آهسته فقط گفت: امان از دل زینب


برداشت به امّید تو ساک سفرش را
ناگفته ترین خاطره ی دور و برش را

برگشت، نگاهی به من انداخت و خندید
بوسید در آن لحظه ی آخر پسرش را

برخاسته بود العطش از مجلس روضه
آتش زده بود آه... دل شعله ورش را

پر زد به هوای حرم عشق که شاید
یک روز بریزد همه جا بال و پرش را

آهسته فقط گفت: امان از دل زینب
وقتی که رساندند به مادر خبرش را

این کرب و بلا نیست دمشق است،که هربار
یکجور شکسته دل هر رهگذرش را

آیا تن بی جان تو هم زیر سم اسب...
بگذار نگوییم از این بیشترش را

در راه دفاع از حرم عشق چه خوب است
عاشق بدهد مثل تو صدبار سرش را...
 

21 مرداد 1396 123 0

شهیدت می شوم، خونم حلالت می شود روزی

سراغ از من نمی گیری و حال از من نمی پرسی
جواب از من نمی خواهی، سؤال از من نمی پرسی

غریبه می شوی سال دگر ای آشنا امسال!
چرا از دوستی از پارسال از من نمی پرسی

چه شد سرمایه ام، مال و منالم، دین و ایمانم
از این سود و ضررها یک ریال از من نمی پرسی!

تویی آری تویی آن آرزوهای محال من
چرا از آرزوهای محال از من نمی پرسی...

جدال حق و باطل بین من با عشق دیرینه است
خودم را کشتم و از این جدال از من نمی پرسی

شهیدت می شوم، خونم حلالت می شود روزی
ولی آنروز هم افسوس، حال از من نمی پرسی

20 مرداد 1396 95 0

چقدر کربلا که پشت سر، چقدر کربلا که پیش روست


صلابتی که در نگاه توست... شقاوتی که در نگاه اوست
جهنم و بهشت را ببین : نگاه دشمن و نگاه دوست

چقدر شمر و ابن ملجم است چقدر هیزم جهنم است
نگاه این که بسته دست تو، چقدر بی حیا، بی آبروست

نگاه تو، به کیست این چنین، غریب و روشن و شکوهمند
نگاه تو نگاه تو نگاه... چه عاشقانه گرم گفتگوست

جوانی و هنوز نیستی جوان تر از علیِّ اکبرش
سه شعبه ای ست بر دلت هنوز، از آن سه شعبه ای که بر گلوست

وجود بی عدم، نگاه توست، کبوتر حرم، نگاه توست
نماز صبحدم نگاه توست، نگاه تو همیشه باوضوست

نگاه تو چه فاتحانه گفت: نه گاه ماندن و نشستن است
نه روزگار غربت حسین، نه تاب حسرت است و آرزوست

فقط نه چشم تر بیاورید، برای دوست سر بیاورید
چقدر کربلا که پشت سر، چقدر کربلا که پیش روست
 

20 مرداد 1396 96 0

آبروی ده ما را بردند

 

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی  تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!


15 مرداد 1396 2926 1

شما که گنبد آهنین دارید

می دونم دردای بی دوا داریم
کارای نکرده این هوا! داریم

می دونم با اینکه خیلی می دویم
همه مون کفشای تابه تا داریم

شاید اون رونق قبلو نداره
ولی ما تو کلبه مون صفا داریم

دلم اما میگیره از اونایی
که میگن صفا چیه؟ کجا داریم؟

بعضیامون دلامون اون وریه
اون ورا چن تایی آشنا داریم

عینک دودی رو ورنمی داریم
تا ببینیم که کجا، ‌چیا داریم

اونایی که رفتنو نمی دونم
ما ولی اینجا برو بیا داریم

سایه ی شاه چراغو تو شیراز
تو خراسون یه امام رضا داریم

شما که گنبد آهنین دارین!
بدونین ما گنبد طلا داریم.
 

13 مرداد 1396 109 0

آیا اجازه میدهی اینجا بمانم؟

ابری سیاهم، لکه ای در آسمانم
سنگین شده بر شانه ام بار گرانم

می بارم و می بارم و می بارم از نو
جاریست بر روی زمین اشک روانم

با هر نسیم کوچکی این سو و آن سو
دنبال رد خانه ات بی خانمانم

خورشید این گنبد بگو با من چه کرده است؟
شبنم به شبنم طرحی از رنگین کمانم

چشم ترم اذن دخول آمدن داد
باید که قدر اشکهایم را بدانم

امشب به صحن تو پناه آوردم آقا
آیا اجازه میدهی اینجا بمانم؟
 

13 مرداد 1396 109 0

نامم اگر غلامرضا هست...


مضمونِ بکر غیر تو پیدا نمی کنم
جز مدح دوست، لب به سخن وا نمی کنم

معنای پاکِ اسم تو در هیچ واژه نیست
من با پیاله دست به دریا نمی کنم

در وصف آستین سخن را به هیچ روی
صد سینه حرف دارم و بالا نمی کنم

من ذرّه ام که خانه ی خورشید خویش را
از هیچ کس به جز تو تقاضا نمی کنم

ای گنبد همیشه مطهّر به عطر اشک
جز در حریم کوی تو مأوا نمی کنم

در آستان بخشش تو چون حضور شمع
جز با سرشک و شعله مدارا نمی کنم

آن قدر سربلند بر ایوان نشسته ای
کز دور هم به جز تو تماشا نمی کنم

پیش تو دست مثل علف می زنم به خاک
چون سرو، سر به سوی ثريّا نمی کنم

نامم اگر غلام رضا هست، خویش را
با نردبان اسم تو بالا نمی کنم

 


11 مرداد 1396 108 0

شهادت می دهم دیوانه ی شاه خراسانی

تقدیم به گوهرشاد بیگم، بانوی خردمند و نیکوکار دوره ی تیموری و بانی مسجد گوهرشاد

شفایت را شبی نزدیک، از غمباد می بینم
حکیم عاشقی از جانب بغداد می بینم

برقصان چارقدهای سپیدت را پری بیگم!
تو را از امپراتوران صلح آباد می بینم

پسر!... آن هم سه تا... با چشم های آبی روشن
ببین! خاتون من! در طالعت اولاد می بینم

و پشت پرده ی چشمانت ای بانوی تیموری
نگارستانی از نقاشی بهزاد می بینم

مجالی هست هی کن مادیان بادپایت را
برایت عمرِ طولانی تر از هشتاد می بینم

شهادت می دهم دیوانه ی شاه خراسانی
تو را از خادمان صحن گوهرشاد می بینم

10 مرداد 1396 110 0

این بیت های در هم هندی عراقی را...


از من پذیرا باش شعری اتفاقی را
از بین انبوه قوافی یک اقاقی را

شاه خراسان پای عشق و عاشقی بگذار
این بیت های در هم هندی عراقی را

بعد از تو آهوها پی صیاد می گردند
دنیا ندیده ست اینچنین سبک و سیاقی را

مستانگی ها را چگونه شرح باید داد
وقتی گرفتند از زبان شعر ساقی را

زاینده رودم در سرشتم ردّی از دریاست
تا کی بگیرم سرنوشتی باتلاقی را

آقا به من فرصت ندادند این کبوترها
در نامه بنویسم تمام اتفاقی را...

دیگر مرا تاب سرودن بیش از اینها نیست
لطفا شما بنویس از این لحظه باقی را


10 مرداد 1396 91 0

باد زانو می زند گلدسته را بو می کند

باد زانو می زند...گلدسته را بو می کند
دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند

در لباس خادمان مهربانت، صبح ها
صحن و ایوان طلا  را آب و جارو می کند

می نشیند  کنج بست" شیخ حر عاملی"
یاد معصومیت آن بچه آهو می کند

تا اذان صبح..مانند نگهبان درت
ذکر برمی دارد و ...آهسته "یاهو" می کند

خادمی می گفت: با چشم خودش دیده ست باد
آن به آن مثل گلی گلدسته را بو می کند

چشم می دوزد به چشم زائران تشنه ات
دور سقاخانه و فواره "هو هو" می کند

باد عاشق.. با پر طاووس مخصوص حرم
صحن را آغشته از گلهای شب بو می کند
::
عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت
هر که می آید حرم ..این عطر را بو می کن

10 مرداد 1396 85 0

تمام گریه ها از دامنت لبخند برگشتند

هلا دریا! چه راحت پر کند عشقت سبوها را
چه راحت می پذیری در خودت این خُرده "جو"ها را

تو را هر کس که پیدا می کند، گم می کند خود را
تمنای تو شیرین می کند این جست و جوها را

تو آن دست پراز مهر خدا در آستین هستی
که دستانت برآورده است عمری آرزوها را

تمام گریه ها از دامنت لبخند برگشتند
مصفّا می کند حال و هوایت خلق و خو ها را

اگر بازار رمّالان شهر از سکه افتاده است،
تو بر هم می زنی قول و قرار پیشگوها  را

چه نوری داده زیر سقف ایوانت نمازم را
چه شوری داده حوض صحن جمهوری وضوها را

اگر هر بار عهدم را شکستم با تو، می آیم
دلم گرم است پاسخ می دهی بی چشم و رو ها را

بگو نقاره ها را تا به سازی تازه بنوازند
که پاسخ داده حضرت بر سلامم "أدخلوها" را
 

09 مرداد 1396 85 1

آهسته گفت: من که کبوتر نمی شوم...

هر روز در سکوت خیابان ِ دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:
جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند
حتا یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم
اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست

08 مرداد 1396 5467 7

مردم از تکرارها، کو اتفاق دیگری 

مردم از تکرارها، کو اتفاق دیگری 
ای جرائد رو کنید اخبار داغ دیگری

گرچه در این باغ ها شوق شکفتن مرده است
می رسد فصل شکوفایی به باغ دیگری

روح سرما خورده ام با طعم ها بیگانه است
عشق را باید چشیدن با مذاق دیگری

زیر پایم گرچه در ظاهر زمین محکمی ست
باز افتادم ولی در باتلاق دیگری

شهر روشن نیست با صد چلچراغ اما کسی
می رسد یک روز حتما باچراغ دیگری

06 مرداد 1396 103 0

به زهرا رسیدم پس از جستجوها

به دریا رسیدم پس از جستجوها
به دریای پهناور آرزوها
 
به دریای محضی که این خاک سوزان
گرفته از امواج او آبروها

سلام ای که لطف کریمانه ی تو
کشانده دلم را به این سمت و سو ها

سلام ای که گشته شب بارگاهت
به لطف نگاهت شب آرزوها

شراب طهور است و تسنیم نور است
که در این حرم می چکد از سبوها

چه شعری چه شوری چه عطری چه نوری
به جانم بتابان از این رنگ و بوها

هیاهوی اشک است و آه و تبسم
مرا غوطه ور کن در این های و هو ها

به مدح تو گفتند و گفتیم اما
تو هستی فراتر از این گفتگوها

که موسی بن جعفر به وصف تو فرمود
فداها ابوها فداها ابوها

به شوق مدینه به اینجا رسیدم
به زهرا رسیدم پس از جستجوها

03 مرداد 1396 99 0

شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید

جایی که کوه خضر به زحمت بایستد
شاعر چگونه پیش تو راحت بایستد

نزدیک می‌شوم به تو چیزی نمانده است
قلبم از اشتیاق زیارت بایستد

بانو سلام کاش زمان با همین سلام
در آستانه در ساعت بایستد

و گردش نگاه تو در بین زائران
روی من – این فتاده به لکنت – بایستد

تا فارغ از تمام جهان روح خسته‌ام
در محضر شما دو سه رکعت بایستد

بانو اجازه هست که بار گناه من
در کنج صحن این شب خلوت بایستد؟

در این حرم هزار هزار آیه ی عذاب
هم وزن با یک آیه ی  رحمت بایستد

باید قنوت حاجت بی‌انتهای ما
زیر رواق‌های کرامت بایستد

شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید
طاقت نداشت تا به قیامت بایستد

آنکس که جای فاطمه در قم نشسته است
در روز حشر هم به شفاعت بایستد

تو خواهر امام غریبی و این غزل
با بیت‌هاش در صف بیعت بایستد

من واژه واژه عطر تو را پخش می‌کنم
حتی اگر نسیم ز حرکت بایستد

این شعر مست تکیه زده بر ضریح تو
مستی که روی پاش به زحمت بایستد
 


02 مرداد 1396 2449 2

به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن
دل اهالی این کوچه را تصرف کن

قدم بزن وسط شهر باصدای بلند
به عابران پیاده غزل تعارف کن

وبی بهانه تبسم کن و نگاهت را
شبیه آینه ها عاری از تکلف کن

سپس به مجلس ترحیم یک غریبه برو
وچشم های خودت را پر از تأسف کن


صدای ضبط,اتوبان,هوای بارانی
به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

سلام دختر باران! سلام خواهر ماه!
بهشت را به همین سادگی تصرف کن


01 مرداد 1396 2773 5

با امر تو هر چند در آتش ندویدم...

در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را

شد دشمن تو معترف، انگار خداوند،
در گوش تو گفته همه اسرار جهان را

با رایحهٔ خِطّهٔ سرسبز عبایت
کوتاه کن از باغ دلم دست خزان را

با امر تو هر چند در آتش ندویدم
هر چند فدای تو نکردم سر و جان را

هر چند مرید تو شدن شأن زراره‌ست
ای کاش که این عاشق بی‌نام و نشان را...

بگذار که تا ظل بنی‌ساعده یکبار
من جای تو بر دوش کشم کیسهٔ نان را

ماندم که در خانه‌ات آن روز چرا سوخت
آتش که نسوزاند تن خادمتان را


با لحن حجازی شبی از حضرت موعود
خواهیم شنید از حرمت صوت اذان را
 

28 تیر 1396 122 0

هنوز شش گل ازین باغ مانده تا نرگس

خوش آن زمانه که تو صبح صادقش بودی
نگاهبان نگاه دقایقش بودی

خوش آن هوا که حضور تو را تنفس کرد
به آن دهان که تو تسبیح ناطقش بودی

 خوش آن زمین که عبور تو را به بوسه نشست
تویی که رازگشای حقایقش بودی

 خوش آن قلم که به شاگردی تو قد خم کرد
تویی که جوهره عشق خالقش بودی

 
خوشا شهادت سرخی که چشم در راهش
خوشا سلاله سبزی که لایقش بودی

 هنوز شش گل ازین باغ مانده تا نرگس
گل ششم گل پرپر شقایقش بودی

 هنوز روشنی مذهب از درخشش توست
که آفتاب پس از صبح صادقش بودی

28 تیر 1396 1161 0

خدای من! سیب چه قدر ناز است


به سیب گفتم
سلام خانم! 
پیامتان چیست
برای مردم؟

سکوت کرد او
نگفت چیزی 
به برگ خود داد
تکان ریزی

خدای من! سیب
چه قدر ناز است
اشاره می کرد
سر نماز است
 

28 تیر 1396 119 0

به کودکان و زنان احترام می فرمود

به کودکان و زنان احترام می فرمود

به احترام فقیران قیام می فرمود

 

سلام نام همه انبیاست؛ او می گفت

سپس اشاره به دارالسلام می فرمود

 

کسی که در پی خورشید نیست از ما نیست

سحر می آمد و این را مدام می فرمود

 

کجا حرام خدا را حلال می دانست

کجا حلال خدا را حرام می فرمود

 

اگر که دست به پهلو گرفته ای می دید

به اشک و آه و دعا التیام می فرمود

 

"خوشا به حال کسانی که راستگویانند"

امام صادق علیه السلام می فرمود


26 تیر 1396 1777 3
صفحه 3 از 267ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها   
شعر عاشورایی