می رسد فصل بهاری ماندگار

 

بال در بال پرستو های خوب
می رسد آخر، سوار سبزپوش
جامه ای از عطر نرگس ها به تن
شالی از پروانه ها بر روی دوش

پیش پای او، به رسم پیشواز
ابر با رنگین کمان، پل می زند
باغبان هم، باغبان نوبهار،
بر سر هر شاخه ای گل می زند

تا می آید، پرده ها از خانه ها
باز توی کوچه ها سر می کشند
مرغ های خسته و پربسته هم
از میان پرده ها پر می کشند

در فضای باغ غوغا می کند
باز هم فوّاره ی گنجشک ها
هرکجا سرگرم صحبت می شوند
شاخه ها درباره ی گنجشک ها

باز می پیچد میان خانه ها
بوی اسفند و گلاب و بوی عود
می رسد فصل بهاری ماندگار
فصلی از عطر و گل و شعر و سرود

 


01 خرداد 1395 489 0

«یا ایُها العزیز»! ببین خسته حالی ام

«یا ایُها العزیز»! ببین خسته حالی ام
چشمان پرستاره و دامان خالی ام

ماییم آن «خسی که به میقات» آمدیم
شرمنده با «بضاعت مزجات» آمدیم

شام فراق، سوره ی والیل خوانده ایم
یوسف ندیده «اوف لنا الکیل» خوانده ایم

یا ایها العزیز! به زیبایی ات قسم
بر حسن بی بدیل و دلارایی ات قسم

دل ها، ز نکهت سخنت، زنده می شود
عالم به بوی پیرهنت، زنده می شود

صبح وصال تو، شب غم را سحر کند
آفاق را نگاه تو زیر و زبر کند

موسیٰ تویی، مسیح تویی، مکه، طور توست
شهر مدینه، چشم به راه ظهور توست

تنها نه از غمت، دل یاران گرفته است
چشم بقیع تر شده، باران گرفته است

شعر «شفق»، حدیث زبان دل من است
تکرار نام تو- ضربان دل من است

 

بخشی از یک مثنوی غزل


01 خرداد 1395 553 1

میان دفتر من از تو یادگار پر است

 

فقط نه صبح من از ابرهای تار پر است
گلوی جاده هم از بغض انتظار پر است

بیا که زردی پائیز با تو بی معناست
چرا که عهد تو از سبزی بهار پر است

اگر که دفترت از خاطرات من خالی ست
میان دفتر من از تو یادگار پر است

به خاک های مسیرت نگاه کن گاهی
که زیر هر قدمت قلب بی قرار پر است

مگیر خرده اگر منتسب شدیم به تو
چرا که دور و بر گل همیشه خار پر است

چگونه یاد تو از خاطرم گذر نکند
که لحظه لحظه ام از لطف بی شمار پر است

مرا خراب خودت کن به خلق وا مگذار
دل خراب من از دست روزگار پر است

پس از دعای فرج کربلاست حاجت ما
ودر سر همه سودای آن مزار پر است


01 خرداد 1395 346 0

مجنون علی اکبر لیلام به مولا

می ایستم امروز خدا را به تماشا
ای محو شکوه تو خداوند سراپا

ای جان جوان مرد به دامان تو دستم
من نیز جوانم، ولی افتاده ام از پا

آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را
ای عشق مینداز از امروز به فردا

آتش بزن آتش به دلم ای پسر عشق
یعنی که مکن با دل من هیچ مدارا

با آمدنت قاعده ی عشق به هم خورد
لیلای تو مجنون شد و مجنون تو لیلا

تا چشم گشودی به جهان ساقی ما گفت:
«المنته لله که در میکده شد وا...»

ابروی تو پیوسته به هم خوف و رجا را
چشمان تو کانون تولا و تبرا

ای منطق رفتار تو چون خلق محمد(ص)
معراج برای تو مهیاست، بفرما!

این پرده ای از شور عراقی و حجازی است
پیراهن تو چنگ و جهان دست زلیخا

لب تشنه ی لب های تو لب های شراب است
لب وا کن و انگور بخواه از لب بابا

دل مانده که لب های تو انگور بهشتی است
یا شیرخدا روی لبت کاشته خرما

عالم همه مبهوت تماشای حسین است
هر چند حسین است تو را محو تماشا

چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
شد گوشه ی شش گوشه برای تو مهیا

از گوشه ی شش گوشه دلم با تو سفر کرد
ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا

مجنون علی شد همه ی شهر ولی من
مجنون علی اکبر لیلام به مولا

28 اردیبهشت 1395 4861 0

بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

بسته است همه  پنجره ها رو به نگاهم

چندی ست که گم گشته ی در نیمه ی راهم

 

حس می کنم آیینه ی من تیره و تار است

بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

 

از بس که مناجات سحر را نسرودم

سجاده ی بارانی خود را نگشودم

 

پای سخن عشق دلم را ننشاندم

یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم

 

ای کاش کمی کم کنم این فاصله ها را

با خمسه عشر طی کنم این مرحله ها را

 

بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب

تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب

 

ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت

در حیرتم آخر بنویسم چه برایت

 

اعجاز کلام تو مزامیر صحیفه است

جوشیده زبور از دل قرآن به دعایت

 

در پرده عشاق تو یک گوشه نشسته است

صد حنجره داوود در آغوش صدایت

 

از بس که ملک دور و برت پر زده گشته است

"پیراهن افلاک پر از عطر عبایت"

 

تنها نه فقط آینه در وصف تو حیران

باشد حجرالاسود الکن به ثنایت

 

من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم

عالم شده سجاده و افتاده به پایت

 


22 اردیبهشت 1395 3204 1

ماه شعبان رسيد! ماه سه ماه

ماه عشق است ماه عشّاق است
ماه دل‌هاي مست و مشتاق است

در ميخانه ی کرم شد باز
الدخيل اين حریمِ رزاق است

ريزه خوارش فقط نه اهل زمين
جرعه نوشش تمام آفاق است

بي‌حساب است فضل این ساقی
شب جود و سخا و انفاق است

بين دل‌هاي بيدلان امشب
با سر زلف يار ميثاق است...

«قبره في قلوب من والاه»
حرمش قبله گاه عشّاق است

ماه شعبان رسيد! ماه سه ماه
کربلا می‌رويم! بسم الله

السلام اي پناه مُلک و مکان
در يد قدرتت عنان جهان

رفته قنداقه ات به عرش خدا
تشنه ی پاي بوسي‌ات همگان

در طوافت قيامتي شده است
مي‌رسد هر فرشته با هيجان

پَر قنداقه ی تو مي‌بخشد
پر و بالي به فطرس نگران...

از سر انگشت پاک مصطفوي
جرعه جرعه بنوش شيره ی جان

خواند جدّت «حسينُ منّي» را
«وَ أنا مِن حسين» را تو بخوان

با تو جود و شجاعت نبوي‌ست
اي شکوه حماسه‌هاي عيان

در نمازت شبيه فاطمه اي
بين ميدان علي ست جلوه کنان

چشم‌هاي تو مرز خوف و رجاست
قَهر و مِهر تو آتش است و امان

رحمت محض! يا ابا الأيتام!
پدري کن براي عالميان

اي که آقایي تو بي‌حد است
باز ما را به کربلا برسان

شب جمعه شميم سيب حرم
منتشر مي‌شود کران به کران

روضه‌هايت بهشت اهل ولاست
چشم ما چشمه‌هاي کوثر آن

«وَ مِنَ الماءِ کُلَّ شَيءٍ حَيّ»
اشک‌ها از غمت هميشه روان

السلام اي شهيد روز دهم
السلام اي امام تشنه لبان

تا ابد در فراز پرچم توست
خون سرخت هميشه در جَرَيان

کربلاي تو از ازل بوده‌
مبدأ حرکت زمين و زمان

شب سوم رسيده‌اي، اي ماه
السلام عليک ثارالله

السلام اي نگين عرش برين
سروِ بالا بلند اُم بنين...

جذبه‌هاي نگاه هاشمي‌ات
ماه را مي‌کشد به سوي زمين

عبد صالح! مُواسِيِاً لله!
پدر فضل! روح حق و يقين!

به حضورت گشوده دست، فلک
به قدوم تو سوده عرش، جبين

وقت هوهوي ذوالفقار علي ست
به روي مرکب حماسه نشين

مي‌شود با اشاره ی تو دو نيم
هر کسي آيد از يسار و يمين

زينبت «إن يکاد» مي‌خواند
آسمان محو هيبت تو! ببين

کاشف الکرب اهل بيت نبي!
بازوان توأند حصن حصين

ماه من بازوي رشيد تو را
که برافراشته است بيرق دين ـ

زده بوسه علي به گريه چنان
چيده از آن حسين بوسه چنين...

سائلان تو بي‌شمارند و ...
گوشه چشمي به ما! بس است همين

شب جود و کرامت و بذل است
شب چارم شب اباالفضل است

السلام اي حقيقت جاري
روح تقوا و زهد و بيداري

سيد السّاجدينِ شهر رسول
عبد مسکينِ حضرت باري

روزهايت مجاهدت، ايثار
نيمه شب‌هات بخشش و ياري

در مناجاتت ای صحيفه ی نور
آيه آيه زبور مي‌باري

همه مجذوب ربنای تواند
محوِ این سِیْر و این سبکباری

گوش کن اين صداي داوود است
که به شوق تو مي‌شود قاري

پا برهنه به حجّ که مي‌آيي
کعبه را هم به وجد مي‌آري...

واژه‌های تو تیغِ برّانند
ثانی حیدری و کراری...

در مصاف تو سهم دشمن تو
چیست غیر از مذلت و خواری

وارث عزت و سخای حسین
ای که بعد از عمو، علمداری

به محبان خود نظر فرما
بیشتر موقع گرفتاری

رو سياهي من گذشت از حدّ
تو برايم مگر کني کاري

در نماز شبت دعايم کن
تو عزيزي تو آبروداري

دلم از بند هر غم آزاد است
شافع من امام سجاد است

 

...............

با تلخیص

 


20 اردیبهشت 1395 1318 2

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای این که سفالینه ای گلین بشوی

زمان گذشت و زمین چون کلاف سر در گم
قرار شد که تو سر رشته ی یقین بشوی

گل محمّدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعرابِ جهل بفرستد
که ناظم غزل «ع و ق و ش» بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده ی زمین بشوی
::
مدینه بود که انگشتر نبوت شد
سعادتی ست که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق «یا و سین» بشوی

به خط کوفی، در ابتدای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر؟ که پرچم دار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می روی که به گوش زمان طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه ها برود
تو می روی که سرافرازتر از این بشوی

برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو این بار دست چین بشوی

 


19 اردیبهشت 1395 1619 0

باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

آن شب که باغ حال و هوای دعا گرفت
هر شاخه ای قنوت برای خدا گرفت

شعر علیل و واژه ی بی اشتهای آن
با اشک های شوق تشرف شفا گرفت

در گرگ و میش صبح، در انبوه خیر و شر
دل بیدلانه حالت خوف و رجا گرفت

امّا پس از طلوع فراگیر آفتاب
بی اختیار دامن مهر تو را گرفت!

مهر تو شرح روشن اشراق ناب بود
خورشید با تبسّم تو روشنا گرفت

عالم قرار بود پس از تو شود خراب
مهرت قدم نهاد که عالم بقا گرفت

با فطرت اویس دل آمد به سوی تو
از عطر مصطفای وجودت صفا گرفت

باغ از شکوفه هر سحر احرام شوق بست
اذن طواف در حرم کربلا گرفت

بی شک سراغ رایحه ی گیسوی تو را
حافظ هزار بار ز باد صبا گرفت!

با شوق تو مشارق الهام جلوه کرد
با عطر تو عوالم ایجاد پا گرفت

دیدم چگونه شاهد بزم شهود شد
آن عاشقی که رخصت «یا لیتنا» گرفت!
::
از داغ تو که در دل افلاک جا گرفت
آدم به ناله آمد و خاتم عزا گرفت

فیض عظیم با «وَفَدَیناهُ» موج زد
این جام را خلیل به لطف شما گرفت

حتی پیامبر به پیامت امید داشت
آن روز که تو را به سر شانه ها گرفت

عمّان درست گفت: خدا در دم نخست
وقتی که امتحان ز همه اولیا گرفت

قلب تو بیشتر ز همه درد و داغ خواست
جانِ تو بهتر از همه جام بلا گرفت

ای دم به دم حماسه! ببخشا که شعر من
از حد گذشت و حال و هوای رثا گرفت

در حیرتم «کمیت» چگونه میان شعر
از دشمنان خون خدا خونبها گرفت؟!

«آنان که در مقام رضا آرمیده اند»
دیدند دعبل از چه امامی قبا گرفت

من در خور عطای شما نیستم ولی
باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

وقتی خروش کرد که «باز این چه شورش است»
آری، چه شورشی که جهان را فرا گرفت...

 


19 اردیبهشت 1395 1278 0

بسیار از تو گفته ام اما تو نیستی

من کیستم مگر ، که بگویم تو کیستی
بسیار از تو گفته ام اما تو نیستی
 
من هرچه گریه می کنم آدم نمی شوم
ای کاش تو، به حال دلم می گریستی

باید چگونه روی دو پایم بایستم
وقتی به نیزه تکیه زدی تا بایستی

ای هرچه آب در به در ِ خاک ِ پای تو
در این زمین خشک به دنبال چیستی؟

باید بمیرم از غم این زندگانی ام
وقتی که جز برای شهادت نزیستی

19 اردیبهشت 1395 2542 5

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم 
یا نه چراغستانی از جادو بچینم
 
باید پی تکرار تو تا بی‌ نهایت 
آیینه‌ ها را با تو رو در رو بچینم
 
فانوس‌ های روشن دلتنگی ‌ام را 
تا کی در این دالان تو در تو بچینم؟
 
یا کوزه‌ های تشنه کامم را شبانه 
پُر مِی کنم پنهان و در پستو بچینم
 
کی می‌ رسی از راه ای خورشید ای پیر 
کز دست تو کشکول ‌ها یاهو بچینم
 
کی می‌ رسی تا من هزاران گوشه آواز 
از مسجد آدینه تا خواجو بچینم
 
لب‌ های شور من به هم می‌ چسبد آرام 
گر بوسه‌ای شیرین از آن کندو بچینم
 
یک شب در این دالان قدم بگذار تا من 
یک عمر نرگس بو کنم شب ‌بو بچینم
 
امشب مهیا کن شراب و شعر حافظ 
تا سفره ‌ای رنگی برای او بچینم 

17 اردیبهشت 1395 614 0

ما گاو نداریم ولی زاییده...

هرروز از این مسیر برمی گردم
از رفتن ناگزیر برمی گردم

تو شام بخور، بخواب، تنهایی جان!
من مثل همیشه دیر برمی گردم

::

 

سیب است؟ هلوست؟ نه... شبیه لیموست

ای کاش که خورده بودم آن را با پوست

این ابر... گرسنه نیستم، باور کن!
مثل قزل آلاست، نه! مثل میگوست

::

من قلّک خویش را شکستم که پدر...

در کوچه به شوق آن نشستم که پدر...

امروز سی و دو سال از آن روز گذشت
در حسرت آن دوچرخه هستم که پدر...

::

طفلک پسرم، باز مجابش کردم

بی شام، به زور قصّه خوابش کردم

ناگاه کبوتری به خوابش آمد
ناچار گرفتم و کبابش کردم

::

بدجور به هم ریخته و ترسیده
مادر که دوباره خواب شومی دیده

از بهت و سکوت پدرم می ترسم
ما گاو نداریم، ولی زاییده

 

::

بغض آمده و بسته گلوی ما را
در ما خفه کرده های وهوی ما را

یک چیز به درد خور در این خانه نبود
دزد آمد و برد آبروی ما را

::

در سینه اگرچه شعله می افروزد

صدشکر چراغ خانه مان می سوزد

کوهی ست بزرگ مادرم در خانه
دارد شب و روز ابر به هم می دوزد


17 اردیبهشت 1395 534 0

بشنويد اينك خدا را ، بشنويد !

نور « اِقرَأ » ، تابد از آيينه ام

كيست در غار حراي سينه ام ؟ !

 

رگ رگم ، پيغام احمد مي دهد

سينه ام ، بوي محمّد مي دهد

 

گل دمد از آتش تاب و تبم

معجز روحُ القُدُس دارد لبم

 

من سخن گويم ، ولي من نيستم

اين منم يا او ؟ ! ندانم كيستم ؟ !

 

جبرييل امشب دمد در ناي من

قدسيان ، خوانند با آواي من

 

اي بتان كعبه ! در هم بشكنيد

با من امشب از محمّد دم زنيد

 

دم زنيد از دوست ، خاموشي چرا ؟

اي فراموشان ! فراموشي چرا ؟

 

از حرا ، گلبانگ تهليل آمده

ديده بگشاييد ، جبريل آمده

 

اينك از بيدادها ، ياد آوريد

با امين وحي ، فرياد آوريد

 

بردگانِ برده بار ظلم و زور !

دخترانِ رفته زنده زير گور !

 

كعبه ! اي بيت خدا عزّ وجل

تا به كي در دامنت لات و هبل ؟ !

 

مكّه ، تا كي مركز نااهل ها ؟

پايمال چكمه ی بوجهل ها ؟

 

كارون نور را ، بانگ دَراست

يك جهان خورشيد در غار حَراست

 

دوست مي خواند شما را ، بشنويد !

بشنويد اينك خدا را ، بشنويد !:

 

يا محمّد ! منجي عالم تويي

اين مبارك نامه را ، خاتم تويي

 

مردگان را گو كه : صبح زندگي است

بردگان را گو كه : روز بندگي است

 

اي به شام جهل و ظلمت ، آفتاب

از حرا بر قلّه ی هستي بتاب

 

جسم بي جان بشر را ، جان تويي

اين پريشان گلّه را ، چوپان تويي

 

كعبه را ، ز آلايش بت پاك كن

بتگران را ، همنشين خاك كن

 

بر همه اعلام كن : زن ، برده نيست

 

برده ی مردانِ تن پرورده نيست

 

باغ زيبايي كجا و زاغ زشت ؟

ديو شهوت را برون كن از بهشت

 

اي تو را هم مهر و هم قهر خدا

تا به كي ابليس درشهر خدا ؟ !

 

با علي ، بت هاي چوبين را بكش

وين خدايان دروغين را بكش

 

تير از ما و كمان در دست توست

اختيار آسمان ، در دست توست

 

مكتب تو ، مكتب عمّارهاست

اين كلاس ميثم تمّارهاست

 

ما تو را داريم در بين همه

يك خديجه ، يك علي ، يك فاطمه

 

تا قيامت جاودان ، آيين توست

فاطمه رمز بقاي دين توست

 

اي زمام آسمان ، در مشت تو

مَه دو نيمه از سرِ انگشت تو

 

جاي تو ، ديگر نه در غار حراست

در دل امواج توفان بلاست

 

دست رحمت از سر عالم ، مدار !

گر تو را خوانند ساحر ، غم مدار !

 

يا محمّد ! اي خرد پابست تو

اي چراغ مهر و مه در دست تو

 

ابر رحمت ! رحمتي بر ما ببار

بار ديگر ! از حرا بانگي برآر

 

ما كوير تشنه ، تو آب حيات

ما غريقيم و تو كشتيّ نجات

 

ما به قرآن ، دست بيعت داده ايم

از ازل ، با مهر عزّت زاده ايم

 

عترت و قرآن ، چراغ راه ماست

روشني بخش دل آگاه ماست

 

عترت و قرآن ، نجات عالمند

چون دو انگشت محمّد باهمند

 


15 اردیبهشت 1395 1126 1

مصطفی بخوان که خواندنت خوش است

ای بلند آفتاب بی شفق
صبح روشن ای ستاره ی فلق

قل أعوذ ُ ای کسی که عاشقی
در پناه دل ز شرّ ماخَلَق

کیست این؟ برادر تو جبرئیل
می زند کلون خانه تقّ و تق

سینه سینه مژده ی پیمبران
خنده ی فرشتگان طبق طبق

مصطفی بخوان به نام آفتاب
مصطفی بخوان به نام اهل حق

نون والقلم؛ به مکتب آمدی
نانوشته ها همه ورق ورق

مصطفی بخوان و مصطفی بخوان
مست حق تویی، جهان چه مُستحق

در سکوت چشم های منتظر
در قنوت دست های بی رمق

مصطفی بخوان که خواندنت خوش است
إقرَ باسم ربّک الذی خَلق


15 اردیبهشت 1395 880 0

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزل های فراوان باشد

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد

مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
::
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیّر دهن غار حرا وا مانده

عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

شأن نام تو دراین شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آن سوتر از اندیشه و در را بستی

رفتی آن جا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

آن چه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد

 


15 اردیبهشت 1395 1417 2

تازیانه خط به خط بر پیکرت مقتل نوشت

می شود بر شانه ی لطفت پریشان گریه کرد
پابرهنه سویت آمد مثل باران گریه کرد

هردم ای آئینه با آهت دل عالم گرفت
چشم دنیا تار شد سر در گریبان گریه کرد

خون به جای اشک از زنجیر دستانت چکید
پا به پای تو در و دیوار زندان گریه کرد

 از شکوه تو زن آوازه خوان لکنت گرفت
با نوای ربنای تو نگهبان گریه کرد

تازیانه خط به خط بر پیکرت مقتل نوشت
تازیانه زخم هایت را فراوان گریه کرد
::
بیت آخر خواند دعبل از غریب کاظمین
بی صدا زیر عبا، شاه خراسان گریه کرد


13 اردیبهشت 1395 1377 1

خورشيد و آهن به گردن؟ مهتاب و زنجير در پاي؟

باور نمي کرد ذهني، حجم پريشاني اش را
چشمي به غيرت نمي ديد، تصوير باراني اش را

ابري ترين آدمک ها، او را به محبس کشيدند
جز ميله ها حس نکردند، خورشيد پيشاني اش را

خورشيد و آهن به گردن؟ مهتاب و زنجير در پاي؟
ظلمت به چشمش نمي ديد، شب هاي نوراني اش را

ديوار از خط تهي بود، مردم به امّيد ديدار
بر سينه خط مي کشيدند، ايّام زنداني اش را

چشمي که موج عطش را، در غربت ساحل افکند
اي کاش يک لحظه مي ديد، درياي توفاني اش را

وقتي که در چشمه لرزيد، چون بيد اندام سبزش
آيينه ها مي سرودند، سر در گريباني اش را

با ناله اي تلخ و مسموم، در گوش خاموش زندان
زنجير و آهن فرو ريخت، فرياد پنهاني اش را

دل را به آيينه مي برد، با انعکاس صدايش
وقتي که چون چشمه مي خواند، آيات سبحاني اش را

در کام مغرب چو خورشيد، فرياد سرخش فرو خفت
دردا که گوشي نفهميد، گلبانگ انساني اش را

 


13 اردیبهشت 1395 321 0

خلق و خوي وحشي دبير زيست...

 

لکنت معلم زبان فارسي ،

وقت استرس گرفتن از شنيدن صداي گاو و گوسفند
در سکوت بچه ها!

حسرت و حسادت معاون و مدير مدرسه
به بد دهاني دبير بي رياي دين و زندگي!

چهره ي شکسته ی دبير ورزشي که دايما خمار بود!

ناله کردن معلم حساب و جبر
از فشار روزگار مثل قبر
خلق و خوي وحشي دبير زيست

گاه گاه
تنگ مي شود دلم
براي روزهاي پر تناقضي که نيست

مي شود دوباره ، روي تخته ي سياه

با گچ سپيد ،شعرهاي م. اميد را نوشت؟!

يا که در رديف آخر کلاس

بي حواس بي حواس
پشت ميز خسته ي کنار پنجره نشست و
قاه قاه

به ياد خنده هاي روزهاي مدرسه گريست؟!

 


11 اردیبهشت 1395 427 0

تا ظهر خیلی از درختان را بریدند

 

از ماه فروردین خبر آورده بودند
با قشقرق با شور و شر آورده بودند
 
با جیغ جیغ و جیک جیک دسته جمعی
گنجشک ها انگار سر آورده بودند
 
تا شب از این شاخه به آن شاخه پریدند
از شادی آن ها بال در آورده بودند
 
صبحی پدر جان رفته بودند و یک عده
از دور میدان کارگر آورده بودند
 
و کارگرها طبق دستور پدر جان
همراه خود اره-تبر آورده بودند
 
تا ظهر خیلی از درختان را بریدند
گنجشک ها هم، آه برآورده بودند
 
از ترس گر چه جیک شان هم در نیامد
من را به زیر بال و پر آورده بودند
 
پشت درختان گریه کردم، کارگرها
با خود مرا پیش پدر آورده بودند
 
و او تعجب کرد: یک گنجشک بودم
وقتی مرا نزدیک تر آورده بودند
 
از خانه می رفتم که دیگر بر نگردم
و هی مرا از دور و بر آورده بودند
 
یک روز من را از بیابان های اطراف
در شکل یک شانه به سر آورده بودند
 
فردا شبیه بلبل سرگشته ای که
با زحمت از کوه و کمر آورده بودند
 
یک ذره در شیشه هوا آورده بودند
سوغاتی از یک روستا آورده بودند
 
وقتی که برگشتند ده- همراه آنها
هی رفته بودم هی مرا آورده بودند
 
جای درختان سبز، دیگر برج ها را
مردم به اصل ماجرا آورده بودند
 
کم کم فراموشی گرفتم فکر کردم
در اصل من را برده یا آورده بودند
 
اول مرا از باغ بیرون کرده بودند
و بعد در این برج ها آورده بودند
 
در برج ها، بهتر بگویم در قفس ها
حیف از کجا من را کجا آورده بودند
 
القصه مردم بعد از آن تاریخ کمتر
گنجشک و انسان را به جا آورده بودند

11 اردیبهشت 1395 370 0

اما تو با نیامدنت نیز حاضری

تقویم، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن

این قصه مال توست، بیا مهربان‏ترین!
کاری بکن، چقدر به میدان نیامدن؟

این خانۀ پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن

باران بدونِ آمدنش نیست بی گمان
مرگ است در تصور باران، نیامدن

اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی از این‏‎سان نیامدن

اشیاء خانه جملۀ تاریکِ رفتن‎‏اند:
آیینه، عکس، پنجره، گلدان، نیامدن...

 


09 اردیبهشت 1395 411 0

عاقبت در روضه ی آخر نیاوردم دوام

 

مرگ باید سجده باشد، سجده ی پیش از قیام
اشهدم را خوانده ام ای مرگ زیبا السّلام

من چه دارم؟ یک دل دیوانه و یک جان مست
می توانم رفت تا عرش خدا با هرکدام

باید از این پس مرا در یادها پیدا کنند
شاعرم گم کرده دل، گم کرده جان، گم کرده نام

روز و شب با کربلا هم داستان بودم ولی
عاقبت در روضه ی آخر نیاوردم دوام

زندگی یعنی به روی نیزه لبخند حسین
مرگ یعنی کاروان عاشقان در راه شام

زندگی شعری ست محکم با ردیف مرگ من
وای اگر این شعر با ماندن بماند ناتمام

می روم اما بمان، ای عشق! با یاران من
سایه ی تو بر سر سرگشتگی ها مستدام


05 اردیبهشت 1395 463 0
صفحه 10 از 248ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها