در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سیده فاطمه شیخ الاسلام)


رسوایی

قوم من

ترنج را

با پوست

می خورند

 

راستی!

کسی

زلیخا را

ندیده است؟


08 مهر 1392 490 9

خش خش

آمدنت

برگ ها را

غافل گیر کرده

 

بلند بلند

می خندند


05 مهر 1392 346 11

تقدیم به همسران شهدا

سرودمش غزل سرودمش سپید
دوباره دل فقط برای او تپید

همو که هست و نیست، هست، نیست، هست ...
شبیه یک سراب یا خطای دید

دلم شکسته چون خبر نداده رفت
مگر نبینمش ... چه بی هوا پرید

چه قدر شعر او که ناسروده ماند
چه قدر اشک من که بی صدا چکید

حیاط مثل من خزان بی بهار
درخت سیبمان تکیده شد خمید

اگرچه عکس من درون قاب اوست
نگاه خیره اش ولی مرا ندید

بغل گرفته او مرا و بسته ام
به بوسه های سرد شیشه ای امید

کنار من نشسته با تبسمی
که او مرا سرود، شاعری شهید


01 مهر 1392 912 11

خیاط باشی

گاهی کوک های ریز

گاهی کوک های درشت،

باران

نگاهت را به زمین

می دوزد

30 شهریور 1392 469 8

هیچ کجا ، هیچ کس

شبیه خاطره ای از گذشته ای نه چنان دور
شبیه شاپرکی شاد، تن سپرده به ساتور

شبیه هن هنِ پیری که آخرین نفَسش بود
شبیه نیمه ی سیبی، شبیه وصله ی ناجور

شبیه یک گل خشکیده لابه لای کتابی
شبیه قاصدکی دست و پا زنان ته یک تور

شبیه سوی چراغی در انتهای خیابان
شبیه نکته ی نابی کنار برگه ی هاشور

شبیه چایی سردی در استکان قدیمی
شبیه قهوه ی داغی درون کافه ی کم نور

شبیه آتش کبریت بی خطر، که نسوزست
شبیه خنده ی کودک، کنار لانه ی زنبور

شبیه ابر بهاری و اشک های مداوم
شبیه شیون مادر برای کودک در گور

شبیه خلوت خالی از عشق های جنون وار
شبیه بوسه ی تلخی به گونه های کمی شور

شبیه سایه ی کم رنگ عشق در غزلی مست
شبیه پیچش زیبا و تُرد ساقه ی انگور

شبیه هجمه ی معنا به ذهن خسته ی شاعر
شبیه نغمه ی غمگین تار و زخمه ی تنبور

شبیه بادم و بی رنگ و ناکجا سفرم من
شبیه هیچ کسی ها، شبیه پایه ی منشور


27 شهریور 1392 468 8

بی آ

دیگران

همیشه فقط

آرامم می کردند

 

تو

رامم کردی



20 شهریور 1392 368 1

غزل ها ... سردند

اخم کردی به سپیدم دیشب
شعر امروز کمی پر درد است

واژه هایم همگی تب دارند
بس که رفتار غزل ها سرد است


17 شهریور 1392 344 9

ای به فدات چشم من

از تو چرا جدا شدم، با تو همیشه شاعرم
ای به فدات چشم من، محو نگاه آخرم

واژه به واژه دوختم شعر تو را که تن کنی
بیت به بیت تنگ شد، وهم زدم که ماهرم

شعله به شعله سوختم، شمع شدم به پای دل
قطره به قطره آب شد قند خیال و خاطرم

دست خودم نبود، من، دیدم و عاشقت شدم
لکنت من نبین، ببین شرم زبان قاصرم

غیر تو هرچه یافتم، آخر کار باختم
معجزه کن خدای من، بی تو همیشه کافرم

کاش به ریسمان خود مهره ی مار می زدم
تا که تو را اسیر خود ... فکر نکن که ساحرم


11 شهریور 1392 503 9

این غزل نیست

این غزل نیست، قطاریست پر از واژه و آه
این قطاریست که وامانده میان تو و راه

واژه ها بی چمدان راهی ابیات شدند
بیت ها ریل موازی شده با جاده ی ماه

ماه یعنی تو، تو یعنی سفری تا لب مرز
مرز لب های تو یعنی منِ جا مانده ی... آه

آه همکوپه ی خوبی شده با ناله ی من
چشم من بارش باران شد و او ابر سیاه

این غزل نیست، "نگاهیست که از عشق، تَر است"
این نگاهیست که وامانده میان تو و راه


08 شهریور 1392 426 8
صفحه 5 از 5ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  بعدی   انتها