حیرت زده ی کشف اشارات شمایم

 ابرو بزن ای ماه که شهر است دوباره
محو شب چشم تو و تقسیم ستاره

پلکی بزن آهسته که آشفته بیایند
با پیرهن چاک و غزل خوان به نظاره

چشم تو شکافنده ی ذرّات علوم ست
در درک اشارات تو مانده ست«زراره»

حل می کنی از پلک زدن مسأله ها را
شهری نگران تو و انگشت اشاره

پلکی بزن ای ماه که پیران مذاهب
ذکر لبشان«اشهد ان لا»ست هماره

پیشانی ات آیات شکافنده ی دریاست
می افتد از اعجاز تو در نیل شراره

بر قلّه ی «مدین» ردی از بغض مدینه ست
گفتند شعیب آمده بر کوه سواره

می خواست هشام آینه محصور بماند
حتّی نرود صبح، مؤذن به مناره

تا مبحثی از باغ تو در دست نسیم ست
از بسط نفس های گل سرخ چه چاره؟

حیرت زده ی کشف اشارات شمایم
چون بلبل مشتاق بر این بام هزاره


10 فروردین 1396 1696 1

از ازل، ایل و تبارم همه عاشق بودند

شاهد مرگ غم‌انگیز بهارم، چه کنم؟

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

نیست از هیچ طرف راه برون‌شد ز شبم

زلف‌افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟

از ازل، ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته‌ی این ایل و تبارم چه کنم؟

من کزین فاصله غارت‌شده‌ی چشم توام

چون به دیدار تو افتد سروکارم چه کنم؟

یک‌به‌یک با مژه‌هایت دل من مشغول است

میله‌های قفسم را نشمارم چه کنم؟

 


09 فروردین 1396 5412 0

از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به آینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید، ذره بین به تماشای من گرفت
آن گاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت
بی تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟ هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم... شروع شد


08 فروردین 1396 193 0

عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
کـه بـــه عشق تو بشر قاری قرآن شده است
 
مثـل من باغچـه ی خانــه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است!
 
بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت ، دلم
نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است
 
بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد
خبـر از آمدنت داشت که پنهان شده است!
 
عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده ی پنجره ها میله ی زندان شده است
 
عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است!
 
عشـق دانشـکده تجربـه ی انسانهاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است
 
هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
-روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است-
 
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است!

06 فروردین 1396 1347 0

دزدها این همه ثروت ز كجا می دزدند!

كهنه دزدان كه ز مالِ فقرا می دزدند،
نانِ خشكیده ز انبانِ گدا می دزدند
 
رحم بر عاجز و افتاده ندارند روا 
از كَران سمعك و از كور عصا می دزدند
 
چه به صبح و چه به شام و چه به كوفه، چه به شام
غرض ، اندر همه وقت و همه جا می دزدند
 
رأفت و رحم كجا آید از آن قومِ دنی
كه ز افتاده ی بیمار دوا می دزدند؟
 
جرأت سرقت اموال بزرگان نكنند
كُلَه و كفش ز هر بی سر و پا می دزدند
 
هر كجا رزق كسان در كف ایشان افتد،
قند از چایی و روغن ز غذا می دزدند
 
گر حنا بسته ببینند به گرمابه تو را
از سر ریش و سبیلِ تو حنا می دزدند
 
دو سه شب پیش گر از كیسه ی ما دزدیدند
دو سه روز دگر از جیب شما می دزدند
 
پول دزدند گر از كیسه ما ، چیزی نیست
عقل هم پا چو دهد، از سر ما می دزدند
 
بهر خاگینه و كوكوی خود این مفت خوران
زرده از بیضه ی مرغان هوا می دزدند
 
عمر دزدان چقدر نیز دراز است امشب
مگر از خضر نبی آب بقا می دزدند
 
ماتم از این كه اگر كیسه مخلوق تهی است
دزدها این همه ثروت ز كجا می دزدند!

06 فروردین 1396 1318 0

درختان العجل با ندبه ی گنجشک می گویند

نمی دانم، بنفشه، رازقی، گل پونه هم دارد
بهارم از بهارت چیزهایی باز کم دارد

غم خانه تکانی، کفش های نو، لباس نو
به غیر از دوری ات هر چه بخواهی هم و غم دارد

بهارم باغبانی مهربان را باز دلتنگ است
وگرنه گل میان باغچه از هر رقم دارد

گلی را هر سحر دیدم دعای عهد می خواند
شباهت با گل چادرنماز مادرم دارد

درختان العجل با ندبه ی گنجشک می گویند
بهار این فرصت کوتاه را هم مغتنم دارد...

همیشه آخر اسفند راهی خراسان است
همیشه بی برو برگرد دل عزم حرم دارد


05 فروردین 1396 159 0

بهار آمد بهار من نیامد

بهار آمد بهار من نیامد
گل آمد گل عذار من نیامد

برآوردند سر از شاخ، گل ها
گلی بر شاخسارمن نیامد

چراغ لاله روشن شد به صحرا
چراغ شام تار من نیامد

جهان را انتظار آمد به پایان
به پایان انتظار من نیامد

همه یاران کنار از غم گرفتند
چرا شادی کنار من نیامد

چه پیش آمد در این صحرا که عمری
گذشت و شهسوار من نیامد

سر از خواب گران برداشت عالم
سبک رفتار، یار من نیامد

به کار دوست طی شد روزگارم
دریغ از من به کار من نیامد

 


05 فروردین 1396 1694 0

بهاران من! چشم عید از تو روشن

سلام ای بهاران از ره رسیده
چه گل ها که در پیشوازت دمیده

سلام ای که باران و لبخند با توست
که عطر سلام خداوند با توست

بهاران من! چشم عید از تو روشن
دل مادران شهید از تو روشن

چه گل های سرخی ست در آستینت
چه سروی ست هم سفره ی هفت سینت

نترسیده ایم از زمستان، بهارا!
بیا گل بنه یک به یک شاخه ها را

ببین باز کردیم مشت خزان را
رجزخوان شکستیم پشت خزان را

بهارا تمام است کار زمستان
نماندیم ما زیر بار زمستان


02 فروردین 1396 216 0

در قلب من بهار، شرمنده ی خداست

صبح آمده ست صبح، عید آمده ست عید
چون سیب سرخ عید، لبخندتان رسید

پیغام داده اید، احوالتان خوش است
اعیادکم ربیع ایامکم سعید

در صبح ناگهان، گل داده است جان
لبریزم از نشاط سرشارم از امید

یاران من سلام! یاران من کجاست؟
یاری که پرگشود یاری که پر کشید

هرچند خسته اید درخود شکسته ایم
باید غزل سرود باید غزل شنید

باید دوباره سوخت باید دوباره ساخت
باید دوباره رفت باید دوباره دید

در قلب من بهار، شرمنده ی خداست
در چشم من بهار، شرمنده ی شهید


01 فروردین 1396 206 0

ایمان به بهار، عین ایمان به خداست

چشم همه چشمه هاي جوشان به خداست
باران، اثر نگاه دهقان به خداست

گل ها همه آيه هاي قرآن هستند
ايمان به بهار، عين ايمان به خداست
 

01 فروردین 1396 1536 0

سطر سطر زندگي گزارش قيامت است

 
سالنامه ی جهان
ماهنامه ی زمين و آسمان
روزنامه هاي صبح و عصر را مرور مي کنم
باز هم خبر
باز هم خلاصه اي
از هزار سال اتفاق هاي دور و بر
باز خط به خط نشانه و علامت است
سطر سطر زندگي گزارش قيامت است
باز هم مصاحبه
بين آدم و عدم
بين آنچه مي رود به باد
دم به دم
باز سرمقاله اي به خطِ مرگ
باز عکس هاي آن و اين
باز پنج شنبه ها و جمعه ها
نه، تمام روزهاي هفته
روزِ واپسين
اول او و آخر او
بعد تا ابد هميشه نقطه چين...
باز آگهي
 

29 اسفند 1395 1044 0

تقويم وقتي از بهارش دور باشد

 
بايد به آغوش خزان مجبور باشد
تقويم وقتي از بهارش دور باشد!
 
سهم اجاق روشن هيزم شکن هاست
اينجا درختي که اجاقش کور باشد!
 
مي خواستم خورشيد باشم، حبّه هايم
فانوس دست خوشه اي انگور باشد
 
عطر مرا در چشم هايت منتشر کن
آيينه بايد بازتاب نور باشد!
 
اي مرگ لطفاً شال سبزي که مي آري
گل هاي سرخش با لباسم جور باشد!!
 

29 اسفند 1395 1074 2

دوست دارم مرگ من در مهر يا اسفند باشد

دوست دارم وقتِ مردن بر لبم لبخند باشد
من از او خرسند باشم، از من او خرسند باشد

از در و ديوارِ تابوتم گُلِ رحمت ببارد
خالي از تزوير، روحم خالي از ترفند باشد

مرگ هاي کوچکي دارند مردم، دوست دارم
مرگِ من مثل شهادت، مرگِ بي مانند باشد

صبح تا شب قُدسيان آواز در قبرم بخوانند
با سَماع و سُکر تا محشر سرِ من بند باشد

در ملائک بر سر من گفتگوها در بگيرد
هيچ کس هرگز نداند قيمت من چند باشد

دوست دارم روح ققنوسي م در ميلادِ مردن
فارغ از زن، زندگاني، فارغ از فرزند باشد
::
مي زنم پُل مثل ابراهيم از آتش به گُلگَشت
در قيامت کاش با من عشق، خويشاوند باشد

ميوه هاي وصل مي روياند از هر شاخه اش، مرگ
گر درختِ زندگاني قابل پيوند باشد

نه به حکمِ قافيه، از شوقِ باران هاي رحمت
دوست دارم مرگ من در مهر يا اسفند باشد

مرگ، اي سقّاي انسان در عطش سار اسارت!
بيش از اين مگذار روحِ تشنه ام در بند باشد


29 اسفند 1395 1236 1

شب ولادت مولاست یا ولادت تو؟!

بهار، سفره ی سبزی است از سیادت تو
شب تولد هستی است یا ولادت تو؟

تو سرّ مخفی لولاکی و جهان گم بود
اگر نبود گل افشانی ولادت تو

شهود، شمه ای از ربّنای شعله ورت
حضور، گوشه ای از خلوت عبادت تو

تو نورِ نور علی نوری، ای تمامتِ نور
کدام ذره ندارد سر ارادتِ تو؟

به پاس رؤیت رویت، رکوع کرده هلال
و یا شکسته قدش در شب شهادت تو؟

پناهْ گریه ی تنهایی علی(ع) بودی
قسم به خطبه ی مولایی رشادت تو

پُر از جمال و جلالِ جمادی و رجیم
شب ولادت مولاست یا ولادت تو؟!


28 اسفند 1395 1078 0

بمیرم آن همه احساس بی تعلق را...

توان واژه کجا و مدیح گفتن او؟
قلم قناری گنگی است در سرودن او

کشاندنش به صحارّی شعر ممکن نیست
کمیت معجزه لنگ است پیش توسن او

چه دختری، که پدر پشت بوسه ها می دید
کلید گلشن فردوس را به گردن او

چه همسری، که برای علی به حظّ حضور
طلوع باور معراج داشت دیدن او

چه مادری، که به تفسیر درس عاشورا
حریم مدرسه ی کربلاست دامن او

بمیرم آن همه احساس بی تعلق را
که بار پیرهنی را نمی کشد تن او

دمی که فاطمه تسبیح گریه بردارد
پیام می چکد از چلچراغ شیون او

از آن ز دیده ی ما در حجاب خواهد ماند
که چشم را نزند آفتاب مدفن او

28 اسفند 1395 1999 0

فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت، زهرا!

نه مثل ساره ای و مریم، نه مثل آسیه و حوّا
فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت، زهرا!

اگر شبیه کسی باشی، شبیه نیمه شب قدری
شبیه آیه ی تطهیری، شبیه سوره ی «اعطینا»

شناسنامه ی تو صبح است، پدر؛ تبسم و مادر؛ نور
سلامِ ما به تو ای باران، درودِ ما به تو ای دریا

کبودِ شعله ور آبی! سپیده طلعتِ مهتابی
به خون نشستن تو امروز، به گُل نشستنِ تو فردا

مگر که آب وضوی تو، ز چشمه سارِ فدک باشد
وگرنه راه نخواهی برد، به کربلا و به عاشورا


28 اسفند 1395 5320 3

ای دست پر از پینه ز چرخاندن دستاس

مفتقرا متاب روی از در او به هیچ سوی

زانکه مس وجود را فضّۀ او طلا کند

آیت الله غروی اصفهانی(مفتقر)

 

گل شمّه ای از آیۀ تطهیر تو باشد

گر آینه در آینه تکثیر تو باشد

 

خود کیستی ای سورۀ کوثر که حسینت

تا کرب و بلا رفت که تفسیر تو باشد

 

بر سفرۀ نان و نمکت دست علی هم

برداشت نمک را که نمک گیر تو باشد

 

اکسیر کنیز تو طلا کرد مسم را

خود فضّه طلا گشتۀ اکسیر تو باشد

 

در آب به تصویر کسی زل زده عباس

عشقش فقط این است که تصویر تو باشد

 

ای دست پر از پینه ز چرخاندن دستاس

عالم همه در گردش تقدیر تو باشد

 

در خوابِ شهیدان جهان یکّه سواری است

کی می رسد از راه که تعبیر تو باشد

 

 


28 اسفند 1395 675 0

می روم از تو بپرسم که مزار تو کجاست

ای پر از بوی گل سرخ، بهار تو کجاست
تشنه ام دانه ی شیرین انار تو کجاست

زنده ای زنده تر از نم نم بارن دم صبح
می روم از تو بپرسم که مزار تو کجاست

دیدم و هر که دلی داشت گرفتار تو بود
آن که در هر دو جهان نیست دچار تو کجاست

آیه ی نور تویی سوره ی انسان با توست
ای هم از خاک و هم افلاک، دیار تو کجاست

ظلمات است و فقط جاده ها می دانند
یکه تازنده ی خورشید سوار تو کجاست


28 اسفند 1395 157 0

ولی به خاطر من...

چقدر بوی تو خوب است، بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

ولی به خاطر من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت

که با دو دست برایم دو بال بگذاری
به جای روشنی بال های خاموشت

که آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت

آهای روسری ات آفتاب تابستان
شکوفه تاج سر تو، بنفشه تن پوشت

بهشت جای قشنگی ست جای دوری نیست
بهشت باغ بزرگی ست: باغ آغوشت

بهشت اول و آخر، گمان نکن حتی
بهشت هم برون می کنم فراموشت


28 اسفند 1395 142 0

وا می شود هر روز شب بویی به دستت

 وا می شود هر روز شب بویی به دستت
وقتی نوازش می شود مویی به دستت

از کودکی موسیقی ات را گوش دادم
وقتی تکان می خورد نأنویی به دستت

بگذار مادر ظرف ها را من بشویم
شاید زبانم لال، چاقویی به دستت...

از زرق و برق زندگی آسان گذشتی
حتی نمی بینم النگویی به دستت

گلهای قالی جان بگیرد تا بگیری
دستی به زانویی و جارویی به دستت

تا شانه هایش را نوازش کردی آرام
ترمیم شد بال پرستویی به دستت


28 اسفند 1395 513 0
صفحه 5 از 250ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها