در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ناهید رفیعی)


آسمانهای آبی

می پرد دل تا دل بیکرانهای آبی
بسته اما کسی قفل ان آسمانهای آبی

مانده پای عبورم به گلهای یک دست حسرت
رفته حتی غبار ره کاروان های آبی

بسته دست دعایم به زنجیر آلودگی ها
تا ابد بسته در وازه ی آن جهان های آبی

هر شب از آسمان می چکد خون مهتاب اما
لخته شد خون شب روی دست زمان های آبی

لحظه ها؛روزها؛سالها رفته اما
مانده یک تیر در تر کش آن کمان های آبی

می دود گله ی عشق در بیکران های غربت
کوچ کردند در شب شبی آن شبان های آبی

پشت لبهای خشکیده ی عشق یک حرف مانده است
حرفی از لحن بارانی آن زبان های آبی

کاش یک حرف از جدول عشق را حفظ بودم
تا بگیرم سراغی از آن مهربان های آبی

ماه یک شب به دیدار مهتابیان خواهد امد
تا بگیرد سراغی از آن مهربان های آبی

یک شب از گرد ره می رسد یک سپاه غزلخوان
می شود کار گر ذکر صاحب زمان های آبی

می رید بوی بو سف از آن پیرهن های خونین
می زنم دست بر دامن آسمان های آبی


04 مهر 1393 179 1

برای مسافرانی که امروز آمدند ......

تشییع جنازه نیست تشییع دل است
خاکستر سینه هاست روی محمل است

این هروله ای که ار زمبن تا به خداست
دنباله ی یک دوره طواف کامل است

03 مهر 1393 137 2

تو باز گشتی و.......

فانوس تو را ستاره بر دوش آورد
چشم تو شراب و باده را جوش آورد

یک مشت پر سوخته ؛یک جرعه عطش
این شهر ز هوش رفته را هوش آورد

01 مهر 1393 128 3

مسجد ومحراب را گم کرده ام

جام پی در پی زدم مستی کنم
برگشم تیغی وبد مستی کنم

باده نوشیدم زهر جامی لبی
با نگاری نو نشستم هرشبی

بر گرفتم جرعه از ساقی وشان
آمدم در حلقه ی دردی کشان

در سماع بیدلان رقصان شدم
خوش نشین حلقه ی مستان شدم

بر در میخانه ها در کوفتم
گوشه ی محراب ها پر سوختم

بس وضو کردم به می در جام ها
باده نوشیدم سحر بر بام ها

خرقه ام با خون می رنگین شده
رقص مستی های من سنگین شده

اعتکافم گشته باطل با شراب
ذکر وتسبیحم زده نقشی بر آب

در سجودم شکوه ها دارم ز دل
در رکوعم رفته از کف آب وگل

لیک ناشد حل معمای ازل
شد هم بی حاصلم ضرب المثل

کو نوای نی که من رقصان شوم؟
باده ای تا در صف مستان شوم؟


کو نمازی تا مسلمانی کنم؟
در سجودش ذکر ربانی کنم؟

کو ذبیحی تا که قربانی کنم؟
یوسفی تا صبر کنعانی کنم؟

کعبه ای خواهم که دل محرم شود
در طواف وسعی او منعم شوم

پر سیمرغی که تا قافم برد
تا مقام قرب الطافم برد

چاره ای جویم که از خود در شوم
وحی منزل تا که پیغمبر شوم

از سویدای نفس یا هو زنم
خود چراغی گردم وسوسو زنم

بی می و جام وصنم مستی کنم
نیست گردم من زنو هستی کنم

در نمازم قبله ها پیدا شود
رقص وآواز وطرب بر پا شود

با اذان من همه مستی کنند
می بنوشانند و تر دستی کنند

واندرین آشوب تن ها جان شود
ما ومن بشکسته ؛جمله آن شود

یوسفی تا صبر کنعانی کنم؟

24 شهریور 1393 135 4

دوبیتی

ذهن ماهی ها به خواب مرگ عادت کرده است
گوشه ی محراب ما شیطان عبادت کرده است

عطر سیب وبوی گندم مست کرده شهر را
بین ما یک تن فقط غسل شهادت کرده است


22 شهریور 1393 346 2

دو بیتی

دیدم که به رخسار فلک رنگ نبود !

در نغمه ی مرغ سحر آهنگ نبود !

پس در تن نازک تو تب رخنه نمود

دیدم تپش زمین هماهنگ نبود!!


20 شهریور 1393 155 1

تو بیا ای ضمیر هابیلی

زیر بال دو مرغ آتشخوار

بال پروانه های عالم سوخت

طورهای تجلی و تجرید

در عبور غریب آدم سوخت

 

عشق در عهد آتش و زنجیر

می شود ارث اشرفی خواران

غیرت مردکان عصر هوس 

می شود سکه خریداران

 

دست های توهم و تردید

شاخه تکیده عشقند

حاکمان اریکه تزویر

مهتران قبیله عشقند

 

مرگ بذر دوباره می پاشد

روی نعش سگان طاعونی

رفته از کف تمام هوش زمین

اف بر این لحظه های طاعونی

 

ای زنان قبیله زنجیر

انتهای فصل فاقه کجاست ?

دختران قبیله آتش 

واحه انتهای جاده کجاست ?

 

آه امشب تمام لیلی ها

تنشان تاول جنون دارد

مرغکان رمیده احساس

واژه هاشان طنین خون دارد 

 

کاشکی در تب شقایق ها

بال های فرشته ها می سوخت

کاش در خلوت نماز جنون

همه این قبیله ها می سوخت

 

تا مزار شکوفه های دعا 

در خم کوچه های تردید است

زیر زنجیر قبیله وهم

نام مجنون قباله بید است 

 

تو بیا ای ضمیر هابیلی

ما ز پشت قبیله داغیم

زخم گندم ، تمرد قابیل

مرغ آواره در شب باغیم

 

دختران قبیله ما نیز

جامه آتشین به تن دارند

تو بیا ای بلوغ سیز مسیح

این زمین روح اهرمن دارد

 

 


19 شهریور 1393 156 2

زخم کهنه شدن

 ناهید رفیعی  

یک زن در عمق حسرت من رخنه می کند 

مردی مرا به خون دلم تشنه می کند 

نوزاد خسته ی پیری عصا زنان

زلف سپید عمر مرا شانه می کند

 

  در من حضور فصلها زیرورو شده

  تصویر اسمان دلم پشت ورو شده

پژمردن وشکفتن وباران وتشنگی

در باغ حیرت من روبرو شده  

 

یک نو جوان عاشق ویک مرد پر غرور

 یک دختر جسوروزنی مست از غرور

جا مانده ازگذر لحظه های من 

اینک مرا خیال ووهم سفر می کند مرور

 

من مثل پوست خشک زمین پیر می شوم

چون لحظه های خسته زمین گیر میشوم

با این همه شتاب برای رها شدن

هم پای فرصت شب دیر می شوم 

 

   دنیا مرا به چشم وزبان ترد می کند

 او شعله های عشق مرا سرد می کند

 این حجم کوچک وا مانده از تپش

 از زخم کهنه شدن درد می کند


17 شهریور 1393 178 2
صفحه 2 از 2ابتدا   قبلی   1  [2]  بعدی   انتها