خواستم از غربتت چیزی نگویم؛ آه گفتم...

در میان جامعه از آه خود با ماه گفتم
ایها الهادی النقی؛ یابن رسول الله گفتم

نامتان تا بر زبان آمد به سامرّا رسیدم
ذکرکم فی الذاکرین را در میان راه گفتم

نیمه شب از مویتان از لیلةالقدرم نوشتم
صبح شد از رویتان از فالق الإصباح گفتم

آسمان چشم هایم را کمی ابری کشیدم
زیر باران قطره قطره از شما آنگاه گفتم

خاک های صحنتان مرطوب شد مانند ساحل
رو به دریا ایستادم از غمی جانکاه گفتم

خانه ات آباد ای مرد غریب ای مرد تنها
خواستم از غربتت چیزی نگویم؛ آه گفتم

آبرو دارم ولی با شوق لبخند رضایت
از گناهان خودم بینی و بین الله گفتم

بیت هشتم بود سامرّا برایم مشهدی شد
سمت خورشید خراسان جمله ای کوتاه گفتم

گفتم از شمس الشموس و تو همان شمس الشموسی
من ندانسته شما را تو شما را ماه گفتم

آنقدَر درگیر مضمون بودم و روباه پرده
که حواسم پرت شد آن شیر را روباه گفتم

شعر هرگز دست هایم را نمی بندد برایت
من به پیش پایت ای دریاترین با آه افتم

 


27 شهریور 1395 1260 0

نفرین کشتگان منا را چه می کنید


آل سقوط ! مکر خدا را چه می کنید
آل هبوط ! زلزله ها را چه می کنید

آل هُبل ! جواب خدا را چی می دهید
آل یزید ! کرب و بلا را چه می کنید

آل یهود ! آل تلاویو ! آل دیو !
آل علی و آل کسا را چه می کنید

آه یمن که دامنتان را گرفته است
نفرین کشتگان منا را چه می کنید

موساست اینکه می رسد از راه عنقریب
اعجاز اژدها و عصا را چه می کنید

گیرم که قبله را به اسیری گرفته اید
مقصد خداست، قبله نما را چه می کنید

ای کاروان که می روی از ساروان بپرس
با گرگ، آشتی و مدارا چه می کنید؟...


یا ایّها العزیز غریبیم، خسته ایم
با این غریب خسته، نگارا ! چه می کنید؟

عباس های تشنه به خون آرمیده اند
أدرک أخاک؛ پاسخ ما را چه می کنید؟


25 شهریور 1395 232 0

يا رب بپذير اين همه قرباني ما را

آشفته كن اي غم دل طوفاني ما را

انكار كن اي كفر، مسلماني ما را

شوريده سران صف عشقيم مگر تيغ

مرهم بنهد زخم پريشاني ما را

بر قامت ما پيرهن زخم بدوزيد

تا پاك كند تهمت عرياني ما را

زين پيش حرامي صفتي در حرم عشق

نشكست چنين حرمت مهماني ما را

اي زخم شكوفا بگشا در سحر عشق

گلخانه ي دربسته ي پيشاني ما را

از كرب بلا با عطش و زخم رسيديم

يا رب بپذير اين همه قرباني ما را


22 شهریور 1395 270 0

عابر دلخسته جز تنهائي‌اش ياور نداشت

شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت
بار غربت را كسي از روي دوشش بر نداشت

در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسي
عابر دلخسته جز تنهائي‌اش ياور نداشت

بام هاي خانه هاي مردم بيعت فروش
وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت

مي چكيد از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگي
نخل هاشان ميوه اي جز نيزه و خنجر نداشت

سنگ ها كمتر به پيشاني او پا مي زدند
نسبتي نزديك اگر با حضرت حيدر نداشت

روي گلگون و لبي پر خون و چشماني كبود
سرنوشتي بين نامردان از اين بهتر نداشت

سر سپردن در مسير سربلندي سيره اش
جز شهادت آرزوي ديگري در سر نداشت

20 شهریور 1395 1741 0

بیهوده است موعظه در گوش مرده ها

تصویر ماه را کسی از چاه می کشد
شب رو به کوفه می کند و آه می کشد

سمت وقوع فاجعه‌ای تازه پا گذاشت
مرد غریبه ای که به دروازه پا گذاشت

افتاد ماه روی زمین و جنازه شد
تاریخ زخم کهنه اش انگار تازه شد

این سوگ بادهاست که هی زوزه می‌کشند
در شهر، گرگ‌ها به زمین پوزه می کشند

حالا دوباره کوفه سراسر کبود شد
پهلوی نخل های تناور کبود شد

تو می رسی و فاجعه آغاز می شود
درهای دوزخ از همه سو باز می شود

بیهوده است موعظه در گوش مرده ها
این شهر، خواب رفته در آغوش مرده ها

در گوش، با صدای تو انگشت می کنند
فریاد می زنی و به تو پشت می کنند

افکار مرده در سرشان خاک می خورد
در خانه اند و خنجرشان خاک می خورد

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ
رد می‌شوی و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

رد می شوی و پنجره ها بسته می شوند
سمت سکوت حنجره ها بسته می شوند

ماندی کسی ندید تو را کوفه کور شد
شب، خانه کرد و شهر پُر از بوف کور شد

روی تن تو این‌همه کرکس چه می کنند
با تو سرانِ خشک مقدس چه می کنند

حالا که از مبارزه پرهیز کرده اند
خنجر برای کشتن تو تیز کرده اند

شب می‌شود تو می رسی و ماه می رود
در آسمان کوفه سَرَت راه می رود

تصویر ماه را کسی از چاه می کشد
شب رو به کوفه می کند و آه می کشد



 


20 شهریور 1395 3296 1

به تپش آمده با یاد تو از نو کلماتم

به تپش آمده با یاد تو از نو کلماتم
باز نام تو شده باعث تجدید حیاتم

بیم گرداب به دل داشتم اما تو رسیدی
که شدی ساحل امن من و کشتی نجاتم

باز از فرط عطش خشک شده کام من،آری
تشنه ام؛ تشنه ی لبهای عطشناک فراتم

باید احرام ببندم به طواف حرم تو
من که در صحن تو در موقف دشت عرفاتم

با دعای عرفه دست مرا کاش بگیری
مات و مبهوت نمایان شدن جلوه ی ذاتم

با تو هر لحظه مجسم شده یک روضه به چشمم
باز گریان تماشای قتیل العبراتم


20 شهریور 1395 176 0

باز از محضر رسول الله به حضورت سلام آوردم

امشب از آسمان چشمانت

دسته دسته ستاره می چینم

در غزل گریه‌ی زلالت آه

سرخی چارپاره می بینم

زخم های دل غریبت را

مرهم و التیام آوردم

باز از محضر رسول الله

به حضورت سلام آوردم

در شب تار تیره فهمی ها

روشنی را دوباره آوردی

آسمان را کسی نمی فهمید

تا که با خود ستاره آوردی

ساحت مستجاب سجّاده!

بندگی را تو یادمان دادی

دل ما شد اسیر چشمانت

دلمان را به آسمان دادی

آیه آیه پیام عاشورا

در احادیث روشنت گل کرد

امتداد قیام عاشورا

در تب اشک و شیونت گل کرد

دم به دم در فرات چشمانت

ماتم کربلا مجسّم بود

چشم تو لحظه ای نمی آسود

همه ی عمر تو محرّم بود

چلچراغی ز گریه روشن کرد

در دلم اشک بی امان تو

تا همیشه منای چشمانم

وقف اندوه بی کران تو

در غروب غریب دلتنگی

ناگهان حال تو مشوّش شد

جان من! روی زین زهرآلود

پیکرت سوخت غرق آتش شد

گر چه از شعله های کینه ی شان

پیکر تو سه روز می سوزد

ولی از داغ های روز دهم

جگر تو هنوز می سوزد

آه آتشفشان چشمانت

دیر سالیست بی گدازه نبود

همه‌ی عمر خون دل خوردی

داغ های دل تو تازه نبود

دیده بودی سه روز در گودال

پیکر آسمان رها مانده

سر سالار قافله بر نی

کاروان بی امان رها مانده

چه کشیدی در آن غروبی که -

نیزه ها ازدحام می کردند

سنگ ها بر لبی ترک خورده

بوسه بوسه سلام می کردند

دل تو روی نیزه ها می رفت

دست هایت اسیر سلسله بود

قاتلت زهر کینه ها، نه، نه!

قاتلت خنده های حرمله بود

جان سپردی همان غروبی که -

عشق بر روی نیزه معنا شد

دل تو در هجوم مرکب ها

بین گودال ارباً اربا شد

 


18 شهریور 1395 1405 0

تعبیر های تازه ی خواب پیمبرند

باید به رنگ خون، قلم شاعران شود
باید شهید شد که مناسک بیان شود

باید به خون خود بنویسند شاعران
مثل شهید اول از احرام زائران

وقتی که خاک سرخ یمن شد عقیق تر
زخم عمیق گرده ی ما شد عمیق تر

حکم جهاد بین مناسک "ورود" کرد
این از "حکومتی" ست که آل سعود کرد

این گونه شد که گرگِ یهودی عزیز شد
در حج، لباسِ یوسفِ ما ریز ریز شد

موسی همین که عازم میقات می شود
گوساله ای برای خدا لات می شود

 عیسی، دمش به حکم یهودا حلال شد
خونِ حواریون همگی پایمال شد
 
وقتی که بندگانِ هبل های شش پرند
قربانیان تازه برایش می آورند

باور نمی کنم که چنین سوخت جبرئیل
یا این که حاجیان همه مُردند بی دلیل

این قصه آب می خورد از کینه ی غدیر
از دشمنانِ بی صفت حضرت امیر

اینان که بازمانده ی جمع سقیفه اند
در سایه ی حکومت شیطان، خلیفه اند

بوزینگان دوباره به بالای منبرند
تعبیر های تازه ی خواب پیمبرند

 هر سال فتنه های پیاپی به پا کنند
تا عید را برای من و تو عزا کنند

این یک حقیقت است که هر روز کربلاست
حج خلیل، حج حسینی در انتهاست

 ما نیز مثل عون و وهب جزو لشکریم
پس نیزه ها کجاست که قاری می آوریم
 
بر خاک مانده نعش بدن ها هنوز هم
مقتل بیاورید گذشت از سه روز هم
 
در ازدحام جمعیت از حال می روند
یعنی که با امام به گودال می روند

حُجاج مثل رود به دریا رسیده اند
پس در منا به وادی مِنّا رسیده اند

 


15 شهریور 1395 977 0

خنده ام مشت مرا وا می کند

آفتاب امروز غوغا می کند
آتشی در کوچه برپا می کند

مادرم می آید و از لای در
بازی ما را  تماشا می کند

خوب می دانم، مرا می خواهد او
چون که هی این پا و آن پا می کند

باز شیطان می رسد، با شیطنت
بیخ گوشم گرم نجوا می کند

می روم یک گوشه ی دنج و مرا
هرکه در کوچَه ست، حاشا می کند

از ته دل خنده ای سرمی دهم
خنده ام مشت مرا وا می کند

عاقبت مادر، مرا در کنج در
پشت یک لبخند، پیدا می کند

چشم های او برایم عشق را
با  زبانی ساده معنا می کند

 


14 شهریور 1395 310 0

أنا البخیل و أنت الجواد ای ساقی


أنا البخیل و أنت الجواد ای ساقی
مرا به غیر تو ساقی مباد ای ساقی

دلم غریب تر از آخرین ستاره ی صبح
تو را صدا زده هر بامداد ای ساقی

سبوکشان همگی بندگان میکده اند
بیار باده، فبشّر عباد ای ساقی

کجا روم؟ چه کنم؟ دامن که را گیرم؟
که پیر میکده راهم نداد ای ساقی

مرا بهشت تو هستی و سرنوشت تویی
مرا چه کار به کار معاد ای ساقی

خدا شبی که تو را آفرید و معنا کرد
دو عالم از حرکت ایستاد ای ساقی

جواد یعنی باران، جواد یعنی دشت
أنا البخیل و أنت الجواد ای ساقی

11 شهریور 1395 298 1

یوسفی اما عزیز خانه ات هم نیستی

لطف تو بی واسطه دریای جودت بی کران

عالمی از فهم ابعاد وجودت ناتوان

 

صورت و سیرت...نه اصلا عمرت از مضمون پر است

ماه گندمگون! غریب خانه! مولای جوان!

 

چاههای خشک با دست تو جوشان می شدند

ای نگاهت مثل چشمه! ای دلت آتشفشان!

 

روز حسرت هیچ کس حسرت نخواهد خورد تا

بخشش ابن الرضایی تو باشد در میان

 

داستان عمر تو کوتاه بود اما نبود

لحظه ای تاریخ نور از ردپایت بی نشان

 

یوسفی اما عزیز خانه ات هم نیستی

یا سلیمانی که شأنش را نمی فهمد زمان

 

دوستانت بی وفایی دشمنانت خون دل

آشنای طعنه ای از کودکی... از این و آن

 

نامتان را شیعیان گاهی به قصد... بگذریم

ما چنین گفتیم تا وا شد دهان دیگران

 

از قضا من هم جواد بن الرضایم گر چه باز

بین ما فرق است مولا از زمین تا آسمان

 


11 شهریور 1395 2881 1

چشم بستیم مبادا که کمک خواسته باشی


در شهادت جانباز پاکباز بابا رجب محمّد زاده
 (قافیۀ این غزل ایرادی اگر دارد از جنگ است)


دیدی از دیدن رویت نکشیدیم خجالت
دیدی از قصۀ این درد نکردیم حکایت

چشم بستیم مبادا که کمک خواسته باشی
چشم بستیم بر این رنج، بر این بار امانت

دیدی از دیدن رویت نگرفتیم و نخواندیم
درس مردانگی و غیرت و ایثار و شهامت

جنگ ای جنگ کجایی که رفیقان همه رفتند
ما که ماندیم نشستیم به تقسیم غنیمت

بسکه خود را فقط از آینه کردیم تماشا
یادمان رفت که بودیم و چه بودیم به سیرت

کس نپرسید دلاور! تو که بودی تو چه کردی؟
چه شد آن صورت ماهت، چه شد آن چشم سیاهت

ماه در برکۀ موّاج که دیده است بگوید؟
ماه در برکۀ موّاج قشنگ است جماعت!

چه قشنگ است تلاطم، چه قشنگ است تکلم
چه قشنگ است تبسّم، چه قشنگ است شهادت

10 شهریور 1395 258 0

رسیدم تا به نیشابور فهمیدم مسلمانم

همه گویند مجنونم همه گویند «دیوانَه م»
دلیل عاقلانه بودنش را من نمی دانم

همیشه رود می فهمد که جریان چیست در پایان
شبیه برکه ها در حسرت دریا نمی مانم

صراط المستقیم من! رئوف من! رحیم من!
تو را این گونه می بینم تو را این گونه می دانم

تو با چشمان خود پشت سر من آب می ریزی
تو با دستان خود رد می کنی از زیر قرآنم

تمام راه، زحمت های من بر روی دوش توست
مرا شرمنده تر از این نکن حالا که مهمانم

اگر شمس الشموسی این تو و این چهره ی زردم
بسوزانم بسوزانم بسوزانم بسوزانم

«ضمانتگاه» شاید باعث آرامشم باشد
که هم چون آهوی سرگشته ای از خود گریزانم

حدیث نور را من سلسله در سلسله خواندم
رسیدم تا به نیشابور فهمیدم مسلمانم

چرا هدهد نمی بینم میان آن کبوترها؟
میان صحن تو انگار در ملک سلیمانم

اگرچه چند باری آمدم مشهد به پابوست
خدا می داند از هر چه نرفتن ها پشیمانم

به من لطفی کن ای چشمه به حق آن لب تشنه
به من لطفی کن ای باران که عطشانم ببارانم

شب جمعه ست فردا لحظه ی موعود می آید
میان جمکران در محضر تو ندبه می خوانم

همیشه با حضور تو حکایت همچنان باقی ست...


04 شهریور 1395 1109 1

قصیده ی سیب زمینیّه

 

داده است به ما شخص خدا سیب زمینی
ها، شخص خدا داده به ما سیب زمینی

گر جزو گیاهان زمینی ست به ظاهر
امّا رسد از سمت سما سیب زمینی

دنیاست اگر مزرعه ی آخرت تو
بهتر که بکاری همه جا سیب زمینی

آری همه جا؛ فرق ندارد که چپ و راست
حتّیٰ تو بکار «اَوسَطِها» سیب زمینی!

در کوه و کمر، دشت و دمن، جنگل و صحرا
هرجا که کند برّه چَرا سیب زمینی

هم روی زمین چمن شهر بکار و
هم در کف استخر شنا سیب زمینی

در باغچه ی کوچه و در جوی خیابان
در خانه و بر بام و هوا سیب زمینی!

بر سنگ کف شرکت و در پشت اداره
در دفتر کار رؤسا، سیب زمینی

گفتی: «چه بکاریم در این جا که بصرفد؟»
آخر چه سؤالی ست رضا؟!... سیب زمینی

باور کن اگر بهره ای از فهم و خرد داشت
می کاشت بشر توی فضا سیب زمینی

در ضمن «رضا» هست رفیق من و چندی ست
هی کاشته با میل و رضا سیب زمینی

می گفت:« چه خوب است که از این همه موجود
بوده ست در این خانه مرا سیب زمینی

در خانه ی ما رونق اگر هست، عجیب است؟
جایی که هی آورده صفا سیب زمینی»

توضیح دهم تا نشود سوء تفاهم
تا خوب بدانی که چرا سیب زمینی

«آدم» هوس سیب درختی که نمی کرد
کِی داشت کسی مسأله با سیب زمینی

البتّه بنی آدم از آن پس، همه خوردند
ماندند من و ما و شما سیب زمینی

بگذار جهان پر شود از لطف حضورش
آن منشأ خیر و بَرَکا سیب زمینی

«ت» از ته «خیر و برکات» آمده این جا
چون بوده و هست اِندِ وفا سیب زمینی

انگار که منظور مرا درک نکردی!
آخر تو بگو نیست کجا سیب زمینی

چپ، راست، عقب، بیخ، بغل، پشت، مقابل
سرتاسر هرگونه سرا سیب زمینی

اصلاً به همین دوروبر خویش نظر کن
در جمع شما کرده چه ها سیب زمینی!

نه، خوب تماشا کن و دقّت کن وبشمار!
ها، حدِّاقل شصت و دوتا سیب زمینی

یا این که بیأنداز در آیینه نگاهی
شاید که ببینی چه بسا سیب زمینی!

گیریم که این بار به حرفم نرسیدی
راهی ست پر از گردنه تا سیب زمینی

امروز در این بیت عجب جمع عجیبی ست؛
من، تو، حسن، آزاده، مُنا، سیب زمینی

اوقات خوش آن بود که با دوست... هدر رفت
اوقات خوش آن بود که با سیب زمینی...

ما درسِ سحر در ره جایی ننهادیم
خواندیم سحر، ظهر، مسا، سیب زمینی

ما گاو نبودیم ولی یونجه گران است
خوردیم به جایش چه بجا سیب زمینی!

آن ماده ی پر فایده در کلّ امورات
آن مایه ی ابقا و بقا سیب زمینی

آن گوهر نایاب که آسان بتوان یافت
آن درّ گران قدر و بها، سیب زمینی

آن در همه کار از همه کس کارگشاتر
آن در همه ره، راه گشا، سیب زمینی

هم در همه داغی ست خنک سازتر از یخ
هم بر همه دردی ست دوا، سیب زمینی

هم در همه رنجی ست، بسی باعث خنده
هم در همه انواع عزا، سیب زمینی

هم عین حیات است و بقا در همه احوال
هم ضدّ هلاک است و فنا، سیب زمینی

دانند زنان بیشتر از اکثر مردان
شش چیز گران است: طلا، سیب زمینی

ما با جُهَلا با بُهَلا کار نداریم
عشق است برای عقلا، سیب زمینی

ایشان همه دانند که در راه تنفّس
یک چیز نیاز است: هوا، سیب زمینی

دریاب تو این نکته و بگذار ببینند
کوته نظران توی غذا، سیب زمینی

گشتیم، نبوده ست، شما نیز بیایید
در گونی هر بی سروپا سیب زمینی

مردم دو  گروه اند در این ساحت و قطعاً
از این دو نبوده ست سوا سیب زمینی:

جمعی همه دیوانه و دل بسته ی سنّت
هستند به سبک قدما سیب زمینی

یک عده در این عرصه بسی پست مدرن اند
باید به شان گفت پسا سیب زمینی

ما زنده به آنیم که آرام... بگرییم
ما زنده به آنیم که... ها، سیب زمینی

باید بشوی تا که ببینی که چه خوب است
باید بشوی... «آره یه پا سیب زمینی»

جوری که نباشد پس از آن قابل تشخیص
در پیرهنت کیست؟ تو یا سیب زمینی

این شیوه بیاموز اگر طالب فیضی!
 


01 شهریور 1395 383 1

شور اشکم هرنظر جاری ست از دردی دگر

شور اشکم هر نظر جاری ست از دردی دگر
چشم من کافی ست، شورش را در آوردی دگر

تا کدامین من کند منکوب، من های مرا
نیست در من غیر من با من هماوردی دگر

جای شکرش باقی ست از این که چون من نیستی
مثل من شاعر اگر بودی چه می کردی دگر؟!

خویش را در شعر خود می کارم و دارم یقین
روزگاری بعد از این می رویم از فردی دگر

می روم تا خویش و برگردم، دعا کن غیر غم
این سفر باز آورم با خود رهاوردی دگر

می روم تا خویش و... تا کی را نمی دانم ولی
باز خواهم گشت باری، بی گمان مردی دگر


01 شهریور 1395 231 0

برو! امام رضا از دلت خبر دارد

مسافری که همیشه سر سفر دارد
برای همسفران حکم یک پدر دارد

گشوده پر به سر قله ای که بی همتاست
پرنده ای که به سیمرغ ها نظر دارد

برای آن که همه در کنار هم باشند
شکسته بال و پران را به زیر پر دارد

مسافری که به گرمی گذشته از طوفان
چرا به سینه ی خود آه پرشرر دارد؟!

دلش گرفته –چرا- دوستان غریبه شدند؟!
هوای پرزدن از شهر را به سر دارد

شکسته اند اگر بال های شوقش را
برای پرزدن از درد بال و پر دارد

و بسته بار سفر می رود به سوی کسی
که با نگاه تَرَش اُنس بیشتر دارد

سفر به خیر مسافر –خدا به همراهت-
برو! امام رضا  از دلت خبر دارد

 


24 مرداد 1395 527 0

این جا درستی همگان در شکستگی ست

این جا طلسم گنج خدایی شکسته باش
پابوس لحظه های رضایی شکسته باش

در کوهسار گنبد و گلدسته های او
حالی بپیچ و مثل صدایی شکسته باش

وقتی به گریه می گذری در رواق ها
سهم تمام آینه هایی! شکسته باش!

هر پاره ات در آینه ای سیر می کند
یعنی اگر مسافر مایی، شکسته باش

این جا درستی همگان در شکستگی ست
تا از شکستگی به در آیی، شکسته باش

در انحنای روشن ایوان کنایتی ست
یعنی اگرچه غرق طلایی، شکسته باش

آن جا شکستی و طلبیدند و آمدی
این جا که در مقام فنایی شکسته باش

 


19 مرداد 1395 1039 0

من خسته بودم و پدرم مشتاق


 
مادر مرا گرفت در آغوشش، در کنج زیر پله هراسان بود
در خانهء کدام یک از اقوام، این دفعه بمبِ سرزده مهمان بود

گرمای بی ملاحظهء بادم، ناراحت از گلایهء شمشادم
جمع تضاد، زندهء مردادم، در من شروع، نقطهء پایان بود

عمرم در آرزو سپری می شد، در حسرت دوچرخه و کفشی نو
آن روزها که وسعت این دنیا، در چشم من مسیر دبستان بود

یک دست توی جعبهء شیرینی، یک دست سوی شربت در سینی
حق داشت کودکی ام اگر یک سال، چشم انتظار نیمهء شعبان بود

من خسته بودم و پدرم مشتاق، او تندتند سوی اذان می رفت
ناگاه بهجتی به دلم می ریخت، آن مسجدی که در "گذر‌‌خان" بود

در راه بازگشت پدر با من، از روزهای رفته سخن می گفت
از اینکه فقر، خواهر او را کشت، از اینکه فقر، سایهء آنان بود

از اینکه در حرارت تابستان، حتی حصیر بادبزن می سوخت
از اینکه نفتِ توی علاءالدین، تنها حریف فصل زمستان بود

باز از پدر بزرگ که شاعر بود، از کربلا نرفتن او می گفت
می گفت خواب دیده غبارآلود، نعلین هاش گوشهء ایوان بود

باهم قدم زنان به حرم رفتیم، قد می کشید شوق تماشایم
آنچه مرا به شعر فرا می خواند، "تصویر صحن خلوت و باران" بود

مرداد و آذر و دی و شهریور، آبان و مهر و تیر چه فرقی داشت
هروقت آمدم به حرم این جا، اردیبهشت های فراوان بود


14 مرداد 1395 448 0

ای دختر خورشید ای خواهر دریا

ای دختر خورشید ای خواهر دریا
زهراترین زینب زینب ترین زهرا

ماه مقیم قم مهتاب بیت النور
در سایه ­سار توست سرتاسر دنیا

فهم حقیر ما پایین تر از پایین
وصف بلند تو بالا تر از بالا

لبخند معصومت مهر رضایت زد
بر شوق خواهرها عشق برادرها

تنها به دست توست ای سوره­ ی انفاق
دنیای ما امروز عقبای ما فردا

ماییم و چشمی تر ای چشمه­ ی کوثر
بر ما عطایی کن از فیض اعطینا

وقتی ضریحت را با گریه می ­بوسیم
در چشممان پیداست آن قبر نا پیدا

باز از تو می­ گویم یا حضرت زینب
باز از تو می خوانم یا حضرت زهرا

از آه لبریزم از اشک سرشارم
این قطره را دریاب دریاب ای دریا


12 مرداد 1395 1737 2

آن روز ایمان مدینه امتحان می داد

«هل من مبارز» نعره دنیا را تکان می داد
در خندقی خود کنده شهر از ترس جان می داد

اینک سوار کفر زیر رقص شمشیرش
لبخند شیطان را به پیغمبر نشان می داد

«یک مرد آیا نیست؟» این را کفر می پرسید
آن روز ایمان مدینه امتحان می داد

هر کس قدم پس می کشید و با نگاه خود
بار امانت را به دوش دیگران می داد

با شانه خالی کردن مردان پوشالی
کم کم رجز ها مزه ی زخم زبان می داد

«رخصت به تیغم می دهی؟» این را علی پرسید
مردی که خاک پاش بوی آسمان می داد

فرمود نه بنشین علی جان تو جوان هستی
آری همیشه پاسخش را مهربان می داد

::
«هل من مبارز نعره» گویا از جگر می زد
فریاد او بر قامت شهری تبر می زد

او می خروشید و رجز می خواند و بر می گشت
او مثل موجی بود که بر صخره سر می زد

کم کم هوا حتی نفس را بند می آورد
نبض مدینه پشت خندق تند تر می زد

زنها میان خانه ها شیون به پا کردند
انگار تک تک خانه ها را نعره در می زد

فریاد بغض بچه های شهر را بلعید
ساکت که می شد، دیو فریادی دگر می زد

یک بار دیگر اذن میدان خواست از خورشید
لب های شیرین علی حرف از خطر می زد

فرمود: «نه» هر چند که قلب علی را دید
مثل عقابی در قفس که بال و پر می زد

::
«هل من مبارز» باز زانوی علی تا شد
این بار دیگر اذن میدان یک تمنا شد

فرمود پیغمبر:«علی جان! یا علی! برخیز.»
خندید(بند از دست های شیر حق وا شد)

شمع شهادت شعله ور بود و خدا می دید
پروانه در آتش بدون هیچ پروا شد

برقی زد آهن پاره شد بند دل دشمن
تا تیغه های ذولفقار از دور پیدا شد

تا انعکاس صورتش بر ذوالفقار افتاد
ابرو گره زد تیغ روی تیغ زیبا شد

مثل عقابی در نگاه عمرو می چرخید
فرصت برای تیز پروازی مهیا شد

اعجاز یعنی ضربه ی دست علی آن روز
دشمن اگر که رود، او مانند موسی شد

تا لافتی الّاعلی را آسمان می خواند
لاسیف الّاذولفقار این گونه معنا شد

در وصف این ضربت خدا حتی غزل دارد
آری علی با ضربتی عالی اعلا شد

 


29 تیر 1395 347 0
صفحه 7 از 248ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها