ما بذر لاله کاشته‌ایم این حدود را

سر بشکنید فتنه‌گر بی وجود را
رسوا کنید فتنه ی آل سعود را

با چند بی وجود مگر می‌توان شکست
آرامش طلایی و شهر شهود را

از داعش خبیث گرفتیم «عین» و «شین»
زین قافله  (؟) کند تار و پود را

تهران داغدار در این غم صبور باش
ایران من بخند و بگریان حسود را

آهسته تر خرام در این دشت ای صبا
ما بذر لاله کاشته‌ایم این حدود را

21 خرداد 1396 133 0

پشت جبهه اسم تو خط مقدم اسم توست

کعبه اسم تو، منا اسم تو، زمزم اسم توست
ندبه اسمِ تو، شفا اسم تو، مرهم اسم توست

عشق، یعنی «کلنا عباسک یا زینبا»
پشت جبهه اسم تو، خط مقدم اسم توست

از عراق و شام با دستار خونین می گذشت...
اسم تو؛ وقتی تمام لشکر غم اسم توست

آسیه، هاجر، رقیه، ساره، حوا اسم توست
ای که اسم توست زهرا، ای که مریم اسم توست

اسم تو ییلاق و قشلاق پرستوهای آه
سرد و گرم گونه از بارانِ نم نم، اسم توست

پرچم سرخت به دست و چادر سبزت به سر
ماه شعبان اسم تو، ماه محرم اسم توست

اسمت ای زن پرچم بالا بلندی هاست تا....
عصمت زن با شکیباییش، هر دم اسم توست


21 خرداد 1396 122 0

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب

در میان لرزه های شک صلابت یقین
آن عمود آفرینش جهان عماد دین

آن که فقر خاک ها به یمن خاکساری اش
از خجستگی گذشت از آسمان هفتمین

آسمان جا گرفته در زمین؛ ابوتراب
فخر می کند به نام او بر آسمان زمین

قدر لحظه های او فراتر از هزار ماه
آن هزار ماه فتنه های خفته در کمین

ماه های شادخواری هزار و یک شبی
ماه های مردهای سنگ داغ بر جبین

مردهای مرده ریگ جاهلیت سیاه
مردهای تنگ همّت فراخ آستین

::

وای من چگونه این چکامه را به سر برم؟
یا علی امیر خطبه های جاری متین!

یا علی مدد! کلام تو شفای جان ماست
یا علی! حضور تو ظهور مصحف مبین

ما مکرر آمدیم و سائلانه این چنین
ای غدیر رحمت خدا امیرمؤمنین!

ما مکرریم و شرمسار این غدیر نو
ما مکرریم و سائل عنایتی نوین

سائلان بر آستان لطف تو مکررند
ای نهاده بر کف نیاز سائلان نگین!

ما شبانه های فقر کوچه های کوفه ایم
شوق و انتظار را در اشک هایمان ببین

ای فراتر آن چنان که رفته تا فراز عرش!
ای فروتن آن چنان که با یتیم همنشین!

یا علی! پس از تو قرن ها یتیم مانده اند
یا علی پناه ما هماره مهربان ترین!

یا علی! شگفت آشنا حماسه ای عجیب
تا ابد حماسه ها به ذکر یا علی عجین

ای تمامت وجود تو حماسه ای شگرف!
وِی بدایت ظهور تو کلام آخرین!

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب!
باد تا ابد قرون به نام نامی ات قرین!


21 خرداد 1396 129 0

وقتش رسیده برف دماوند وا شود


بگذار پای غنچه به لبخند وا شود
شاید دری به سمت خداوند وا شود

بستیم سیب سرخ به نارنج های دوست
ای کاش بخت این همه پیوند وا شود

سر می رسد دوباره بهار از سفر اگر
از دست و بال چلچله ها بند وا شود

یک استکان چای برای جهان بریز
تا اخم بقچه های پر از قند وا شود

آغوش تو سپیدترین عاشقانه هاست
ای کاش رو به من بگذارند وا شود

بگذار عشق لانه کند کنج سینه ات
وقتش رسیده برف دماوند وا شود

21 خرداد 1396 99 0

من همان بغضم که در یک شیشه جا خوش کرده بود


لب گشودم دره‌ای سر روی دامن گریه کرد
درد دل با صخره کردم کوه با من گریه کرد...

اشک مریم با غمی با نام شبنم زاده شد
لاله ی سرخی که از بدو شکفتن گریه کرد

عشق فرزندی که جان می داد و سودی هم نداشت
هرچه بر بالین سهرابم تهمتن گریه کرد...
 
تا نوشتم دوستت... افتاد از دستم دوات
تا قلم نی از تو زد زیر نوشتن گریه کرد

من همان بغضم که در یک شیشه جا خوش کرده بود
تا به او گفتم مرا در سینه بشکن... گریه کرد


21 خرداد 1396 147 0

چراغ خانه اگر چهره اش گشاده نبود

چه بود حاصل دنیا، اگر اراده نبود؟
اگر امید رسیدن میان جاده نبود؟

من و تو وارث بال پرنده ای هستیم
که جز در اوج فلک، هرگز ایستاده نبود

تمام عمر به دستش دخیل می بستیم
اگرچه طبق سندها امامزاده نبود

پدر که نان شبش را به عشق ما اندوخت
ولی دریغ که هنگام استفاده، نبود

بدون او شب اندوه را چه می کردیم؟
چراغ خانه اگر چهره اش گشاده نبود

چراغ خانه زنی بود بی گمان که خدا
میان سینه ی او جز صفا نهاده نبود!!

به ما اگر گرِهِ سخت زندگی وا شد
مگر به برکت این سفره های ساده نبود

زمانه سخت زمین زد سواره هایی را
که در معیّت شان لشکری پیاده نبود

من و تو عالِمِ عشقیم و بی گمان ما را
معلمی به جز آغوش خانواده نبود


21 خرداد 1396 121 0

دعای زنده دلان صبح و شام یا حسن است

دعای زنده دلان صبح و شام یا حسن است
که موی تیره و روی سفید با حسن است

مبین ز نسل حسن هیچ کس امام نشد
به حسن بینی اگر هر امام را حسن است

به کفر گفت که دست حسن دوایی نیست
درست گفت برادر، خود دوا حسن است

حسین می شنوم هرچه یا حسن گویم
دو کوه هست ولی کوه بی صدا حسن است

حسین نهی به قاسم دهد حسن دستور
ز من بپرس که سلطان کربلا حسن است

بخوان به نام پسر تا پدر دهد راهت
بیا که کنیه شیرخدا اباحسن است

21 خرداد 1396 137 0

خلاصه ی همه بغض های تاریخم

سخن، کدام سخن، التیام درد من است؟
کدام واژه جواب سلام سرد من است؟
 
سلام من که در آشوب فتنه ها یخ کرد
به لطف اهل هوا، اصل ماجرا یخ کرد
 
به لطف باد هوا، قد سروها خم شد
به یمن فتنه دنیا، بهای ما کم شد
 
سلام من که سلام فرشتگان خداست
‫سلام من که به دور از محاسبات شماست
 
به لطف اهل هوا رودخانه طغیان کرد
نگاه های تاسف مرا به زندان کر د
 
مرا که حبس کنی خود اسیر خواهی شد
مرا که دور کنی، دور و دیر خواهی شد
::

کسی نگفته و مانده است ناشنیده کسی
 منم شبیه کسی، آنکه خواب دیده کسی
 
منم شمایل داغی که شرقیان دیدند
گلی که در شب آشوب، غربیان چیدند
 
منم شبیه به خوابی که این و آن دیدند.
برای این همه مه پیکر جوان دیدند.
 
منم که با سند زخم اعتبار خود ام.
منم که چهره تاریخی تبار خود ام.
 
مرا مفاهمه با دیوها نیازی نیست.
که چسب بر سر این زخم، امتیازی نیست.
 
 شبیه سوختن ایل داغدار خود ام
منم که با سند زخم اعتبار خود ام
 
پری نموده و بر پرده ها فریب شده.
فریب غرب مخور کاینچنین غریب شده.
 
ستاره ها و پری های سینما منگر
به چشم غارنشینان چنین به ما منگر
 
دروغ این همه رنگش تو را ز ره نبرد
شلوغ شهر  فرنگش دل تو را نخرد!
 
سخن مگو که چنین و چنان به زاویه ها
مرو به خیمه تاریک این معاویه ها
 
مبر حکایت خانه به کوی بیگانه
مگو به راز، به دیوان، حکایت خانه
 
(مگو که دانه به دامم چرا نمی پاشید؟
که خیرخواه شمایان منم ، مرا باشید
 
مگو که دانه بپاشید تا که دام کنم
به ضرب شصت طمع، کار را تمام کنم
 
که فوج های کبوتر به بام من بپرند
که دسته های عقابان به کام من بپرند
 
به دستیاری تان، بازها به دست آیند
به دست باز بیایید تا به دست آیند
 
دگر نه بازی ما را کسان خراب کنند
چو دستهای مرا باز انتخاب کنند)
 
 اگرچه درد زیاد است و حرفها تلخ است
بهل که بگذرم از شکوه، ماجرا تلخ است
 
اگرچه حرف زیاد است و حرف شیرین است
ببین به چهره ی من برد-بردشان این است
 
ببین به من که برای جهان چه می خواهند.
برای این همه پیر و جوان چه می خواهند.
 
برای پیری این کودکان چه می خواهند.
منم بلاغت تصریح آنچه می خواهند.
 
 گمان مبر که من سوخته ز مریخم
خلاصه همه بغض های تاریخم
 
 بگو به دشمن تا گفتگو به من آرد
پی مذاکره بگذار رو به من آرد
 
من این جماعت پر حیله را حریف ترم.
 که در مذاکره از دوستان ظریف ترم.
 
ز خنده های شما اخم من جمیل تر است 
منم دلیل شما، زخم من جلیل تر است
 
بایست! قوت زانوی دیگران مطلب!
 به غیر بازوی خویش از کسی امان مطلب!
 
به ضربه  سم اسبان به روز جنگ قسم
به لحن داغ ترین خطبه تفنگ قسم
 
که جز سپیده شمشیر، صبحی ایمن نیست.
چراغهای توهم همیشه روشن نیست.
 
کجا به بره دمی گرگ ها امان دادند؟
کجا که راهزنان گل به کاروان دادند؟
  
 مگر نه شیوه فرعون شان رجیم تر است.
در این مناظره، موسای تو کلیم تر است؟!
 
مکن هراس ز من، نامه امان توام
چراغ شعله ور  عیش جاودان توام
 
به دیدگان وصالی در این فراق نگر
به "کودکان هیولایی"عراق نگر
 
بگو به هر که، به آنان که بی تمیزترند
نه کودکان تو پیش "سیا" عزیزترند!
 
نه از سفید و سیا قوم برگزیده تویی
به یمن سوختن من چنین رهیده تویی
 
نه کدخدا به تو این قریه رایگان داده
به خط خون من این مرز را امان داده
 
مرا که خط بزنی خود به خاک می افتی
بدون من تو به چاه هلاک می افتی
 
نه چشم مست تو شرط ادامه صلح است
دهان سوخته ام  قطعنامه صلح است
 
اگر چه در  شب غوغا صدام سوخته است
گمان مبر تو که دست دعام سوخته است
 
به بوق بوق به هر سو  چنین دروغ مگو
حیا کن از نفسم ،هرزه را به بوق مگو
 
وگرنه مصر عزیزان، اسیر ذلت چیست؟
عراق و مغرب و مشرق، مریض علت کیست؟
 
کنون که غرقه لطفم، مرا سراب ببین
مرا در آینه رجعت آفتاب ببین
 
شهید عشق شو از این تفنگ ها مهراس
سوار می رسد، از طبل جنگ ها مهراس
 
جهان ز موج تو پر شد، خودت جزیره مباش
یمن اویس شد اکنون، تو بوهریره مباش!
 
ابوذر است ز لبنان که نعره سر کرده
ابوذز است که گردان به شام آورده
 
ابوهریره پی لقمه ای "مضیره"مرو
نگر به نسل شهیدان از این عشیره مرو
 
به هفت خط بلا، حرف مکر و حیله مزن
مشو حرامی و راه از چنین قبیله مزن
 
مشو حرامی و این عشق را تمام مکن
شکوه اینهمه خون را چنین حرام مکن
 
مرا بهل که همان داغدار خود باشم
به جای خود بنشین تا به کار خود باشم
 
کسان که بر سر اسلام شعله انگیزند 
بتا کدام خلیلی که بر تو گل ریزند؟!
 
تو از کدام نبی و وصی، دلیل تری؟
تو از کدام خلیل خدا ، خلیل تری؟!
 
چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!
به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت 
 
به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت 
چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!
 
جهان غبار شد از فتنه دیده باز کنید
از این هجوم به درگاه او نیاز کنید
 
غبار گاهی آیینه شناخت اوست
غبارها خبر دلنشین تاخت اوست
 
به چشم سوخته دیدم که یار می آید
خبر رسیده به هر جا : سوار می آید
::
تو هم دو روز  شبانی اسیر خواب مشو
ذلیل وعده ی بی معنی سراب مشو
 
 بیاب چوبی و بر قله پاسبانی کن
بهوش بر رمه کوه ها شبانی کن
 
که بر دهانه آتش فشان مقام شماست
در آستانه آتش فشان مقام شماست


21 خرداد 1396 160 0

حقیقتِ تو برای من آشکار شده

تویی نسیمِ خوشِ راهی بهار شده 
منم همیشه ی دور از تو بی قرار شده

منم پریدنِ اقبال یک شکوفه ی تلخ
تویی رسیدنِ یک سیب آبدار شده

تو را چگونه بخوانم تو را خودِ تو بگو
شهیدِ زنده ی تقدیمِ روزگار شده

بس است این همه پنهان شدن بس است ببین
حقیقتِ تو برای من آشکار شده

من و تو آخر این قصه می رسیم به هم
دو چشم خیره به هم یا به هم دچار شده

دو سینه سرخ مسافر دو لحظه یا دو نفر
یکی به خانه رسیده یکی شکار شده

قسم به آب به آن لحظه های رفتن تو
قسم به خاک به این قطعه ی مزار شده

منم حکایت ِاندوه ناتمام خودم 
تویی مراسم جشنی که برگزار شده ! 

21 خرداد 1396 98 0

که فیض دیگران -چون شمع- گاهی هست گاهی نیست

اگرچه در شب دلتنگی من صبح آهی نیست
ولی تا کوچه های شرقی "العفو" راهی نیست

مرا اشراق رویت کافی است ای نور قدوسی!
که فیض دیگران -چون شمع- گاهی هست گاهی نیست

برای آن کسی که "لای شب بو ها" تو را می جست،
به غیر از متن خوشبوی شقایق جان پناهی نیست

نظربازی نباشد در مرام عاشقان ، هیهات! 
که چشمم بی تماشای تو در بند نگاهی نیست

کجا باید تو را پیدا کنم؟ هرجا که آهی هست
کجا باید تو را پیدا کنم؟ هرجا که راهی نیست

21 خرداد 1396 104 0

دعا کن پاره ی قلبم! دعای تو اثر دارد


به شب هایی که مادر ها نمی خوابند، فرزندم ! 
به لالایی به این دلشوره ها سوگند، فرزندم! 
 
من و بابا تو را مثل نفس هر لحظه می خواهیم 
برای هر دومان شیرین تری از قند، فرزندم! 

الهی سایه ی لطفش همیشه بر سرت باشد 
خداوندی که بخشیده به ما فرزند، فرزندم! 
 
برایت آرزو دارم که قلب مهربانت را 
به عشق آل پیغمبر(ص) زنی پیوند، فرزندم! 
 
که اینان خوب تر از خوب تر از خوب تر از خوب 
که اینان در زمین بی مثل و بی مانند، فرزندم! 
 
و بی شک می رسد یک روز موعودی که در راه است 
چنان عیدی که می  آید پس از اسفند، فرزندم! 
 
مهیّا کن زمین را تا "فرج"  نزدیک تر باشد 
به قدر وسع خود، با "ندبه "ای هرچند، فرزندم! 
 
دعا کن پاره ی قلبم! دعای تو اثر دارد 
دلت پاک است، نور چشم من! دلبند! فرزندم! 
 
بیاید کاش روزی که تمام مردم دنیا
بروید روی لب هاشان گل لبخند، فرزندم! َ


21 خرداد 1396 267 0

ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت

گر عقل پشت حرف دل، اما نمی‌گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی‌گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می‌شد گذشت... وسوسه اما نمی‌گذاشت

این قدر اگر معطل پرسش نمی‌شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی‌گذاشت

دنیا مرا فروخت ولی کاش دست‌کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی‌زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت

گر عقل در جدال جنون، مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی‌گذاشت

ما داغدار بوسه‌ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت

21 خرداد 1396 329 0

چون تو که هر بار دل میدادی و اين بار سر

خم نخواهد کرد حتی بر بلند دار سر
 هر کسی بالا کند با نيت ديدار سر 

هر زمان يک جور بايد عشق را ابراز کرد
 چون تو که هر بار دل میدادی و اين بار سر

 عشق ­آری عشق­ وقتی سر بگيرد میرود 
بر سر دروازه ها سر، بر سر بازار سر

 ای شکوه ايستا! نگذار بر ديوار دست 
تا جهان نگذارد از دست تو بر ديوار سر 

کاشف الاسرار میخواهد گره گيسوی عشق
 خوش به هم پيچيده است اين رشته ی بسيار سر

 زندگی يعنی عبادت، زندگی يعنی نماز 
مرگ يعنی والسلام از سجده ات بردار سر 

آسمان! از ماه بالاتر نبر خورشيد را 
نيزه را پايين بياور، نيست يار از يار سر 


21 خرداد 1396 184 0

منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم
دوباره عطر گیسویت؛ چقدر امشب پریشانم

 کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن
به قدری که نفس تازه کنم؛ خیلی نمی مانم

کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید
درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم

رها، بی شیله پیله، روستایی، ساده ی ساده
دوبیتی های باباطاهرم عریان عریانم

 شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد
صدای حمله ی چنگیزخان آمد؛ نمی دانم -

 چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون؛ دیدم
در آتش خانه ام می سوخت؛ گفتم آه...دیوانم...

 چنان با خاک یکسان کرد از تبریز تا بم را
زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم

 من آن شاهم که پیش چشم من در کاخ، یک بانو
پی تحریم تنباکو شکسته تُنگ قلیانم

فراوان داغ دیدن ها؛ به مسلخ سر بریدن ها
حجاب از سر کشیدن ها؛ از این غم ها فراوانم

شمال و درد کوچک خان؛ جنوب و زخم دلواری
به سینه داغ دار کشته ی حمام کاشانم

 سکوت من پر از فریاد یعنی جامع اضداد
منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

من آن خاکم که همواره در اوج آسمان هستم
پر از عباس بابایی پر از عباس دورانم

 گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان
که تهران تر شود تهران؛ من آبادان ویرانم

 صلات ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان
تو را لب تشنه ایم از جان، کمی باران بنوشانم

 سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را
منم من روزبه، اما پس از این با تو سلمانم

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد
از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم
که من یک شاعر درباری ام مداح سلطانم

 


21 خرداد 1396 4267 6

خروش دارد همیشه دریا، همیشه طوفان شتاب دارد

نه بی تفاوت نه می‌تواند، نه می‌نشیند نه خواب دارد
خروش دارد همیشه دریا، همیشه طوفان شتاب دارد

کجا تواند به بی خیالی نشستن و هی نظاره کردن
درست وقتی که بین دشمن، علی به دستش طناب دارد

چرا نجُنبد رگی به غیرت چرا نگیرد علم به قامت
زبان گرفته دوباره اصغر از آن فغان که رباب دارد

به خیمه در تب نشسته زینب، مدافعان حرم کجایند؟
هلا! بیاید، هرآنکسی که به سر خیال ثواب دارد

کجاست قاسم؟ کجاست اکبر؟ چه باک اگر روی نی رود سر؟
سری نماند اگر به پیکر، چه غم؟ که زینب حجاب دارد

به سرتراشی قلندری! نه، به هر محیطی شناوری! نه
وفا و عهد نکو بیاور که حُر شدن هم حساب دارد

گهی به والعادیات ضبحا، گهی به فالموریات قدحا
سپاه فیل است و کی هراسم که دشمن از ما عذاب دارد

حرم در امنیت است اگر من نترسم از سر نترسم از تن
که عاقبت در شبی معیّن سوال ما هم جواب دارد

هم این زمان را پیمبری کو؟ هم اشبه النّاس دیگری کو؟
صدای الله اکبری کو؟ رسیده اما نقاب دارد

حرای پیغمبرانه باید کنار امّ القری، بخواند
که بعثت آخرالزّمان هم نظر به امّ الکتاب دارد


21 خرداد 1396 96 0

ماه مبارک رمضان روی ماه توست

 

با نیت نگاه تو آغاز می کنم
احساس خویش را به تو ابراز می کنم

شوقی درون سینه ی من جا گرفته است
حسی غریب در دل من پا گرفته است

حسی میان غربت و شادی و شوق و غم
حسی که گاه می چکد از چشم در حرم

ماه مبارک رمضان روی ماه توست
باید سرود شعر که مضمون نگاه توست
::
من زائر نگاه توام از دیار دور
آن ذره ام که آمده تا پیشگاه نور

در نام تو چه حس غریبی نهفته است
در نام تو چه خاطره ها می شود مرور

آقا غریب هستی و وقت سرودنت
حسی غریب در دل من می کند ظهور

من هم غریب مثل تو یا ایهالغریب
من کی صبور مثل تو یا ایهالصبور؟

با تو چقدر ماهیتم فرق می کند
مانند ایستادن شب در حضور نور
::
در پیشگاه آینه مرد مقربی
تو بضعه الرسولی و ریحانه النبی

ای نور روشنای دل و خانه ی نبی
ای جایگاه عرشی تو شانه ی نبی

روح تو آسمان نه که هفت آسمان کم است
نور تو ابتدای جهان روح عالم است

از قلب تو ندیده ام آقا رحیم تر
از بخشش و کرامت دستت کریم تر

حاتم به دست بخشش تو بوسه ها زده است
نزد فقیر بر لب تو نه نیامده است
::
مضمون بی بدیل غزل ها تبسمت
می آورد به وجد غزل را تبسمت

غمگین ترین روایت دنیاست اشک تو
شیرین ترین حکایت دنیا تبسمت

در هر نگاه تو چقدر غم نشسته است
غم می چکد ز چشم تو اما تبسمت...

یک شهر پیش روی تو دشنام هم دهد

پاسخ نمی دهی تو مگر با تبسمت

شیرین تر است نزد فقیران کدامیک
خرمای دست بخشش تو یا تبسمت؟

سنگ صبور! مأمن غم ها و درد ها!
ای خانه ات پناه همه کوچه گرد ها

صلحت حماسه ای ست که با روضه توأم است
صلحت چقدر آینه دار محرم است

باید شناخت صبر و شکیبایی تو را
باید گریست یک دهه تنهایی تو را

در لحظه لحظه زندگی تو غم است آه
غربت همیشه با دل تو توأم است آه

هرلحظه ی تو بوده نشان از غریبی ات
وای از غم دل تو امان از غریبی ات

عمری غریب بوده ولی صبر کرده ای
مانند لحظه های علی صبر کرده ای

 

 

 


19 خرداد 1396 1804 0

زیر پایش خدا غزل می ریخت

زیر پایش خدا غزل می ریخت
غزلی را که از ازل می ریخت

آن امامی که تا سحر دیشب
روی لب های من غزل می ریخت

آن که در جیب کودکان یتیم
قمر و زهره و زحل می ریخت

آن کریمی که در پیاله ی دست
هر چه می ریخت لم یزل می ریخت

از هر آن کوچه ای که رد می شد
حُسن یوسف در آن محل می ریخت

تیغ خشمش ولی زمان نبرد
رنگ از چهره ی اجل می ریخت

شتر سرخ را به خون غلتاند
لرزه بر لشکر جمل می ریخت

آن امامی که روز عاشورا
از لب قاسمش عسل می ریخت

19 خرداد 1396 3651 1

نور خدا را چشمهایت مستدل کرد

پیچیده در این کوچه‌ها عطر عبایت
همراه با نجوای زیبای دعایت

در جام چشمان زلالت شور داری
در کیسه با خرما مگر انگور داری؟

دارد شراب کوثری میخانه‌ی تو
شال شکوه حیدری بر شانه‌ی تو

با نان و خرما مي‌رسي، من هم يتيمم
اما نه خرما، مست دستان کريمم

مي‌زد به پايت بوسه لب‌هاي مدينه
اي خوش به حال نيمه شب‌هاي مدينه

در دست هايت ياکريمان لانه دارند
وقت قنوتت قدسيان پيمانه دارند

نوشيده‌ام با قدسیان ساغر به ساغر
نوشیده‌ام با نام تو تا جام آخر

از واژه‌ها مِی مي‌چکيد و مي‌نوشتم:
سرمست آقاي جوانان بهشتم

شمس ابن شمسی، آبروی آفتابی
با صحن خاکی، ساقی ابن بوترابی

ميخانه‌ خاکي غبارش هم شراب است
اِنعام صحن خاکيت هم بي حساب است

این مثنوی تا یاد سردار جمل کرد
روح القدس گویی هوای این غزل کرد

«یا محسن»م در حال مستی «یا حسن» شد
نامت قلم را محو نوری در ازل کرد

من در زمان آواره‌ آن لحظه هستم،
وقتی که دستان تو «قاسم» را بغل کرد

آنگونه او را خوش در آغوشت کشیدی
تا بی تو بودن مرگ را پیشش عسل کرد

دست کریمت یاکریمان را غذا داد
شاه و گدا را لطف تو ضرب المثل کرد

با تو وجود عشق اثباتی نمی‌خواست
نور خدا را چشمهایت مستدل کرد

آورده‌ای از آسمان نور خدا را
چشم تو روشن کرد چشم مرتضی را

پای تو دوش مصطفی را عرش کرده
جبریل بالش را برایت فرش کرده

پای پیاده کعبه می‌آید به سویت
لب های زمزم تشنه‌ آب وضویت

روح تو را از نور زهرا آفريدند
از اسم تو اسماء حسنا آفريدند

نام حسن يعني تمام حُسن دنيا
حالا من و دست کريم آل طاها

19 خرداد 1396 1398 4

یک عمر از حال عزیزم بی‌خبر بودم...

عمری گذشت و کوچه کوچه دربدر بودم
آواره‌ای از بادها آواره‌تر بودم

یک عمر مثل یک غریبه زندگی کردم
از بس‌که از حال دل خود بی‌خبر بودم

هر شب من و دلواپسی، هر شب من و حسرت
تا صبح در تنهایی خود غوطه‌ور بودم

دل بستم این دلبستگی بیچاره‌ام کرده
ای کاش در دنیا فقط یک رهگذر بودم

ناگاه وقت رفتن است و آه دلتنگم
ای کاش گاهی هم به یاد این سفر بودم

چشم انتظاری ماند و من، تا آخر این راه
یک عمر از حال عزیزم بی‌خبر بودم...

17 خرداد 1396 148 0

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند
خسته و خُفته از اين خيل جدا مي‌ماند

اين رَهي نيست كه از خاطره‌اش ياد كني
اين سفر هم‌رَهِ تاريخ به‌جا مي‌ماند

دانه و دام در اين راه فراوان اما
مرغِ دل ‌سير زِ هر دام رها مي‌ماند

مي‌رسيم آخر و افسانه ی واماندنِ ما
همچو داغي به ‌دلِ حادثه‌ها مي‌ماند

بي‌صداتر زِ سكوتيم، ولي گاهِ خروش
نعره ی ماست كه در گوشِ شما مي‌ماند

بِرويد اي دلتان نيمه كه در شيوه ی ما
مرد با هر چه سِتم، هر چه بلا مي‌ماند
 


15 خرداد 1396 3479 0
صفحه 6 از 267ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها   
شعر عاشورایی