در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
 

ناهید رفیعی

  • متولد:
  • محل تولد:

وقت رفتن شد دوباره .....

12 آذر 1393 | 433 | 3

وقت رفتن شد ،دوباره دست وپایم گم شده 

توی این تردید لا مذهب خدایم گم شده 

 

حرف رفتن تا که شد ،پایم زکار افتاد باز 

این دم آخر خدایا ؛گیوه هایم گم شده 

 

تا شنید این چشم بی انصاف ،او هم تار شد 

لای کاغذها،هم عینک هم عصایم گم شده 

 

جمع کردم توشه وبند دلم را بسته ام 

زیر این انبوه حیرت ها ،قبایم گم شده 

 

تا که زد نم نم ،کمی باران به صحن چشم من

ناگهانی،زیر و بم های دعایم گم شده 

 

"نیست کار تو پیاده راه رفتن مشکل است "

توی این تردید ها ،حال و هوایم گم شده 

 

مسجد الاقصای چشمت هی صدایم می زند 

روبه سوی قبله ام ،اما خدایم گم شده !!!

,
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای

نظرات

مهدی رستگاری
12 آذر 1393 02:00 ب.ظ
اللهم ارزقنا کربلا...

حسن بیاتانی
13 آذر 1393 07:21 ب.ظ
مسجد الاقصای چشمت هی صدایم می زند

روبه سوی قبله ام ،اما خدایم گم شده !!!

حسن بیاتانی
13 آذر 1393 07:25 ب.ظ
سلام و عرض احترام
به نظرم شعر با وجود همه ی قوت و مضامین خوب در دو فضای متفاوت طنز و جدی تردد داره و این فضای دوگانه مانع ارتباط جدی برقرار کردن مخاطب با شعر می شه

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.