در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده عذرا رشیدنژاد)


زمستان

زمستان امسال
هوای مشهد قهر است!
سرد هم نمی شود...
زیست دبیرستان خواندیم
تا سرما نیاید
جوانه ای نمی روید
***
برخی اما
به همین گرمای زمستانی دلخوشند!
انگار فرقی بحالشان ندارد فردای ما
سبز باشد یا زرد
***
خدا نکند این بهار ... بی شکوفه باشد


پ.ن: دل ما که روزهای آخر دی
قندیل بست؛

امید داریم به جوانه ی فردا!

 

+دل نوشته تا شعر!


05 بهمن 1392 381 2

حماسه ی نه دی

بسم ربّ النور...

 

(این شعر به مناسبت حماسه ی نه دی سروده شده. از همه ی دوستان و اساتید بزرگوارم خواهش میکنم لطف کنند و نقطه نظرات و نقدهاشون رو بگن. چون قراره فردا توی مراسمی خونده بشه. ان شاالله...)


به نام حضرت یزدان، قسم بنام قلم

قسم به زخم قلمدان، که التیام قلم

شود به واژه میسر... به خط و نامه ... قلم...

قدم نهاده به میدان! خوشا قیام قلم

 

بخوان بنام همان کس که آفریده تو را

بنام ربّ جلیلی که برگزیده تو را

 

قلم به حافظه دارد... ده محرم بود

عزای اشرف اولاد و سبط آدم بود

زمین و عرش و ملائک غریق در غم بود

تمام سطح زمین پرسنان و پرچم بود

 

به روز واقعه دیدم کف خیابان ها

سری به نیزه که نه، عمروعاص و قرآن ها...

 

و هتک حرمت اهل کرام را دیدم

و ردّ حکم یزیدان شام را دیدم

میان هلهله ناگه... خیام را دیدم

درون شعله چو عکس امام را دیدم...

 

تنم به لرزه درآمد، دلم پر از خون شد

مسیر آب دو دیده چو شطّ جیحون شد

 

شرار و آتش فتنه بر آشیانه شد و

و خاک عالمیان بر سر زمانه شد و

قد خمیده ی زینب ... چونان کمانه شد و

و آه سرد قلم... همین بهانه شد و...

 

زمین به عرش گره خورد و آسمان بارید

و بغض عشق ترک خورد و ناگهان بارید...

 

لجاجت خس و خار عنود پیدا بود

و زخم کینه ی قوم حسود پیدا بود

-چونانکه بر سر عباس عمود پیدا بود-

میان خیمه خدا... رقص دود پیدا بود

 

بخوان قلم که نوایت چو نی خوش آهنگ است

بخوان که حکم عزادار نینوا سنگ است

 

بخوان حدیث طبس را... قلم روایت کرد...

سپاه ابرهه دیدی خدا چه حالت کرد؟

و مکر و خدعه ی ناکس بدو اعادت کرد

دعای اهل حرم را خدا اجابت کرد

 

و بارگاه ملائک پر استغاثه شده است

ببین سراسر ایران، پر از حماسه شده است

 

حکایت نه دی را بخوان بنام علی

تمام ملت ایران سپاه تام علی

علی که چاه ندارد... که التیام علی...

خدای فاتح خیبر... تو را بنام علی(ع)

 

که روی سرخ قلم را سپید کن! آمین!

خدای معجزه! ما را شهید کن! آمین!


07 دی 1392 558 3

مسیح (ع) می آید

بسم ربّ المهدي

 

با دم جانبخش تو دارد کريسمس مي شود
وا‍ژه ها با لحن شيوايت مقدّس مي شود
اي عروج بي کران! عطشان ابر رحمتيم
نزد مولايم بگو دارد هوا پس مي شود

 

 

تصویر: http://www.valtorta.org/images/consolator.jpe
گذشته فصل خزانم، مسيح مي آيد
طبيب روح و روانم، مسيح مي آيد
و چشم نرگس و مريم دوباره روشن باد!
که يار شاه زمانم، مسيح مي آيد

شاعر آیینه ها

 

اللهم عجّل لوليک الفرج


04 دی 1392 375 0

یلدای حسینی

 

تقدیمی امشبم به بارگاه حضرت اباعبدالله(ع):


یلدای من امشب هوس خواب ندارد
وین سفره ی رنگین خزان، آب ندارد
خون گشته اناری که دلش چله نشین است
زین شام دی آلود که ارباب ندارد


یلدای همگی پرخیر و برکت
التماس دعا...
شاعر آیینه ها


30 آذر 1392 415 0

ویژه هفته دانشجو!

بسم الله النّور

 

سلام ...

این اولین سروده ی من درقالب بحرطویله.

قبلا تجربه ای نداشتم...

ممنون میشم نقدش کنید!

 

 

منم آن زخمی دل خسته ی افسرده ی تنها که شدم همدم غم ها و دلم گشته قلم جوهره ی روحم و روحیه ی رنجیده ولی سخت چو کوهم شده با واژه بیان و غلیان کرده وجودم چو غمم بر همگان گشته عیان

فلشی بودم و هستم که دو گیگ است درونم و برونم چو به رنگ شب تاریک، سیاه است و دل خونم از این رو پرِ آه است ولی کار جهان ظاهرا از بیخ تباه است و جدیدا که گرفتم همه سودای سرم در قبل مشکل برخی پرِ کاه است، کمی حال دلم رو به صلاح است

چه بگویم من از آن روز که آن نوفلش آبی خوش رنگ و سفیدی که ندیدی چه به من حرص ... خدایا! نکنم غیبت آن یار جدیدی که به جای منِ شش ساله و اندی شد عزیز دل هر سخت پسندی و به ناگاه چو گم شد، دل من غرق تلاطم شد و آشوب به جانم که توانم شوم آن نوگل دلبند قدیمی و صمیمی...؟ و من از نیمی از این واقعه ناآگه و ناگه چو نگه نیک بکردم نفس گرمِ یکی کیس! و خلاصه شدم آن دلبر خوش فیس کلاسِ ادبیّات و زبان و نورو و باکتری و گاه که ویروس و خدا ... آه که ویروس و دعایم همه شب اینکه مبادا ببرم راه به ویروس!!!

و در این چند صباحی که زدم تکیه بدین مسند شاهی، و قدم در خم راهی بنهادم که نهادم همه افسوس شد افسوس که رؤیای خیالم همه کابوس شد و دیدم از آن فاجعه هایی که نباید... و دلم هم نمی آید که بگویم که چه دیدم من از آن برگه ی لیستی که به ظاهر همه حاضر شده بودند و خدا ناظر آن لیست که بود از همه ابعاد جز استاد؛ فغان کردم و فریاد و دلم خون شد از این تلخ مناظر...!

و شنیدم که یکی جای کس دیگری آمد، و حضوری زد و خوردم چه قَدَر حرص که با همچو غروری شده دانشجوی گستاخ و جسوریّ و همی خیره به چشمان من و من چه بگویم چه کنم گر نکنم در غم این حالت آشفته صبوری...؟! و مرا صاحب پرمشغله ام روی همین کیس کلاس سه رها کرد و فراموش... و من ساکت و خاموش نشستم؛ و همین حزن ابدناک مرا بس که عبث دل به دل قافله ی علم ببستم... و خدایا کمرم خم شد و محزون و پریشان شده حالم، به همین پورت دوسانتی نرود قامتِ چون ماهِ هلالم!! و چنان غرق ملالم که ازین تجربه ی گم شدن آسوده خیالم... ز چه نالم؟ که خدا هست... چو او هست صدا هست و دوا هست و شفا هست... هنوز از پس این پرده ی تاریک چو نزدیک شوی نیک ببینی گذر چکه ی نوری که فروزنده ی راهست... و عبوری ابدی روشن و آهسته چو ره پویش پیوسته ی تاریخِ شهیدان قلم، روی سپیدان قلم، قافله داران غیوری که به میدان قلم تاخته و علم و شرف را چو عَلَم ساخته و در ره حتی قدمی روبه جلو هستی خود باخته اند...

و همین ها تو مپندار که از خویش سرودم پر اسلاید و کلیپ است وجودم... فلشی هستم و بودم که خدا در دل تنهای من اندازه ی چندین مگابایت آینه چیده است و درونم عطشی شعله کشیده است و که دیده است بدین شیوه سراید فلشی...؟

به صدای قدم تند ولی خسته، کسی آید از آن سو و مرا دست کسی آآآآآخ... جدا کرد ازین کیس و شنیدم که کسی آمد و با دست مرا برد که گویند که شادست! قدمش نیک بیفتاده عجب... راه خدا داده خدا بر دل تنگم که پس از واقعه دیدم گذر دسته جوان نگرانی که به زیر بغل انبوه کتب داده و فانی شده در علم چونان پاستور ثانی! و به دنبال سوالات خود از این ور لابی، به دو رفتند پی محضر استاد فلانی...

و من اندر دو جهان هیچ نخواهم دگر الا که رسد زود زمانی که همین تازه جوانان بدرخشند چو بر تارک دنیا گهر تاج کرامت و خداوند تبارک کند این روز و دم و ساعت و حالت به همه قشر علمدار درفش و عَلَم علم مبارک!


21 آذر 1392 782 5

معجزه شاید شده بابا...

آمدی ای رفعت هفت آسمان؟
کوکب رخشان زمین و زمان؟
آمدی ای تاج سر آفتاب؟
پادشه وادی قلب رباب
آمدی ای ماه تماشایی ام؟
آمدی آخر که ببخشایی ام؟
آه! ببخشم! که نفس می کشم
چون شنوم نام تو... پس می کشم
زخم شدم داغ شقایق شدم
جرم من این است که عاشق شدم
جرم من این است که جا مانده ام
بی تو در این دشت بلا مانده ام
یوسف من! دست من و دامنت
کور شدم در تب پیراهنت
از تن بابا خبر آورده اند
ظاهرا انگار... سر آورده اند..؟؟!!!
دختر کم سال تو قربان تو!
ای به فدای لب و دندان تو!
عاقبت از غائله برگشته ای
دیدمت انگار که «سر» گشته ای!
***
آه پدر! حال رقیّه است این
زود بیا جان مرا مست بین
جان من و حسرت چشمان تو!
جان من ارزانی ایمان تو
دور سرت گشته و تب کرده ام
روز، به چشمان تو شب کرده ام
معجزه کن روح من آرام کن
جان مرا با خودت ادغام کن
***
عمّه بگو نور مقدّس کجاست؟
حضرت بابای خودم پس کجاست؟
من به گمانم که هوایی شدم
وهم زدم در تب وتاب خودم
این که ترک خورده لبش، خواب نیست؟
عمه بگو! درد پدر آب نیست!
عمه بگو درد پدر «مرد» بود...
هرچه به رویش نمی آورد بود
حیف نشد غرق نگاهش شوم
قدر دوساعت شده، چاهش شوم
درد که میراث علی بود! آه
معنی عباس علی بود: آه!
روح علی بود که بر زین نشست
عمه ببین! پشت علی هم شکست!
نامه ی کوفی صفتان دود شد!
عمه چه شد؟ غیرتشان دود شد؟
عهد کجا؟ نامه کجا؟ قول کو؟
زود بگو قاری لاحول کو؟
***
اشک،به خونِ پدرآغشته ام
شاعر زخم پدرم گشته ام
جان! پدرم! حضرت مستانه ام!
لب بگشا ای گل ریحانه ام
چاک شده طاق دو ابروی تو
آه شکستند که پهلوی تو...!
***
رفتنی ام عمه غریبی نکن
با نگهت با منِ... بی بی! نکن!
قند لبش تازه به کامم رسید
عطر ملائک به مشامم رسید
خسته به دنبال پناه آمدم
حوصله کن یا ابتاه! آمدم!
دیدمت انگار... به حال قیام
معجزه شاید شده! بابا! سلام!

10 آذر 1392 616 6

من شکوه آسمانم... دخترم!

من شکوه آسمانم، جرعه ای صهبای عشــــــــــق
شاخه ای نورم، بهارم، یک بغل دنیای عشــــــــــق
ساغر لطفم، گلی شاداب و رنگین و ظریـــــــــــــف
ساقه ام ترد است و جانم روشن و صاف و لطیـــف

بنده ای آزاده ام، تاج کرامت برســــــــــــــــــــــــرم
وارث زهرا و زینب، من بهارم، دختــــــــــــــــــــــــرم

مادرم باران صبح است و پدر، فرزند خـــــــــــــــــاک
قلبم از نور است و روحم شیشه ای سیمین و پاک
من صبور و استوارم، شانه ام کوه بلاســــــــــــــت
اف نگویم گرچه جانم زخمی است و مبتلاســــــت

هم هم آواز پـــــــــــــــــدر، هم رازدار مـــــــــــادرم
وارث زهرا و زینب، من بهارم، دختـــــــــــــــــــــــرم

عاشقی فـــــرزانه ام، شهزاده ی شهر خـــــــــدا
پرغرور و سخت و سنگیــــن، از جلافت ها جـــــدا
ساکن شهر خِـرَد، بانوی مهــــــــــــــــــــر خانه ام
با حسد، با بددلی، با دشمنی بیگـــــــــــــــانه ام

من علمدار نجابــــــــــــــــت، وامدار کوثــــــــــــــرم
وارث زهرا و زینب، من بهارم، دختـــــــــــــــــــــــرم

آیه ی اعطای نورم، مژده ی روح الأمیـــــــــــــــــــن
خلوت شیــــــــــدایی ام جشن ملائک بر زمیــــــن
هم شکیبا و حلیمم، هم شریف و عارفـــــــــــــــه
روشنــــــای خانه و چشم و چراغ طایفــــــــــــــــه

همچو نرگــــــــــس، چشم دینم، دیده بـــانِ باورم
وارث زهرا و زینب، من بهارم، دختـــــــــــــــــــــــرم

لیلی مستانه ام، شوق خدایی در دلــــــــــــــــــم
شور شیرینم چو شمع و نور جمع و محفلـــــــــــم
نغمه ی ربّانی ام، تهمینه ام، گیسو کمـــــــــــــند
گوهــــری ناسفته ام، «عذرا»ی شاد و سربلنــــد

درّ مکنـــــــــــونم؛ حجابم چون صدف گیـــــــرد برم
وارث زهرا و زینب، من بهارم، دختــــــــــــــــــــــرم


16 شهریور 1392 541 10

یاعشق! سلامت باد!

یاعشق! سلامت باد! شرمنده ام از رویت
مجنون و پریشانم، در حسرت گیسویت

یاعشق! سلامت باد! روکن به من مسکین
قدر دوسه فنجان چای، نزدیک دلم بنشین

یاعشق خطا کردم! رویم سیه است و... آه
دیباچه ی مهر تو، عفو گنه است و... آه

آه از دل تاریکم، آه از غم بنیادم
از فرط سکوت امشب، چون شعله ی فریادم

این حال دگرگونم، این ناله ی محزونم
یک جرعه ی شور توست، زین فاجعه افزونم...

مشروح خبر این است: دل گشته "دچار" تو!
این قلب زمستانی.... شیدای بهار تو

"ای پادشه خوبان"، بازآی و کرامت کن
ای ماه دل آشوبان، یاعشق! عنایت کن

یا عشق حلالم کن؛ لایق به وصالم کن
اعجاز پیمبروار، بر امر محالم کن

مجروحم و دلگیرم، شرمنده ز تقصیرم
بر درگه سلطانی، چون بنده به زنجیرم

سخت است در این زندان، مهجوری و دلتنگی
در دهکده ای پردرد، در حسرت یکرنگی

سخت است ولی آسان، با لطف نگاه تو
تا دست پدر باماست، تا حضرت ماه تو

تا ماه تو در ظلمت، نور است و امام ماست
دنیای ستم دیده، عطشان سلام ماست

یاعشق سلامت باد! ای غایت زیبایی
یاعشق! دلم خون است... "وقت است که بازآیی"...

12 شهریور 1392 759 14
صفحه 2 از 2ابتدا   قبلی   1  [2]  بعدی   انتها