رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه
غم دین بود در اندیشه ی مردم، غم نان نه

شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران
به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه

کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر
پریشان کرد جمع یکدل ما را ، پشیمان نه

سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد
که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه

یکی فریاد می زد شرمتان باد آی دژخیمان!
به سمت ما بیاندازید تیر، اما به ایوان نه

یکی فریاد سر می داد بر پیکر سری دارم
که آن را می سپارم دست تیغ و بر گریبان نه

برای او که کشتن را صلاح خویش می داند
تفاوت می کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه

دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید
رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

کلاه پهلوی هم کم کم افتاد از سر مردم
نرفت اما سر آن ها کلاه زورگویان، نه!

گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم
نخواهد شد ولی اینبار جمع ما پریشان، نه!

به جمهوری اسلامی ایران گفته ایم "آری"
به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: "نه"

کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد
اگرچه قدرت ما می شود تحریم، کتمان نه

دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد
زمین کارزار ما تلاویو است، تهران نه!

02 تیر 1396 242 0

از سرزمین قبله فقط یک نوار ماند

ﺁﺗﺶ، ﮔﻠﻮﻟﻪ، ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ
ﺟﺎﯼ ﻗﻠﻢ ﺗﻔﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ

ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﭖﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺎﺯﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻌﺮ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺑﻤﺐ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻌﺮ

ﺑﺎﯾﺪ ﻗﻠﻢ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺟﻨﻮﻥ ﮐﻨﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺗﻀﯽ ﺑﺸﻮﺩ ‏« ﻓﺘﺢ ﺧﻮﻥ ‏» ﮐﻨﺪ

ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﺯﻡ ﺑﭙﻮﺷﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻦ
ﺑﺎﯾﺪ ﺳﭙﺎﻩ ﻗﺪﺱ ﺷﻮﺩ ﻭﺍﮊﻩﻫﺎﯼ ﻣﻦ

ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺍﻥ ﺷﻌﺮ ﺍﮔﺮ ﻧﻌﺮﻩﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺟﺎﻫﻠﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﻋﺼﺮ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺣﺮﻑ ﻟﯿﻠﯽ ﻭ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻧﻤﯽﺯﺩﻧﺪ ...
ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺷﺎﺧﻪﯼ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻧﻤﯽﺯﺩﻧﺪ

ﺍﺯ ﺑﺲ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﻢ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﯾﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪ
ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻗﺒﻠﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﻮﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪ

ﺍﯾﻦﮔﻮﻧﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﮔﺮﮒ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﻋﺰﯾﺰ ﺷﺪ
ﯾﻮﺳﻒ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻌﺮﮐﻪﻫﺎ ﺭﯾﺰﺭﯾﺰ ﺷﺪ

ﺍﯾﻦﮔﻮﻧﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﺟﺒﺮﺋﯿﻞ ﺳﻮﺧﺖ
ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﻌﺠﺰﺍﺕ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﺧﻠﯿﻞ ﺳﻮﺧﺖ

ﺟﺮﯾﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻗﺼﻪﯼ ﺗﻠﺦ ﺳﻘﯿﻔﻪﻫﺎ
ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﺎﺝ ﻭ ﺗﺨﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻠﯿﻔﻪﻫﺎ

ﺗﻤﺜﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﻭﯾﻪ ﺁﻝﺳﻌﻮﺩ ﺷﺪ
ﻭﻗﺘﯽ ﻏﻼﻡ ﺣﻠﻘﻪﺑﻪﮔﻮﺵ ﯾﻬﻮﺩ ﺷﺪ

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻨﺎﯼ ﺍﺻﻠﯽ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ ﺍﺳﺖ
ﺩﺳﺖ ﯾﻬﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻔﺸﺎﺭﯼ، ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺍﺳﺖ

ﺁﺗﺶ، ﮔﻠﻮﻟﻪ، ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ
ﺟﺎﯼ ﻗﻠﻢ ﺗﻔﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ ...

ﻣﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﯼ ﻭ ﻏﯿﺮﺧﻮﺩﯼ ﺯﺧﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩﺍﯾﻢ
ﺗﺎ ﺟﻨﮓ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﭘﯿﺶﺑﺮﺩﻩﺍﯾﻢ

ﺍﺯ ﻏﺮﺏ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﺍﻧﻘﻼﺏ
ﯾﮏ ﻋﺪﻩ ﺍﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻣﺎ، ﻣﺜﻞ ﺧﺮﺱ، ﺧﻮﺍﺏ...

ﺩﺭ ﻓﺘﻨﻪﻫﺎ ﻭ ﻫﻤﻬﻤﻪﻫﺎ ﻋﻘﻞ ﮐﻞ ﺷﺪﻧﺪ
ﭘﺲﻣﺎﻧﺪﻩﻫﺎﯼ ﺍﺭﺗﺶ ﻣﺎﺭﺷﺎﻝ ﺩﻭﮔﻞ ﺷﺪﻧﺪ

ﮔﻔﺘﻨﺪ : ‏« ﺷﯿﻌﯿﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯽﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ
ﺟﯿﺐ ﺣﻤﺎﺱ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﻧﻔﺖ ﻭ ﮔﺎﺯ ‏»

ﻫﻢ ﻋﺎﻟﻤﺎﻥ ﻣﺠﺘﻬﺪ ﮐﻔﺮ ﻭ ﺩﯾﻦ ﺷﺪﻧﺪ
ﻫﻢ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺷﺪﻧﺪ

ﻣﺜﻞ ﮐﻼﻡ ﻣﺒﻬﻢ ﻃﻔﻠﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ
ﻫﯽ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﺣﺮﻑ ﺑﯽﺣﺴﺎﺏ

امروز اگر مقاومت غزه سرد بود
میدان انقلاب زمین نبرد بود

ﻣﺎ ﺩﺍﻍﺩﯾﺪﻩﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺁﺗﺶﻓﺸﺎﻥ ﺷﺪﯾﻢ
ﺗﺎ ﻣﻈﻬﺮ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺷﺪﯾﻢ

ﭘﯿﺮﻭﺯ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ
ﺑﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ
 


02 تیر 1396 1793 3

طبق نصّ یک کتاب کهنه، قوم برگزیده اید

چند روز پیش
بزدلانه
کودکان غزّه را
در "شجاعیه"
به خون کشیده اید!
آفرین!
واقعا که در شهامت و شرف پدیده اید
چشم بد به دور
قوم برگزیده اید!

از شما شریف تر کسی ندیده ام
جز جماعتی که کارشان
ماستمالی سیاه کاری شماست
چون به جیب هایشان رسیده اید!

اوج انتقاد و اعتراض این گروه
در برابر تمامی قساوت شما
گاه اخم ساده ای ست
گاه ژست پرافاده ای ست
مثل اینکه "بس کنید جنگ را
بس کنید نام و ننگ را
بس کنید بارش گلوله ی تفنگ را..."
بی که واقعاً بیان شود
کودکان غزّه اند
یا شما که در میان خاک و خون تپیده اید!

این گروه در برابر ستم همیشه بی طرف
این جماعت سیاه رو، ولی یقه سفید
مانده ام که ساقه ی چغندرند
در مسیر باد
یا که برگ بید؟!
 


01 تیر 1396 1216 0

قدس تنها نیست، در سراپای جهان این تاب و تب زنده است

زندگی جاری است، در سرود رودها شوق طلب زنده است
گل فراوان است، رنگ در رنگ این بهار پر طرب زنده است

خاک، حاصلخیز، باغ های روشن زیتون بهارانگیز
دشت ها شاداب، در شکوه نخل ها ذوق رطب زنده است

چون شب معراج، قبله گاه دور دست ما گل افشان است
وادی توحید در وفور چشمه های فیض رب زنده است

آفتاب فتح، بر فراز خانه ی پیغمبران پیداست
صبح نزدیک است، صبح در تصنیف های نیمه شب زنده است

لحظه ها سرشار، جلوه های عشق در آیینه ها زیباست
عاشقان هستند، شعرهای عاشقانه لب به لب زنده است

خیمه در خیمه، لاله ی داغ شهیدان روشن است اما
گریه ها خندان، شادمانی ها در این رنج و تعب زنده است

مادران خاک، جانماز خویش را گسترده تا آفاق
دست های شوق، در قنوت گریه های مستحب زنده است

شرق بیدار است، در جهان از هم صدایی ها خبرهایی است
نام این صحرا، روی رنگ و بوی گل های ادب زنده است

فصل طوفان است، سنگ ها در دست ها آواز می خوانند
قدس تنها نیست، در سراپای جهان این تاب و تب زنده است

باد می آید، بوی گل های حماسی می وزد در دشت
زندگی زیباست، عشق در جان جوانان عرب زنده است

01 تیر 1396 1347 0

به روباهان بگو از گوش هاشان پنبه برگیرند

زمین مست است، مست از عشق عالمگیر ایرانی
زمان مست است از آرامش و تدبیرایرانی

برای دیدن ما چشمهایی نو فراهم کن
نگاهی نو برای دیدن تصویر ایرانی

ببین تاریخ را عمری رها بودیم و آزاده
نبوده حلقه ی زنجیر در تقدیر ایرانی

ببین تاریخ را هر جا که دشمن پای کج کرده
نشسته بر تنش ناگاه داغ تیر ایرانی

ببین تاریخ را ما پهلوانان دماوندیم
هماره بوده دست دیو در زنجیر ایرانی

به روباهان بگو از گوش هاشان پنبه برگیرند
امان از غرّش رعب آفرین شیر ایرانی... 
 

29 خرداد 1396 153 0

مرا به نور حسین ابن آفتاب ببخش

مرا به ابر ، به باران ، به آفتاب ببخش
مرا به ماهی لرزان کنار آب ببخش

دلم زبانه ی آتش ، دلم خرابه ی شام
مرا به خاطر این خانه ی خراب ببخش

ببین ! خرابی من از حساب بیرون است
مرا بگیر در آغوش و بی حساب ببخش
 
تمام عمر حواست به حال و روزم بود
تمام عمر خودم را زدم به خواب ، ببخش
 
اگر شکسته پر و روسیاه آمده ام
مرا به نور حسین ابن آفتاب ببخش

حسین گفتم و گفتی حسین عشق من است
مرا به عشق عزیز ابوتراب ببخش

همیشه جانب او گفتم "السلام علیک..."
مرا به لطف فراوان آن جناب ببخش

شنیده ام که تو با کودکان رفیق تری
مرا به گریه ی شش ماهه ی رباب ببخش

28 خرداد 1396 148 0

همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

ماه می تابد از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دستهاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد

مرد تنهاست، مرد غمگین است کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادی اش اگر خالی است باده غم سبو سبو دارد

ضربان صدای او جاریست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقیسم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد

باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید    
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد

کاه گلهای کوچه مرطوبند اشک دیوار را در آورده است
ناله خانم جوانی که  هرچه دارد علی(ع) از او دارد

-  از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید ایّهاالنّاس! آبرو دارد

گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگهای مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است  شور " حتّی تُقاتِلوا" دارد

حب مولا نتیجه سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد

... چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

26 خرداد 1396 2042 9

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک

امام، رو به رهایی... عمامه روی زمین
قیامتی شد -بعد از اقامه- روی زمین

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک
چکید خون خدا در ادامه روی زمین ...

خودت بگو، به که دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین*

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند به رسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین...»**

تو رفته ای و زمین مانده است و ما اینک
و میزهای پُر از بخشنامه ... روی زمین!



*«هیهات اگر طمع، مرا به گزیدن خوردنی ها کشاند، در حالی که شاید در حجاز یا یمامه گرسنه ای حسرت گرده نانی برد و یا وعده ای سیر نخورد.»(نهج البلاغه، نامه45)
** «بدانید که امام شما از دنیایش به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده کرده است»(نهج البلاغه، نامه45)


23 خرداد 1396 3193 0

قطار باغ بهشت است و باز مانده درش

سلام بر شب زیبای قدر تا سحرش
قطار باغ بهشت است و باز مانده درش

به سمت و سوی دلم آمده ست و سوزنبان
فرشته ای ست که قرآن گرفته روی سرش

صدا از آینه و سنگ در نمی آید
کسی که غرق تو باشد نمی رسد خبرش

شبی ست روز تر از صد هزار سال و دریغ
از این دلی که در این شب شکسته بال و پرش

سیاه نامه تر از خود... تو آبرو دادی
خودت مریز، خودت جمع کن، خودت بخرش

بگیر دست زمین را، زمانه ی تلخی ست
ببر زمین و زمان را به سمت خوب ترش

کجاست آن که به تقدیر خلق آگاه است

سلام و عرض ارادت،به ساحت نظرش

مسافران قطار بهشت در شب قدر
دعا کنید که او باز گردد از سفرش

 


22 خرداد 1396 1356 0

روزگار جوان ایرانی

این طرف استکان یونانی
آن طرف قاشق لهستانی

گاز و یخچال بهترینش چیست؟
آلمانی و انگلستانی

برده از رو تمام قزوین را
سنگ پاهای ازبکستانی

معنوی کرده حالت ما را
مهر و تسبیح ارمنستانی

در خود چین هم احتمالاً نیست
جنس چینی به این فراوانی

هرچه دستت رسید وارد کن
شده از کشور موریتانی

فکر چیزی نباش غیر از سود
سود دارد کلاه سودانی

در همین حال و روز وانفسا
می نویسم چنان که می دانی

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی

هر که تولید می شود هنرش
آن چنان میزنند توی سرش

که بریزد تمام کرک و پرش
و در آید ز شش جهت پدرش

چوب قاچاق از قضا و قفا
می خورد چون چماق بر کمرش

بعد هم هرچه دست و پا بزند
در نیاید حقوق کارگرش

میزند توی کار دلالی
تا که محسوس تر شود اثرش

بعد سی سال، شخص صنعت گر
دُم ندارد هنوز کره خرش

جنس تولید داخلی اوخ است
هم وطن جان نگرد دور و برش

دولت وقت هم که فی الجمله
ریشه‌اش را زده است با تبرش

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی

این جوان زور قابلی بزند
یا به دریا اگر دلی بزند

یا برای گرفتن یک وام
رو به هر کور و کاملی بزند

می‌تواند نهایتاً در شهر
یک دکان فلافلی بزند

یا اگر بیشتر هنر بکند
یک فلان‌شاپ فسقلی بزند

یا که دائم پی مسافرها
برود دور باطلی بزند

البته راه بهترش این است
که به موهای خود ژلی بزند

و سپس بین دود یک قلیان
دل خود را به غافلی بزند

وای اگر جنس خارجی روی
دست تولید داخلی بزند

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی

21 خرداد 1396 286 0

اين زخمِ ناگهان كه دهان باز كرده است

خاموش لب به هجو جهان باز كرده است
اين زخمِ ناگهان كه دهان باز كرده است
 
چشمم بساط چشم فرو بستن از جهان
در اين جهان چشم چران باز كرده است
 
اشكم بر آمد از پس گفتن، چه خوب هم...
طفلك اگرچه دير زبان باز كرده است
 
اين چاكِ پيرهن كه از آن شرم داشتيم
خود لب به پاك بودنمان باز كرده است
::
من خود به چشم خويش شنيدم هزار بار
هر غنچه اي لبي به اذان باز كرده است
 


21 خرداد 1396 162 0

مرتضی ماند و زخم های مدام

 
بحث استادمان بصیرت بود
در کلاسی صمیمی و آرام
بغض هایش همیشه حسن شروع
اشک هایش همیشه حسن ختام
 
هفته ی پیش آمد اما دیر
سینه ای صاف کرد و گفت:
سلام
بحث امروز زود باوری است
که زده ضربه بر تن اسلام
 
حیدری ایستاد اجازه گرفت
گفت:
لطفا مثال هم بزنید
-مثلا ماجرای جنگ احد...
فکر کردند جنگ گشته تمام
 
دشمن از سوی دیگر آمد و...خب
خودتان قصه را که می دانید
عده ای جا زدند و برگشتند
مرتضی ماند و زخم های مدام
 
جنگ صفین
یک مثال عیان
مکر برنیزه کردن قرآن
یک قدم مانده بود تا پایان
که به مالک رسید این پیغام:
برسان خویش را علی تنهاست
دست فتنه به کار افتاده
باز لشکر سوار جهل شده
شورش افتاده در پیاده نظام
 
حکمیت مثال بعدی ماست
قصه ی غفلت ابوموسی
نقل انگشترش که معروف است
مرد منفور در خواص و عوام
 
آه سردی کشید و گفت:
هنوز
عده ای در صف نبرد دمشق
مست جان بازی اند و یک عده
مست مال و منال و نام ومقام
 
خواست از جام زهر دم بزند
سرفه ی شیمیایی اش گل کرد
مصرع بعد سرفه بود فقط
مصرع بعد سرفه بود پیام
 
شهریاری بلند شد
پرسید:
جای این زودباوری
آیا می شود گفت جهل و خوش بینی؟
یا خیانت به خط فکر امام؟
 
خنده ای تلخ بر لب استاد
مهر تایید زد به پرسش او
گفت:
امروز هم...
که زوزه ی زنگ
درسمان را گذاشت بی فرجام

21 خرداد 1396 219 0

فتنه شاید در صف صفِین می جنگیده روزی


فتنه شاید روزگاری اهل ایمان بوده باشد
آه این ابلیس شاید روزی انسان بوده باشد

فتنه شاید در لباس میش، گرگی تیز دندان
در لباسی تازه شاید فتنه چوپان بوده باشد

فتنه شاید کنج پستوی کسی لای کتابی؛
فتنه لازم نیست حتماً در خیابان بوده باشد

فتنه شاید در صف صفِین می جنگیده روزی
فتنه شاید در زمان شاه، زندان بوده باشد!

فتنه شاید با امام از کودکی همسایه بوده
یا که در طیّاره ی پاریس_تهران بوده باشد

فتنه شاید تابی از زلف پریشان نگاری
فتنه شاید خوابی از آن چشم فتّان بوده باشد

فتنه شاید اینکه دارد شعر می خواند برایت؛
وا مصیبت! فتنه شاید از رفیقان بوده باشد

ذرّه ای بر دامن اسلام ننشیند غباری
نامسلمانی اگر همنام سلمان بوده باشد

دوره ی فتنه است آری، می شناسد فتنه ها را
آنکه در این کربلا عبّاس ِ دوران بوده باشد

فتنه خشک و تر نمی داند خدایا وقت رفتن
کاشکی دستم به دامان شهیدان بوده باشد


21 خرداد 1396 4641 0

پیش تو کیست دعوی پیغمبری کند؟

ای نازنین نگار که چون دلبری کند
ما را به تشنگی سوی خود رهبری کند

موسای روزگاری و عیسای هر زمان
پیش تو کیست دعوی پیغمبری کند؟

تو از تمام آینه‌ها دل‌رُباتری
کو آن که با تو داعیه‌ی همسری کند؟

خورشید، ادّعای تکلّم نمی‌کند
جایی که چشم‌های تو روشن‌گری کند

مرغ دلم به یاد تو تا عرش می‌پرد
وقتی که یاد شعر و زبان دری کند

آن کس که تا جناب خدا پر کشیده است
ای کاش یاد این دل نیلوفری کند


21 خرداد 1396 103 0

گلشن دین، عرصه ی زاغان بی مقدار شد

سر ز سامرّا برآور ای امام پاک من‌
ای تو را علم علی در سینه‌، چون جان در بدن‌

ای تو هم‌نام امام راستان یعنی علی
ای به او همگونه اندر کنیه یعنی بوالحسن

این نقی و هادی ای ما را به آیین رهگشا
در ظلام این شب دیجور و دهر پر فتن

سر ز سامرّا بر آور تا ببینی روز ما
در دل این روزگار رو سیه تر از لجن

شیعیان را بی مهابا می کشند از بحر و بر
زاده ی وهابیان اندر عراق، اندر یمن

نوکر بی مزد آمریکا زند لاف از فریب
کآن چه او می فهمد از اسلام، آن باشد حَسن

گلشن دین، عرصه ی زاغان بی مقدار شد
آری، ار بلبل رود از باغ، باز آید زغن

سر ز سامرّا بر آر و بر خر خودشان نشان
این سگان ناصبی را کافران بی وطن

یا بگو فرزند تو مهدی کند پا در رکاب
زین خران سگ صفت را سر در آرد در رسن

سر ز سامرا برآر و با نهیبی هاشمی
پاک کن از کارگاه دین گروه کارتَن 


21 خرداد 1396 107 0

نسبتشان می رسد به هند جگرخوار

باور ما ریشه در مباهله دارد
وین سند شیعه پنج منگله دارد

در شب مظلم طلایه دار ظهور است
شیعه که از نور وحی مشعله دارد

می رسد این کاروان به منزل مقصود
تا چو پیمبر امیر قافله دارد

نفس نفیس پیمبر است به قرآن 
نام علی حکم باء بسمله دارد

خلقت ناموس کردگار چو زهرا
بانوی صدیقه ای مجلله دارد

قدر حسین و حسن که زینت عرشند
مثل نمازی بوَد که نافله دارد

منزلت پنج تن به قدرشناسد 
آن که خبر از حدیث منزله دارد

خفته ی بی درد را مگو هله برخیز
مرده چه سود از هلا و از هله دارد

مذهب این بندیان لات و هبل، آه
تا به حقیقت چه قدر فاصله دارد

داعش وحشی که خانه زاد سعودی ست
از گله ی خود چنان عبث گله دارد

نسبتشان می رسد به هند جگرخوار
ایل و تباری که شمر و حرمله دارد

عترت پیغمبرند تالی قرآن
باور ما ریشه در مباهله دارد


21 خرداد 1396 94 0

خدا از ما نگیرد روز و شب شب زنده داری را

خدا از ما نگیرد روزی شب زنده داری را
نصیب ما کند یک بار دیگر بی قراری را

نشستم بر سر راه دلم یک عمر تا دیدم
غروب جادها را، لذت چشم انتظاری را

خراسان است اینجا گاه می بینی که تک بیتی
به آتش می کشد بازار آواز قناری را

دوبیتی های تربت می زند آتش به جان و دل
سه خشتی های قوچان می برد از سر خماری را

به شیخ آذری بردم توسل تا بپوشاند
به بلقیس غزل هایم ردای گل اناری را

شبانان خراسان نقل های دیگری دارند
دوبیتی خوانده می فهمد شب تلخ صحاری را

شنیدم با زبانی زبده می گویند شب تا صبح
خیابانهای بیهق قصه های سربداری را

ملایک نیز در تنهایی آفاق مشتاق اند
دوتار حاج قربان و سرود سبزواری را


21 خرداد 1396 191 0

اگر بُت‌های خود را کرده بودم سرنگون من هم

اگرچه نیستم بیگانه با بزم جنون من هم
به جز حسرت نخوردم زان شراب پرفسون من هم

میان برزخ شکّ و یقین گر جا نمی‌ماندم
چو یاران می‌شدم واصل به یار خود کنون من هم

به راه عشق عاشق را بلائی بهتر از شک نیست
چه می‌شد کرده بودم گر ز دل شک را برون من هم

شهادت کی نصیب هر زبونِ کم دلی گردد
ز ماندن کنده بودم دل نبودم گر زبون من هم

بر آتش می‌زدم خود را خلیل‌آسا چو بط بر شط
اگر بُت‌های خود را کرده بودم سرنگون من هم

بُت شوخی چو خودخواهی خدائی می‌کند در ما
گرفتارم به دام این بُت شوخِ درون من هم

سرِ آزادگی دارم ولی چون سروِ پا در گل
نشد تا وارهم از خود بدون چند و چون من هم

ازین خُسران که جز هجران نصیبم نیست از جانان
چو فرهادست بردوشم غمی چون بیستون من هم

شهادت قسمتِ «قصری» نشد افسوس تا با شوق
چو بسمل در سماع آیم درونِ طشتِ خون من هم

21 خرداد 1396 110 0

رفتی که خودت را به شهیدان برسانی

زرد اﺳﺖ بهار ﺑﺸﺮ از ﺑﺎد ﺧﺰاﻧﯽ
ﭘﯿﺪاﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮن ﻣﯽﺧﻮرد اﯾﻦ ﺑﺎغ نهاﻧﯽ

دردا ﮐﻪ ﺧﺪاﯾﺎن زر و زور در ﻋﺎﻟﻢ
ﯾﮏ روز ﻧﮑﺮدﻧﺪ ﺑﺮ اﯾﻦ گله ﺷﺒﺎﻧﯽ

ﺑﺎ اﯾﻦ همه ای راﯾﺤﻪ ی روﺷﻦ اﯾﻤﺎن
دارد ﻧﻔﺲ ﺳﺒﺰ ﺗﻮ از ﺑﺎغ ﻧﺸﺎﻧﯽ

ﮐﺲ ﭼﻮن ﺗﻮ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﺳﺖ ﺑﻪ هـﺮ ﺣﺎدﺛﻪ ﺑﯽ‌ﺑﺎک
ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﺪاری ﺗﻮ در اﯾﻦ ﻣﻌﺮﮐﻪ ﺛﺎﻧﯽ

در واژه نگنجید ﭼﻮ اﯾﺜﺎر ﺗﻮ دﯾﺮوز
ﻟﻨﮓ اﺳﺖ ﺑﻪ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﺗﻮ اﻣﺮوز ﻣﻌﺎﻧﯽ

در ﺧﻂ ﺧﻄﺮ، آن هـﻤﻪ ﭼﺎﻻک دوﯾﺪی
ﺗﺎ ﻧﺎم شهیدان وطﻦ، ﮔﺸﺖ ﺟهاﻧﯽ

ﺗﻨها ﻧﻪ در اﻧﺪﯾﺸﻪ‌ی اﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ، ﮐﻪ رﻓﺘﯽ
ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ی هـﻤﺴﺎﯾﻪ ز دﺷﻤﻦ ﺑﺴﺘﺎﻧﯽ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﻤﺎن! رﻓﺘﯽ و از ﺧﻮﯾﺶ ﮔﺬﺷﺘﯽ
رﻓﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮدت را ﺑﻪ ﺷهیدان ﺑﺮﺳﺎﻧﯽ

در ﺧﺎطﺮ اﯾﻦ ﺑﺎغ ﺑﻤﺎن ﺗﺎ ﺷﺐ ﻣﻮﻋﻮد
ﭼﻮن ﺻﺮف وطﻦ ﮐﺮده ای ای ﺳﺮو، ﺟﻮاﻧﯽ

ﺑﺎ آﯾﻨﻪ‌ی ﺻﺒﺢ ﺑﻪ دﯾﺪار ﻣﯿﺎﯾﯿﻢ
ﻣﺎ را ﺗﻮ اﮔﺮ از ﺷﺐ دیجور ﺑﺨﻮاﻧﯽ


21 خرداد 1396 115 0

این فقط خیالِ عصرگاهی من است

روزهای کاغذی عبور می‌کند

هفته‌های بی‌دلیل
هفته‌های دائماً شبیهِ هم
به پیش می‌رود
یک‌نفر غریبه
عصرها در ایستگاهِ غمزده
خیال می‌کند به کیش می‌رود
من خیال می‌کنم
هوای آفتابیِ تو را
من خیال می‌کنم
آبیِ تو را
*
دیده‌بوسیِ فرودگاه و مرد
اولینِ نوازشِ نسیم
دیده‌بوسیِ دوچرخه‌های دوره‌گرد
قرن‌هاست
جاده‌ها به نخل‌های خسته می‌رسد
قرن‌هاست
در تشنّجِ مورّخان
جاده‌ها مرا به شهرِ باستانی «حریره» می‌بَرَد
یک کُنار سالخورده در کِنار من
نشسته‌است
در دو سوی «جاده‌ی جهان»
«لور»های قدبلند
مثل راهبان معبد مقدس ایستاده‌اند
قرن‌ها قناریانِ تشنه را
این قناتِ بی‌قرار
از دوچشمِ خویش آب می‌دهد
*
کشتی به گِل نشسته
مثل یک پدربزرگ مهربان
شادمانی مرا نظاره می‌کند
لاک پشت پیر
آن‌طرف به ماهیان زینتی
اشاره می‌کند
کیش را به دست‌های کوچک تو
می‌توان شبیه کرد
کاش
ترس‌های کهنه‌ی سِمِج رهایمان کنند
*
کاشکی جهان کمی شبیه کیش بود
ـ امن و آفتابی و صبور ـ
از کدام جاده
از کدام مرز بگذریم؟
کی به خانه می‌رسیم؟
در فرودگاهِ آن‌طرف
پاسپورتِ چندتا پرنده را گرفته‌اند؟
پشتِ آب‌های این‌طرف
چندتا پری به اشتباه مرده‌اند؟
از خلیجِ خسته‌ی عَدَن
چند نامه آمده؟
آی آهوان!
آهوان امنِ «جاده‌ی جهان»!
چندتا شهید تازه از منامه آمده؟
چند انفجار در دمشق؟
آی آفتابی ادامه‌دار!
از تو پس چرا نمی‌شود نوشت؟
*
کاشکی جهانِ خسته از صدای انفجار
روی ساحل سپید صلح
آفتاب می‌گرفت
حیف‌حیف
این فقط خیالِ عصرگاهی من است
من به تو
جز میان نقشه‌ها
جز میان تورهای کاغذی
در ستون روزنامه‌ها
 سفر نمی‌کنم


21 خرداد 1396 97 0
صفحه 5 از 267ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها   
شعر عاشورایی