نامت همیشه ورد زبان پرنده‌هاست

هر وقت عابرانی از این کوچه بگذرند
با احترام و عشق تو را اسم می‌برند

آه ای درخت سبز که بر شانه‌های تو
حالا کلاغهای سیه‌بال می‌پرند!

با اینکه هر بهار در این باغ سوگوار
دیدم شکوفه‌های تو بر خاک پرپرند-

اما هنوز سبزی و برپا، هنوز هم
سرشاخه‌هات لانهٔ صدها کبوترند

پیغام برگهای تو را بادها هنوز
در کوچه‌های سوخته بر دست می‌برند

نامت همیشه ورد زبان پرنده‌هاست
هر بار از حوالی این کوچه بگذرند


09 اردیبهشت 1396 139 0

این روزها که می گذرد...

این روزها که می گذرد، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس، گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:
«تنها ورود گردن کج، ممنوع»
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده، آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد
و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

08 اردیبهشت 1396 2603 0

گورخرها! گورخرهای نجیبِ راه راه


گورخرها! گورخرهای نجیبِ راه راه
با شمایم با شما زندانیان بی گناه

می دوید و گاه می بینم شماها را سفید
می رمید و گاه می یابم شماها را سیاه

روزگاری در همین صحرای بی آب و علف
گوش و سُم های شماها را به هم می دوخت شاه

شاه می آمد نشان می داد پشت این درخت
با تفاخر چنگ و دندانِ پلنگان را به ماه

با کنیزان می نشست و جام می زد رنگ رنگ
با وزیران می نشست و خنده می زد قاه قاه

با شمایم گورخرها گورتان را گم کنید
پادشاه انگار دارد می رسد از گرد راه

گورهای دسته جمعی را به خاطر آورید
گورخرها! گورخرهای نجیبِ راه راه...


06 اردیبهشت 1396 155 0

من دنیای کور را نمی خواهم

سیگار می کشد
پای کوه نور
حاجی دارد حج بیست و یکمش را به جای می آورد
پدر زنده به گور میکند
دختر قرن بیست و چندمش را
بقال محله ترازویی دارد
که کارهای عجیب و غریبی می کند
میوه فروش کرم های سیبش را هم
کیلویی چند حساب می کند
زنی سپیدی تنش را به سیاهی سکه ای می فروشد
تا دوباره برای خودش
رژ لب صورتی بخرد
رنگها هیچ کدام جای خودشان نیستند
شب های رو سفید
روزهای سیاه بخت
و رنگین کمانی که رنگهایش را کش رفته اند
و ما بالا می رویم
بالا و بالاتر
از پله هایی که
هیچ وقت به هیچ کجا نمی رسند
دنیا پر شده است
از سرنوشت کوزت های یتیمی که
باید واکس بزنند کفش های دختران تناردیه را
و بنشیند و بنشینند تا...
اما ژان والژانی از راه نمی رسد
پینوکیو
با هر دروغی که می گوید
دماغش را عمل می کند
و پدر ژپتوی پیر
کلیه اش را می فروشد تا...
سیندرلا بازهم به اکس پارتی می رود
و کفش های نقره ای عفتش را گم می کند
باغ ها پر شده است
از گیلاس هایی که طعم زردآلو می دهند
زردآلوهایی که طعم هندوانه
و هندوانه هایی که مزه ی هیچ چیزی نمی دهند
من نمی دانم بمب هسته ای چیست
شاید هسته ی گیلاسی باشد که
بهینه سازی شده است
اما هر چه هست چیز خوبی نیست
همین هفته ی پیش
با هسته ی یک گیلاس
چشم پسر همسایه مان کور شد
من نمی خواهم دنیا کور باشد
من دنیای کور را نمی خواهم
من همان دنیایی را می خواهم
که یک روز
مردی از کوه نور
برایمان آورد.
 


05 اردیبهشت 1396 139 0

یا محمد! دل این قوم برایت تنگ است

باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحر آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

با شماییم که خود را خبری می دانید
و زمین را همه ارث پدری می دانید

با شماییم که در آتش خود دود شدید
فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید

گرد باد آتش صحراست بترسید از آن
آه این طایفه گیراست بترسید از آن

هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
خون این طایفه این بار به جوش آمده است

صبر این طایفه وقتی که به سر می آید
دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید

سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید
آسمان غرق ابابیل شود می فهمید

پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک
ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک

هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

هان بترسید که این لشکر بسم الله است
هان بترسید که طوفان طبس در راه است

 
یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم
روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است
یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است

 بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله


04 اردیبهشت 1396 1875 0

زندگی را شستی و در آفتاب انداختی

باد را با گیسوانت در عذاب انداختی
باز در فکر پریشان پیچ و تاب انداختی

آی ساقی! آی میراب عطش های کویر!
ای که زیر پوست این خاک آب انداختی!

لطف کردی ای عزیز! ای عشق! ای عشق عزیز!
در حضیض چاه بودیم و طناب انداختی

چشمه ها خشکیده بود و رخت دنیا چرک بود
زندگی را شستی و در آفتاب انداختی

صبح را با خنده ات بیدار کردی صبح زود
روی هر خمیازه ی شب رختخواب انداختی

سفره ی صبحانه را چیدی به صرف نان و نور
در تمام چای ها عطر گلاب انداختی

«هر چه» می خواهیم هست و «هرچه» می خواهیم هست!
سفره ای «بی انتها» از «انتخاب» انداختی

سیب روی شاخه بود و باغ هم دیوار داشت
با نسیمی ناگهان، سیبی به آب انداختی

گر چه دیدی تاک ها از ریشه ها خشکیده اند
صبر کردی... صبر کردی... تا شراب انداختی

تا جهانی را که ویران است ویران تر کنی؛
رو به دریا سیل در چشم خراب انداختی

پاک کردی عشق را از تاردید حاشیه
عشق را پررنگ در متن کتاب انداختی

این که گفتی گاه دل سنگ است و گاهی سیب سرخ
شاعرت را فکر یک پایان ناب انداختی؛

می شود حالا خدا را دید در سنگ و درخت
از رخ او -از نگاه ما- نقاب انداختی...

04 اردیبهشت 1396 1856 0

یتیم بودی و پدر شدی برای امّتی


سلام بر تو ای رسول! نه! علیکم السلام
که پیشتازِ هر سلامی و شروعِ  هر کلام

تو می‌رسی و من نشسته‌ام که خوش نداشتی
کسی به پایت ای بزرگ! پا شود به احترام

به پای تو که ایستاده آسمان به حرمتت
تویی که پیشِ دخترت همیشه می‌کنی قیام!

تبسّمت جوابِ خشم‌ها و کینه‌های دهر
فقط نگاه کن!  سکوتِ تو پُر است از پیام

یتیم بودی و پدر شدی برای امّتی
مسیح هم نمی‌رسد در امتش به این مقام

نمازها به نامِ نامی‌ات عروج می‌کنند
فقط به عشقِ نام تو بلال می‌رود به بام

صراطِ مستقیم می‌شود مسیرِ کوچ تو
و روح زندهٔ تو می‌شود دوازده امام...

04 اردیبهشت 1396 379 0

باري اگر دوباره درآيي ...

 با ريگ‌هاي رهگذر در باد
با بوته‌هاي خار
در خيمه‌هاي خسته بخوانيد
در دشت‌هاي تشنه
با اهل هر قبيله بگوييد
لات و منات و عزي را
ديگر پاك و عزيز مداريد
اين ماه و مهر را مپرستيد
اينك ماهي دگر برآمد و خورشيد ديگري
آه اي امين آمنه ايمان!
باري اگر دوباره درآيي
روي تو را
خورشيدها چنان‌كه ببينند
گل‌هاي آفتاب‌پرست تو مي‌شوند
اي آتش هزاره زرتشت
از معبد دهان تو خاموش!
اي امي امين!
ميلاد تو ولادت انسان است
انسان راستين
آن شب چه رفت با تو، نمي‌دانم
شايد
خود نيز اين حديث نداني
با تو خدا به راز چه مي‌گفت؟
باري تو خود اگرنه خدا گونه‌اي بوده‌اي
يارايي كلام خدا را نداشتي!
گر بعثت تو سبب عصمت نبود
آنك چگونه عصمت را
تا موسم بلوغ نبوت رساندي؟
ميلاد تو اگرنه همان عصمت بود!
هان اي پرنده مهاجر
آنك پرنده‌اي كه به هجرت رفت
بي آن‌كه آشيانه تهي ماند
آن شب مشام خالي بستر
از بوي هجرت تن او پر بود
اما به جاي او
ايثار
زير عباي خوف و خطر خوابيد
تا چشم‌هاي خويش فرو بست
گفتي
آيينه تمام‌نماي خدا شكست!
آه اي يتيم آمنه ايمان!
دنيا يتيم آمدنت بود
دنيا يتيم رفتنت آمد!
خيل فرشتگان
با حسرتي ز پاكي جبرآلود
در اختيار پاك تو حيرانند
تو
اسطوره‌اي ز نسل خداياني؟
يا از تبار آدمياني؟
ترديد در تو نيست
در خويش بنگريم و ببينيم
آيا خود از قبيله انسانيم؟
در وقت هر نماز
من با خدا سخن ز تو بسيار گفته‌ام
بس مي‌كنم دگر كه تو را بايد
تنها همان خدا بسرايد


04 اردیبهشت 1396 2160 1

تازیانه خط به خط بر پیکرت مقتل نوشت

می شود بر شانه ی لطفت پریشان گریه کرد
پابرهنه سویت آمد مثل باران گریه کرد

هردم ای آئینه با آهت دل عالم گرفت
چشم دنیا تار شد سر در گریبان گریه کرد

خون به جای اشک از زنجیر دستانت چکید
پا به پای تو در و دیوار زندان گریه کرد

 از شکوه تو زن آوازه خوان لکنت گرفت
با نوای ربنای تو نگهبان گریه کرد

تازیانه خط به خط بر پیکرت مقتل نوشت
تازیانه زخم هایت را فراوان گریه کرد
::
بیت آخر خواند دعبل از غریب کاظمین
بی صدا زیر عبا، شاه خراسان گریه کرد


02 اردیبهشت 1396 1598 1

ﻣﻦ ﺯﺧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻣﺮﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﻏﻢ ﺩﻟﻨشین ﺍﺳﺖ ﺁﺭﯼ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺗﻮﺃﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﻋﺸﻖ ﺗﻮ گیرﺍﺳﺖ حتی ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻏﻢ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺩﺭ سینه​ﺍﻡ ﻏﻢ، ﻏﻢ ﺗﻮﺳﺖ؛ ﺩﺭ ﺷﻌﺮﻫﺎیم ﻫﻢ ﺍﻣﺎ

ﻃﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻏﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ...

ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ ﺭﺍ ﺑگیر ﻭ ﺯﺧمی ﺑﺰﻥ ﺑﺮ ﺩﻝ ﻣﻦ
ﻣﻦ ﺯﺧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻣﺮﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩنیا ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎشی
ﺗﻮ ﻣﺮﺩﯼ ﻭ ﻣﺮﺩ، ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺷﮑﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﻟﺐ، ﺑﺮﺍیت ﺯﻧجیر ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﻬﻢ نیست
ﺍین​ﮔﻮﻧﻪ ﺟﺎﻳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺠﺪﻩ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺩﺭ ﺷﻌﺮ دیگر ﺑﺮﺍیم ﻗﺎفیه ﺣتی ﻣﻬﻢ نیست
ﻃﺒﻌﻢ ﺍسیر ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻮﺳﺎﯼ ﮐﺎﻇﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ


02 اردیبهشت 1396 1137 0

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است

 

هنوز اسیر سکوت تواند زندان ها

و پایبند نگاهت دل نگهبان ها 

 

تو مثل یک نفس تازه حبس می گشتی

تویی که در نفست گم شدند توفان ها

 

چه خلوت خوشی...-آرام زیر لب گفتی-

و سجده کردی، جای تمام انسان ها

 

نشد طلوع کنی تا تو را طواف کنند

تقیه کار شدند آفتاب گردان ها

 

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است

چنین دهند گواهی تمام قرآن ها

 


02 اردیبهشت 1396 1315 1

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

01 اردیبهشت 1396 13456 0

ای عمو! خورشیدمان را پشت کوه انداختی

با سراب وعده ها دنیایمان را ساختی
هرچه همت داشتیم از آب و تاب انداختی

با کلیدت بافتی زنجیر بر فردای ما
ای عمو! خورشیدمان را پشت کوه انداختی

با چه امیدی معاش مردمت را کوختی
با چه تدبیری نمای منزلت را کاختی؟

«دوش از میخانه آمد سوی مسجد شیخ ما»
شیخ! بر منبر فقط بر اهل تقوا تاختی

دشمنت را دوست خواندی دوستت را ناسپاس
خویش را در آینه دیدی ولی نشناختی

«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
میهمانا! دیر حق میزبان پرداختی

30 فروردین 1396 184 0

همين كه منتظرم حتي براي آمدن قبضي

همين كه خانه ي گرمي هست همين دوخوابه ي كم روزن
همين مثلث تكراري سه ضلع:كودك ومردوزن

همين كه حاصل عمري شعر  آپارتمان نودمتري
هميشه عطر زني دارد وَ بوي پونه و آويشن

همين اتاق پذيرايي همين كه جاي نشيمن نيز
ببين چه حوصله اي دارد براي اين همه حتي من!

همين چراغ كه مي سوزد همين اجاق كه روز و شب
اگرنه بوقلمون اما به شوق اشكنه اي روشن

همين كه سايه و سقفي هست براي دوري ونزديكي
براي آمدن يك دوست براي رفتن يك دشمن

همين كه منتظرم حتي براي آمدن قبضي
چه قبض گاز، چه قبض برق چه قبض روح، چه قبض تن

همين تنازع دخل وخرج همين جدال زناشويي
همين كه: خسته شدم از تو، همين دروغ: طلاق اصلاً

همين كه دختركي دارم شبيه سوژه ي نقاشي
گلي نشسته به گيسويش هزار غنچه به پيراهن

همين كه دست مرا گيرد در ازدحام خيابان ها
به ناگهان كشدم يك سو براي ديدن يك دامن

همين كه: خسته شدم ديگر مرا به خانه ببر بابا
همين نيامده رفتن ها همين بهانه ي برگشتن...
 
براي دلخوشي ام كافيست براي شكر ولي بسيار
كه بايد اين همه را فردا به جا گذاشتن و رفتن...


29 فروردین 1396 913 0

فکر کن!... هر روز، دستان تو بیدارم کند...

زندگی هرقدر بی رحمانه آزارم کند
یا که از حدّ توانم بیشتر بارم کند

چکش بیدادگاهش را بکوبد روی میز
کتف بسته، در غل و زنجیر احضارم کند

قفل بر سلول های من ببندد تا مگر
باز با یک حکم طولانی گرفتارم کند

با تمام جانورهای درونش، سال ها
گوشه ای بنشیند و با حرص نشخوارم کند

از خودم پتکی بسازد تا خودم را له کنم
با قوانین خودش اثبات و انکارم کند

زندگی با این دهان یاوه باف هرزه اش
هرچه تحقیرم کند، خردم کند، خوارم کند

باز هم می خواهمش، با شوق برمی تابمش
تا همان روی که از بوی تو سرشارم کند

صبح تا شب هرچه سختی می کشم جای خودش
فکر کن!... هر روز، دستان تو بیدارم کند...


29 فروردین 1396 1859 0

در اين ديار ببين رودهای در جريان را

گرفته درد ز چشمم دوباره خواب گران را
مرور می‌کنم امشب غم تمام جهان را
 
غم عراق و یمن را که شعله‌شعله در آتش
غم دمشق پریشان و غزّه‌ی نگران را
 
دلارهای یهودی، ریال‌های سعودی
ببین که برده به غارت چگونه امن و امان را
 
چه کودکان یتیمی که مانده بی‌سر و سامان
چه مادران غریبی که برگ‌ریزِ خزان را...
 
صدای ناله و شیون زِ هر کرانه بلند است
چگونه خواب ربوده‌ست چشم آدمیان را؟
 
جهان اگر چه کویر سکوت و بهت و تماشاست
در این دیار ببین رودهای در جریان را
 
ببین شکوه و شهامت چگونه ریشه دوانده
ببین قیامت قد هزار سرو روان را
 
ببین که عشق حسینی و آرمان خمینی
چگونه باز به میدان کشانده پیر و جوان را
 
درود بر شرف و عزت جوانِ دلیری
که در هوای حرم نذر می‌کند سر و جان را
 
چگونه دم بزنم از مدافع حرم عشق
چگونه وصف کنم آن حماسه‌های عیان را
 
سلام ما به خلیلی و صابری و علی‌دوست
به غیرت همدانی که خیره کرده جهان را
 
سلام ما به عزیزی و باغبانی و عطری
چه عاشقانه برانگیختند رشک جنان را
 
درود بر تقوی، شاطری و فاطمی‌اطهر
که خوانده‌اند «أ وَفَیتُ» به‌لب امام زمان را
 
سلام بر سر اسکندری که بر سر نیزه
گرفت از دل هر بی‌قرار تاب و توان را
 
«سری به نیزه بلند است در برابر زینب»
خدا کند که نبیند رقیه زخم سِنان را
 
سری که بر سر نیزه رهاست عطر صدایش
وَ غرق نور خدا می‌کند کران به کران را
 
و «أی منقلبٍ» می‌رسد به گوش دوباره
دمی نمی‌برم از یاد شمرهای زمان را...

27 فروردین 1396 916 0

و اسبان عاشق که بی عشق برگشته بودند

عطش بود و آتش
و آیینه می سوخت در تشنه کامی
و می سوخت بال کبوتر
و بیداد می کرد زنجیر در پای فریاد
و من تشنه بودم
عطش بود و آتش
به لب تاول بادهای کویری
و چشم پرستو که می سوخت
در شعله ی شن
و دست دروگر
که با دست نامردمی ها درو شد
و من تشنه بودم
عطش بود و آتش
و بر شانه ی سبزه سنگینی مرگ
و زخم ملخ بر گلوگاه گندم
و بر شانه ی شوق
تیغ شقاوت
و بی باری باغ
و بی رحمی باد
و بی داد طوفان
و من تشنه بودم
عطش بود و آتش
و من مانده بودم
و زین های خالی
و زین های خونین
و اسبان عاشق
که بی عشق برگشته بودند
عطش بود و آتش 
و پیغام باران از آن سوی بیداد
و این سو، من و زین خالی
و این سو، من و زین خونین
و اسبان عاشق
و آن سوی دیوار آتش
سرود سحرخیز باران
سرودی چه روشن
سرودی چه نزدیک
اذان بود و بیداری شب
و یک آسمان راز باران
و میل شگرف شکفتن
و من اسب را گفته بودم
و پل بستم از دل
و دریا مرا دید
و از سمت رویش
کسی با اشارت مرا خواند
و معنای یک گل مرا زیر و رو کرد
سراپا عطش
از کمین گاه آتش
من و شیهه ی اسب با هم گذشتیم
و دریا به من آفرین گفت
و من جوشش چشمه ها را شنیدم
و با طعم باران نفس تازه کردم
و گفتم که دریا مرا می شناسد
و من عشق را گفته بودم
و من فرصت خارها را
وجین کردم از خویش
و من از گلوگاه گل
رُسته بودم
و من تاول سال های عطش را
ز تن شسته بودم

27 فروردین 1396 1302 0

دزد دیروزیِ ما شد خوش نام...

«داشت عباس قلی خان پسری»
پسر ناخلف و خیره سری
 
پسری تخس و شرور و بد نام
باعث شرم تمام اقوام
 
از همان بچگی اش بد لج بود
طینتش باطل و دستش کج بود
 
«بس که بود این پسره خیره و بد»
جیب بابا _ ننه را هم می زد
 
خانه را یکسره غارت می کرد
وقت و بی وقت شرارت می کرد
 
نه سر ظهر ، نه شب منزل بود
دایماً توی خیابان ول بود
 
هر چه را باب پسندش می دید
توی یک چشم زدن می دزدید
 
بس که جرمش بد و سنگین شده بود
قسمتش ناله و نفرین شده بود
 
تا که آخر زد و در دام افتاد
تشت رسوایی اش از بام افتاد
 
چشمش افتاد به مأمور پلیس
از عرق گشت سرا پایش خیس
 
چیده شد بال و پرش در زندان
«ای پسر جان من!این قصه بخوان»
 
بعد یک دوره ی کار آموزی
پیش داش اکبر و اصغر قوزی
 
توبه کرد از دله دزدی کردن
گفت: «دیگر دله دزدی  قدغن
 
گر برون آیم از این خارستان
بنده کاری بکنم کارستان»
 
با زبان بازی و با حّرافی
کلک و حقّه و مهمل بافی
 
دزد دیروزیِ ما شد خوش نام
صاحب منزلت و پُست و مقام
 
پسر قصه یِ ماشد آن پشت
آدم منحرف و دانه درشت
 
الغرض آن پسر قند عسل
کار ها می کند از پشت و پَسَل
 
بخت، یارش شد و بارش شد بار
نفسی می کشد این گوشه کنار
 
کشتی اش می برد از هند به  رُم
از نخ قرقره تا بمب اتم
 
صاحب حرمت روز افزون است
از کرامات خودش ممنون است

26 فروردین 1396 1366 1

ابری که روی صندلی چرخدار بود

خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد    
روزی پناه خستگی این دیار بود

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
 آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است
حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد
دعوا سر محاکمه ی شهردار بود

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت
مرد لبوفروش سیاستمدار بود

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:
اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود

این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود

می خواست که فرار کند از پیاده رو
می خواست و ... به صندلی خود دچار بود

دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت
ابری فشرده درصدد انفجار بود

خاموش کرد صاعقه های گلوش را
بغضی که روی صندلی چرخدار بود


26 فروردین 1396 2369 1

صداي پاي تو «شيراز» را «خراسان» کرد

صداي ذکر تو شب را فرشته باران کرد
عبور تو لب «شيراز» را غزل خوان کرد
 
«کرم نما و فرود آ که خانه خانه ي توست»
بيا که چشم و دلت شهر را چراغان کرد
 
چو خواهرت که ز «درياچه ي نمک» دل برد
هواي زلف تو درياچه را «پريشان» کرد
 
نه شيخ شهر، تو شاهي که با چراغ رسيد
و برق عشق تو ما را گرفت و انسان کرد
 
ولي چه حيف که آن طره ي خيال انگيز
چه زود آمد و دل برد و روي پنهان کرد
 
چه اشک ها که ضريحت به گونه ها جاري
چه دردها که خدا با دل تو درمان کرد
 
شرابِ خون تو جوشيد و جان «حافظ» را
به جرعه اي غزل از جام غيب مهمان کرد
 
و گنبد تو براي دل کبوترها
چه مهربان شد و پرواز را چه آسان کرد
 
سفر اگر چه چنين ناتمام ماند، ولي
صداي پاي تو «شيراز» را «خراسان» کرد

26 فروردین 1396 1309 1
صفحه 3 از 250ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها