من زنی هستم که در خانه پیمبر داشتم

فخر من نزد عرب این بود دختر داشتم
آیت من بود و در گهواره کوثر داشتم

هر چه عالم فخر دارد نزد من یک ارزن است
من زنی هستم که در خانه پیمبر داشتم

روزهایم شب نمی شد چشم او تا باز بود
سایه ی خورشید را همواره بر سر داشتم

عاشق این مرد بودن معجزه لازم نداشت
چشم هایش را از اول نیز باورداشتم

راه های آسمان را از زبان همسرم
مثل آواز پر جبریل از بر داشتم

آیه ها تکرار او بودند و عمری بر لبم
با طنین نام او قند مکرر داشتم

چشم بر من دوخت در شعب ابیطالب گریست
ناگهان یک آسمان در خود کبوتر داشتم

جان خود را بر سر این عشق دادم عاقبت
هدیه می دادم اگر صد جان دیگر داشتم


15 خرداد 1396 1064 0

از جان و مال هر چه که دارم فدای تو

از جان و مال هر چه که دارم فدای تو
باقی فقط دلی ست که آن هم برای تو

با این که خاستگار برایم زیاد بود
اما نشسته بود دل من به پای تو

در چله ات چه بود که آدم نخواسته
اینگونه مست می شود از ربنای تو؟!

این بس مرا که از همه ی عمر خود دمی
با عشق همنفس بشوم در هوای تو

این بس مرا که لایق گهواره گی شوند
دستان من به خدمت خیرالنسای تو

خورشید را سلیقه ی تو کرده زردپوش
من کیستم که زرد بپوشم برای تو...

14 خرداد 1396 124 0

چشمشون به اون ور آبه هنوز

از کتاب درسیای بچگیام
چیزی یادم نمیاد جز یه نگاه
که همون صفحه اول میدرخشید مث ماه

پیرمرد چشم امیدش به ما بود
امیدش به ما دبستانیا بود

با هزارتا آرزو چشم امیدش میشدیم
توی بازیای بچگی شهیدش میشدیم

حالا ما بزرگ شدیم حال امیدتو بپرس
حال و احوال کوچولوی شهیدتو بپرس
::
خوش نداشتیم عکس ماهت
روی سکه ها وکنج اسکناسا بشینه
زینت قابای خاتم بشه و
روی میز باکلاسا بشینه

عکستو قاب میگیرن فقط تماشا میکنن
اسمتو میارن و رسمتو حاشا میکنن

چشم بیدار تو رو دیدن ولی
دلشون خوابه هنوز
بی خیال نگاه شرقی تو
چشمشون به اون ور آبه هنوز

این روزا دلم گرفته ولی باز
بغضمو می خورم و همراه پا برهنه ها داد می کشم:
حالا من چشم امیدم به توئه
من هنوز
انتظار فرج از نیمه ی خرداد می‌کشم

 


14 خرداد 1396 1021 0

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

 

بی پنجره، بی چهره ما دیوارها بودیم

بودیم و در تاریکی دنیا رها بودیم

ما کور و کر دیوارها، دیوارهایی سنگ
در حسرت آیینه دیدارها بودیم

بر بام گور خسروان آوازه می جستیم
اینگونه ما آواره آوارها بودیم

بی دشت، بی دریا و بی رویا و بی فردا
عمری اسیر چنبر تکرارها بودیم

پیش از تو ای گلدسته بشکوه باورها
واماندگان بازی پندارها بودیم

دیوارهایی خسته از دیوار بودنها
دیوارهایی خسته از آوارها بودیم

با بودنت از پیله های آجری رستیم
آیینه یوسف ترین دلدارها بودیم

با تو همه شمشیرهایی آتشین و سرخ
شمشیرها آماده ی پیکارها بودیم


در دست تو سنگ فلاخن های داوودی
آتشفشانها آری آتشبارها بودیم

ما با تو باران در مصاف هرچه سنگستان
رگبارها رگبارها رگبارها بودیم


بی تو چه بی جا بود بودن، ما کجا بودیم
آتش به جان چون ذره ها پا در هوا بودیم

از بند خود رستیم و از دیوارهای خود
نامت شکست آن سنگ-بازی را که ما بودیم

پس سنگ دست کودکان قدس تا بحرین
سنگ شکست هر طلسم و هر بلا بودیم

سنگ بنای مسجدالاقصای موعودیم
ما که ستون قصر کسری و کیا بودیم

تعویذ ما و کیمیا ما و شفا ما، حیف!
پیش از تو بی قیمت، شکسته، مبتلا بودیم

ای چهره ی ما در میان قاب ماه ای ماه!
دور از تو تمثالی مقدس زیر پا بودیم


امروز ما هستیم و هستی بر مدار ماست
دیگر گذشت آن دوره که سیاره ها بودیم

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

فردا که می بینند: ما هستیم، ما بودیم 

 

به نقل از صفحه ی اینستاگرام شاعر


14 خرداد 1396 786 0

گوشِ جان باز به فتوايِ تو داريم بگو ...

زنده‌تر از تو كسي نيست چرا گريه كنيم؟
مرگ‌مان باد و مباد آن ‌كه تو را گريه كنيم

هفت پشتِ عطش از نام زلالت لرزيد
ما كه باشيم كه در سوگِ شما گريه كنيم

رفتنت آينه آمدنت بود ببخش
شب ميلادِ تو تلخ است كه ما گريه كنيم

ما به جسمِ شهدا گريه نكرديم مگر
مي‌توانيم به جانِ شهدا گريه كنيم؟

گوشِ جان باز به فتوايِ تو داريم بگو
با چنين حال بميريم و يا گريه كنيم؟

اي تو با لهجه خورشيد سراينده ما
ما تو را با چه زباني به خدا گريه كنيم؟

آسمانا! همه ابريم گره خورده به هم
سر به دامان كدام عقده‌گشا گريه كنيم؟

باغبانا! ز تو و چشم تو آموخته‌ايم
كه به جانْ تشنگي باغچه‌ها گريه كنيم
 


13 خرداد 1396 2773 4

‏‏کجاست آنکه دلش جانماز مردم بود‏

‏‏کجاست آنکه نشان نجابت قم بود‏
‏‏کجاست آنکه دلش جانماز مردم بود‏

‏‏ضریح چشم عقیقش صفای رویا داشت‏
‏‏درست مثل غروب گرفتۀ قم بود‏

‏‏خروش بود، خروشی پر از تغزل بود‏
‏‏سکوت بود، سکوتی پر از تلاطم بود‏

‏‏فرشته‌های خدا شرمگین او بودند‏
‏‏و او میان همین پابرهنه‌ها گم بود ‏

‏‏به چشم آینه رنگین کمان عاطفه بود‏
‏‏به قلب صاعقه‌ها دشنۀ تهاجم بود‏

‏‏کجاست سید سبزی که روح باران داشت‏
‏‏بهار سبزی بذری بلوغ مردم بود‏

‏‏اگرچه باغ نگاهش تب شقایق داشت‏
‏‏دلش به خرمی خوشه‌های گندم بود‏

‏‏در التهاب نفس‌گیر، در کویر سکوت‏
‏‏به گوش خسته‌دلان جاری ترنم بود‏

‏‏میان سفرۀ درویشی تواضع او‏
‏‏همیشه نان صفا پونۀ تبسم بود‏

‏‏فدای معرفت فصلها که ملتهبند‏
‏‏ز هُرم سوگ بهاری که فصل پنجم بود‏

‏‏عرق نشسته به پیشانی غزل از شرم‏
‏‏دگر مپرس که این شرم، شعر چندم بود‏


13 خرداد 1396 119 0

خبر پتک سنگین در آیینه بود

دلی داشتم، شانه‌برشانه رفت
دریغا که خورشید این خانه رفت

دریغا از آن شور شیرین، دریغ
از این‌جا، از این داغ سنگین، دریغ

از این‌جا که غم روی غم می‌رود
و اندوه و دریا به هم می‌رسد

از این‌جا که کوه است و پژواک غم
و جنگل که سر برده در لاک غم

از این‌جا که از سینه خون می‌رود
و ماتم ستون در ستون می‌رود

از این‌جا که قامت، دوتا کرده‌ام
خبر را لباس عزا کرده‌ام

خبر، فرصت تیغ با سینه بود
خبر، پتک سنگین در آیینه بود

خبر آمد و هر چه بر پا شکست
خبر آمد و پشت دریا شکست

خبر، تیشه بر ریشة جان گرفت
خبر، از دلم بود و باران گرفت

خبر آمد و چشم این خانه رفت
دلی داشتم شانه‌برشانه رفت

دلم رفت و شیون تماشایی است
و دیگر غم این‌جا، غم این‌جایی است

غم و غربت و من به هم آمدند
شب و شهر و شیون به هم آمدند

در این شور و شیون کسی گم شده است
و در سینة من کسی گم شده است

دریغا ستون‌های این سینه سوخت
و یک شهر در سوگ آیینه سوخت

بیا سوز ماتم که می‌خواهمت
خرابم کن ای غم که می‌خواهمت

خرابم کن ای غم، که بارانی‌ام
سزاوار آوار و ویرانی‌ام

خرابم کن امشب شکستن سزاست
غریبانه با غم نشستن سزاست

سزاوار دردم؛ صدایم کنید
به دردآشنا، آشنایم کنید

به آنان که شیپور شیون زدند
خبر را چون آتش به خرمن زدند

به آنان که کاری گران کرده‌اند
و بر شانه تشییع جان کرده‌اند

به آنان که در خود خجل مانده‌اند
به آنان که در سوگ دل مانده‌اند

به آنان که آیینه گم کرده‌اند
و خورشید در سینه گم کرده‌اند

به آنان که بی‌گاه پژمرده‌اند
و بر شانه چشم مرا برده‌اند

نمی بینم او را، خدایا کجاست؟
و آن چشم محراب و معنا کجاست؟

خبر آمد و چشم این خانه رفت 
دلی داشتم شانه‌برشانه رفت

 


13 خرداد 1396 131 0

من ناخوشم داروي من راز و نياز است

 
شيطان
اندازه يک حبّه قند است
گاهي مي افتد توي فنجانِ دلِ ما
حل مي شود آرام آرام
بي آنکه اصلاً ما بفهميم
و روحمان سر مي کشد آن را
آن چاي شيرين را
شيطانِ زهرآگينِ ديرين را
آن وقت او
خون مي شود در خانه ی تن
مي چرخد و مي گردد و مي ماند آنجا
او مي شود من
 
طعم دهانم تلخِ تلخ است
انگار سمي قطره قطره
رفته ميان تار و پودم
اين لکه ها چيست؟
بر روح سر تا پا کبودم!
اي واي پيش از آنکه از اين سم بميرم
بايد که از دست خودت دارو بگيرم
اي آنکه دارو خانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروي من راز و نياز است
چشمان من ابر است و هي باران مي آيد
اما بگو
کي مي رود اين درد و کي درمان مي آيد؟
 
شب بود اما
صبح آمده اين دوروبرها
اين ردّ پاي روشن اوست
اين بال و پرها
 
لطفت برايم نسخه پيچيد:
يک شيشه شربت آسمان
يک قرصِ خورشيد
يک استکان ياد خدا بايد بنوشم
معجوني از نور و دعا بايد بنوشم
 

12 خرداد 1396 1310 0

نفرین کشتگان منا را چه می کنید


آل سقوط ! مکر خدا را چه می کنید
آل هبوط ! زلزله ها را چه می کنید

آل هُبل ! جواب خدا را چی می دهید
آل یزید ! کرب و بلا را چه می کنید

آل یهود ! آل تلاویو ! آل دیو !
آل علی و آل کسا را چه می کنید

آه یمن که دامنتان را گرفته است
نفرین کشتگان منا را چه می کنید

موساست اینکه می رسد از راه عنقریب
اعجاز اژدها و عصا را چه می کنید

گیرم که قبله را به اسیری گرفته اید
مقصد خداست، قبله نما را چه می کنید

ای کاروان که می روی از ساروان بپرس
با گرگ، آشتی و مدارا چه می کنید؟...


یا ایّها العزیز غریبیم، خسته ایم
با این غریب خسته، نگارا ! چه می کنید؟

عباس های تشنه به خون آرمیده اند
أدرک أخاک؛ پاسخ ما را چه می کنید؟


12 خرداد 1396 492 0

نفتتان روزی به پایان می رسد آل سقوط!

 

با شمایم ای شمایان بشکه ی دشداشه پوش
با وقاحت روی فرش نفت و خون می ایستید
 
ای شما لات و هبل های ابوسفیان تراش
سال ها در خانه ی امن الهی زیستید

ننگ بر نیرنگتان با ماست روی جنگتان
ما که می دانیم اینک در هراس از چیستید

سید ما  آفتابی از تبار مصطفاست
ای شیوخ شب زده! از دودمان کیستید؟

نفتتان روزی به پایان می رسد آل سقوط!
بی گمان امروز اگر هستید فردا نیستید

 


12 خرداد 1396 1821 1

در شهر من فشنگ گلو بند زینتی ست...

از روزگار حمله ی چنگـــــــــیز با منند
این مردمان خسته که از نسل آهنند

این شهر سرخ وارث دلتنگی من است؟
یا دختران بلـــــــــخ همه سرخ دامـنند؟

در شهر من فشنگ گلو بند زینتی ست
آن جا به موی دخترکان گل نمی زننــد..

در باغ آرزوی زمــــین کال مانــــده اند
چشم انتظار لحظه ی سرخ رسیدنند

شیرین تر از تمامی افسانه های دور..
زیباتر از تمامی شبـــــــهای روشنند

ای ماه پشت ابر من این روزها چقدر
خفاشهای شب زده با نور دشمنند

هر چند جان مردم من غرق آتش است
اما هنوز از وطنــــــــــم دل نمی کَنند...

10 خرداد 1396 1615 7

رمضان است و حال من خوب است

روزه هایم اگر چه معیوب است
 رمضان است و حال من خوب است

رمضان است و من زلالم باز
 صاحب روزی حلالم باز

می زند موج بی کران در من
 پهنه در پهنه آسمان در من

چشم هایم ندیدنی را دید
 رمضان است و من پر از خورشید

الفتی پاک با سحر دارم
 تشنه ی لحظه های افطارم

رمضان است و گفتنم هوس است
 راز از تو شنفتنم هوس است

از تو ای با من آشنا! از تو
 از تو ای مهربان خدا! از تو

ای خدایی که جود آوردی
 از عدم در وجود آوردی

ای خدایی که هستی ام دادی
 حرمت حق پرستی ام دادی

ای سئوال مرا همیشه جواب
 ای سبب! ای مسبب! ای اسباب!

پیش پایم همیشه روشن باش
 با توام من، تو نیز با من باش

در نگاهم گناه می جوشد
 تو نپوشی کسی نمی پوشد

با من ای مهربان، مدارا کن
 گره از کار بسته ام وا کن

رمضان است و زنده ام، هستم
 گفتگو با تو دارم و مستم

مستم از شربت و شرابی ناب
 صمغ خورشید و شیره ی مهتاب

از شرابی که قسمت من بود
 مثل من بود، صاف و روشن بود  

از شرابی شبیه آزادی
 لطف کردی خودت فرستادی

از شرابی که درد می افزود
 نه زمینی، نه آسمانی بود

رمضان است و ماه نیمه ی بدر
 شب تقسیم زندگی، شب قدر

شب قدر است و من همان تنها
 دورم از هی هی و هیاهوها

نیست قرآن برابرم امشب
 دست مولاست بر سرم امشب

ای خدای بزرگ بنده نواز
 خالق خلسه های راز و نیاز

اولین اشتیاق شوق انگیز
 آخرین شوق اشتیاق آمیز

می چکد شور تو در آوایم
 می زنی موج در دعاهایم

هایِ تو هویِ من مرا دریاب
 خسته ام، خسته، ای خدا دریاب

شب قدر است و می کنی تقسیم
 برسان سهم دوستان یتیم

سهم من چیست؟ بندگی کردن
 پاک و پاکیزه زندگی کردن

بار من ای یگانه سنگین است
 سبُکم کن که سهمِ من این است

شب احیا تو با منی آری
 من بخوابم اگر، تو بیداری

لطف داری به دست کوتاهم
 می دهی آن چه را که می خواهم

ای خدا ای خدای پنهان، فاش
 هم در این جا تو را ببینم کاش

تا بمیرم زلال و دل بیدار
 مرگ من را به دست من بسپار

بسپارش به من به آگاهی
 تا بمیرم چنان که می خواهی

بعد یک عمر خون دل خوردن
 مطلع کن مرا شب مردن

ای خدا ای خدای نومیدان
 زنده ی تا همیشه جاویدان

ای سزاوار گریه و خنده
 مهربان هماره بخشنده

پاکبازم اگر چه گمراهم
 از تو غیر از تو را نمی خواهم

بار تشویش از دلم بردار
 وَ قِنا ربّنا عذاب النّار

شب قدر است و من چنین بی تاب
 اِفتَتِح یا مفتّح الابواب...

09 خرداد 1396 604 0

رباعیات مناجاتی

دریای کرامتت ندارد ساحل
آورده پناه سوی تو این سائل
«یا غافِر! شَرُّنا اِلیکَ صاعِد
یا راحم! خَیرُکَ اِلَینا نازِل»

با این دل ‌مر‌ده ‌و ‌کویر‌ی ‌چه‌‌کنم؟
با ‌ا‌ین ‌همه ‌جر‌م ‌و ‌سر‌به‌زیری چه ‌کنم؟
«مِن اَینَ لِیَ ‌ا‌لنَّجا‌ت» یا‌ر‌ب یا‌ر‌ب
تو دست مرا اگر نگیر‌ی چه ‌کنم؟

آیینه‌ام و غبار کورم کرده‌ست
 نَفْس ‌ا‌ست ‌که ‌در‌گیر ‌غرور‌م ‌کر‌د‌ه‌‌ست
«فَرِّق بینی و بینَ ذَنبی» یار‌ب
از درگه ‌تو گناه دور‌م ‌کر‌د‌ه‌ست

گفتم ‌که ‌بر‌ا‌ی خا‌طر ‌ا‌و ‌باید...
گفتم ‌ببر‌م ‌تو‌شهٔ ‌نیکی ‌شا‌ید...
ا‌فسو‌س ‌نماند ‌فر‌صتی تا ‌حتی...
هیهات که ‌عمر ‌ر‌فته کی باز آید؟

یک ‌عمر ‌ا‌سیر پیلهٔ تن افسوس
ماند‌ن ‌ماند‌ن ‌د‌و‌بار‌ه ‌ماند‌ن ‌ا‌فسوس
پروا‌نه‌‌ترین ‌مسا‌فر‌ا‌ن ‌ملکو‌ت
از ‌خویش گذ‌شتند ‌ولی ‌من ا‌فسو‌س


رباعی فاطمی

از چشم تو عطر ‌زندگی ‌می‌بارد
عطر ملکوت و بندگی می‌بارد
محراب تو معراج ملائک شده است
از سجدهٔ تو پرندگی می‌بارد


08 خرداد 1396 329 0

سي روز قبولم کن و مهمان دلم باش

 
باز آمده ام دست به دامان تو باشم
کافر شوم از غير و مسلمان تو باشم
 
سي روز جدا باشم از آشفتگي خلق
تا معتکف موي پريشان تو باشم
 
تا شام ابد حلقه به گوش تو بمانم
از صبح ازل گوش به فرمان تو باشم
 
سي روز قبولم کن و مهمان دلم باش
تا سي شب پر خاطره مهمان تو باشم
 
قرآن به سرم بود، که امشب شب قدر است
جانم به کفم بود که قربان تو باشم
 
آيات تو را بر طبق سينه گذارم
رحلي شوم و حافظ قرآن تو باشم
 

07 خرداد 1396 2703 1

ماه رمضون، ریتم هوا قشنگه

 

می‌خوام که آسمون فراهم کنم
با یاد تو روحمو آدم کنم!

تو، نون تو سفره ی درخت می‌ذاری
پرندَه‌رو، رو بند رخت می‌ذاری
تو لحظه ی سبز اذونو می‌دی
بامیه ی ماه رمضونو می‌دی

زمزمه ی دعامو...
صدای ربنامو...
گریه ی بی‌صدامو...
خدای من بگو داری هوامو...

ماه رمضون، ریتم هوا قشنگه
لحن تن پرنده‌ها قشنگه
نذری پزون مادرا قشنگه
لحظه ی افطار شما قشنگه
اون‌ور دنیا یه هوای دیگه‌ست
این‌ور دنیا به خدا قشنگه

توی نت صدامی
تو لحن ربنامی
فقط خودت خدامی
خدا، بگو باهامی!

می‌خوام برم ماهمو پیدا کنم
تلخی روزگارو حلوا کنم
دنیارو تا تهش تماشا کنم
روزه‌مو با ستاره‌ها وا کنم
می‌خوام حساب کتاب کنم قلبمو
مثل یه آدم، با خدا تاکنم

زمزمه ی دعامو...
صدای ربنامو...
گریه ی بی‌صدامو...
خدای من بگو داری هوامو...

 


03 خرداد 1396 2276 1

تو محمدرضای آقاسی... شیعه یعنی دو دست خالی ِ تو....

 

 

 تو محمدرضای آقاسی! بچه‌ی چار راه مختاری!
 كشته‌ی صبح سوم خرداد! شاعری عزت است یا خواری؟

تو محمدرضای آقاسی! بیمه هستی؟ نه -تلخ مي‌خندد-
كار و بار تو چیست؟
- شعر، آقا!
- شعر؟ -یعنی هنوز بیكاری؟

تو محمدرضای آقاسی! هدیه‌ها را چه مي‌كنی؟
- هدیه؟
(دور و بر را ببین! عزیز دلم!
تو كه از این همه خبر داری!)

جمعه شب –دیر وقت–مهرآباد– خسته مي‌آمدیم از سفری
خسته از شعر – بر لبت سیگار
خستگی، سرفه، درد، بیماری

- با شمایم كه زور و زر دارید، هیچ از درد ما خبر دارید؟
درد ما را نمي‌توان گفتن با سیاست‌مدار ِ بازاری!

با غمی – ماتمی - تبی - دردی مثل حافظِ غریب ساخته‌ایم
بعد از این با كلاه فقر به سر، كار ما رندی است و عیاری

دارد از دست مي‌رود شاعر، روزها را سیاست آلوده‌ست
این همه طلحه، این همه تلخك، این همه حرف‌های تكراری-

تو محمدرضای آقاسی، شیعه یعنی دو دست خالی ِ تو
شعر وقتی شكستن من و ماست، شاعری عزت است یا خواری؟

 

 

 


03 خرداد 1396 2547 1

دنیا مجال مصلحت اندیشی مردان شطرنج است

باشد ولی این جاده ها، این جاده های تشنه در رنج است
این قریه های خسته دور از صحبت خوش بوی نارنج است

حالا همین انسان که روزی تا صفای سیب ها می رفت
در قبض و بسط لحظه ها درگیر خواهش های بغرنج است

دیری است آن الهام های تازه هم بر در نمی کوبند
در این هبوط بی غزل، عالم نفس گیر و دم آهنج است

این زندگی های ملال انگیز از عرفان و گل خالی است
دنیا مجال مصلحت اندیشی مردان شطرنج است

گل بود، ایمان بود، دریا بود، طوفان و تماشا بود
حالا ولی در ذهن ها رویای کمرنگی از آن پنج است

آن دست هایی هم که در کار شهود آن گونه گل می کرد
در غفلت مرداب های بی ترنم تا به آرنج است

با این همه، انسان به سمت ارغوان ها باز خواهد گشت
آن سوی این ویرانگی ها وسعتی لبریز از گنج است

بادی می آید سبز، مردان قدیم قریه می گویند
فردا تمام جاده ها در سایه ی سرشار نارنج است

فردا کسی از فصل گل های سپید یاس می آید
و می برد تا سبزها روح کبودی را که در رنج است

شاعر! به سمت تپه ها برگرد و گل ها را مواظب باش
حالا تمام حرف هایت خالی از الفاظ بغرنج است

03 خرداد 1396 1246 0

من یک هنرمندم به قول عمه جانم

مشغول جاروکردن هال واتاقم
یکدفعه بیتی ناب می آید سراغم

فورا قلم می آورم تاثبت گردد
شعری بگویم از خودم حالا که داغم

احساس می ریزد همیشه از کلامم
دنبال مضمونهایی از وصل و فراقم

این دفتر شعرم کجا مانده دوباره!
ای وای بو می آید از سمت اجاقم!

اصلا فدای تار گیسویم اگر سوخت 
خب در عوض من  شاعری پر طمطراقم

چندین نفر در انتظار سفره و من
در جستجوی قافیه با باغ و راغم

من یک هنرمندم به قول عمه جانم
حتی برای همسرم چشم و چراغم

اما به شوخی! گاه می گوید عزیزم!
من خسته ام از زندگی؛ فکر طلاقم

03 خرداد 1396 227 0

با حنجر سرخ شهیدان همصدا هستیم

نسل شلمچه، فکه، نسل کربلا هستیم
نسلی که می گویند پایان یافت، ما هستیم

هان ای اتاق فکرها! هان ای تریبون ها!
ما خط بطلانی بر آمال شما هستیم

سی سال و اندی...؟ نه! هزاران سال خورشیدیست
با زخم خنجرخوردن از پشت آشنا هستیم

رفتن؛ نبودن؛ سرنوشت شوم تاریکیست
ما بوده ایم از ابتدا، تا انتها هستیم

ما از شما...آری سریم؛ آری "سر" یم، آری
حتی اگر بر نیزه ها از تن جدا هستیم

در قیل و قال جیغهای رنگی عالم
با حنجر سرخ شهیدان همصدا هستیم

سربازهای کوچک گهواره ها حالا
دلدادگان عشق آقاییم و تا هستیم،

دست از جناب عشق هرگز بر نمی داریم
بعد از زمانی که شما هستید، ما هستیم

02 خرداد 1396 117 0

با خويش مي گويم اگر مي شد... چه مي شد

چندان فرو برديم سر در زير پرها
تا پر زديم از يادتان اي همسفرها

جا داشت اي آسوده خاطرها بپرسيد
يکبار هم از حال ما خونين جگرها

لب تشنگاني مانده در بهت کويريم
يا آهواني خسته در کوه  و کمرها

اينجاست پيرامونمان صف هاي آتش
آنجاست پيشاپيشمان سيل خطرها

دل هايمان خالي است از شوق سرودن
ما را تهي کردند از آن شور و شرها

اي کاش دل را باز دريابد دعايي
از سينه عطر عشق برخيزد سحرها

با خويش مي گويم اگر مي شد... چه مي شد
امروز بسيارند امّا اين «اگر»ها


02 خرداد 1396 819 0
صفحه 7 از 267ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها   
شعر عاشورایی