در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
 

سیدباقر موسوی

  • متولد: 09/28/1989 00:00:00
  • محل تولد: مشهد
  • کارشناسی ارشد مهندسی عمران

لکسوز

23 آذر 1395 | 87 | 0


می گذشتم ساعتی از یک محله بی خبر
در پی یک قرص نان و اندکی قند و شکر

ناگهان دیدم که چشمی روی چشمم مانده است
زل زده بر صورتم یک دختر پر شور و شر

زلف خود کرده پریشان، صورتش مثل عروس
سر به پایش گشته پیدا، کل آن زیر و زبر

گفتمش چشمان خود درویش کن ای بی حیا
دست بردار از سرم ای بی سر و پا، خیره سر!

پشت چشمش را کمی نازک نمود، آهسته گفت
کل دنیا گشته ام دنبال شوهر در به در

چون تو را دیدم دل از کف داده ام از عشق تو
می فشارم دست خود بر گردنت، شب تا سحر

چشم خود را برنگیر از من، عزیزم عشق من
مفتخر کن خانمت را یک نظر خوشکل پسر

من همانجا مانده بودم هاج و واج از حرف او
صورتم گلگون ز شرم و دست و پایم خیس و تر

گفتمش دارم حقوقی مختصر در طول ماه
کی شود با این درآمد دخل و خرجم سر به سر

کله اش بالا گرفت و با نگاهی مهربان
با صدای نازکش با حالتی قر در کمر

گفتش آخر با همان لکسوز مشکی، قانعم
سر کنم با تو در این دور و زمانه کور و کر

هر چه گویی من به جان فرمانبرم آقای من
چون بگویی خر شوم آیم به سویت عر و عر

حال دوزاری به جا افتاد در ذهنم درست
کاملا شستم خبردار از درون این بشر

گفتم ای نامردِ نادان! خاک عالم بر سرت
قصد تو ماشین من بود از نگاه پر شرر؟

بچه پر رو! تیر تو بر سنگ ماتم خورده است
بیخودی زحمت کشیدی، عشوه هایت بی ثمر

آنچه قبلا دیده ای در دست این یک لا قبا
مال صاحب شرکت است ای ور پریده، کره خر!

تا که فهمید این حقیقت از زبان خسته ام
دید عشقش بر فنا و آرزوها گشته پر

ناامید و خسته از من دور شد در لحظه ای
چون کبوتر پر زد و از او ندیدم هیچ اثر

#سیدباقر_موسوی
,
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4 با 1 رای

نظرات

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.