مادر! جهان ما یتیم عشق و احساس است

ای تا همیشه مطلع الانوار لبخندت
آیینه در آیینه شد تکرار لبخندت

جان پدر را تا بهشتی غرق گل می برد
در لحظه های روشن دیدار لبخندت

لبریز بود از مادری لبریز چشمانت
سرشار بود از عاطفه سرشار لبخندت

نه سال در دنیای حیدر صبح و ظهر و شب
تکرار شد تکرار شد تکرار لبخندت

با گردش دستاس خیر و نور می پاشید
بر هرچه صحرا هرچه گندمزار لبخندت

از روزه ی بی نان و بی خرما چه شیرین تر
وقتی که باشد لحظه ی افطار لبخندت

..
اما چرا این روزها دیگر نمی خندی
اما چرا این روزهای تار لبخندت.‌..

مثل گلی توفان زده پژمرد، پرپر شد
بعد از پدر بعد از در و دیوار لبخندت

این روز های آخری یک بار خندیدی
اما چه تلخ است آه تلخ این بار لبخندت

با چشم های خسته تا تابوت را دیدی
بر چشمهای فضه شد آوار لبخندت

::
مادر جهان ما یتیم عشق و احساس است
قدری بخند ای مهربان بگذار لبخندت…

چادر نماز دخترم از یاس لبریز است
تابیده بر این چادر گلدار لبخندت


11 اسفند 1395 825 0

رفت سمت آسمان روحت! زمین از شرم سوخت...


تا که نامت بر زبان آمد زبان آتش گرفت
سوختم، چندان که مغز استخوان آتش گرفت

حیدر آمد، خاک همچون باد، گرم گریه شد
خواست تا غسلت دهد آب روان آتش گرفت

هان چه می پرسی چه پیش آمد؟ زمین را آب برد
بادبانِ کشتی پیغمبران آتش گرفت

یک طرف ماهِ مرا ابرِ سیاهِ فتنه کشت
یک طرف از درد غربت کهکشان آتش گرفت

رفت سمت آسمان روحت! زمین از شرم سوخت
در زمین جسم تو گم شد، آسمان آتش گرفت
 


11 اسفند 1395 1286 0

سی سال پای قاب عکسی صبر کردن

در ایام فاطمیه خبری آمد از پایان یافتن صبر مادر #شهید_جواهری و دیدارش با پیکر مطهر شهید که به تازگی تفحص شده و پس از 33 سال به دامن مادرش برگشته. غزلی را در این حال و هوا تقدیم می کنم:


کی صبر چشمان صبورت سر می آید؟
کی از پس لبخندت این غم بر می آید؟

با هر صدای کوبه ی در بعد سی سال
جان و دلت با شوق،‌ پشت در می آید

گفتی پس از صد سال هم من مطمئنم
تنها چراغ خانه ام آخر می آید!

گفتی خودش دیشب به خوابم آمد و گفت
«دارد زمان انتظارت سر می آید...»

سی سال پای قاب عکسی صبر کردن
این عشق ها تنها به یک مادر میاید
*
صبح است؛ پشت گوشی از بخش تفحص
گفتند دارد باز هم پیکر می آید

عصر است؛‌ در بخش شناسایی جوانی
با برگه ای و چشم هایی تر می آید
*
از سرو رعنای تو حالا بعد سی سال
یک پیکر، از قنداقه کوچک تر می آید

آه از صدای روضه خوان ظهر تشییع:
«اکبر به میدان می رود اصغر می آید...»
*
بخش شهیدان حرم؛ فردای آن روز
با چشم تر دارد زنی دیگر میاید...

11 اسفند 1395 183 0

مرز بهشت و دوزخ از آن روز اين در است


تفسير او به دست قلم ناميسر است
در شان او غزل ننويسيم بهتر است
 
شان نزول يك پري از آسمان به خاك
دامان مادري ست كه در شان كوثر است

هر مصرعم لبي ست كه لبخند مي زند
اين بيت من شبيه لبان پيمبر است

از عرش تا به فرش ملائك خمار او
ذكرش سبو سبو مي الله اكبر است

او فاطمه ست معني اين نام را هنوز
از هر زبان كه مي شنوم نامكرر است

از زخم او اگر بنويسي قلم ، بدان
نامت از اين به بعد قلم نيست  خنجر است

ننويس فتنه پشت دري شعله مي كشد
در كوچه شر به پا شده در خانه محشر است

در كوچه بوي آتش و در خانه عطر گل
مرز بهشت و دوزخ از آن روز اين در است

با پهلوي شكسته هم از كوه كوه تر
با قامت خميده هم از آسمان سر است
  
لبخند مي زند كه بخندند بچه ها
مادر اگر كه جان بدهد باز مادر است...
 

10 اسفند 1395 954 0

و یاد مادرم افتادم

کوهی را به شانه گرفتم

و اندوهی ابدی را

                  نشانه رفتم

خانه‌ام دور می‌شد

و ترانه‌هایم

              می‌خشکید

زنی

چون روزنی عتیق

پیش چشمم

              شکفت

و در گوشم

            رازی گفت

که از افشای آن

چند قرن و چهل سال

                       می‌گذشت.

دوباره پیر شدم

و یاد مادرم افتادم

که تداومِ دردهای دلبندش را

                               به سینه می‌کوفت
و ناخودآگاه

روح فرزندش را

به آینه‌های مندرس

                      وصله می‌زد!


09 اسفند 1395 1851 0

قرآن ِ سر نیزه که قرآن مبین نیست

در شهر اگر هیچ کسی را غم دین نیست
تا فاطمه زنده است علی خانه نشین نیست

ای دست پر از پینه ز چرخاندن دستاس
افلاک در افلاک تو را جایگزین نیست

در کوچۀ مسجد تو زمین خوردی و در ما
جز پینۀ چون زانوی اشتر به جبین نیست

انصار هم از خطبۀ تو شرم نکردند
کردند بهانه که چنان است و چنین نیست

غصب فدک این بود که نام تو نباشد
پیداست که دعوا سر یک تکّه زمین نیست

کو چادر خاکی شده کو دامن مولا
تا کی بزنم چنگ به حبلی که متین نیست

جایی که علی هست معاویه چه کاره است
قرآن ِ سر نیزه که قرآن مبین نیست

ای کاش که خود را برسانم به رکوعش
زیرا که بجز نام تواش نقش نگین نیست

مقصود خدا از دو جهان خلقت زهراست
المنّة للّاه که این است و جز این نیست


09 اسفند 1395 689 0

کسی به باغچه بعد از تو آب خواهد داد؟

کسی به باغچه بعد از تو آب خواهد داد؟
به روزهای جهان، آفتاب خواهد داد؟

کدام دامن پر مهر می شود بالش؟
به گریه های یتیمانه خواب خواهد داد

کدام عشق به این سفره های نان و نمک
پس از عبور تو رنگ و لعاب خواهد داد

مرا هر آینه او از سکوت پر کرده است
هم او که آه مرا بازتاب خواهد داد

برای آنکه بگیریم انتقامت را
خدا به گردش دنیا شتاب خواهد داد

زمانه ای که به زهرا چنین جفا کرده است
مگر سلام علی را جواب خواهد داد!؟

08 اسفند 1395 198 0

سعی دارم که در این حج به صفایی برسم

حق وصف علی را به پیمبر گوید
جبریل به انبیا مکرر گوید
دانید کدام خودستایی حسن است؟
آنجا که رسول مدح حیدر گوید

::

میروم تا به خود آیم به منایی برسم
سعی دارم که در این حج به صفایی برسم

قلبم از جوشش لبیک لبالب شده است
تا به وادی اجابت به دعایی برسم

میروم بشنوم از دوست که "فاخلع نعلیک"
طی این راه به وادی "طوا"یی برسم

شوق شش گوشه به آتش بکشد دلها را
سوختم تا که به مصباح"هدایی" برسم

"آه" من ترجمه ای از "نفس المهموم" است
همدم آه شدم تا به نوایی برسم

کاش در راه حرم لایق دیدارشوم
"لن ترانی" نشنیده به لقایی برسم

هر قدم سوی حرم "سیرالی الله" من است
غیر از این راه بعید است به جایی برسم

کاش در سیر مسیر سفر اکسیر شوم
شاید از خاک به ایوان طلایی برسم

کاش هرجا بروم همدم جابر باشم
کاش همراه عطیه به عطایی برسم

کاش با رنگ خدا از همه سبقت گیرم
با "حبیب ابن مظاهر" به حنایی برسم

آه ای دل "بذل مهجته فیک" بخوان
باید از خوان زیارت به نوایی برسم


06 اسفند 1395 225 0

عطر بهشتیدن یارا دیبدی خدا سیزی


عطر بهشتیدن یارا دیبدی خدا سیزی
صبحون نسیمینه ائلیوب پیشوا سیزی
بیر باخدی مهربانلیقوا ذات حق، صورا
خلق ایلدی رسول خدایه، آنا، سیزی
جناتیله محقر ایوین ایلمز عوض
گر گورسه ئوز ائوینده شه لافتی سیزی
نه خلقیله دییر دانیشار نه ئوزی گولر
بیر گون زیارت ایلمسه مصطفی سیزی
قرانی اندیریبله یره عرشیدن خانیم 
کلمه به کلمه ایلیه حمد و ثنا سیزی 
سیز ربنا دینده زمان قنوتیده
ایلردی لحظه لحظه تماشا خدا سیزی 
احرام باغلیاردی علی، تا سیزه باخا
حج علی بوئیدی که ائتسون رضا سیزی
ثار اللهی تو کوبسن حسینون دامارینا
عالم تانور معلم کرب و بلا سیزی

ای آستان پاکینی خضز و خلیل و ئوپن
هر گون حسینیون الینی جبرئیل ئوپن

سیز ایستسز جسده ،دونر جان اولار خانیم
نه جان خشک، جلوه ی جانان اولار خانیم
بیر آستانه دور بو جهاندا سیزون قاپی
کیم ئوپسه چار چوبینی، سلمان اولار خانیم
هر جنگیده علی دیسه یا فاطمه اگر
پیغمبره قسم اولا طوفان اولار خانیم
تاپسا جهاندا جذبه ی تسبیحین انتشار
حتی یهودیلر ده مسلمان اولار خانیم
الاندا انبیای اولوالعزم ،عدنیده
اوغلون حسینه دست به دامان اولار خانیم
چادر شبین نسیمی اگر اسسه بیر نفس
آتش گنه خلیله گلستان اولار خانیم
بی حدیدی بویوک آقازاده ن آقالیقی
مور حقیره باخسا سلیمان اولار خانیم
باب الحسین یدن حرم لطفیوه گلن
اول قدمده دردینه درمان اولار خانیم

هر کس که منکریندی بهشته جوازی یوخ
حتی اونون جنازه سیننده نمازی یوخ

خانوم بهشت گوشه ی چادر شبونده دور
جان " لیعبدون " گجه کی یاربونده دور
سنسیز نه دین نه شرع نه ایمان نه منزلت
اسلام ناب روحی سنون مذهبونده دور
دنیانی گزسه لرده تاپیلماز وقار ناب
بو حیدری وقار فقط زینبونده دور
همسایه لر قوناقون اولاردی قنوتیده
نفرین ندور، دعا گنه زیر لبونده دور
الله فقط بیلور سنی نه خلق ائدیب خانیم
الله بیلور نه شان و شرف منصبونده دور
گل نسلینین چاتار شجره نامه سی سنه
عطر بهار رایحه اطیبونده دور
طفل شهادته سینه دن قانلی سود ویرن
 کرب و بلا بناسی سنون مکتبونده دور

شعریم بولوط لانیبدی خانیم آغلیا سیزه
سیز بستره یزده سیز دانیشور مرتضی سیزه

آچ گوزلرین علی نی دانیشدیر ثواب ایله
به حالیله بالالاریوی آز کباب ایله
من بیر غریب من بیر آدامسیز ،یول اوسته سن
گل فاطمه فرشته ی مرگی جواب ایله
من اللریم دعاده دی سندن قاباق ئولم
اللهه دی بو خواسته نی مستجاب ائله
نه علته علی دن  حلالیت ایستیرن
آز لااقل علینی خجالتدن آب ایله
هر امرین اولسا سن منه دی خواهش ایلورم
اصلا علی نی بو گجه اسما حساب ایله
یات سن، خانوم !سوموکلرین آغریر تکان یمه
گل توخدویونجا مامنیوی رختخواب ایله
مسمار اوخ قیافه سینه بیر زمان چیخار
بو صبریوی تسلی روح رباب ایله 

چاتدی گونون باتان چاقی محو اولدی آفتاب
بیر زینب اولدی بیر بالاسی اوخلانان رباب

باخدی یانا یانا دیدی آی اصغریم بالا
دوندوم کوله سنه چاتا خاکستریم بالا
بیر جرعه ایچدیم ایچمدیم، آخشام چاقیندا سو
ایندی او سو اوت اولدی یانور دوشلریم بالا
قویدی سنی مزاره آقا من باخا باخا
 ای کاش سنین یانیندا اولیدی یریم بالا
اوخ کی دگوب بوغازیوه هیچ تای دگول سنه
گولدون عجب او اوخ ئوزونه دلبریم بالا
من قالمیشام باشون، نجه بند اولدی نیزیه
گورسم سنی جداده اولارمحشریم بالا
 گل لااقل گجه یوخوما بیر امیشدیریم
اوننان صورا دوباره سنی قیتریم بالا
گولدن آغیر سوز هیچ منه عمه ن خانیم دیمیر
عمه ن اولوبدی هم ننه هم خواهریم بالا
عمه ن یانیندا آغلاماقا چوخ مقیدم
بیر آز گوروم یوخوم آپارار گوزلریم بالا

قوی دردیمین بقیه سی قالسین هله اوغول
یات ارخیین یاتیب بو گجه حرمله اوغول 


06 اسفند 1395 305 0

شناسنامه ي سرباز نقش سربند است

خوشا سري كه سرِ دار آبرومند است
به پاي مرگ چنين سجده اي خوشايند است

چه ديده است در آن سوي پرده ي هستي
كسي كه روي لبش وقت مرگ لبخند است

به سن و سال، به نام و نشان نگاه مكن
شناسنامه ي سرباز نقش سربند است

زبان مشترك نسل هاي ما عشق است
ببين سلاح پدر روي دوش فرزند است

ز جاهلان سخن ناشناس بي مقدار 
بپرس قيمت خون عزيزشان چند است؟!

مدافعان حرم پاي جانفشاني شان
بدان كه چيزي اگر خورده اند، سوگند است

خوشابه حال شهيدان كه سربلند شدند

كه مرگِ غير شهادت ز خويش شرمنده است

06 اسفند 1395 253 0

شعرم شکوفه وار به زهرا رسیده است


شعرم به مدح حضرت زهرا رسیده است
روی زمین به عالم بالا رسیده است

باغ و بهار می چکد از بیت بیت من
شعرم شکوفه وار به زهرا رسیده است

آمد بهار خرّم و زهرا شکفت ماه
خورشید گرم محض تماشا رسیده است

میلاد دختر گل و ریحان و روشنی ست
شعری شریف و شاد و شکوفا رسیده است

نوروز آمده ست به تبریک فاطمه
چون رودخانه ای که به دریا رسیده است
::
هستی، نجات یافته ی حُسن خلق توست
زیبایی و کمال به امضا رسیده است

حُسنش رسیده است به فریاد زندگی
خُلقش به داد مردم دنیا رسیده است
::
وقتی که مادر پدری، پیر امتی
شعرم به درک امّ ابیها رسیده است


06 اسفند 1395 215 0

داغ تو بود بار امانت به ما رسید


تو آمدی و زن به جمال خدا رسید
انسان دردمند به درک دعا رسید

تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد
تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید

هاجر هر آن چه هروله کرد از پی تو کرد
آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید

احمد (ص)اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسید به حق با شما رسید

داغ پدر ،سکوت علی (ع)، غربت حسن (ع)
شعري شد و به حنجره ی کربلا رسید

در تل زینبیه غروبت طلوع کرد
با داغ تو قیامت زینب (س) فرا رسید

با محتشم به ساحل عمان رسید اشک
داغ تو بود بار امانت به ما رسید

تسبیح توست رشته ی تعقیب واجبات
قد قامت الصلاتي و حي علي الصلات

بند دهم:

شب گريه های غربت مادر تمام شد
زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد

امشب اذان گریه بگويد بگو، بلال
سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد

طفلان تشنه هروله در اشک می کنند
ایام تشنه کامی مادر تمام شد

آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع)
چشم حسین (ع) گفت : برادر! تمام شد

تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد
محراب خون گريست كه منبر تمام شد

زاینده است چشمه ی زهرایی رسول
باور مكن که سوره ی کوثرتمام شد

باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است
باور مکن حماسه ي حیدر تمام شد؟

زهرا (س) اگرنبود حدیث کسا نبود
زینب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود

06 اسفند 1395 193 0

پاییز من بگذار تا آبان بماند


پاییز من بگذار تا آبان بماند
این برگ های آخر گلدان بماند

پاییز من! بار سفر بسته پرستو
ای کاش یک روز دگر مهمان بماند
 
از یار من پای درختان ردپایی ست 
بگذار زیر برگ ها پنهان بماند

این نامه های رنگ رنگ عاشقانه
حیف است دست باد سرگردان بماند
 
از کوچه باغ آرزوهامان گذر کن 
نقشی بزن تا آسمان حیران بماند
 
چون برگ می ریزد گناهان مسافر 
پای پیاده...اربعین...باران...بماند!


06 اسفند 1395 186 0

شبی چراغ کتابی مرا هدایت کرد

قصیده واره ی چراغ کتاب
با احترام به قلم توانا، بیان روشن و زبان محکم صاحب کتاب الغدیر که واژه، واژه و سطر سطر ، حقیقت محض را فریاد کشید و این شعر کمترین تاثیری است که مطالعه این سند حقانیت امیرالمومنین علیه السلام در من به جای گذاشت.

نشست یک دو سه خطی مرا نصیحت کرد                
مرا چو دوست به راه درست دعوت کرد

خطوط چهره او گرد درد داشت ولی                        
به خاطر دل سختم چه نرم ،صحبت کرد

«سیاه کرده شب شبهه روزگار تو را »                   
 زبان گشود و ز رسم زمان شکایت کرد

زبان گشود، زبانی چو اشک دیده ، روان                   
 غم حقیقت یک رود را روایت کرد

بیان  روشن و فریاد محکمش آن شب                          
برایم از افق دید او حکایت کرد
::
هم او که پنجره ی آفتاب را وا کرد                      
که نور در دل تاریک من اقامت کرد

همان امیر مدارا همان امیر مرام                            
 همان امیر که بر نفس خود حکومت کرد

که می شناخت امیری که از امارت خود                  
فقط به وصله پیراهنی قناعت کرد

لباس خوف و خطر را جز او که می پوشید             
شبی که از شب آن شهر، ماه هجرت کرد

میان معرکه ،ایمان تیز شمشیرش                        
دمی، مجسمه ی کفر را دو قسمت کرد
 
چقدر زیستنی ساده را ستایش کرد                     
چقدر حیله و ترفند را مذمت کرد
 
نگاه کرد به دنیا به دیده ی موری                      
که لانه ساختن او را دچار زحمت کرد

زمین چگونه نبالد به خود زمانی که                   
شکوه دست خدا در زمین زراعت کرد

و کاش...من بودم جای دسته ی بیلی                
که پینه پینه ی آن دست را زیارت کرد

ستاره بارترین صبح خلقت دنیا                        
چه شد که با شب تنهای چاه خلوت کرد
 
مداد  باطل تاریخ هم پشیمان است                  
 از این که در حق این طایفه خیانت کرد

از این که پنجه ی آتش به نور سیلی زد                  
از این که چوبه ی در نیز هتک حرمت کرد

بنای آخرتش را ولی خراب نکرد                             
علی که پشت به دنیای مست قدرت کرد

نبرد دست به شمشیر اختلاف ، علی                          
که خون تازه ی اسلام را ضمانت کرد
 
که دیده است که با ضرب و زور سازش کرد           
که گفته است که با دست کفر بیعت کرد ؟

در آن تلاطم طوفان فتنه و تردید                            
ستون صبر، چنان کوه استقامت کرد

کجاست منبر نفرین و مذهب نفرت                      
و آن که بین نمازش به عشق لعنت کرد
 
کجاست تا که ببیند مرام می ماند                          
مرا مرام علی شیعه محبت کرد
::
کتاب زندگی اش را ورق ورق خواندم                
خیال خسته ی من را چقدر راحت کرد
 
شبیه شک شده بودم کلاف سر درگم             
شبی چراغ کتابی مرا هدایت کرد

06 اسفند 1395 343 0

ما عشق را پشت در این خانه دیدیم

دیر آمدم...دیر آمدم... در داشت می سوخت
هیئت، میان "وای مادر" داشت می سوخت

دیوار دم می داد؛ در بر سینه می زد
محراب می نالید؛منبر داشت می سوخت

جانکاه: قرآنی که زیر دست و پا بود
جانکاه تر: آیات کوثر داشت می سوخت

آتش قیامت کرد؛ هیئت کربلا شد
باغ خدا یک بار دیگر داشت می سوخت

یاد حسین افتادم آن شب آب می خواست
ناصر که آب آورد سنگر داشت می سوخت

آمد صدای سوووت؛ آب از دستش افتاد
عباس زخمی بود اصغر داشت می سوخت

سربند یازهرای محسن غرق خون بود
سجاد، از سجده که سر برداشت، می سوخت

باید به یاران شهیدم می رسیدم
خط زیر آتش بود؛ معبر داشت می سوخت

برگشتم و دیدم میان روضه غوغاست
در عشق، سر تا پای اکبر داشت می سوخت

دیدم که زخم و تشنگی اینجا حقیرند
گودال، گل می داد و خنجر داشت می سوخت

شب بود و بعد از شام برگشتم به خانه
دیدم که بعد از قرن ها در داشت می سوخت
::
ما عشق را پشت در این خانه دیدیم
زهرا در آتش بود؛ حیدر داشت می سوخت

06 اسفند 1395 227 0

تاریخ را بخوان اخوی این چنین نبود

 

سلمان کیستید مسلمان کیستید؟
با این نگاه شیعه ی چشمان کیستید؟

با این نگاه شعله ور از برق افتراق
با این نگاه خط زده بر خطبه ی وفاق

با این نگاه پر شده از خط فاصله
دور از ملاحظات روایات واصله

با کیست این نگاه؟ پی چیست این نگاه؟
آیینه ی نگاه علی نیست این نگاه

چشم علی که محو افق های دور بود
از درد و داغ شعله ور اما صبور بود

چشمی که حرف حرف سکوتش شنیدنی ست
چشمی که ربنای قنوتش شنیدنی است

آن حرف ها چه ژرف چه ژرفند خوانده اید؟
آن حرف ها شگفت و شگرفند خوانده اید؟

از درد بی امان چه بگویم شنیده اید
از خار و استخوان چه بگویم شنیده اید

مولا رسیده بود به سوزان ترین مصاف
اما نبرد دست به شمشیر اختلاف

تیغی که در مصاف به فریاد دین رسید
این بار در غلاف به فریاد دین رسید

چون لیلة المبیت علی از خودش گذشت
آتش به سینه داشت ولی از خودش گذشت

آتش به سینه داری اگر، شعله ور مباش
هیزم بیار سوختن خشک و تر مباش

دامن مزن به آتش این قیل و قال ها
از حق بگو، چنانکه علی گفت سال ها

از حق بگو ولی نه به توهین و افترا
با منطق علی، نه به توهین و افترا

القصه سیره ی علوی این چنین نبود
تاریخ را بخوان اخوی این چنین نبود

بادا که تا همیشه بمانیم با علی
سلمان شویم و مسلم این راه یا علی

 


06 اسفند 1395 1280 1

که هر کس در حریمت می شود گم می شود پیدا


کجا سکری که اینجا هست، در خم می شود پیدا؟
بگو مستی ما از دور چندم می شود پیدا

چه تجریدی است در طور ضریح تو که با هر طوف
تجلی می کند سینا تکلم می شود پیدا

همین که درب شرقی حرم وا می شود انگار
از اشراق نگاه تو تبسم می شود پیدا

"سلام"..عکس گنبد ناگهان در چشم من لرزید
شکست آینه بعد از "علیکم" می شود پیدا

بیابم کاش خود را در صف گمگشته های تو
که هر کس در حریمت می شود گم، می شود پیدا

ز حاصل خیزی بذر کرامات تو خواهد بود
 اگر از این زمین خشک گندم می شود پیدا

کسی پرسید از قبری که پنهان شد، خبر آمد
که آن راز پر از اعجاز در قم می شود پیدا

06 اسفند 1395 158 0

پسر آمد ولی مادر از احوال حرم پرسید

حرم یعنی نگاه آبی دریا و طوفانش
حرم یعنی تلاطم های امواج خروشانش

حرم یعنی دعا یعنی توسل های در ندبه
حرم یعنی اجابت زیر گنبد بین ایوانش

حرم یعنی همان آب گوارا ظهر تابستان
حرم یعنی همان خورشید دنیا در زمستانش

حرم بید است مجنون است هرکس عاشقش باشد
میان بادها یک دم نمیخواهد پریشانش

حرم رود است مشهود است هرکس شاهدش باشد
شهادت می دهد راکد نخواهد ماند جریانش

و مادر گریه گریه از حرم گفت و پسر فهمید
چه آشوبی است در دلواپسی های فراوانش

پسر شوق پریدن را میان بال وپر حس کرد
پسر می رفت و مادر باز هم می شد غزلخوانش

حرم یعنی نگاه آبی دریا دریا و طوفانش
تویی طوفان آن دریا تویی موج خروشانش

اگر باران سنگ از آسمان بارید چترش باش
که حتی نشکند در سنگ باران بغض گلدانش

پسر می رفت و مادر با طنین آیةالکرسی
سپرد او را به آغوش رسول الله و قرآنش

قدوبالای او را دید چندین بار با حسرت
فقط می گفت زیر لب:به قربانش به قربانش

پسر رفت وفضای خانه را عطر حرم پر کرد
و مادر ماند و عکسی درمیان دست لرزانش

خبر آمد
ولی مادر
از احوال حرم پرسید
نپرسید از پسر هرگز میان بغض پنهانش

پسر برگشت و
مادر از حرم می خواند ومی دانست
نشسته عمه سادات در شام غریبانش


06 اسفند 1395 164 0

پس از تو دل کوه و خشکي و دريا شکسته

 
چرا اين خطوط، اين حروف الفبا شکسته؟
چرا «ز»
چرا «ه»
چرا «ر»
چرا «آ»
شکسته؟
چرا حرف در حرف هر واژه مي پيچيد از درد؟
مگر ضربه اي سخت پهلويشان را شکسته؟
 
در اين شعر، آيينه اي بوده قبل از سرودن
که افتاده و زير پاهاي دنيا شکسته
 
بگو ناخدايان بر اين موج کشتي نرانند
که صد کشتي نوح هر شب در اين جا شکسته
 
به ليلاي عاشق کش قصه ها هم بگوييد
که در راه مجنون، در اين کوچه ليلا شکسته
 
نماز مسافر شکسته ست و در خانه ي خود
کسي بسته قامت به محراب، اما شکسته
 
در آيينه ي خانه، مادر مهياي پرواز
در آيينه، آيينه ي عمر بابا شکسته
 
نه تنها در اين سوگ محراب مسجد خميده
ستون هاي معبد، کنيسه، کليسا شکسته
 
تو را دست شوم جهالت شکست و ندانست
که زيبا اگر هم شکسته ست زيبا شکسته
 
زمين لرزه، تو فان و آتشفشان، اين سه يعني:
پس از تو دل کوه و خشکي و دريا شکسته
 
اگر بارگاهي بسازند روزي برايت
ببيني که از حجم غم پشت بنّا شکسته
 
کشيده ست استاد نقاش تصويري از تو
ولي روي بومش تمامي خط ها شکسته
 
به نامت رسيده ست خطاط و حيران نشسته ست
که نام تو در ثلث و نسخ و معلا شکسته
 
به جاي سرودن، تو را خواند و ناليد شاعر:
چرا واژه اي نيست در شعرم الا شکسته؟!
 
چرا اين نقوش، اين خطوط، اين حروف الفبا
چرا «ز»
چرا «ه»
چرا«ر»
چرا«آ»
شکسته؟
 

06 اسفند 1395 1229 1

طبق نصّ یک کتاب کهنه، قوم برگزیده اید

چند روز پیش
بزدلانه
کودکان غزّه را
در "شجاعیه"
به خون کشیده اید!
آفرین!
واقعا که در شهامت و شرف پدیده اید
چشم بد به دور
قوم برگزیده اید!

از شما شریف تر کسی ندیده ام
جز جماعتی که کارشان
ماستمالی سیاه کاری شماست
چون به جیب هایشان رسیده اید!

اوج انتقاد و اعتراض این گروه
در برابر تمامی قساوت شما
گاه اخم ساده ای ست
گاه ژست پرافاده ای ست
مثل اینکه "بس کنید جنگ را
بس کنید نام و ننگ را
بس کنید بارش گلوله ی تفنگ را..."
بی که واقعاً بیان شود
کودکان غزّه اند
یا شما که در میان خاک و خون تپیده اید!

این گروه در برابر ستم همیشه بی طرف
این جماعت سیاه رو، ولی یقه سفید
مانده ام که ساقه ی چغندرند
در مسیر باد
یا که برگ بید؟!


03 اسفند 1395 1037 0
صفحه 7 از 250ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها