هر قدر که مي خواست گدا، شاه کرم داشت

هر قدر که مي خواست گدا، شاه کرم داشت
آن قدر که پيش کرمش، خواسته کم داشت

در خانه ی او بود که در اوج غريبي
دل هاي غريبان جهان، راه به هم داشت

دلخوش به نفس هاي مسيحايي او بود
شب هاي مدينه که فقط غربت و دم داشت

داغي شده بر سينه ی غم هاي وسيعش
 يک کوچه ی باريک که بيش از همه غم داشت

راحت شد از اندوه جفاکاري ياران
اي کاش که ياري به وفاداري سم داشت

اي آينه ها آينه ها! ذکر بگيريد
اي کاش حرم داشت حرم داشت حرم داشت ...


01 تیر 1395 1400 6

رمضان است و حال من خوب است

روزه هایم اگر چه معیوب است

 رمضان است و حال من خوب است

رمضان است و من زلالم باز

 صاحب روزی حلالم باز

می زند موج بی کران در من

 پهنه در پهنه آسمان در من

چشم هایم ندیدنی را دید

 رمضان است و من پر از خورشید

الفتی پاک با سحر دارم

 تشنه ی لحظه های افطارم

رمضان است و گفتنم هوس است

 راز از تو شنفتنم هوس است

از تو ای با من آشنا! از تو

 از تو ای مهربان خدا! از تو

ای خدایی که جود آوردی

 از عدم در وجود آوردی

ای خدایی که هستی ام دادی

 حرمت حق پرستی ام دادی

ای سئوال مرا همیشه جواب

 ای سبب! ای مسبب! ای اسباب!

پیش پایم همیشه روشن باش

 با توام من، تو نیز با من باش

در نگاهم گناه می جوشد

 تو نپوشی کسی نمی پوشد

با من ای مهربان، مدارا کن

 گره از کار بسته ام وا کن

رمضان است و زنده ام، هستم

 گفتگو با تو دارم و مستم

مستم از شربت و شرابی ناب

 صمغ خورشید و شیره ی مهتاب

از شرابی که قسمت من بود

 مثل من بود، صاف و روشن بود  

از شرابی شبیه آزادی

 لطف کردی خودت فرستادی

از شرابی که درد می افزود

 نه زمینی، نه آسمانی بود

رمضان است و ماه نیمه ی بدر

 شب تقسیم زندگی، شب قدر

شب قدر است و من همان تنها

 دورم از هی هی و هیاهوها

نیست قرآن برابرم امشب

 دست مولاست بر سرم امشب

ای خدای بزرگ بنده نواز

 خالق خلسه های راز و نیاز

اولین اشتیاق شوق انگیز

 آخرین شوق اشتیاق آمیز

می چکد شور تو در آوایم

 می زنی موج در دعاهایم

هایِ تو هویِ من مرا دریاب

 خسته ام، خسته، ای خدا دریاب

شب قدر است و می کنی تقسیم

 برسان سهم دوستان یتیم

سهم من چیست؟ بندگی کردن

 پاک و پاکیزه زندگی کردن

بار من ای یگانه سنگین است

 سبُکم کن که سهمِ من این است

شب احیا تو با منی آری

 من بخوابم اگر، تو بیداری

لطف داری به دست کوتاهم

 می دهی آن چه را که می خواهم

ای خدا ای خدای پنهان، فاش

 هم در این جا تو را ببینم کاش

تا بمیرم زلال و دل بیدار

 مرگ من را به دست من بسپار

بسپارش به من به آگاهی

 تا بمیرم چنان که می خواهی

بعد یک عمر خون دل خوردن

 مطلع کن مرا شب مردن

ای خدا ای خدای نومیدان

 زنده ی تا همیشه جاویدان

ای سزاوار گریه و خنده

 مهربان هماره بخشنده

پاکبازم اگر چه گمراهم

 از تو غیر از تو را نمی خواهم

بار تشویش از دلم بردار

 وَ قِنا ربّنا عذاب النّار

شب قدر است و من چنین بی تاب

 اِفتَتِح یا مفتّح الابواب...

30 خرداد 1395 358 0

که جان به آخرین خبر سپرده ام

 

نه دلسپرده ام نه سرسپرده ام
به آتش تو خشک و تر سپرده ام

قنوت نیمه شب اثر نمی کند
تو را به گریۀ سحر سپرده ام

رسیدن تو را به خواب دیده ام
به کوچه گفته ام به در، سپرده ام
 
نشانی تو را به کاروانیان
به شهرهای دُور و بر سپرده ام
 
چه نامه ها به هر طرف نوشته ام
به قاصدان معتبر سپرده ام
 
به آشنا سفارش تو کرده ام
به هر غریب رهگذر سپرده ام
 
تو نیستی و بُت درست می کنند
به صیقلی ترین تبر سپرده ام_

بت بزرگ را نصیب من کند!
که جان به آخرین خبر سپرده ام

به راهی آمدم که بر نگشتنی ست
به کاسه آب پشت سر سپرده ام



28 خرداد 1395 362 0

صاحب " حیّ علی ... "! لقمه ی نوری برسان


بی تو ای جان جهان ، جان و جهان را چه کنم؟
خود جهان می گذرد، ماندن جان را چه کنم؟

ماه شعبان و رجب، نم نم اشکی شد و رفت
خانه ابری ست خدایا ! رمضان را چه کنم؟

شانه بر زلف دعا می زنم و می گریم
موسی من! تو بگو روز و شبان را چه کنم؟

صاحب " حیّ علی ... "! لقمه ی نوری برسان
سحر از راه رسیده ست، اذان را چه کنم؟

کاتبان تو مرا خطّ امانی دادند
کشته ی خال توام ، خط امان را چه کنم؟

کاشکی جرم عیان بودم و تقوای نهان
پیش تقوای عیان، جرم نهان را چه کنم؟

کاش می شد که سبک تر شوم از سایه ی خویش
آفتابا تو بگو! خواب گران را چه کنم؟

زخم شمشیر اگر قوت سحرگاه من است
وقت افطار ولی زخم زبان را چه کنم؟

رنجه از طعنه ی پیران پریشان نشدم
با چهل چله جنون پند جوان را چه کنم؟

غرقه ی موج رجز، گم شده ی بحر رمل
سینه خالی ز معانی ست ، بیان را چه کنم؟

28 خرداد 1395 355 0

گاه تنها يک نفر هم يار دين باشد بس است

 

گاه تنها يک نفر هم يار دين باشد بس است

يک نفر بانوى سرشار از يقين باشد، بس است

مال و ثروت -هرچه هم باشد- فداى راه دوست
هم نشين رحمةٌللعالمين باشد بس است

در نگاه شوم مردم بدترين باشد، ولى
در دل پيغمبر خود بهترين باشد بس است...


دخترش زهرا کجا و دختران اين و آن ؟!
حاصل عمرش اگر تنها همين باشد بس است

دختر او مادرى کرده براى شيعيان
مادرى مثل خديجه در زمين باشد بس است
¤

ما کجا و مدح او گفتن؟ معاذالله ...نه
نام ما تنهاى «گداى خوشه چين» باشد بس است

واژه هاى گنگ و بى معنا چه مى فهمند از او؟
انتهاى شعر بايد نقطه چين باشد ... بس است



26 خرداد 1395 442 0

من زنی هستم که در خانه پیمبر داشتم

فخر من نزد عرب این بود دختر داشتم
آیت من بود و در گهواره کوثر داشتم

هر چه عالم فخر دارد نزد من یک ارزن است
من زنی هستم که در خانه پیمبر داشتم

روزهایم شب نمی شد چشم او تا باز بود
سایه ی خورشید را همواره بر سر داشتم

عاشق این مرد بودن معجزه لازم نداشت
چشم هایش را از اول نیز باورداشتم

راه های آسمان را از زبان همسرم
مثل آواز پر جبریل از بر داشتم

آیه ها تکرار او بودند و عمری بر لبم
با طنین نام او قند مکرر داشتم

چشم بر من دوخت در شعب ابیطالب گریست
ناگهان یک آسمان در خود کبوتر داشتم

جان خود را بر سر این عشق دادم عاقبت
هدیه می دادم اگر صد جان دیگر داشتم


25 خرداد 1395 766 0

سالی که تو نباشی سال غم است

 


"ِ"

از ابراهیم تا عام الفیل     

از اسماعیل تا زمزم      

سقایة الحاجّ ِ وَ عمارة المسجد الحرام برازندۀ توست

ای سنگ صبور عدالت!   

ای پدر مظلومیت!    

شعب ابی طالب چه زود به گودال قتلگاه رسید

تنهایی داستان غریبی است

قالَ جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب یعنی

چارده قرن است هیچ محدّثی بی نام تو حدیث نخوانده است

ای پدر شیر خدا!       

ای پدر هل أتی!  

ای بابِ باب الله !

نمی شود از تو آغاز کرد و به علی نرسید

چه کسی شنیده است که قطره ای دریا بپرود

ای عمران!

ای از تبار طور!

موسای تو هارون محمّد است

هستی به مصطفی می نازد و مصطفی به عمو

روزِ وانفسا اگر شفاعت تو پیش قدم شود دیوارهای دوزخ فرو خواهد ریخت

ای شجاع شجاعان!    

ای سردار پیران مجاهد !   

جعفرطیار بلند پرکشیدن را و حمزه جگرداری را از تو آموخته است

سالی که تو نباشی سال غم است

ای مؤمن آل فرعون!   

ای قصۀ اصحاب کهف!  

تو از ابتدا ابوالمرتضی بودی  

تقیّه نام تو را ابوطالب گذاشت

ای مست مستور!  

دینداری مخفیانۀ تو شریعت خدا را آشکار کرد



ابنُ الخلیل!  

ضربۀ پنهانی تبر بت شکنی که از پدرت ابراهیم به ارث برده بودی

از سیلی آشکار حمزه به ابوجهل

دندان های پوسیدۀ ابوسفیان را بیشتر به هم فشرد

هیهات که قوم بی علی به حج رفته

از ترس ذوالفقار پسر

ایمان پدر را نشانه رفته اند

مگر مولود کعبه فرزند نو نیست؟

پدر عدالت بودن جرم کمی نیست

فاطمه پرپرشد

چون همسر علی بود

حسن و حسین چون پسرانش

پدر عدالت بودن آری جرم کمی نیست

از مناقبِ اِبن شهرآشوب تا الغدیر امینی

از قاضی نور الله شوشتری تا سلطان الواعظین شیرازی

متواتر از ایمان تو نوشتند

شهادتین را تو به من بیاموز

ای دیوان ایمان!

اگر تو نا مسلمانی پس ما که ایم؟

پسر برادرت از اینهمه ناسزا خسته است

ای بلاغت مبین! ای چکامۀ مطنطن!

شعری بخوان قصیده تر از پیش

آی پدران جهل!

آی پدران آتش!

تبّت یدا!

بیهوده نگردید

که تا قیام قیامت کافرتر از ابوطالب به کفرتان نخواهید یافت






24 خرداد 1395 325 0

وقت است تا برگ سفر، بر باره بندیم

وقت است تا برگ سفر، بر باره بندیم
دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم

از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم
بانگ از جرس برخاست وای ِمن خموشم

دریادلان راه سفر در پیش دارند
پا در رکاب ِ راهوار خویش دارند

گاه سفر را چاووشان فریاد کردند
منزل به منزل حال ره را یاد کردند

گاه سفر آمد، نه هنگام درنگ است
چاووش می گوید که ما را وقت تنگ است

گاه سفر آمد، برادر! گام بردار!
چشم از هوس از خورد، از آرام بردار !

گاه سفر آمد برادر! ره دراز است
پروا مکن بشتاب! همّت چاره ساز است

گاه ِسفر شد، باره بر دامن برانیم
تا بوسه گاهِ وادیِ ایمن برانیم

وادی نه ایمن، هان مگو، باید سفر کرد
از هفت وادی در طلب باید گذر کرد

وادی نه ایمن، رهزنان در رهگذارند
بیم حرامی نیست، یاران هوشیارند

وادی نه ایمن، جاده هموار است ما را
امید بر عزم جلودار است ما را

وادی پر از فرعونیان و قبطیان است
موسی جلودار است و نیل اندر میان است

تکریتیان صد دام در هر گام دارند
راه آشنایان، ره به مقصد می سپارند

رهْتوشه باید کو؟ بیاور کوله بارم
امید را ره توشه بهر راه دارم

رهْتوشه باید، پای من همواره پو باش
هفتاد وادی پیش رو گر هست گو باش

رهْتوشه باید، عزم را در کار بندم
دل بر خدا آن گه به رفتن باره بندم

رهتوشه باید، مرغوا مشنو ز هر کس!
رهتوشه ما را شوق دیدار حرم بس!

تنگ است ما را خانه، تنگ است ای برادر!
بر جای ما بیگانه، ننگ است ای برادر!

ننگ است ما را خانه بر دشمن نهادن
تاراج و باج و فتنه را گردن نهادن

تاراج و باج و فتنه را گردن نهادیم
خفتیم، غافل، خانه بر دشمن نهادیم

خفتیم غافل از معادای حرامی
کردیم سر تسلیم یاسای حرامی

خفتیم غافل رزم را از یاد بردیم
پس داوری بر محضر بیداد بردیم

خفتیم و دشمن، داد، نی، بیدادمان داد
خواب و خور و افیون و مستی یادمان داد

دشمن، سرا بگرفته و راه نفس هم
دست عمل بشکسته و پای فرس هم

تاراج شد، تاراج هر کالایمان بود
خاموش شد هر نغمه، کاندر نایمان بود

ما خامُش و او هر طرف شور و شغب کرد
تاوان خورد و خفت مستی را طلب کرد

سینا و طور و عزّه را بلعید با هم
ما خفته و او در تهاجم قدس را، هم

جولان، به جولانی دگر بگرفت از ما
ماندیم، ما سرگشته، او را قدس و سینا

فرمان رسید: این خانه از دشمن بگیرید!
تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید!

یعنی کلیم، آهنگِ  جان سامری کرد
ای یاوران! باید ولی را یاوری کرد

وقت است تا زاد سفر بر دوش بندیم
دل بر پیام دلکش چاووش بندیم

چابک سواران، رهروان، اِحرام بستند
دل بر طنین این صلای عام بستند

آهنگ رفتن کن که ما را چاره فرد است
واماندن از این کاروان، درد است، درد است

باید خطر کردن، سفرکردن، رسیدن
ننگ است از میدان، رمیدن، آرمیدن

وادی به وادی سینه باید سود بر راه
منزل به منزل رفت باید تا سحرگاه

گر خاره و خارا و گر دور است منزل
حکم جلودار است بربندیم محمل

ما را گریزی جز که آهنگ سفر نیست
عزم سفر کن فرصت بوک و مگر نیست

باور مکن، افسانه ی افسونگران را
همراه باید شد در این ره کاروان را

باور مکن، امید دیدار حرم نیست
گامی فرا نه، تا حرم جز یک قدم نیست

از دشت و دریا در طلب باید گذشتن
بی گاه و گاه و روز و شب باید گذشتن

گر صد حرامی، صد خطر در پیش داریم
حکم جلودار است سر در پیش داریم

حکم جلودار است بر هامون بتازید!
هامون اگر دریا شود از خون بتازید!

فرض است فرمان بردن از حکم جلودار
گر تیغ بارد، گو ببارد نیست دشوار

جانان من برخیز و آهنگ سفر کن
گر تیغ بارد گو ببارد جان سپر کن

جانان من برخیز! بر جولان برانیم
زآنجا به جولان تا خط لبنان برانیم

آنجا که جولانگاه اولاد یهوداست
آنجا که قربانگاهِ زعتر، صور، صیداست

آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد
آنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد

جانان من! اندوه لبنان کشت ما را
بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را

جانان من! برخیز باید بر«جبل» راند
حکم است باید باره بر دشت امل راند

جانان من برخیز و زین بر بارگی نه
زی قدس، زی سینا، قدم یکبارگی نه

باید ز آل سامری کیفر گرفتن
مرحب فکندن، خیبری دیگر گرفتن

باید به مژگان رُفت گَرد از طور سینین
باید به سینه رَفت زینجا تا فلسطین

باید به سر، زی مسجد الاقصی سفر کرد
باید به راه دوست، تَرک جان و سر کرد

جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنک امام ما علم بگرفته بر دوش

تکبیر زن، لبیک گو، بنشین به رهوار
مقصد، دیار قدس همپای جلودار ...
 


21 خرداد 1395 6790 0

یا چراغ رمضان! در من روشن باش

    
چند وقت است چراغ شب من کم سوست
رمضانی بوزان در دل من، یا دوست

یا چراغ رمضان! در من روشن باش
من کی ام غیر چراغی که شرارش اوست

دیگران در طلب دیدن ابرویش
بر سر بام شدند و روی من این سوست

دیگران در طلب ابروی ماه او
حجّت شرعی من رؤیت آن گیسوست

هر کجا می گذرم حلقه ی آن زلف است
هر کجا می نگرم گوشه ی آن ابروست

ماه من  زمزمه در زمزمه پیش چشم
ماه من آینه در آینه رو در روست

ماه را دیدم و گفتم که صباح الخیر
ماه را دیدم و گفتم چه خبر از دوست؟

گفت من نیز به تنگ آمده ام از خویش
گفت من نیز برون آمده ام از پوست

تشنگانیم ولی تشنه ی دریاییم
در پی تشنگی ما همه جا این جوست

رمضان فلسفه ی گم شده ی بودا
رمضان زمزمه صبح و شب هندوست

رمضان هر رمضان بر لب ما حق حق
رمضان هر رمضان در دل ما هوهوست

گفت و آیینه ای از صبح و سلام آورد
گفتمش هر چه که از دوست رسد نیکوست

غنچه ی روزه ما در شب عید فطر
باز خواهد شد اگر این همه تو در توست

رودی از آینه کن جان مرا، یا عشق
رمضانی بوزان در دل من، یا دوست


19 خرداد 1395 1183 0

ماه رمضون، ریتم هوا قشنگه

 

می‌خوام که آسمون فراهم کنم
با یاد تو روحمو آدم کنم!

تو، نون تو سفره ی درخت می‌ذاری
پرندَه‌رو، رو بند رخت می‌ذاری
تو لحظه ی سبز اذونو می‌دی
بامیه ی ماه رمضونو می‌دی

زمزمه ی دعامو...
صدای ربنامو...
گریه ی بی‌صدامو...
خدای من بگو داری هوامو...

ماه رمضون، ریتم هوا قشنگه
لحن تن پرنده‌ها قشنگه
نذری پزون مادرا قشنگه
لحظه ی افطار شما قشنگه
اون‌ور دنیا یه هوای دیگه‌ست
این‌ور دنیا به خدا قشنگه

توی نت صدامی
تو لحن ربنامی
فقط خودت خدامی
خدا، بگو باهامی!

می‌خوام برم ماهمو پیدا کنم
تلخی روزگارو حلوا کنم
دنیارو تا تهش تماشا کنم
روزه‌مو با ستاره‌ها وا کنم
می‌خوام حساب کتاب کنم قلبمو
مثل یه آدم، با خدا تاکنم

زمزمه ی دعامو...
صدای ربنامو...
گریه ی بی‌صدامو...
خدای من بگو داری هوامو...

 


17 خرداد 1395 1954 1

دوست دارم این چنین بانگ «موذن زاده» را

در رگم انگار جاری کرده باشی باده را
دوست دارم این چنین بانگ «موذن زاده» را

قلب من از کودکی ها با اذانش آشناست
کودک آخر می شناسد لحن صاف و ساده را

می وزد «حی علی خیر العمل» در گوش خاک
آسمان بر دست خود می آورد سجاده را

پهن شد سجاده و از چشم من انداختند
فرش های دست باف پیش پا افتاده را

دل سپردم تا به او، بی سر سپردن زیستم
بندگی وا کرده است از گردنم قلاده را

ذکر یعنی شور دل، اما نمک گیرش نشد
در دهان هرکس نبرد این لقمه ی آماده را

تا دم مرگ انتظار دیدنش را می کشم
نیست شیرین تر از این دم آدم دلداده را

 


16 خرداد 1395 405 0

عهد الست از یادمان رفته ست...

 

ما آیه های عصر خسرانیم
معجونی از تردید و ایمانیم

عهد الست از یادمان رفته ست
ما اهل نیسانیم، انسانیم

تبعیدمان کرده ست اقیانوس
امواج سر گردان طغیانیم

عالم همه آیات توحید است
با این همه، ما بنده ی نانیم

هم همچنان دلتنگ فردوسیم
هم در صف گندم، فراوانیم

ما آتشیم و عمر ما هیزم
از خاطرات خود گریزانیم

ای آه! اگر سوی خدا رفتی
با او بگو که ما پشیمانیم


16 خرداد 1395 459 0

گوشِ جان باز به فتوايِ تو داريم بگو ...

زنده‌تر از تو كسي نيست چرا گريه كنيم؟
مرگ‌مان باد و مباد آن ‌كه تو را گريه كنيم

هفت پشتِ عطش از نام زلالت لرزيد
ما كه باشيم كه در سوگِ شما گريه كنيم

رفتنت آينه آمدنت بود ببخش
شب ميلادِ تو تلخ است كه ما گريه كنيم

ما به جسمِ شهدا گريه نكرديم مگر
مي‌توانيم به جانِ شهدا گريه كنيم؟

گوشِ جان باز به فتوايِ تو داريم بگو
با چنين حال بميريم و يا گريه كنيم؟

اي تو با لهجه خورشيد سراينده ما
ما تو را با چه زباني به خدا گريه كنيم؟

آسمانا! همه ابريم گره خورده به هم
سر به دامان كدام عقده‌گشا گريه كنيم؟

باغبانا! ز تو و چشم تو آموخته‌ايم
كه به جانْ تشنگي باغچه‌ها گريه كنيم
 


13 خرداد 1395 2513 4

هنوز این کوچه ها این کوچه ها بوی پدر دارد

هنوز این کوچه ها این کوچه ها بوی پدر دارد
نگاه روشن ما ریشه در باغ سحر دارد

هنوز ای مهربان! در ماتمت هر تار جان من
نیستان در نیستان، زخمه های شعله ور دارد

نمی گویم تو پایان بهاری؛ بعد تو امّا
بهار عیش ما لبخند از خون جگر دارد

اگر خورشید رفت، این آسمان خورشید می زاید
اگر خورشید رفت، این آسمان قرص قمر دارد

در این بازار، عاشق تر کسی کز خود نمی گوید
همیشه مرد کم گو درد های بیشتر دارد

مخواه از نابرادرها که یار و مونست باشند
عزیز مصر بودن، یوسف من! دردسر دارد

دو روزی مهربانا! غربت ما را تحمّل کن
می آید آن که از درد تمام ما خبر دارد


12 خرداد 1395 357 0

زمانه از تو دورم کرده و شیطان فراوان است

چشیدم در حریمت طعم عشق لا یزالی را
کشیدم در غل و زنجیر نفس لاابالی را

خداوندا به شوق بارش باران الطافت
تحمل کرده ام این سال های خشک سالی را

زمانه از تو دورم کرده و شیطان فراوان است
نمی جویم تو را گم کرده ام سیر جلالی را

چه شب های درازی را که بی یاد تو سر کردم
ببخش این سرکشی این سرخوشی این بی خیالی را

برای درد دل کردن در این دنیای وانفسا
به غیر تو ندیدم هر چه گشتم این حوالی را

چهل سال است بی تابانه دنبال تو می گردم
چگونه شرح باید داد این آشفته حالی را

چنان در زرق و برق زندگی غرقم که در سجده
نمی بینم به جز گل های رنگارنگ قالی

مرا تنها دو رکعت عشق روزی کن که دلتنگم
تداعی کن برایم باز گلبانگ بلالی را

رهیده تیر عمرم از کمان و راهی گورم
نیاوردم به دست ارزان من این قد هلالی را

خدایا سال و فال و حال و مالم با تو خوش یمن است
نگیر از سرنوشتم تخت رام و بخت عالی را

به سمتت آمدم با کوله باری از نبودن ها
فقط روی سیاه آوردم و دستان خالی را

من از دیدار عزرائیل و از محشر نمی ترسم
که دارم بر سر خود سایه ی مولی الموالی را

::
رسانیدم به غایت تیرگی را روسیاهی را
هزاران بار پیمودم مسیری اشتباهی را

درختان روز و شب مشغول تسبیح اند و من غافل
نصیبم کن نوای یا الهی یا الهی را

نشانی از شکوه توست این که آسمان هر  صبح
گذارد بر سر خورشید تاج پادشاهی را

نشانی از شکوه توست این که ماه بی همراه
نماید این چنین روشن چراغ شامگاهی را

تمام مالکان سوی زمین مستاجرت هستند
نمی خواهم مسافرخانه های بین راهی را

جهان را مست بسم الله رحمن الرحیمت کن
که نامت می برد از بین، حس بی پناهی را

به یاد درد دل های علی با چاه افتادم
شنیدم تا مناجات کبوترهای چاهی را


10 خرداد 1395 479 0

پیشِ دستی که مرا کشت سری خم نکنید

خم شدم زیر خط عشق سرم را بوسید
دم پرواز پدر بال و پرم را بوسید

مادرم باران شد، بغضی که در چادر کرد
بوی اسفند خدا حافظی ام را پر کرد

مادر از پر زدنم داشت دگر بو می برد
از قطاری که به اهواز پرستو می برد

دل نمی کندم و خندید گره را وا کرد
آب را پشت سرم ریخت مرا دریا کرد

سفر از ساحل امنی به دل طوفان بود
چه قطاری که پر از موج و پر از باران بود

همه ی هم سفران عازم می خانه شدند
کوپه ها پشت سر هم همه پیمانه شدند

پرکشیدیم و رسیدم زِ خود سیر شدیم
و رسیدیم به جایی که زمین گیر شدیم

از گلوی همه ی اسلحه ها می می ریخت
و مسلسل به تنم جام پیاپی می ریخت

و زمین بعد تنم جامه ی سرخم را خورد
قطره های وصیت نامه ی سرخم را خورد

عمر دنیا چه سبک بود چه ناگاه گذشت
و زمان از کفنم مثل پر کاه گذشت
    
باد حتی خبرم را به کسی باز نگفت
گریه های پدرم را به کسی باز نگفت

پدرم ماند که معنای خبر یعنی چه
مادرم گفت که: مفقودالاثر یعنی چه

چه توان کرد دلت صبر ندارد مادر
آه مفقودالاثر قبر ندارد مادر

راستی سینه ی مجنون مرا یادت هست؟
با توام خاک بگو خون مرا یادت هست؟

هرچه درد آمد من یک تنه آغوش شدم
 چه غریبانه، غریبانه فراموش شدم

گریه کردن نکند وصله ی ناجور شده
شهر من گریه ندیده ست ولی کور شده

آه ای باد بیا پیرهنم را بو کن
زنده ام زنده بیا و کفنم را بو کن

نکند رفتن من گرمی نانی شده است
خون من رونق بازار کسانی شده است

فکر کردند که از زخم تنم می میرم
گفته بودم که برای وطنم می میرم

مدعی نیستم این مردم مدیون من اند
یا بدهکار زمین ریختن خون من اند

وصیت می کنم از حرمت خود کم نکنید
پیشِ دستی که مرا کشت سری خم نکنید

سختتان است اگر بی تن و بی سر باشید
لااقل با پدرم مثل برادر باشید

وطن ای ماهی در خون تنم یادم باش
ای حجاب پریانت کفنم یادم باش

کفن من که حجاب پری ات خواهد ماند
خون من مثل گل روسری ات خواهد ماند

ای وطن سوختم از غیرت و خاموش شدم
چه غریبانه، غریبانه فراموش شدم  

 


03 خرداد 1395 398 0

همه محتاج اماميم، خودت را برسان

 
بي تو آواره ي شاميم، خودت را برسان
آفتابِ لب باميم، خودت را برسان
 
اي به تدبير تو محتاج، جنون منديِ ما!
تيغِ گم کرده نياميم، خودت را برسان
 
خُرد منگر به چموشي و حروني رمه را
پيش فرمان تو راميم، خودت را برسان
 
 
پرچم سبز تو بر خاک نخواهد افتاد
سبز پوشانِ قياميم، خودت را برسان
 
نفسي تازه کن، اي وارث اعجاز مسيح!
زير دندان جذاميم، خودت را برسان
 
 
کافر و مؤمن، آواره و شبگرد، همه
همه محتاج اماميم، خودت را برسان
 

02 خرداد 1395 1281 0

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد؛ نیامدی

چه روزها كه يك به يك غروب شد، نيامدي
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد، نيامدي

خليل آتشین سخن، تبر به دوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد، نيامدي

براي ما كه خسته ايم و دلشكسته ايم ، نه
ولی براي عده اي چه خوب شد نيامدي!

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نيامدي...
 


02 خرداد 1395 5995 3

پر کن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!

پر کن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!
دست من و نگاه شما، ایّها العزیز!

رو از من شکسته مگردان که سال هاست
رو کرده ام به سمت شما، ایّها العزیز!

جان را گرفته ام به سرِ دست و آمدم
از کوره راه های بلا، ایّها العزیز!

وادی به وادی آمده ام، از درت مران
وا کن دری به روی گدا، ایّها العزیز!

چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود
این کاسه را...فَاَوفِ لنا، ایّها العزیز!

ما، جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما، ایّها العزیز!

خالی تر از دو دست من این چشم خالی است
محتاج یک نگاه شما، ایّها العزیز!


02 خرداد 1395 4394 1

مگر آن سو تر است از اين تمدن روستای تو؟

تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببين باقی است روی لحظه هايم جای پای تو

اگر مؤمن اگر کافر به دنبال تو می گردم
چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو



صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي ای موعود
پر از داغ شقايق هاست آوازم برای تو

تو را من با تمام انتظارم جستجو كردم
كدامين جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟

نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سو تر است از اين تمدن روستای تو؟
 

 

 

............

با حذف یک بیت


02 خرداد 1395 2879 0
صفحه 9 از 248ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها