در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده آرزو نوری)


گذشته

سوختنی‌ها را بیاور

آتشی به پا کن

یادگاری­ها را در آن بریز

همه را می‌بلعد، شعله!

اما قلبت

همان جاست

سر جای قبلی

و گذشته‌ها

در آن می‌طپد


12 دی 1395 271 0

این حرفها

چقدر مردهام

این حرفها به گوش تو آشنا نیست؟

دختری که پرتقال می­خورد

جورابش

از پاشنه پا شکاف دارد

آوازی که سربلند می ­کند

از دیوار همسایه

تا اتاق خواب ­ام

سرریز می شود

نه!

حرفهای سیاسی نمیزنم

که سرتاسر راه

-از دربند تا درکه-

روی مخ ام راه بروی

بگویی

این حرفها

به گوش ­ات آشنا نیست

     این حرفها

                 این حرفها


29 بهمن 1393 405 0

آسمان مشترک

به خیابان بیا

بگذار آسمان

با ریه ­هایت نفس بکشد

و درختان باران زده

از عطر تنت

معطر شوند

حالا که سقف مشترکی نداریم

به خیابان بیا

تا آسمان مشترکی

بالای سرمان باشد


27 آبان 1393 385 0

زلزله

آغاز میشوم

-هر روز صبح-

با خط خنده‌ای

که تا اولین گسل تهران

می‌لغزد

 

تکرار می‌شوم

با رژ لبی

که طعم گلوله دارد

و آینه‌هایی

که کرم پودر می‌زنند

 

شب که برگردم

یک روز پیرترم

و پس لرزه‌ها

در رویای نیمه شب

به انتظارم نشسته‌اند


22 مهر 1393 373 0

خواب گرگ

پدرم می ­­گوید

از خواب گرگها که بیایی

خبرهای خوبی می­رسد

حالا که سفیدی این همه دندان

به دریدن­ ام ایستاده

چرا خواب گرگ نمی ­بینم؟

که با پیشانی بلند

بیدارم باشم

با بخت سفید برگردم


29 شهریور 1393 424 0

چرخ

به دنیا آمدم

زیر پل گیشا بایستم

یا زنی باشم

در خانه شوهرش

که قورمه ­سبزی می ­­پزد و جا نمی­ افتد

به دنیا آمدم

فکرم بگذرد از هر چیزی

و مدام بپرسم

کدام چرخ جهان لنگ می­ زند


18 شهریور 1393 341 0

حاشیه

از خاکستر سیگارهای تو هم

دورافتاده ترم

آنقدر به حاشیهها رانده می­شوم

که حاشیهها

سفید نمی‌شوند از من

صبور باش دنیای من

تو سیگارهای خودت را پک بزن

من حاشیه‌های خودم را

اینقدر نگو:

«زمستان تمامی ندارد»

زمستان  

              تمامی

                                ندارد.


25 مرداد 1393 364 0

آوازهای خاموش

پرنده‌ای می‌آورم

تا درسکوت خانه

آواز بخواند

اگرچه

هیچ گاه نخواهد گفت:

«عشق تو مرا کشت، مرجان!»


21 مرداد 1393 348 0

جنگ

تلویزیون را خاموش کن!
از جنگ که می گویند
چهارستون تن ام می ریزد
برادر کوچک ام
سربازی نرفته
و خانه پدری ام
به مرز ها نزدیک است


18 مرداد 1393 216 4

گنجشک

دست به دست می­ شوم

مانند گنجشک بی­جانی

میان بچه ­های همسایه

کدام دست

پنجره ­ات را بست

که شیشه ­ها را ندیدم؟


11 مرداد 1393 343 0

زندگی

امشب برایم هر چه می­خواهی بیاور

بیراهه ام، بیراهه ام، راهی بیاور

فکر نوشتن در سرم افتاده آقا

خودکار آبی ... کاغذ کاهی بیاور

از شب نوشتن عادت دیرینه ام شد

در تیرگی ها گم شدم، ماهی بیاور

دلگیرم از این زنده بودن، زندگی کو؟

دریا که نه! تنگی پر از ماهی بیاور

جز عاشقی راهی برای زندگی نیست

از چاله بیرون آمدم ... چاهی بیاور


04 مرداد 1393 300 6

تقدیر

من بهمن­ ام همواره از کوهی سرازیر

تو جاده­ ای با پیچ و خم­های نفس گیر

می­ غلطم و می ­لغزم و می­ ریزم از کوه

با سنگها و صخره­ های  راه درگیر

فکر رسیدن می­ کنم هر روز و هر شب

با پا و با سر می دوم بی­ هیچ تاخیر

اما در آن پایین به پای کوه سنگی

تو داده ­ای دست خودت را دست تقدیر

قسمت نبوده، نیست، اما، احتمالا

مغز تو را این حرفها کردند تسخیر

بیهوده می­ کوشم برای با تو بودن

وقتی که می ­جنگی تو با هر گونه تغییر

این برف سنگین آب خواهد شد سرانجام

بر جای خود باقی است اما جاده پیر!


31 تیر 1393 217 2

مبادا

 

گریه

امانم را بریده بود

وقتی پشت سر هم

سیب می­ گفتم

 

می خواستم

خنده­ ای باشم

در قاب عکس ­ات

و پای این آسمان کبود

به کوچه آفتابی ­ات نرسد

 

باران

یکریز و بی ­ملاحظه می ­بارید

و من

پشت سر هم

سیب می گفتم

مبادا

ابرها

ضمیمه عکس ­ام باشد

و در اتاق کوچک ­ات

باران بگیرد.

 


12 آذر 1392 80 0
شعر عاشورایی