در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

ای حُسنِ مَطلَعِ همه ی شعرهای من

ای حُسنِ مَطلَعِ همه ی شعرهای من
ای آشنای خاطر دیرآشنای من

در کوچه های خسته ی هر شب،خیال تو
بگذار تا قدم بزند پابه پای من

کوتاهی از من است که هرگز نمی رسد
تا اوج بی نیازی حسنت صدای من

ای حسرت همیشه، ز بس دور مانده ای
حتی نمی رسد به تو دست دعای من

سعدی نمی شوم ولی از شوق تو پر است
این شعرهای ساده ی بی ادعای من

من خسته ام از اینهمه من، کاش دست عشق
یکبار هم تو را بنشاند به جای من

رضا طهماسبی


https://t.me/reza_tahmasebi


07 اسفند 1395 9 1

"از بین چشم و گوشم گویا یکی زیاد است"



هر دم شنیده هایم با دیده در تضاد است
گوشم اگرچه راضی، چشمم در انتقادست

در چشم ها سیاهی در گوش ها سپیدی
بین نقیضه هایم در صورتم عناد ست

سرمشقمان غلط بود، دیدم به چشم این را
اما شنید گوشم ، تقصیر از مداد است

با گوش خود شنیدم، از رونق زمانه
اما به چشم دیدم ، این رونقِ کساد است

حق با کدامشان است؟ این را شما بگویید
از بین چشم و گوشم گویا یکی زیاد است

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

01 اسفند 1395 14 0

گل که باشی ...


گل که باشی ؛ باغبانها دست چینت میکنند
سنگ باشی میتراشند و نگینت میکنند ...

هرگز از این پیله تنهایی ات غمگین نباش ؛
روزگاری میرسد ؛ فرش زمینت میکنند !!!

چوب خشکی در بیابان باش ؛ اما مرد باش
چوب نامردی اگر در آستینت میکنند ...

ای درخت پیر ؛ بر این شاخه ها دل خوش نکن

چون که با دست تبر ؛ مطبخ نشینت میکنند

نیشخند دوستان از زخم دشمن بدتر است
آشنایان بیشتر اندوهگینت میکنند ...

(شهاب مرادی ۱۵ شهریور۹۴)

https://telegram.me/shahab12moradi

30 بهمن 1395 14 0

برای شهدای آتش نشان

... کسی چه میداند ، شاید آخرین زمزمه ی مردان سوخته در آتش ، سلام بر فاطمه (س) بود...


بوی دود است و خون و خاکستر
آتشی شعله ور ... تنی بی سر ...
ای جماعت درست آمده اید ...
روضه ی کربلاست ، بی منبر

یک نفر یا حسین میگوید
پیکری روی دست می آید ...
روضه ی کربلای فریاد است
آب و آتش ، حماسه ای دیگر

آسمان شعله میکشد انگار
قلبها ، شعله شعله میجوشد
ابر خولی شده ، نمی بارد
سر شده همنشین خاکستر

ای جماعت درست آمده اید ...
روضه ی آتش است و کوچه و در
یک نفر سوخت ، زیر لب میگفت:
السلام علیک ، یا مادر ......

#شهاب_مرادی
@shahab12moradi




30 بهمن 1395 15 0

نقش عشق

بیا که تا نفس آید زعشق دم بزنیم

تمام قاعده ها را دمی بهم بزنیم

 

برای شستن غم های مانده بر شانه

به زیر نم نم باران کمی قدم بزنیم

 

هوا اگرچه مه آلوده و رسیدن سخت

بیا که بال و پری جای پا رقم بزنیم

 

بیا بخاطر قلبی که می تپد با تو

به باغ فاصله ها تیشه ی عدم بزنیم

 

زمانه اهل مدارا نمی شود هرگز

بیا که مشت گَره بر رُخ ستم بزنیم

 

همیشه به چشمانمان حدیث دلتنگی ست

بیا برای نگاهی زبان قلم بزنیم

 

بیا که آینه دار عروس دل باشیم

 و نقش مهر و وفا را به جام جم بزنیم

 


30 بهمن 1395 17 0

عاشقانه ای بی دلیل

وچه سختست زندگی بی تو*
روزهایی که میشودتکرار*
در نفس های قلب پر طپش ام
می زنم سر به سینه بل اجبار

خوابهایم عقیم و بی فرجام*
خوابهایی شکسته وغمبار*
کاش میشددوباره بازآیی*
باصدای تومیشدم بیدار*
جرم من عاشقیست میبینی*
چقدر ساده می کنم اقرار
اینکه مجنون لیلی ام هستم
هرگزازدل نمیکنم انکار*
زیرباران کنارتوخوبم*
منکه حتی ندیدمت یکبار* ۲۳:۵۱

25 بهمن 1395 16 0

راز

چشمان سیاه تو چه رازی دارد

لبخند ملیح تو چه نازی دارد

گیسوی تورا دیدم وبا خود گفتم

این قصه عجب سر درازی دارد....

24 بهمن 1395 15 2

تب

می گذاری دست روی داغی پیشانی ام
خنده ای بی جان تر از من می کنی ارزانی ام

مانده ام باید چگونه ناگهان باور کنم
این تو هستی که به نام کوچکم می خوانی ام

در نگاه این و آن انگار می بینم تو را
گاه گاهی که دچار این جنون آنی ام

هیچ تغییری نکرده حرف چشمانت هنوز
من برای تو همان بانوی شهرستانی ام

خواب دیدم زیر نور ماه و باران می دویم
روز و شب در انتظار آن شب بارانی ام

23 بهمن 1395 31 0

ریا

ریا

این نقابی ست زتزویر وریا،بردارید

تا به کی شام غریبانه سحر پندارید

 

دامن خشک زمین و نفس داغ بلا

دانه ها خرد و عقیمند که هی می کارید

 

باید این معرکه ها دار مجانین بشود

آخر انکار چه حاصل که همه بیمارید

 

مرغ امین به قفس کرده و دستی به دعا

ابری ازجنس غبار است نخواهد بارید

 

نه چو منصور به حقید و نه عیسا نفسید

فارغ از دار و به گردن شکنی چون دارید

 

رنگ زردی ست به سر تا قدم برگ امید

بس که شلاق خزانید و پی آزارید

 

باغ اخلاص گرفتار تبر های ریاست

تا که برگِرد گل عشق همه چون خارید

 

مطربی مست ِمی و باده برآورد خروش

داغ پیشانی یتان را همه هیچ انگارید


19 بهمن 1395 34 2

دُردانه ام ! چه می بَری از من ، قرار را ؟

 

دُردانه ام ! چه می بَری از من ، قرار را ؟
بنشین دمی ! ... که با تو ببینم بهار را

آه ای طلوعِ معجزه ، ای عشقِ بت شکن !
بشکن سکوت تلخ و بُتِ انتظار را ...

سرخ است آنچنان لبِ نوشَت ، که میشود
شیرین کنی به کامِ دلم ، زهر مار را !

برگرد ، روزگار من از مرگ بدتر است
برگرد ، تا به خون بکشم ... روزگار را

ای عقل ! زیر بارِ خِرَد ، درد تا به کی؟
یک بار بر زمین بزن این ، کوله بار را

در خواب ، بوسه بر لب رویایی اش زدم ،
آیا ، ... به بنده می دهد این افتخار را ؟

 

#محسن_نظری

 

 


18 بهمن 1395 52 1

دروغ


عمری به دروغ، مصلحت می گفتیم
در بستر توجیه چه راحت خفتیم
در ماله کشی سخت مهارت داریم
استاد تمام حرف های مفتیم

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

16 بهمن 1395 20 1

ارث

معاون اول دستگاه قضا: یکی از مشکلات نظام فرزندان مسئولان است

انگار که از نوح پیمبر
ارثی به شما سران رسیده

هم عمر زیاد بهر خدمت
هم بچه ی تخس و دم بریده

سیدباقر موسوی

16 بهمن 1395 20 0

بلاتکلیف

دلم تنگ و نفس تنگه
چرا بارون نمیگیره
خدا هم داره میبینه
که کارون داره می میره
میگم ای آسمون آخه
چرا اینجا نمی باری
فقط ابرای مشکی رو
بالای شهر می آری
بجای آب که خاکه
بجای گل که خاشاک
اگر که ما گنهکاریم
دل این بچه ها پاکه
دل مردم پر از درده
نه پاییز نه زمستونه
هوا مونم بلاتکلیف
نه گرمایی و نه سرده
خدایا خاک می باره
چرا بارون نمی باره
نمی دونم چه کردیم و
یا اینکه کی نمی زاره
خدایا ...شهر و یاری کن
هوامونو بهاری کن
خدایا اخمت و وا کن
بزن لبخند وکاری کن




12 بهمن 1395 42 1

ماه

حالا که برگشته ای

چراغها همه خوابند

ماه، مهمان خانه ی من است !


شهریار شفیعی




11 بهمن 1395 58 1

خاطره کودکی


خاطره کودکی

شعر می گویم و از شاعری ام دلشادم
باعث خنده ی مردم شده استعدادم

غرض این است بگویم به شما با شعرم
مانده از کودکی ام خاطره ای در یادم

پسری سر به هوا بودم و آتش پاره
پدرم با لگدش کرد مرا ارشادم

مادرم گفت: پسر! درس بخوان، آقا شو
عاقبت خر شدم و داخل چاه افتادم

روز و شب یکسره در مسئله ها غرق شدم
عمر خود را الکی در پِیِ دانش دادم

 شده ام کارگری با پُزِ دانشگاهی
حال من مانده ام و زندگیِ بر بادم

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

10 بهمن 1395 52 2

دانشگاه



"بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران"
بر حال و روز زارِ، سطحِ سواد داران

در هر محله ی شهر، دانشگهی بنا شد
با قصد کسبِ ثروت کردند ابتکاران

هر کس که قهر کرده، از مادر عزیزش
آمد بدون کنکور، در جمع بی شماران

دادند دست آنها، یک کاغذ کذایی
آمار این جماعت شد جزو افتخاران

حالا نه کار دارند نه یک مهارتی هم
تامین شغل آنهاست، رویای روزگاران

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

10 بهمن 1395 68 2

بال تو سوخت تا كه بماند وبال ما




بال تو سوخت تا كه بماند وبال ما

افتاد روي شانه ي تو باز شال ما


ساكت شدي تا كه بماند به روزگار

آواي بي ملاحظه ي قيل وقال ما


سيبي رسيده بودي وافتادي از درخت

برشاخه ماند تا ثمر ترش وكال ما


آتش فرو نشست به امداد دست هات

بيرون كشيدي از دهن شعله فال ما


ما مانده ايم وسايه ي خاكستري سياه

شد آسمان به نام تو ، اين خاك مال ما

#ناهيد_رفيعي

10 بهمن 1395 62 2

آتش زبانه می زند از عشقتان هنوز

می سوزد از فراق شما باغبان هنوز

در سوگ داغ بیست گل ارغوان هنوز


سنگین شده است بغض و نفس ها به سینه ها

آتش زبانه می زند از عشقتان هنوز


آوار درد ریخته بر سینه هایمان

از چشم شهر می چکد اشک روان هنوز


مادر سوال می کند از یوسفش ... بگو ...

دارد امید دیدن سروی جوان هنوز


در لا به لای آن همه آوار و زخم و درد

خاکستری بجاست از آن قهرمان هنوز ؟


چشم انتظار آمدنت بود دخترک...

شاید نشسته کنجی از این بی کران هنوز


با لحظه لحظه سوختنت شعله می کشد

سر تا سر وجود وطن بی امان هنوز


اینگونه پر کشیدنت اصلا عجیب نیست

دلداده ای به غربت یاسی کمان هنوز


می خواستی مدافع زینب شوی ...؟ شدی...[i]

هستی مدافع حرم عمه جان هنوز


داری دفاع می کنی از مردمان شهر

با بالهای سوخته ات بی گمان هنوز


جسمت اسیر آتش و آوار و زخم هاست

روحت رها و مست سوی کهکشان هنوز


پرواز کن که حق تو بغض قفس نبود

پرواز کن که منتظر است آسمان هنوز

 

امامی - 1 بهمن 1395



[i] .آرزوی شهبد بهنام میرزاخانی برای دفاع از حرم حضرت زینب س


09 بهمن 1395 67 1

ویرانی

خرم آن خانه که در هجر تو ویران بشود

درگلو بغض تمنای تو پنهان بشود

 

آتش سینه بسوزاند و لب آه کنان

ابر مژگان بهم آویزد وباران بشود

 

آن سری را که به سامان شده با تحفه  عقل

در بیابان غمت بی سرو سامان بشود

 

دیده چون زائردلداه ی سرمست طواف

دل یاغی به خَم زلف تو زندان بشود

 

دانی از چیست که رخسار من از عشوه ی تو

چون بهاران رُخ قالی کرمان بشود

 

حُسن و گیرایی تو دَم زتجلی چوزند

کهکشانی به طرب آید و حیران بشود

 

برکتاب غم عشق تو و دیباچه ی آن

ای خوش آن عاشق دیوانه که عنوان بشود

 

چون مسیحایی هرکس که شود کشته ی تو

مست پیمانه ای از چشمه ی حیوان بشود

(مرتضی برخورداری)


07 بهمن 1395 50 0

دلم میخواست آتش ، مثل باران مهربان باشد

سربلند...

 

دلم می خواست آتش، مثل باران مهربان باشد

و یا حداقل انسان کنارش در امان باشد

 

دوباره بغض سردرگم درون سینه می پرسد

چرا باید کسی جانش فدای دیگران باشد؟

 

 میان شعله ها سخت است جانت را بسوزانی

ولی خوب است انسان سربلند از امتحان باشد

 

صدای گریه ی پیرزنی غمدیده می آید

زنی که آمده صاحب عزای دو جوان باشد

 

تمام آرزوهایش در این آوار می سوزد

و من حق می دهم زانوی مادر ناتوان باشد

 

زمستان و هوایی سرد، دختر بچه می خواهد

سرش بر شانه ی بابای خوب و قهرمان باشد

 

چه غمگین است رنگ اضطراب طفل معصومی

که تقدیرش شده فرزند یک آتش نشان باشد

 

شهادت اوج پرواز است نزد شیرمردانی

که می خواهند نام نیک آنها جاودان باشد

.

.

.

فقط حرف مرا آتش نشان قصه می فهمد

دلش می خواست آتش، مثل باران مهربان باشد...

 

 

احمد ایرانی نسب


06 بهمن 1395 86 1
صفحه 1 از 202ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها