تویی که فاطمه ای، اوج روضه ات در نیست

دری که بین  تو و دشمن است خیبر نیست

وگرنه مثل علی هیچ کس دلاور نیست

بگو به آن که به قصد تو با تبر آمد

درخت عمر من این قدرها تناور نیست

برای بغض علی وقت دیدنت چیزی

به قدر خنده ی تو تلخ و گریه آور نیست

چه زخم ها که پس از زخم ها نخواهی خورد

که نیست بار نخستین و بار آخر نیست

هنوز درد تو را روضه خوان نفهمیده ست

تویی که فاطمه ای، اوج روضه ات در نیست


18 بهمن 1395 1239 2

آن روزه ی سه روزه نیازی به نان نداشت

گهواره نیست کودکی ات را فلک که هست
فرمانبر تو نیست سما تا سمک که هست

وقتی به خواب می روی ای کوثر کثیر
لالایی خدیجه نباشد، ملک که هست

آن روزه ی سه روزه نیازی به نان نداشت
ای زخمی محبت عالم! نمک که هست

وقتی حضور گریه تو را آب می کند
اشک علی نشسته برای کمک که هست

نقش کبود شانه ات از ضربه های در
بر شانه ی شبان سیه نیست حک؟ که هست

مردیم از فراق تو دل با چه خوش کنیم؟
قبری که نیست از تو به جا؟ یا فدک؟ که هست...


17 بهمن 1395 4206 1

پرچم به دست مى برد این نيل تشنه را

هرکس دچار قصه ى باید، نباید است
عمرى ميان ماندن و رفتن مردد است

"راهى است راه عشق... " به دلداده ها بگو:
خوشبخت آن دلى است که در رفت و آمد است!

هر جاده مى رسد به دو راهى کربلا
"طور"ى که اوج جذبه گرى هاش بى حد است

طوفان گرفته است به "حر"ها امان دهيد!
این کشتی نجات عزیزان احمد است!

پرچم به دست مى برد این نيل تشنه را
يک زن که از تمامى مردان سرآمد است

او خطبه خوان مرثيه هايي شنیدنى است
در انتشار مکتب سرخش زبانزد است!

این ناخدا ى صبر خدايى نمى کند
این عالمه به حرمت علمش مقید است

زیباتر از مسیر حسینى شدن نداشت
وقتى عيار عشق تو بالاتر از صد است

تاریخ از بر است سرآغاز خطبه را...
این کاروان _به نام خدا _ با سر آمده است


14 بهمن 1395 75 0

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت

بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ، زَهره‌ی دریا شدن نداشت

در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار
حتی علف اجازه‌ی زیبا شدن نداشت

گم بود در عمیق زمین شانه‌ی بهار
بی‌تو ولی زمینه‌ی پیدا شدن نداشت

دل ها اگر چه صاف، ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت

14 بهمن 1395 117 0

رواق امام

انقلابی است در دلم
                          که رهبرش سی و هشت سال است که سیزده سال دارد

همه قیام کرده اند
جماعت منتظر امام اند
و زبان گلدسته ها پر از تکبیر

خدا بزرگتر است
و این را تنها روح خدا می توانست به جهان نشان دهد

انقلابی است در دلم
رضا
خان نمی خواهد
رضا
 شاه نمی خواهد
بیرون می روم از رواق امام
موقع فجر است
باد بهمن به صورتم می زند
دیگر سوز ندارد
به شماره ی کفشداری نگاه می کنم
پنجاه و هفت


چه رازهاست در اینجا به ربّنا و قیامم
نسیم عطر عبایی است می رسد به مشامم

بخوان یردُّ سلامی و یسمعونَ کلامی
شبیه آهوی تشنه پی جواب سلامم

ضریح پیرهن یوسف است و نور دو چشمم
برای دست رساندن به آن شبیه عوامم

نماز ظهر خودم را رسانده ام به رواقش
همیشه عاشق قدقامت رواق امامم...

چقدر مانده به تحویل سال های صبوری؟
شبم به نیمه رسیده کجاست ماه تمامم


14 بهمن 1395 82 0

گفتی که فردای جهان فردای توحید است

تقویم در تقویم

این فصل ها سرشار باران تو خواهد شد

مجلس به مجلس باز

پیمانه ها، لبریز پیمان تو خواهد شد

 

این فصل های سبز

انگار تفسیر غزل های بدیع توست

این عشق های پاک،

مجلس نشین درس عرفان تو خواهد شد

 

این بادها چندی است

عطر تو را در باغ بیداری پراکنده است

این باغ بی پاییز

دلبسته ی لب های خندان تو خواهد شد
 

این کاروان اما،

منزل به منزل می رود تا بانگ بیداری

نسلی که در راه است

در آستان صبح مهمان تو خواهد شد
 

گفتی خدا با ماست

گفتی که فردای جهان فردای توحید است

فردا تمام خاک

جغرافیای سبز ایمان تو خواهد شد

 

تو زنده ای و عشق

در جلوه ی اندیشه های روشنت زنده است

یک روز این دلها

پروانه ی شمع شبستان تو خواهد شد

 

این لاله های سرخ

یک پرده از شرح کرامات لطیف توست

این دشت ها آخر

محو تماشای شهیدان تو خواهد شد

 

نام تو جاوید است،

نام تو در افسانه های شهر پاینده است

دل های بعد از این

آیینه در آیینه حیران تو خواهد شد

 

عالم همه شور است

با این همه، اینها همه آغاز این  مستی است

این جام ها یک ریز

سرمست از شیدایی جان تو خواهد شد

 

پیغام تو جاری است،

پیغام تو در هفت اقلیم زمین جاری است

ای وارث خورشید،

فردای این آفاق از آن تو خواهد شد

 

منبع:

http://abna.ir/data.asp?lang=1&Id=503565
 


12 بهمن 1395 1819 4

آب تان نبود، نان تان نبود، انقلاب تان دگر چه بود؟

این بهار بهمنی، برای عاشقان خجسته باد
انفجار نور و روشنی، برای عاشقان خجسته باد
آی بازماندگان نسل اولین عشق
آی نسل دومین و سومین و نسل چندمین...
این درخت سیب را
این پدیده غریب را، درست بنگرید
این درخت یعنی انقلاب درد
یعنی اجتماع داغ، یعنی اعتلای عشق
یعنی انفجار نور و روشنی بهار بهمنی
یعنی انقراض فقر، انهدام بی عدالتی
باد چنگ اگر زند به موی این درخت
سیل اگر سفر کند به سوی این درخت
دست باد بسته باد و پای سیل خسته باد
آی وارثان آن حماسه ی بزرگ، آن درخشش عظیم
آن شکوه ماندگار
عشق های آتشین و موج های بی قرار و گریه های بی امان
لرزش زمین و آسمان زیر گام های استوار عاشقان
روزهای بی غبار
روزگار کوچ هر پرنده ای که بوی عشق را شنید
روزهای با شهادت آشنا شدن گریستن
با چنین بهانه زیستن
روزهای التماس نامه خواستن ز مادر و پدر، گریختن
رضا شدن
روزهای آفتابی جدا شدن، گریستن، رها شدن
راهی قرارگاه کربلا شدن به راه عشق نازنین فدا شدن
ماندگار باد بر کتاب ذهن روزگار
برگ های زرنوشت سرنوشت ما
پوپک خبرنگار من که این خطوط سرخ را به پَر نوشت
بر درخت باور شما نشسته باد
آی نسل چندمین درد
این درخت نازنین سیب را
وین پدیده ی غریب را
کز تراکم امید و ازدحام میوه وجود خم شده است
خوب بنگرید و باز بنگرید!
بسته دیده اید و باز بنگرید!
پیش تر به چشم نیم باز دیده اید
چشم وا کنید و از دریچه ای تمام باز بنگرید
این درخت سیب، وین پدیده ی غریب
در زمین این زمان درخت روزی شماست
این درخت آشیانه عدالت است
هر یک از شما پرندگان نسلِ عشق را در آن
جایگاه روشنی است
نام هر یک از شما جوانه ها
روی لاله برگ های آن نوشته است
چشم و دست دشمنان این درخت بسته باد
ای جوانه های شور و اشتیاق
آی نسل دومین و سومین و چندمین، شما
این درخت را
در نهال کودکی ندیده اید
این عروس لاله پوش وصل
این بهار چارفصل
این درخت سیب های لاله فام و این سخاوت تمام را
در هلال کودکی ندیده اید
این عدالت نهفت را که جفت نیست در زمین
(هر که گفت غیر از این دروغ گفت
فکر مفت کرد، حرف مفت گفت
این گزاره بود در نهاد او:
سنگ تا پرنده مفت، سیب مفت و خنده مفت
هرگز این چنین مباد)
آی وارثان آن حماسه بزرگ
ای جوانه های فصل چندمین این بهار
پای این درخت
کز شکوفه های آتشین لبالب است
خون نسل اولین عشق ریخته است
نسل اولین عشق را
پای این درخت
سر بریده اند
ریشه های این حریق سبز و رویش بلند
تا به شرق شور و غرب دور، از شمال تا جنوب
تا بعید و ناپدید، یک نفس دویده است
سیب های این درخت را شمرده ای
سهم هر کسی
بر لب پیاله برگ های آن نوشته است
سهم هر کسی از این درخت کم شود
عدل صید هر شکم شود
دزد را شکار می کنیم
دیو یا فرشته است، در قرارگاه عاشقان
زنگ سار و ننگ سار می کنیم
سیب سار و سنگ سار می کنیم
عدل پهلوان ز دام مکر جسته باد و رسته باد
آی نسل چندمین
نسل اولین تان کجاست
من ز نسل اولین نشانه ام
یادگار عاشقانه ام
از کتاب عاشقانه ها
وز حکایت غریب ناله های عاشقان
یک ترانه ام
داستان نسل اولین عشق را بشنوید از زبان من
نسل اولین نهال این درخت سیب را
در غروب بهمنی سیاه
در طلوع بهمنی سپید
بهمنی بزرگ
در میان برف کاشتند
تاج و ماج و تخت و پخت و شاه و چاه
زیر بهمن خروش اولین عشق ماند
دفن شد
آب شد
زیر خاک رفت
خون عاشقان اولین
طلسم این سه اسم را شکست: تخت و تاج و شاه
آی نسل سرفراز بشنوید
گرچه پیش تر شنیده اید یا که خوانده اید
باز بشنوید، بشنوید آن چنان که حالتان خطر کند
پوپک خیالتان به آن زمان سفر کند
تا که بنگرید عاشقان در آن زمان
کار کوچکی نکرده اند
باری این نهال سیب را
وین پدیده ی غریب را
مردی از سلاله پیمبران
از تبارآخرین رسول، آن بزرگ ماندگار
از بهشت کربلا به این زمین و سرزمین داغدار
کوچ داده است
ای فدای راه او که سوی کربلاست
جان زائران و سائرانِ دل شکسته باد
آی عاشقان
من برای پاگرفت این درخت
کار درخوری نکرده ام
سهم من از این درخت اندک است
یعنی انتظار من کم است
سهم کوچکی برای من افاقه می کند
دفع فقر و فاقه می کند
معده منِ شکسته دل، حجیم نیست
کوچک است کاسه غذای من
یا کم است اشتهای من
سهم در نظر گرفته عشق اگر برای من به دیگری دهید
من گرسنه نیستم
آن که دیگ بسته بر شکم گرسنه است
معده حجیم
یعنی آسیای او
کیسه بزرگ و ارتجاعی عجیب اشتهای او
دیگ بادکرده غذای او
سهم صدهزار بلکه چند صد هزار عاشق گرسنه را
می کند طلب
می کشد همیشه انتظار
انتظار گفتم انتظار!
انتظار این شکم درشت ها
این گروه نابکار
از ظهور و از حضور آن بزرگ نازنین چنین
حکایتی است:
فکر می کنند او ستاره غذاست
یا کفیل اشتهاست
این شکم درشت های زن پرست و تن پرست
این پلشت های اهرمن پرست
عاشقان! ز دور دست هم
دستکی بر آتشک نداشته اند
بلکه بر هلاک ما ز پشت سر
دشنه بوده اند
چون حرامیان به خون ما
تشنه بوده اند
من شنیده ام به گوش خویش بارها و بارها
از زبان این الاغ ها و طوطیان کوک کرده در فرنگ و
در فرارگاه غرب
این سه جمله پلشت را:
آب تان نبود
نان تان نبود
انقلاب تان دگر چه بود؟
گر چه در جوابشان شکفته ام چو لاله ها و
گفته ام، باز هم پیاله ها
ساقی سوالتان کجاست؟
حالتان چه می کند؟
روزتان به خیر و خواب نیم روزتان
باز هم که شاد خورده اید
باد و باده را زیاد خورده اید
مهر اتحاد هم که خورده اید
آی زخم های آب دیده باورم چه می کنید؟
دود و دم در این میان چه می کند؟
باد و باده خورده اید و باد کرده اید و خواب باد دیده اید
راه نو گناه نو
چاه نو مبارک است
اشتباه نو مبارک است
راستی کلاه نو مبارک است
گرچه اندکی گشاد می زند
داد می زند که تازه است
هر چه هست بهتر از قراضه است! ای گرازها
باز هم به من بگو چرا
جانماز آب می کشی؟
تا گراز هست و بی نماز
پاک نیست جانمازها
این بهار بهمنی، برای عاشقان خجسته باد
انفجار نور و روشنی خجسته باد
 


12 بهمن 1395 2265 0

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

 

بی پنجره، بی چهره ما دیوارها بودیم

بودیم و در تاریکی دنیا رها بودیم

ما کور و کر دیوارها، دیوارهایی سنگ
در حسرت آیینه دیدارها بودیم

بر بام گور خسروان آوازه می جستیم
اینگونه ما آواره آوارها بودیم

بی دشت، بی دریا و بی رویا و بی فردا
عمری اسیر چنبر تکرارها بودیم

پیش از تو ای گلدسته بشکوه باورها
واماندگان بازی پندارها بودیم

دیوارهایی خسته از دیوار بودنها
دیوارهایی خسته از آوارها بودیم

با بودنت از پیله های آجری رستیم
آیینه یوسف ترین دلدارها بودیم

با تو همه شمشیرهایی آتشین و سرخ
شمشیرها آماده ی پیکارها بودیم


در دست تو سنگ فلاخن های داوودی
آتشفشانها آری آتشبارها بودیم

ما با تو باران در مصاف هرچه سنگستان
رگبارها رگبارها رگبارها بودیم


بی تو چه بی جا بود بودن، ما کجا بودیم
آتش به جان چون ذره ها پا در هوا بودیم

از بند خود رستیم و از دیوارهای خود
نامت شکست آن سنگ-بازی را که ما بودیم

پس سنگ دست کودکان قدس تا بحرین
سنگ شکست هر طلسم و هر بلا بودیم

سنگ بنای مسجدالاقصای موعودیم
ما که ستون قصر کسری و کیا بودیم

تعویذ ما و کیمیا ما و شفا ما، حیف!
پیش از تو بی قیمت، شکسته، مبتلا بودیم

ای چهره ی ما در میان قاب ماه ای ماه!
دور از تو تمثالی مقدس زیر پا بودیم


امروز ما هستیم و هستی بر مدار ماست
دیگر گذشت آن دوره که سیاره ها بودیم

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

فردا که می بینند: ما هستیم، ما بودیم 

 

به نقل از صفحه ی اینستاگرام شاعر


12 بهمن 1395 466 0

تو محمدرضای آقاسی... شیعه یعنی دو دست خالی ِ تو....

 

 

 تو محمدرضای آقاسی! بچه‌ی چار راه مختاری!
 كشته‌ی صبح سوم خرداد! شاعری عزت است یا خواری؟

تو محمدرضای آقاسی! بیمه هستی؟ نه -تلخ مي‌خندد-
كار و بار تو چیست؟
- شعر، آقا!
- شعر؟ -یعنی هنوز بیكاری؟

تو محمدرضای آقاسی! هدیه‌ها را چه مي‌كنی؟
- هدیه؟
(دور و بر را ببین! عزیز دلم!
تو كه از این همه خبر داری!)

جمعه شب –دیر وقت–مهرآباد– خسته مي‌آمدیم از سفری
خسته از شعر – بر لبت سیگار
خستگی، سرفه، درد، بیماری

- با شمایم كه زور و زر دارید، هیچ از درد ما خبر دارید؟
درد ما را نمي‌توان گفتن با سیاست‌مدار ِ بازاری!

با غمی – ماتمی - تبی - دردی مثل حافظِ غریب ساخته‌ایم
بعد از این با كلاه فقر به سر، كار ما رندی است و عیاری

دارد از دست مي‌رود شاعر، روزها را سیاست آلوده‌ست
این همه طلحه، این همه تلخك، این همه حرف‌های تكراری-

تو محمدرضای آقاسی، شیعه یعنی دو دست خالی ِ تو
شعر وقتی شكستن من و ماست، شاعری عزت است یا خواری؟

 

 

 


09 بهمن 1395 2189 1

اگر کلید شبستان عمر دستم بود


منم همان که به غم ها امان نمی دادم
به هیچ قید مکانی، زمان نمی دادم

همیشه جیب من از سنگریزه ها پر بود
اگرچه مشت خودم را نشان نمی دادم

برای چیدن یک سیب سرخ از شاخه
هزار بار دلم را تکان نمی دادم

همیشه مادرم از غول کوچه ها می گفت
اگرچه گوش به این داستان نمی دادم

به ضرب زور مرا راهی دبستان کرد
ولی چه می شد اگر امتحان نمی دادم

که چند سال به عنوان زندگی کردن
هزار مرتبه هر روز جان نمی دادم

اگر کلید شبستان عمر دستم بود
طلای نابم را رایگان نمی دادم

05 بهمن 1395 89 0

خدایا برای تو کاری ندارد


درختان در آتش، خیابان در آتش
خبر ترسناک است: میدان در آتش

خبر تلخ و سنگین، خبر سرد و غمگین
قدیمی ترین برج تهران در آتش

عجب روزگاری است، انسان هراسان
عجب روزگاری است، انسان در آتش

عجب روزگاری، عجب شام تاری
مسلمان در آوار و سلمان در آتش

چه رسم بدی، کاسبان در تماشا
دلیران و آتش نشانان در آتش

کسی از شهیدان سراغی بگیرد
همانانکه رفتند خندان در آتش

سیاووش و پروانه، ققنوس و ساقی
از این دست مستان فراوان در آتش

چه شد عشق بازی، چه شد تک نوازی
خرابات ویران، نیستان در آتش

چه طوفان بی رحم و سوزان و سختی
الهی بسوزد زمستان در آتش

خدایا برای تو کاری ندارد
گلستان به پا کن، گلستان در آتش


03 بهمن 1395 151 0

فتنه شاید در صف صفِین می جنگیده روزی


فتنه شاید روزگاری اهل ایمان بوده باشد
آه این ابلیس شاید روزی انسان بوده باشد

فتنه شاید در لباس میش، گرگی تیز دندان
در لباسی تازه شاید فتنه چوپان بوده باشد

فتنه شاید کنج پستوی کسی لای کتابی؛
فتنه لازم نیست حتماً در خیابان بوده باشد

فتنه شاید در صف صفِین می جنگیده روزی
فتنه شاید در زمان شاه، زندان بوده باشد!

فتنه شاید با امام از کودکی همسایه بوده
یا که در طیّاره ی پاریس_تهران بوده باشد

فتنه شاید تابی از زلف پریشان نگاری
فتنه شاید خوابی از آن چشم فتّان بوده باشد

فتنه شاید اینکه دارد شعر می خواند برایت؛
وا مصیبت! فتنه شاید از رفیقان بوده باشد

ذرّه ای بر دامن اسلام ننشیند غباری
نامسلمانی اگر همنام سلمان بوده باشد

دوره ی فتنه است آری، می شناسد فتنه ها را
آنکه در این کربلا عبّاس ِ دوران بوده باشد

فتنه خشک و تر نمی داند خدایا وقت رفتن
کاشکی دستم به دامان شهیدان بوده باشد


02 بهمن 1395 166 0

گرچه عصر دلتنگی ست، کوچکند میدان ها

 

گرچه عصر دلتنگی ست، کوچکند میدان ها
سیر آسمان زیباست، در همین خیابان ها

ازدحام پولادین، رفت و آمد سنگین
شاخه های سرب آجین، خانه ها نه؛ زندان ها

این همه درست امّا، ما هنوز هم هستیم
می توان در این غوقا… می شود که انسان ها…

در همین دقایق در، لحظه ای دگرگونم
در شلوغی بازار، گرم سیر پنهان ها

کودکی که چشمانش قاب آسمان هستند
می توان خدا را دید در زلالی آن ها

روی رشته سیم برق، یک کلاغ می خواند
آفتاب می تابد، روی نعش دکّان ها

شاخه ی درختی خشک، میزبان گنجشکان
باد ریزه نان آورد، می رسند مهمان ها

من همین دقایق در… کودکی که چشمانش…
آفتاب می تابد… کوچکند میدان ها

گیج می رود هوشم، از که پرشد آغوشم؟
در شلوغی بازار، درهمین خیابان ها


23 دی 1395 132 0

بگذار که چشمان تورا وام بگیرم

 

بگذار که چشمان تورا وام بگیرم
با دیدن دنیای تو آرام بگیرم

تردستی لب های  تورا دیدم و باید
از شیوه ی خندیدنت الهام بگیرم

در هر قدمم، شوق رسیدن به تو جاری ست
می خواهم از این راه، سرانجام بگیرم

من شاعر دردباری ام وچشم تو کافی ست
تا خیره در آن باشم و انعام بگیرم

عمری ست که در پیچ و خم زندگی ام، کاش
یک لحظه در آغوش تو آرام بگیرم


23 دی 1395 190 0

در هجوم شعله ها تکلیف باران روشن است

امشب از داغی دوباره چشم ایران روشن است

یوسفی رفته است ،آری وضع کنعان، روشن است

گرچه در بزم حماسه ، هیچ جای گریه نیست

در هجوم شعله ها، تکلیف باران، روشن است

باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز

این شبستان کهن ، با نورایمان روشن است

کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟

آسمان ما که با خون شهیدان ،روشن است

مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود

مردهای مرد را آغاز و پایان ، روشن است


21 دی 1395 1048 0

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند
خسته و خُفته از اين خيل جدا مي‌ماند

اين رَهي نيست كه از خاطره‌اش ياد كني
اين سفر هم‌رَهِ تاريخ به‌جا مي‌ماند

دانه و دام در اين راه فراوان اما
مرغِ دل ‌سير زِ هر دام رها مي‌ماند

مي‌رسيم آخر و افسانه ی واماندنِ ما
همچو داغي به ‌دلِ حادثه‌ها مي‌ماند

بي‌صداتر زِ سكوتيم، ولي گاهِ خروش
نعره ی ماست كه در گوشِ شما مي‌ماند

بِرويد اي دلتان نيمه كه در شيوه ی ما
مرد با هر چه سِتم، هر چه بلا مي‌ماند
 


19 دی 1395 3031 0

هر جا که تو قدم بزنی "سُرَّ من رَءا" ست

روی تو برده رونق ماه تمام را
مجذوب کرده جلوه ی تو خاص و عام را

حسن تو بی نهایت و فضل تو بی شمار
مبهوت مانده ام بنویسم کدام را

تفسیر چشمهای تو برهان عاشقی ست
می خوانم از نگاه تو خیرالکلام را

هر راهبی که دید تو را گفت دیده است
با چشم خود مسیح علیه السلام را

هر جا که تو قدم بزنی "سُرَّ من رَءا"ست
سرشار کردی از نفست هر مشام را

اما قدوم سبز تو ای کعبه ی بهشت
حسرت به دل گذاشته بیت الحرام را

دیدند دشمنان تو حیران و مضطرب
آرامش نگاه تو و شیر رام را

دست سخاوت تو و چشم عنایتت
پر کرده از نسیم سحر صبح و شام را

از ما مگیر ای همه باران و روشنی
لطف مدام و مرحمت مستدام را


17 دی 1395 1694 4

خداست بانی اینجور آشنایی ها

هوای بام تو داریم ما هوایی ها
خوشا به حال شب و روز سامرایی ها

چه نعمتی ست سر سفره ات نمک خوردن
چه افتخار بزرگی ست این گدایی ها

خداست بانی این اعتقاد نورانی
خداست بانی این جور آشنایی ها

تو کربلای اسیری و روضه می خوانند
به یاد غربت تلخ تو کربلایی ها

دوباره حسرت دیدار در دل کعبه ست
چقدر کعبه دلش خون شد از جدایی ها

به یاد حضرت فرزندتان هر آدینه
چه حس و حال قشنگی ست هم صدایی ها


17 دی 1395 1394 1

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

12 دی 1395 25237 0

عشق است و می‌ترسی که با تقوا نباشی...

 

سخت است اگر در عشق، بی‌پروا نباشی
هرجا بدانی یار هست، آنجا نباشی

در گوشه‌ی تنهایی‌ات از غم بمیری
با اینکه آسان می‌شود تنها نباشی!

دل خوش کنی عمری به اشعارت که تنها
حرف است و روی حرف پابرجا نباشی

آنقدر از غم‌های این و آن بگویی
تا بلکه در شعر خودت پیدا نباشی

خواهی گذشت از خیر مضمون‌های بکرت
وقتی که عاشق باشی و رسوا نباشی!

هم دوست داری گاه رویت را ببیند
هم می‌هراسی آنقدر زیبا نباشی

با دوری‌اش می سوزی و می سازی آری
عشق است و می‌ترسی که با تقوا نباشی...

 


11 دی 1395 2797 2
صفحه 3 از 248ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها