور 
و مصراعهای متكلف را 
از شعرهایم پاك می ‌كند 
خیابانی كه همیشه حرف دلش را 
در شعرهایم جستجو می ‌كند 
خیابانی كه همیشه به دست هایم نگاه می‌ كند 
 
نگاه می‌ كنم 
به دست هایم نگاه می ‌كنم 
كوپن 356! 
دست هایم را پنهان می‌ كنم 
خیابان هاشمی لبخند می‌ زند 
آغوش می‌ گشاید 
و به سویم می ‌آید 
و من 
شرمگین و شتابناك 
از خیابان هاشمی می‌ گریزم 
از پله‌ها بالا می ‌روم 
به خانه باز می‌ گردم 
و كوپن 356 
در میان خشم سرانگشتانم 
مچاله شده است 

08 آذر 1393 990 0

نلغزیم در باد/ نلغزیم در سمت برچیدن گل

همین گونه خوب است
بمانیم
بمانیم در درس اول
بمانیم در آب - بابا
بمانیم تا کودکان دبستان
بیایند
بمانیم تا مهربانی
بخندد
من از حاصل ضربِ اعدادِ بیگانگی
بیم دارم
من از حرصِ در خود فرو ماندگان
مانده بیگانه با هرچه باران، بهاران
من از مکرِ این دشمنِ خانگی
بیم دارم
بمانیم در جوشش چشمه هایی
که با ذات بخشندگی زنده هستند
بمانیم تا آب معنی شود 
در نفس های تابنده ی شمعدانی
بمانیم در فرصت مهربانی
و معنای انسان
فقط این دو حرف است 
بمانیم 
تا گل بروید
همین گونه خوب است
همین گونه، یعنی همین لحظه
این پنجره
آن نگاهی که در کوچه مانده است
همین گونه، یعنی همین خانه
این گفتگو در حضورِ
همین چند گلدان شاداب
همین گونه، یعنی همین باغ
این سرو
این بید مجنون
همین گونه، یعنی همین نیمکت
این نگاه صمیمانه
این رقص فواره در باد
همین گونه، یعنی همین بادبادک
که پیوسته با شاخه ی شوق کودک
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی که هرکس بگوید دلش را 
و بگذار من هم بگویم
از آرامش آسمان و کبوتر
و بگذار من هم بگویم چرا آسمان
آبی بی دریغی است
و بگذار من هم بگویم
چرا در زمین، خواب آهو
پر از اضطرابی عمیق است
و بگذار من هم بگویم که
در باور مرزها
مرگ پهلو گرفته است
و بگذار من هم بگویم سیاست چرا مهربان نیست
و بگذار من هم بگویم که بر خاک غلتیدن برگ
این سبز
این سبزها، اتفاقی نبوده است                                                 
و بگذار من هم بگویم که
سهم قناری قفس نیست
و دیوار ، یعنی که خود خواهی من
و دیوار ، یعنی چه اندازه دوریم
از دور دست تماشا                
بیا ذات دیوار را
از ضمیر زمین گیر انسان بروبیم
و انسان به اندازه ی آسمان هاست
و ای کاش جز آسمان را نگوییم
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی که آیینه بودن
فقط روشنی را سرودن
همین گونه ، یعنی نلغزیم
نلغزیم در سمت خواهش 
و سمتی که خَم می شود مرد 
و سمتی که هرگز صنوبر ندارد
همین گونه ، یعنی سپیدار با بادها
همسفر نیست
نلغزیم در باد
نلغزیم در سمت برچیدن گل
و سمتی که گم می شود رد پای کبوتر
و سمتی که از فرصت گل کسی باخبر نیست
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی که هر کس
به اندازه ی آسمان سهم دارد
بباریم
بباریم بر انتظار عطشناک هرجا که یک ریشه
دلواپس رویش یک جوانه است
بباریم تا آهوان زبان بسته، پایان نگیرند
همین گونه خوب است
همین گونه یعنی زمینی پر از زندگانی
همین گونه یعنی که با ماشه 
انگشت دل آشنا نیست
همین گونه، یعنی که آهو بیاید
که آهو بماند
که آهو نترسد
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی الفبای باران
همین گونه ، یعنی که
هر تشنه ای را شنیدن
به معنا رسیدن
گره خوردن ریشه با نور
همین گونه یعنی
فقط این درختان
فقط این درختان دلبسته با خاک
خورشید را دوست دارند
همین گونه ، یعنی که
در سمت ریشه
همین گونه ، یعنی که
در سوی رویش
همین گونه ، یعنی که
درسمت و سوی شکفتن بمانیم 
بمانیم تا کودکان دبستان بیایند

27 آبان 1393 993 0

که روزنامه هم از رنج این و آن خالی ست

 

شکسته ایم که از مرد، داستان خالی ست
نشسته ایم، یقین جای قهرمان خالی ست!‏
 
دعا اگر چه فراوان، نمی رود بالا
پرنده گرچه زیاد است، آسمان خالی ست
 
ورق نزن به امید دو جمله همدردی
که روزنامه هم از رنج این و آن خالی ست
 
نوشته صفحه ی اول که سفره ها پر شد
نوشته است که «پر شد»، ولی بخوان «خالی ست‏‏»
 
‏عبور رهگذران و صدای فال فروش:
«بخر که خانه ی ما از نشاط و نان خالی ست»
 
امید بسته به دستان ما که گل بدهد
کدام گل پسرک؟ هر دو دستمان خالی ست
 
چه ساده می شود از چشم های سردش خواند
که فکر می کند از دلخوشی، جهان خالی ست
 
کدام روزی امروز اوست، نان یا زهر؟
چقدر دیر رسیدیم، استکان خالی ست...

29 شهریور 1393 682 0

اسب از نسكافه نوشي اسب شد

اسب ها در ابتدا خر بوده اند
بلكه از خر نيز خرتر بوده اند
 
اسبها خرهاي پررو بوده اند
اهل غوغا و هياهو بوده اند
 
اسبها كه قوم و خويش قاطرند
اهل تبليغات و عكس و پوسترند
 
آدمي وقتي كه پررو ميشود
گاه اسب و گاه يابو ميشود
 
اسب، كت شلوار پوشيد اسب شد
با فرودستان نجوشيد اسب شد
 
اسب از نسكافه نوشي اسب شد
با ادا و شیك پوشي اسب شد
 
اسب شير و قهوه می نوشد خر، آب
كارِ خر از سربه زيري شد خراب
 
سربه زيري شد بلاي جان خر
اي پسر! از سربه زيري كن حذر
 
خر، تواضع مي كند پس ابله است
دستش از ميز رياست كوته است
 
اسب شهرت يافت، بار خويش بست
خر، به گمنامي دلي خوش كرده است
 
اي خر، اي راوي اول شخص من!
باز هم عرعر كن و جفتك بزن
 
اي خر، اي داناي كلِّ باربر!
سمبل مردانگي از هر نظر
 
اي خر، اي افسانه ی سيال ذهن
عرعرت فريادِ بغضِ كال ذهن
 
جان فداي تار و پود عرعرت
زير و بم، اوج و فرود عرعرت
 
خر خيالاتي شد و عرعر نمود
خر، خيالاتي نمي شد خر نبود
 
جفتكي زد، شاد شد ،خنديد خر
ديگر از اسبان نمي ترسيد خر
 
ديد اسبان انتخابش كرده اند
داخلِ آدم حسابش كرده اند
 
شايد او هم چند روزي اسب شد
صاحب عنوان و كار و كسب شد
 
خرّم و جفتك زنان و شاد ، خر
يك دو گامي رفت و راه افتاد، خر
 
خرم و خندان خر از دورانِ نو
نعل نو، افسار نو، پالان نو
 
اسب شد خر، اسب، شد بر باد خر
يك دو گامي رفت و راه افتاد خر
 
تا بگيرد سهم خود از پول نفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت...

24 شهریور 1393 776 0

از «عدل» هزار قصه گفتند ولي...

 
اين بسته کمر يکسره در خدمت ما...
آن خسته جگر در طلب راحت ما...
از «عدل» هزار قصه گفتند ولي
جز «قسط» نشد آخر سر قسمت ما!
 

23 مرداد 1393 642 0

نخودي گفت، لوبيايي را

نخودي گفت، لوبيايي را 
كه «بيا با هم اتحاد كنيم
 
همره لپه و عدس گرديم
دم به دم نرخ را زياد كنيم
 
به ورود حبوب بيگانه
معترض گشته، انتقاد كنيم
 
نخود اجنبي ندارد سود
بر وجود خود اعتماد كنيم»
 
لوبيا گفت: «ناپسنديده است
گر كه ما صحبت از نژاد كنيم
 
لپه، لپه است هر كجا باشد
بايد او را به ‌خير ياد كنيم
 
ميزبانيم ما و او مهمان
ميهمان را به لطف شاد كنيم
 
ارزش ما از او نگردد كم
كار بر كام و بر مراد كنيم
 
محتكر را شويم ياور و يار
شارژ، او را از اين مواد كنيم
 
تا كه انبار محتكر برپاست،
جمله بايد ز فخر، باد كنيم»

16 مرداد 1393 713 0

دادگاه رسمی است!

در میان ضرب طبل های انفجار
رقص دود
بر فراز شهر در حصار
از میان خشت و خاک
لب گشوده اند زخم ها و همصدا
با عروسکی شکسته
خنده می زنند
بر دروغ روزگار!

 

***

آه...تا کدام دست مهربان
می رهاند این تن به خون نشسته
آن عروسک شکسته را
از میان خشت و خاک
از میان آن همه غبار...

چشم های خیس کودکی در انتظار...

***

دادگاه رسمی است!

اتّهامتان:
سرقت سیاهی از کلاف گیسوی زنان
قتل عام خواب کودکان
انتشار گرد خواب و مرگ بر سراسر جهان
غارت غرور و غیرتی که نیست
از سران خائن عرب...

بمب ها، گلوله ها
انفجارهای نیمه شب: گواه
دادگاه:
غزّه؛ سرزمین بی پناهگاه!


09 مرداد 1393 684 1

...که توپ برایشان آغاز یک ویرانی است...

هر چهار سال یکبار

در سررسید داستان بازی و توپ

وقتی خیال بشر نگران مستطیل سبز است

دلشوره امان آدمیت را می‌برد

وقتی تمام چشم‌ها

مسحور ستاره های زمین بازی اند

و اخبار گلهای شب

با درشت ترین تیتر

می‌روند که صبح را شروع کنند،

ستاره‌های آسمان

در تماشای گوشه‌ای از زمین

داستان گل‌هایی را گریه می‌کنند

که توپ برایشان

آغاز یک ویرانی است

و در بازی کوچه شان

سوت به جای داور

در دست جلاد است

از دست تیم پزشکی هم

در این داستان

کاری بر نمی‌آید

که گلوله‌ها پایان عمر بازی غنچه را رقم زده‌اند

و هیچ کارشناسی

توجه ندارد

که کودک شیرخواره

حریف خمپاره‌های آدمخوار نمی‌شود

چرا که اصولا

در جایی از منشور حقوق بشر به این نکته

اشاره نشده


28 تیر 1393 527 0

کي روز زمين خوردنشان مي آيد؟!

 
کي موسم پژمردنشان مي آيد؟
پايان دل آزردنشان مي آيد؟
ديديم زمين خواري شان را يا رب!
کي روز زمين خوردنشان مي آيد؟!
 

03 تیر 1393 490 0

کار بسيار است و بي کاري کم و فرصت زياد...

 
آدمي که کار دارد، کار مي خواهد چه کار؟
خانه ي بي بام و در،  ديوار مي خواهد چه کار؟
 
شاعري که شعر نو مي گويد و شعر سپيد،،
مثنوي يا مخزن الاسرار مي خواهد چه کار؟
 
کاغذ او کاغذ سیگار باشد، بهتر است
شاعر اصلاً کاغذِ آچار می خواهد چه کار؟
 
هم سفيد و هم خز است و هم مُد امروز نيست
مانده ام اين ريش را «ستّار» مي خواهد چه کار؟
 
آن صداي مخملي، بي ساز خيلي بهتر است
من نمي فهمم «حسن» گيتار مي خواهد چه کار؟
 
حضرت مجنون فقط ليلي به دردش مي خورد
در بيابان ها، کش شلوار مي خواهد چه کار؟
 
سرزمين بي حساب و بي کتاب از هر نظر
در شگفتم مرکز آمار مي خواهد چه کار؟
 
اصفهان خشک و بي آب و علف، در حيرتم
زنده رودش مرغ ماهي خوار مي خواهد چه کار؟
 
با دو لنز سبز، وقتي چشم رنگي مي شود،
سينماي مملکت «گلزار» مي خواهد چه کار؟
 
کارگرداني که سيمرغ بلورين برده است
من نمي دانم دگر اُسکار مي خواهد چه کار؟
 
شاعري که بيت بيتِ شعرهايش آبکي ست
جمله ي «تکرار کن، تکرار» مي خواهد چه کار؟
 
شوفري که با «يساري» روز و شب سر کرده است
پشت خاور، سي دي «عصّار» مي خواهد چه کار؟
 
هشت تا گُل خورده اين دروازه بان تيره بخت
من نمي فهمم دگر اخطار مي خواهد چه کار؟
 
کار بسيار است و بي کاري کم و فرصت زياد
واقعا کشور وزير کار مي خواهد چکار؟!
 

 


01 تیر 1393 1804 2
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها