در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

آل سقوط

آل سقوط

مردانگی و شکوه و عزت داریم

بر خاک وطن همیشه غیرت داریم

 

سربند حسین نقش پیشانی ماست

عشقی که به اهل بیت و عترت داریم

 

آزاده از آنیم که در ملک علی

از هرچه معاویست نفرت داریم

 

تنها نگذاریم اگر کشته شویم

با عشق ولی دوباره رِجعت داریم

 

ای قوم شکمباره بدانید که ما

حیدر صفتیم و ارج و همت داریم

 

تاریخ گواه عشق دیرینه ی ماست

بی ریشه شمائید که قدمت داریم

 

دیروز منای خون و امروز «یمن»

از کینه ی این خبیث حیرت داریم

 

هرچند زمان خویشتن داری ماست

در وقت عمل همیشه شدت داریم

 

درمکتب ما طفل زبون است سعود

بر طفل نشسته درس عبرت داریم

 

بر شیر وطن دوباره گر پارس کند

برگردن او طناب خفت داریم



07 خرداد 1396 8 0

حلول ماه تو

قد قامت عشـق در نگاه تو خوش است

هم اشهد انَّ لا اله تو خوش است

تا روزه‌ي لب به بوسه‌اي باز كنيم

اي دوست! حلول روي ماه تو خوش است



«حسين شادمهر»


06 خرداد 1396 10 0

بهترین جمعه


دلم هوای ترا کرده ، باز، این جمعه
نشسته چشم به راه ِتو،اینچنین جمعه

کجایی ای همـه سرمستـی دلم ازتو
شراب ِشعــربنوشــانِیَم دراین جمعه

به سال ِقحطی عشق وزلال ِعاطفه ها
بیا ببـار ایا عشــق بر زمین ، جمعه

به جمعه،چشم به راهم به کوچه،می دانم
ظهورمی کنی ای خوب بهترین جمعه

عروس ِجمله ی ایام ِهفتـه شد، جانا
به یُمـن ِمقدم ِ تو، آی نازنین ،جمعه

طلوع می کنی ای آفتاب ومی گردد
به شوق ِ دینت،آغاز، آخرین جمعه

نگاه کن که دل ودست وپام می لرزد
مگرتو،می رسی ازراه،درهمین جمعه؟!!



04 خرداد 1396 13 0

«...دا...»

بسم رب الشهداء و الصابرین



به راوی خاطرات کتاب دا؛ سیده زهرا حسینی و خرمشهر عزیزش...



خاطرش هرگز مبادا از کسی آزرده باشد

یا بیاید لحظه ای که خسته و افسرده باشد



این چنین کز خنده اش امید می بخشد به دنیا

خاک خرمشهر باید هم ز تو دل برده باشد...



درد دارد آن چه در چشم همه " گِل " می نماید

در نگاه ساده ی تو " خاکِ باران خورده " باشد



باغبان انگار خوش دارد میان خیل گل هاش

آن که کمتر خار دارد بیشتر پژمرده باشد

...

سرنوشت تو گره خورده به این غربت...به این خاک

خاطرت هرگز مبادا از کسی آزرده باشد...





شاعر: رضا سهرابی

#خرمشهر

پ.ن: آرزو دارم یک روز این شعر را به دست صاحبش برسانم...

03 خرداد 1396 19 0

امید

تو برگونه اشک روانی هنوز

به دیوار خانه عیانی هنوز

من آن پیر سر برده در غار غم

تو در قاب عکست جوانی هنوز

***

به زردی رخسار من دیده ای

چو پاییزم از هجر جانکاه تو

نگاه پُراز درد من دوخته

خودش را به پیچ و خَم راه تو

***

تو رفتی که باز آیی از راه دور

ولی وعده ی آمدن دیر شد

به امروز و فردای دیدار تو

جوان دلم بی سبب پیر شد

***

سپیدی موها گواه من است

و چین نشسته به پیشانیم

 تو از پیله پرواز کردی و من

به چاهی گرفتار و زندانیم

***

زهر گوشه می جویمت نیستی

که سرمست گردم من از بوی تو

که تا در نمازم به یاد آورم

به فریاد محراب ابروی تو

***

چه مکریست در کار این روزگار

چو گرگی ست در جامه ی گوسفند

مرا در دماوند هجران تو

به شوق تباهی کشیده به بند

***

در این بخت تیره دلم روشن است

که اسفند دارد نشانی زعید

که بوی تورا باد می آورد

به مهمانی دیدگانی  سفید


01 خرداد 1396 9 0

اروند

برشام غریبانه ی او اختر باش

برزخم دلش تومرهمی بهتر باش

گویند به مهمانی  تو آمده است

اروند برای پسرم مادر باش

(مرتضی برخورداری)


27 اردیبهشت 1396 8 0

مژدگانی


یوسف دوباره بر سربازار آمد
مژده زلیخا،مژدگانی یار ٱمد
مهمانی تیغ و ترنجت را بپا کن
زیباترین گل ها گل بی خار آمد

****

بیا ماه من رخ عیان کن بیا
زلیخای جان را جوان کن بیا
بیا و در این قحطی عاطفه
محبت نصیب جهان کن بیا

****
باید بیاید تا زمین سامان بگیرد
جسم نحیف دین دوباره جان بگیرد
صلح و صفا دستور کار عشق گردد
این وضع نامربوط ما پایان بگیرد


23 اردیبهشت 1396 25 0

آشنای غربت آیینه ها

ای آشنای غربت آیینه ها! بیا
تو مرهمی به داغ غم سینه ها بیا
تاریخ قرن ما پر ظلم است و کینه ها
ای روشنای ظلمت این کینه ها! بیا
شد جمعه یادواره ی چشمان منتظر
در این قطار حرکت آدینه ها بیا

22 اردیبهشت 1396 45 0

نیمه شعبان

بسم الله المهیمن القدوس
به مناسبت سالروز میلاد حضرت ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)


عید آمده و نیمه شعبان شده است
درد دل از این معجزه درمان شده است
آن نور امیدی که در عالم باقی است
در ناصیه دهر درخشان شده است

غبار دستگاه حسینی- مهدی رستگاری

بیست و سوم خرداد یکهزار و سیصد و نود و سه خورشیدی
نیمه شعبان 1435 هجری قمری


21 اردیبهشت 1396 33 0

حوصله ی آبشار

دلبر رسید ، ... از دلم اما بهار رفت
مانند آب ، ... حوصله از آبشار رفت

قلبم حریف طعنه ی چشمان او نشد
از ماجرای کهنه ی عشقش کنار رفت

جز غم کسی رفیق و خریدار من نشد ،
مانند سکه ای که از او اعتبار رفت

در درس عشق ، راز غریبی نهفته بود
از ترس بر ملا شدن ، آموزگار رفت

ما هر چه دام ، در دل صحرا گذاشتیم
بیهوده بود نقشه ، ... که فصل شکار رفت

ماندم ! ... نه اینکه شوق سفر در دلم نبود ،
از بس که غرق یاد تو بودم ... قطار رفت


#محسن_نظری


21 اردیبهشت 1396 46 0

تو كي مي‌آيي؟


گفتي كه پس از خزان و دي مي‌آيي
با فصل گل و گلاب و مِي مي‌آيي

بر شاخه شكوفه زد، پرستو برگشت
ما چشم براهيم، تو كي مي‌آيي؟




حسين شادمهر


19 اردیبهشت 1396 26 0

نترسان ما را...

«بسم الله القاصم الجبّارین»

از زردی رنگ ها نترسان ما را
از سختی سنگ ها نترسان ما را
ما از خودِ جنگ هم نداریم هراس
از "سایه ی جنگ ها" نترسان ما را...

#رضا-سهرابی

15 اردیبهشت 1396 44 0

لعنت به مسئولی که یک خردل مقصر بود


معدن که ریزش کرد
وقتی پلاسکو سوخت
وقتی قطار آتش گرفته بود
یک عده جان دادند ،مردند
نه یک مدیر کل
نه یک وزیر دولت چندم
نه یک وکیل مجلس چندم
تنهای تنها کارگر بودند
مستضعفین رنجدیده
در مسکن مهر مزخرف زندگی کردند
یارانه گیر ان عزای دولت هیچم
لعنت به مسولی که یک خردل مقصر بود
وقتی که راه حل میسر بود...

علیرضا نجفی

15 اردیبهشت 1396 33 0

در سایه ی سپیدار

آن روز آفتابي در سايه ي سپيدار
با هم نشسته بوديم در رستخيز ديدار

در خواب ديده بودم صدبار خنده ات را
آن بار خواب ديدم با چشمهاي بيدار

تو بي خبر رسيدي با ماديان مهرت
من منتظر به راهت با دستهاي تيمار

اينجا بمان و با من از بودن و سرودن
بامي بساز بر عشق، سقفي بدون ديوار

در غربت وجودم مثل وطن عزيزي
زاينده رود خشكيد با من بمان زريوار!

13 اردیبهشت 1396 25 0

دلتنگی ام که انگار...

مشق نبودنت شد، تکرار پشت تکرار اوراق دفتر اما، لبریز شوق دیدار
یک کوچه انتظار و بی تاب وبیقرارو دلتنگی ام که رو شد دربغض های بسیار
آواز خاطراتم شد هایهای اشکم وقتی نشد بگویم "بابا خدانگهدار"
رویای تابش تو، دست نوازش تو رویای هر شبم شد،در هر شب دل آزار
دل، تنگ خنده هایت دل، تنگ بوسه هایت من ماندم و تمام دلتنگی ام که انگار...
آرام می شوم از لبخندهات بابا لبخند تو رسیده از قاب عکس دیوار
با یک لباس خاکی، تا آسمان پریدی یک خط خون کشیدی، بر قلب این شب تار
از سبزی طراوت، از سرخی شهادت رنگ تو را گرفته، بابا تمام گلزار

13 اردیبهشت 1396 47 0

والنون والقلم

" والنون و القلم "

*** به مناسبت گرامیداشت روز معلم ***

آذین ببند ، لاله بیفشان ، شروع کن
ای برتر از شکوه هر انسان ، شروع کن

تا بشنوند وحی کلامت ، پیامبر!
« إقرأ » به نام ایزد منّان ، شروع کن

جز خون دل که نیست به کامت در این مسیر
قدری جگر بگیر به دندان ، شروع کن

در خلوت شبانه ی خود گریه می کنی
با این وجود باز تو خندان شروع کن

اصلاً قبول ! نان شما را بریده اند
ای سرو دل نبسته ! تو بی نان شروع کن

عکس مسیر رود شناور مشو ، مشو
از حق خویش روی بگردان ، شروع کن

« والنّون و القلم » ! به خدا (( نون )) اگر که نیست
امّا قلم که هست ، بجنبان ، شروع کن

این حرف آخر است .. نبینم کشیده ای
« همچون بنفشه سر به گریبان » ... شروع کن !


# حنظله ربانی

12 اردیبهشت 1396 20 0

بزرگ ِ خانه

در خانه ی آسمان چه شوری برپاست
انگار میان اهل ِ منزل دعواست

جنگ است میان صاعقه ، باران ، ابر
" خورشید " ، بزرگ ِ خانه ، کو ؟ ناپیداست


حنظله ربانی

11 اردیبهشت 1396 21 0

ساقی عشق

آیت معرفت و جود وسخا آمده و
 ساقی عشق شد و ساقی کوثر شاد است

بوسه باران پدر روی دو دستش یعنی:
نذر عشق است ابوفاضل و حیدر شاد است

سوره ای آمده از آیه ی زیبایی ها
مادرش شاد، پدر شاد، برادر شاد است

غیرت الله شده منجلی در آینه اش
 و به یمن قدمش حضرت خواهر شاد است

درسجودش گل اذکار شکوفا گشته
از نفس هاش شده شهر معطر شاد است

11 اردیبهشت 1396 35 0

رنج

می گذشتم شب ِسرد دیماه
با قدم های شتابان ز رهی
آنقدر سرد که حتی به افق
جامه ی ابر به تن کرده مهی

می شکستند به هنگام عبور
خرده یخ های بجا مانده ز نم
خسته از سوز،درختان چنار
شاخه ها راهمه آورده به هم

زوزه ی باد و هیاهوی سگان
کوچه از ترس به خود می لرزید
گاه تکدانه ی برفی کوچک
بر رُخ پنجره ای می لغزید

بوی غربت زهوا می بارید
آسمان غرق پریشانی بود
خش خشی در دل شب گُل می کرد
که پُراز هق هق پنهانی بود

کودکی بر سر سطلی خم بود
گونه ها سرخ زسیلی زمان
کفش ها پاره و پایی زخمی
نان خشکی ست نهاده به دهان

جامه ی پاره و پُر وصله ی او
همچو طفلی به تنش چسبیده
تا که شاید بشود گرم دمی
از تب و تاب تنی رنجیده

گفتمش از چه شبی سرد و خشن
از دل خانه به بیرون زده ای
با چنین جامه و این صورت و رنگ
همچو دزدی که شبیخون زده ای

لحظه ای خیره شدو هیچ نگفت
در نگاهش چه غمی پنهان بود
نگهش عاقل ومن همچو  سفیه
دیده اش در هوس باران بود

گفت کو خانه و کو مِهر پدر
نیست مادر که به آغوش کشد
دستی ازمِهر کجا بر سرمن
نیست تا بار مرا دوش کشد

حسرتم مادر و باباست ولی
روزگاریست که تنها شده ام
همچو مرداب به یک گوشه ی پرت
عبرتی بهر تماشا شده ام

گاه در حسرت یک لقمه ی نان
سرد و مدهوش به یک کهنه حصیر
گاه چشمم به عطای دگران
خورده ام نان و غذا با دل سیر

گفتم ای دوست ببخشم تو بخواه
هرچه باشد نظر و خواهش تو
گفت با چشم حقارت منگر
گرچه زیباست همه پوشش تو

بی شمارند  چومن در دل شب
همه از غربت و غم لبریزند
دستشان را بفشارید به مِهر
تا که از خاک چو گل برخیزند



11 اردیبهشت 1396 19 0

سبز و سپید و سرخ

تکمیل شد پرچم سبز،و سپید عشق
سرخ آمدی و پرچم ایمان سه رنگ شد
سبز نبی سپید حسن و سرخ یا حسین
خوش آمدی و پرچم ایران سه رنگ شد...

10 اردیبهشت 1396 27 0
صفحه 1 از 204ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها