در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سیدباقر موسوی)


آن زمان مداح تو از سکه ها بیزار بود

روزگاری روضه ات در صحنه ی پیکار بود
روضه خوانی فارغ از هر درهم و دینار بود

نغمه های بلبلانت آبروها را خرید
کی صدای ذاکرانت گرمی بازار بود؟

مزد مداحی برایت سرب های آتشین
آن زمان مداح تو از سکه ها بیزار بود

عاشقان خود را خریدند و رهایی یافتند
در دکان عاشقی، سرمایه ها ایثار بود

مدفن دلداگانت منبری شد تا ابد
یک چفیه بهتر از صدها عدد دستار بود

آن گلستان رفته و گل های تنها مانده اند
یاد باد آن روزها، اینجا پر از گلزار بود


سیدباقر موسوی

20 مهر 1395 165 0

شهردار شهر غم ها



در سکوت سرد این شب ها
در دلم نشسته غوغایی
شهردار شهر غم هایم
خسته! پشت میز تنهایی

خسته از تمام این شهرم
در اسارت خودم ماندم
هیچ کس حرف مرا نشنید
خواب را به گوش خود خواندم

آرزوها را کفن کردم
توی این جهان پوشالی
حال دل بریده ام دیگر
از امید پوچ و توخالی

فاز غم گرفته این دل را
این خزان همیشه بی برگ است
باز همنشین من غم شد
مرگ من! بیا دلم تنگ است

#سیدباقر_موسوی

10 مهر 1395 127 0

گفتگوی پدر و پسر


نیمه شب آمد به منزل یک جوان بی نوا
کفش ها را جفت کرد و داخل آمد بی صدا
یکهو آمد از کمین بابای او، آشفته گفت
"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا"
چشم ما روشن به رویت، نور چشمان پدر
نره خر! این موقع شب آمده ای از کجا؟
در پی قلیان و دودی یا که لابد بوده ای
با دغل بازی به صید دخترانِ بی حیا
آبرویم را دهی بر باد و رسوایم کنی
در دلت دیگر نداری هیچ ترسی از خدا؟
آن پسر گفت ای پدر جان، جان ما و جان تو
گوش کن، این تن بمیرد یک دقیقه حرف ما
تو اگر یعقوب هستی، یوسف مصری منم
سن من بودی و من بودم در آغوش شما
چون وجودم در خطر باشد، سجودم را چه کار؟
حل نگردد کار من با روزه و ذکر و دعا
خواهشاً فکر بدی در مورد بنده نکن
رفته بودم هیئتی تا دل درآرم از عزا


#سیدباقر_موسوی

04 مهر 1395 124 0

مرگ


ای مرگ! دیگر خسته از رنج و بلائیم
عمریست دنبالِ همین ذکر و دعائیم
تسکین نیابد درد ما تا آخر عمر
درمان نداریم و ولی فکر دوائیم
از کشت ما حاصل نبود و آخرش باز
ماتم درو کردیم و بیزار از بقائیم
دیگر نمانده آرزوی چرخش دهر
بهتر نگردد بخت، مایوس از قضائیم
دیگر نخواهیم از همه دنیا پشیزی
آخر بیا ای مرگ، مشتاق فنائیم

سیدباقر موسوی

27 شهریور 1395 150 0

شعر جهان

ما که در شعر جهان قافیه ها را باختیم
چونکه با وزن گناه خویش، شعری ساختیم
عقلمان را در ردیف جهلمان آورده ایم
راه را گم کرده و خود را به چاه انداختیم

18 شهریور 1395 128 0

عشق و آن عاشقی ات سیری چند؟




از خراسانم
روزگارم بی ریخت
اندکی نان دارم
قدر ارزن هوشی، ته خیار ذوقی
دو برادر دارم، دو عدد کنده درخت
دوستانی آس و پاس
شاعرند و خرسند

من مسلمانم
قبله ام وام
جانمازم قرض، مهرم قسط
فقر سجاده ی من
من نماز خود را
پی هم می خوانم
با تیمم بر باد
از هراس قبض آب
ترس در کل وجودم پیداست
ترس از صاحبِ خانه، سرِ ماه
قسط و قرض از همه جای بدنم می بارد
ضامنم در خطر است
خطر قسط عقب افتاده ی من

صبح ها
من نمازم را وقتی می خوانم
که دمیده است آفتاب
و نماز مغرب من
در شب بی پولی
اندک اندک گم شد

از خراسان هستم
پیشه ام کارگری است
کارگری دلخسته
که فقط اسم مهندس دارم
گاه گاهی خانه ای می سازم
به امیدی که کسی می خرد آن را بعد
اما حیف
چون کسی پول ندارد انگار
در رکودیم به گمان
جیب من هم خالی است

من همان شاعر قبلم
که برای همه تان
شر و ور می گفتم
ولی اکنون شده ام مثل خری
که فقط کار کند
و غذا می خورم اندازه ی یک چغک پیر خرفت
آرزو دارم فقط یک ساعت
مثل خرسی خسته
بی خیال فردا
سر به بالین خودم بگذارم
اما نه
بچه ی من چه کند؟

پدرم گفت که داماد نشو
دردسرها دارد
اما من خر
گوش ندادم به او
حال به من می گوید
پسر ناخلفم!
عشق و آن عاشقی ات سیری چند؟

#سیدباقر_موسوی

18 شهریور 1395 141 0

دم خروس

بازآمده بوی پول، پس بو بکنید
هر آنچه که هست، جارو بکنید
گر طالب پست خوب و عالی هستید
دم های خروس همدگر، رو بکنید

15 شهریور 1395 114 0

خاک بغداد هم از سوگ شما می گرید



در فراغت همه ی ارض و سما می گرید
از غم غربت تو عرش خدا می گرید
همدم درد و بلا در همه عمرت بودی
پس عجب نیست که این درد و بلا می گرید
در نشابور و قم و بصره و ری، در اهواز
ورع و علم و ادب، جود و سخا می گرید
مگر ای مرد چه کردی همه ی دل ها را
که دگر قاتل تو وقت جفا می گرید
به خطا گفته چرا خواجه ی کرمان، این را
خاک بغداد هم از سوگ شما می گرید


#سیدباقر_موسوی

11 شهریور 1395 153 0

سربازی


وقت سربازی رسیده، گل پسرجان غم مخور
این دو سال از عمر خود را مختصر دان غم مخور
عده ای گشته معاف و عده ای امریه اند
بند "پ" دارند و بس! از تو چه پنهان غم مخور
گر نداری آشنا، حتما توکل کن که هست
جای هر بیچاره ای در مرز ایران غم مخور
هر چه نامردی ندیدی در نگهبانی ببین
کل نامردان شوند آخر پشیمان، غم مخور
با اضافه خدمت و با استرس هستی عجین
بی خیال غرغر سرهنگ و سروان، غم مخور
گرچه عمرت بر فنا شد، چاره ای در کار نیست
خاطر خود را نکن دیگر پریشان، غم مخور
مرد میدان می شوی در پادگان، چون نصف روز
سرکنی با یک پنیر و تکّه ای نان، غم مخور
در قیاس فیش خود با فیش صاحب منصبان
گر چه آن باشد به سان فیل و فنجان، غم مخور
پس مجردباش در خدمت که باشد پول تو
قدر خرج یک عرق گیر و دو تنبان غم مخور
غم مخور سرباز ما! غم خوردنت بی فایده است
این زمان هم می رسد آخر به پایان، غم مخور

#سیدباقر_موسوی

28 مرداد 1395 162 0

شوق پریدن

پای من خسته و جان میل رسیدن دارد
تن اسیر است و دلم شوق پریدن دارد
عقرب نفس، به هر جای تنم نیشی زد
این بدن هم نه دگر جای گزیدن دارد
در شب تارم و گمراه جهانم، اما
باز خورشید صبا عزم دمیدن دارد
من که هر بار خودم قبر خودم را کندم
قلب بی تاب ولی شور تپیدن دارد
چشم بیمار من آماده ی دیدارت نیست
لن ترانی تو دیگر نشِنیدن دارد
گر چه زندانی نفسم، دل من آزاد است
جان رنجور من امّید رهیدن دارد

#سیدباقر_موسوی

28 مرداد 1395 180 0

چه کنم

با نفس خراب و چشم مستم چه کنم؟

با قلب و دل هواپرستم چه کنم؟

طاقت به سرآمده خدایا! دریاب

از بار گناه خود شکستم، چه کنم؟


06 مرداد 1395 197 0
صفحه 2 از 2ابتدا   قبلی   1  [2]  بعدی   انتها