در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده فاطمه ترسا)


ته آغوشِ تو یک معبرِ مینست ولی...





عشق ، سربازِ غرورت شده دستور بده...

"بچکان ماشه" که شعر از قلمم می ریزد

ته آغوشِ تو یک معبرِ مینست ولی...

ترسم از مرگ در این چند قدم،می ریزد

04 دی 1395 173 1

دیوانِ عالی دردِ عاشق را نمی فهمد!

 

اعدامی ام ، اما نمیگیرم رضایت را

چون با غرورم داده بودم خون بهایت را

 

از من هوا را هم گرفتی خب بگیر اما...

از من نگیری،نه!نگیری خنده هایت را

 

دیوانِ عالی دردِ عاشقِ را نمی فهمد...

دیوانه به دیوانِ حافظ زد شکایت را

 

آمد که راهِ عشق را پایان نمی باشد

چشمانِ من هرگز نمی بیند نهایت را

 

او شاعرِ خوش باوری بود و فقط گاهی...

محضِ دلم ، می زد ورق صادق هدایت را

 

دنبالِ معنایِ خودم بودم که چشمانت...

از دوش بر دوشم نهادند این رسالت را

 

"شاید به دنیا آمدم تا در شبی غمگین

از گونه ات، با دستهایم ،اشک هایت را..."

 

 

پ.ن:هوا را از من بگیر خنده ات را نه...پاپلو نرودا


21 تیر 1395 390 0

دور مجنون سپری شد گلِ من نوبتِ توست


به همین دایره ی مُرده زِ زنگار بباز
به همین نقطه ی سرگشته ی پرگار بباز
دورِ مجنون سپری شد گلِ من نوبتِ توست
زندگی شکلِ قمارست تو اینبار بباز!

حافظِ خلسه و بی مرزیِ هشدارم باش
مثلِ انسانِ نخستین شده ام،غارم باش
آه! خشتی که کشیدی دلِ من را می ریخت
پس بیا از سرِاین حکم خودت یارم باش

یارِ من باش، به من تهمتِ تورات زدند
طالعِ شاهِ من و اسبِ تورا مات زدند
بسکه پیغمبرِ لادین ودروغین آمد
نفسِ گرم تورا هم به خرافات زدند

تا کجا روی لبِ ما خفه باشد اعجاز؟
بازدم می شود آیا نفسی غیرِ مجاز؟
باختم هر چه که دادی...همه را غیرِ خودت
غیرِ من هرچه که داری همه را باز بباز

04 شهریور 1394 695 1

«اخم می کردی کسی من را به نامِ کوچکم...»


از امیرالعاشقین حکمِ خلافت داشتم
عزم شورش داشتی قصدِ قیامت داشتم


مثل یک داروغه ی دیوانه ی خودکامه ای
که نظر بر دختر یک مردِ رعیت داشتم


یک سگِ ولگرد در باران روانی می شود
کاش من قلاده ای دستِ هدایت داشتم


آه!عشقِ حضرت حافظ به فریادم رسید؟
من که چشمت را زِ بَر با صد روایت داشتم


ارتشِ این گونه های سرخ سیلی خورده اند...
سخت می تازد غم اما با تو طاقت داشتم _


تا نشانی از سپاهِ شب ستیز موی تو...
بر سرِ این شانه های بی لیاقت داشتم


در نداری ما به نفعِ هم تساوی کرده ایم...
جه برایم داشتی؟من چه برایت داشتم؟!


قبلِ تو کشتند و من راضی گذشتم از همه
بعدِ تو از کلِ این مردم شکایت داشتم


اخم می کردی کسی من را به نامِ کوچکم...
روزگاری پیش تو اینگونه حرمت داشتم!


خیره می شد انتظاری رو به چشم خونِ من
چشمِ دیگر اشک و هر دو را به ساعت داشتم


شهرِ من بویِ سفر می دادو نیت کرده بود...
دور باشم از تو و من قصدِ قربت داشتم


بعد از عمری عشقبازی با کبوترهای خود
جلدِ کفترهای او،عزمِ زیارت داشتم...

18 خرداد 1394 687 1

«گفته بودی اقرا باسم عشق ، سر آورده ام...»

گور خود را کنده ام...مقتول، قاتل می شود
این سِجل بی مهره ی مهر تو باطل می شود

گفته بودی اقرا بِسم ِعشق ؟ سر آورده ام...
شانه های تو کجای قصه نازل می شود؟

خشتِ اول عشق بود و تا ثریا من خراب...
فکر کن این دل دوباره ، بازهم دل می شود؟!

قلب غرق آتش من را ندید ابلیس و گفت:
عشقبازی هم مگر با تکه ای گل می شود؟!

بوسه هایت مثل الکل می پرد، در را ببند
می روی تا مستِ تو یک لحظه غافل می شود

چای بی عطر مرا پس می زدی وبعد هم
باز لبخندی که: لطفا چای با هل...می شود؟

از غیاث الدینِ چشمان تو تا این فکر پوچ
راهِ حلت سخت و دل حل المسائل می شود

یا ببخشم یا ببخشم ! چاره ای دیگر بگو؟
هر سمرقندی بدونِ تو هلاهل می شود

ضدِ هر چیزی تو ،سختی و جهانت ساده است
ساده باشی عشق هم یکباره مشکل می شود

عاقلی و شهر تو دارالمجانین است ، نه؟
عزم کن مجنون شوی، یک شهر عاقل می شود

از وصالت طعنه ها خوردم که این دیوانه را...
تا ببینم از فراقِ تو چه حاصل می شود؟

کاش من شفاف تر می دیدمت قبل از غروب
اشک های لعنتی... بدجور حایل می شود

آزمایش را که دکتر دید سر جنباند و گفت:
شعرِ مانده در گلویت آخرش سل می شود

بی خبر از اشک های تلخ کنج خلوتم
عاقبت لبخندِ من نقلِ محافل می شود

08 فروردین 1394 531 5

«حالا تمام ِ شهر تو را جعل می کند»


دل مدعیست،پا پیِ این پا پتی نباش
انقدر آدمِ کم و کم طاقتی نباش

آسان نمود اول و بعدش شکنجه داد...
خندید :خب برو! تو که ناراحتی نباش

گفتم دلیل؟... تو گفتی برای عشق
دنبالِ هیچ حادثه و علتی نباش

حالا که دوره ی غمِ مجنون تمام شد...
تو نه ، تو مثلِ لیلیِ او نوبتی نباش!

من زندگی به گور شدم،گورِ حرف هام
دنبالِ هیچ زنده ی هم صحبتی نباش

گفتم به شادی ات که شراب عزیز را...
گفتی بجز غمش پیِ هیچ عزتی نباش

حالا تمام شهر تورا جعل می کنند
تقصیر توست خوبِ دلم، قیمتی نباش

عاشق شدن در این تب وتابِ مدرن چیست؟
سنت شکن نباش ولی سنتی نباش

خانِ دهِ تمامِ جهانی عزیزمن
دنبال این عجین شده ی رعیتی نباش

لعنت به من که به تو _بهترین ِخود_
گفتم:برو،نباش، برو لعنتی، نباش!

حالا بیا به شانه ی من سیر گریه کن
دیگر پیِ تجمل هر هیئتی نباش

عشقت همیشه هست ، ولی وقت ِ دردهام...
ای قرص ِ ماه منظر ِ من ،ساعتی نباش

06 اسفند 1393 616 4

«ایمان نـــَـــیاوریم»


امشب منم ،قلم و سکوتِ دو دوره گرد
این چشم های خیس که باز اشتباه کرد

با من بیا ، که ببازم هرآنچه هست...
پیش از قمار، پشتِ صفِ تخته های نرد

بعدش برو! به سلامت ، ولی عزیز...
این بار بی منی که برده ای از عشق ، برنگرد

زخمی عمیق مانده به پهنای سینه ام
از دست داده ام دلِ خود را دراین نبرد

من باز هم گستره ی هستِ خویش را
گشتم...نبود.نیست.... ولی بازهم بگرد!

امشب همه به این غمِ بد سخت مومنند
مومن به شک، به خلسه،به خنجر به وهم و درد

اصلا قبول ! ... معحزه باید بیاوری؟
وقتی شکوه ِ عشق مسلمانشان نکرد

من هم که اشهدُ انا لا قید گفته ام...
پس السلام ای همه ی دردهای مرد

پایان ما و این همه ایمان به شک و شر
یعنی شروع معجزه ای منحصر به فرد

حتی اگر فروغ ازین چشمِ بسته رفت...
ایمان نیاوریم به آغازِ فصلِ سرد


19 بهمن 1393 532 3

«من بر خلاف ِ طالع خود عاشقت شدم»


خونمرده است شهر که باران نمی رسد
همت به ردِ رگِ اتوبان نمی رسد

جغرافیای ذهنِ ضعیفم سوال کرد:
مشهد چرا به غربتِ تهران نمی رسد؟

من برخلافِ طالع خود عاشقت شدم
دست ِدلم به میله ی زندان نمی رسد؟

از عرضِ جاده کم شده، طولش ولی چرا...
در امتدادِ عشق به پایان نمی رسد؟

این راههای سطحیِ غرقِ نمک چرا...
به عمقِ زخمِ مقصدِ مهمان نمی رسد؟

دل روی ریل...«خالیِ خود را» بیاورم؟
قربانی ِ غریب به قربان نمی رسد؟

آهوی خسته عاشقِ صدپاره گشتن است
پایش ولی به بیشه ی شیران نمی رسد

لعنت به این تسلسل تاریخ های بد
شاید،دوباره... نیزه به قرآن نمی رسد!

امسال هم گذشت ولی چه ضمانتیست...
که سالِ بعد شام غریبان نمی رسد؟!

ناقوس های مرگِ کلیسا شکسته اند
نقاره های شاه خراسان نمی رسد؟

کشتی شکستگی ِ من از سال های دور
عمریست که... به حضرت طوفان نمی رسد

مثلِ کسی که تا ته خط آمده ولی
ضامن تویی که قصه به پایان نمی رسد

من برخلاف طالع خود عاشقت شدم
انسان بدون عشق به ایمان نمی رسد

13 دی 1393 1351 0

«شوخی با خدا»


تو این شیش دونگ با کلی قناسی

من از دستِ یه دنیا بودم عاصی

تو که فرمونِ زندونُ گرفتی _

منِ یک دنده رو بردی خلاصی!

به من راحت بگو،مثلِ خودِ من...

بدونِ هیچ حرف و بغضِ خاصی

آخه ما عاشقای آخرِ شهر...

نمی فهمیم حرفای سیاسی!

من عشقُ از خودت تقلید کردم

نه مثلِ بنده های اقتباسی

یه عمری حقمو خوردن،مبادا

بمونه زیرِ پاهام حق الناسی

یه بمبِ ساعتی ،پمپاژورِ عشق

عجب قلبی!چه وسواس خناسی

ماها عاشق شدیم گفتند: کافر

پرستیدیم گفتن بی کلاسی!

یه دنیا ردمون کردن که حالا

گرفتیم از شما یه نمره پاسی

من از قهر تو می ترسم خدایا...

تو چی؟از قهر بنده ت هس هراسی؟!

بهم میگی: «نترسونم عزیزم

تو که تا آخرش اینجا پلاسی»

مگه دیوونم آخه؟ تا تو هستی...

آدم می ره پیِ شعر ِ حماسی؟

«ببرد از من قرار و طاقت وهوش»

امان از عشق و ایضا بی حواسی!

تو پیدام می کنی؟چشماتو بستی؟

ببند و بعد بشمر... صفر تا سی



 

14 آذر 1393 576 0

«امان از این به ما چه ها»

تو ماه و ضجه در چاهی!عجیبست      

تو،چشمانت پر از امن یُجیبست

تبِ داغ ِدل ِ خیبر تو بودی           

کنار ِ قامتت دنیا غریبست

پس از تو عشق را تاراج کردند         

 تمام نخل ها را کاج کردند

پس از تو دردها مردانگی را...      

کنار سجده ها حراج کردند

به تنگای فراموشی رسیدیم...     

«مگر ما از سرش چادر کشیدیم؟»

به ماچه؟!ما فقط بودیم و دیدیم...      

«مگر عباس را ما سر بریدیم؟!»


11 آبان 1393 424 2

«رفتن رو مینِ گیشه حاج کاظمای میدون...»

حالِ هنر خوبه؟...تو میتونی باور کنی؟

فقط میخوای حالِ این گیشه رو بهتر کنی؟

 

فیلمای ما پُر شده از عادتُ ضدیت...

قاچاقچیای خوشگل،دزدای با شخصیت...

 

معلمای بی پول،عروسکای پولدار

مخاطبِ تو اما، رو دس نخورده اینبار

 

دیالوگای کمرنگ،حرفای گز نکرده

هم نسلِ من ندید هیچ هامونی روی پرده!

 

گفتن یه قهرمانِ تازه،دوباره اومد...

دیدیم جای قهرمان،اَبَر ستاره اومد!

 

آکتورتون;مش حسن،صحنهُ عشقُ  تپش...

«عزتِ سینما کو؟» دیگه نمی بینمش

 

وقتی که دردای ما کمی کلیشه ای بود

آژانسی آینده ی یه مردِ شیشه ای بود

 

سکانسِ ردِ پاشُ رو آسفالتِ خیابون...

رفتن رو مینِ گیشه حاج کاظمای میدون!

 

شعورِ من(مخاطب)شکسته میشه از بُن

به قولِ خسرو:خوبیم...ولی تو باور نکن!


پ.ن:نقد ِفیلـــــــمــــ ِ یه ناشیـــــــــ


23 شهریور 1393 418 7

«خرده حساب با خدا»

1-بدون ِ شانه ات:

تو چشم های بی دریغِ خویش را...

    به خوابی این چنین عمیق برده ای

تو ، آخرین رگِ حیاتِ عشق را...

به زیرِ تیغ برده ای

            ومن دلی که با تو تا سرِ بنفشه آمدهــ...

چگونه پرپرش کنم؟!

وبستنِ همیشه ی دریچه ی دلِ تو را ...چگونه باورش کنم؟!

               هراسِ من از اینکه : باز خنده میرسد؟!...   نبودو نیست.

فقط بگو:«چگونه میتوان بدونِ شانه ات گریست؟!»

 

2-خرده حساب با خدا:

آن گناهی که تورا داده به من

عرشِ آن خاکِ ثوابیست که در دل دارم

عشق،حتی قدِ یک سکه سیاه...

«با خدا خُرده حسابیست که در دل دارم!»

 

پ.ن1:از سیاه مشق های سال های نوجوونی

پ.ن2:گناهی که تورا پشیمان کند بهتر از کار نیکیست که تورا به خودپسندی وا دارد!حکمت 46نهج البلاغه

 


21 شهریور 1393 373 2

« حسین ِ » قصه ی ما ماند و «بی پناهی ها »

 

فروغ رفته زچشمم،آهای ماهی ها...                      حسینِ قصه ی ما ماندو بی پناهی ها

 

شبی که اسمِ تورا از تهِ گلو خواندم                        تمامِ روز نشستم و شاملو خواندم

 

پرنده بودنِ من بی شما نمی صرفید                        وعشق...بی نفست،به خدا نمی ارزید

 

بدونِ توشه پی ِ گوشه چشمتان بودم                        اسیرِ حُرِ حروف ِ کرشمه تان بودم

 

شبی که چشمِ غرورم از عشقتان تر بود                    که ذکرِ سجده ی من شعر های قیصر بود...

 

و حسِ آخرِ من بی هوا و سر زده بود                      زبانِ شاعرِ خسته که بند آمده بود...

 

به بند آمده بودم...اَسیر سیری چند؟                          دمی ! همینکه مرا از خودم بگیری چند؟

 

همینکه حُرِ دگر را خودت بنا بکنی                           همینکه از صفِ آنان مرا سوا بکنی

 

و باز شعر بگویم که: ای سیاهی ها...                       «حسینِ قصه پناه است»...بی پناهی ها

 

 


27 مرداد 1393 350 2

با اجازه ی ابوالقاسم خان :

چو رستم به هنگامه ی کارزار

همه برقلم همچو رخشی سوار

یکی بانگ زد آنطرف: وانگهی...

چه دانشجوانی!چه دانشگهی!

همه گوش تا گوش و شیون بزن

که کنسل کنند امتحان، انجمن

چون دانشجوان جمع کردن سپاه

مونث به اشک و مذکر به آه !

کِهان سربه زیر و مهان لب به جان

سران ،پیشِ استاد مِن مِن کنان

به لب کرده چون جان ِاستاد را

رها کرده دستان ِ استاد را

گرفتند وان دیگر اعضای را...

یکی پاچه و دیگری پای را

همه وصل ِ استاد چون بندِ رخت...

که "تنها کتش" نیز جرخورد و رفت...

کتِ نازنین تر ز پوست ِ تنش

و بدتر از آن، صوتِ جر خوردنش

چشِ راست چپ کرد و چپ کرد راست

خروش مهیبی ز استاد خاست:

(که آهی ز دود ِ دلِ شمع کن

خجالت بکش!خویش را جمع کن

که این امتحانست و دیگر خلاص

که اینجا کلاسست نه لاس وگاس

*زنیرو بود مرد را راستی*

تو دانشجویی یا یخ و ماستی؟!)

شود دکترا همچو سیکلی مذاب...

اگر بشنود دادی از این جناب

تقلب بسی صعب و دشوار بود

که استاد چون جغد هشیار بود

همان صبحِ فردا درآن پهن دشت

همه فخرهامان همی پخش گشت

همه زیرِ یک بودو دو نمره مشت...

پری شش شدو مجتبی گشت هشت

کجایی تو ای مدرک بی زوال؟

بسی رنج بردم دراین چارسال!

 

پ.ن:

بزرگترین دغدغه های زندگی ما خنده دارست مقابل تو...

تویی که نه فرصت نشستن پشت نیمکتی را داشتی نه حتی فرصت رفتن به پشت سنگری را...

وتمام آرزوهایت همانجا جلوی چشم عروسک هایت ازسقف به زیر آمدو آن طرف تر گرگ ها برای خراب شدن سقف

تو ، کف زدند.


20 مرداد 1393 937 2

چند بیت ِ باطله هام!

1-جبرئیل:

سبک شد از سر ِ زمین، دروغ ِ محوِ سایه ام

تو جبرئیل میشوی کنارِ آیه آیه ام

به قله دلخوشم نکن! تو کافی ای برای من...

تو کوهپایه ای و من...شبیه ِ کوه  ، پایه ام!

 

 

2-مسجود شیطان:

از گوشه ی احساس ِمن یک دسته شب بو در میاد

از دشت های چشم ِتو، یک فوج آهو درمیاد

دنبال سجده ش نیستم،اما یه جوری ساختمت...

که شک ندارم این دفه، شیطان به زانو درمیاد

 

 

3-به آب انداخته:

از کوچ های خسته ی یک ایل میگیری منو

ازدست ِ حول حالنا ،تحویل میگیری منو

رویای تو بازم دل ِ مارو به آب انداخته...

پس شک نکن...حتما یه روز از نیل میگیری منو

 

 

4-زخم ِ آخر:

ازساقه نه، از شاخه نه ،اینبار از ریشه...

افتادی به جونِ یه کوهِ خسته از تیشه

هربار میگفتی و می رفتم، ولی اینبار...

این زخم آخرِ تو ،حتما کارگر میشه

 

 

5-بد و خوب:

این آدمکِ تنها،خوش باور ِ خوبی بود؟!

این عاشقِ بیهوده،کور و کرِ خوبی بود؟!

عشقت منو راضی کرد،صد حیف که بازی بود...

بازی ِ بدی بود و بازیگر ِ خوبی بود!

 

+ پ.ن:اگه اشکالاتشونو بگین خوشحال میشم(-:


04 مرداد 1393 257 1

اگه پشتِ علی خالی نبود اون روز...

 علی رو کشته بودن قبل از این،شاید...

همون مَردا که درد ِ بی ثمر بودن...

"اگه پشت علی خالی نبود اون روز"...

یه لشگر ابن ِ ملجم بی خطر بودن

 

باید ثابت میشد کی مرد ِ میدونه؟

یه دردایی باید رد میشدن از حد...

علی، با زهر،با خنجر... نمیمیره

علی رو کشته بودن قبل از این، شاید

 

علی شکل یه پرچم ِ سفیده که...

میون ِ باورِ یه سجده ی خونی

که هرچی سعی کنی اونو نمی فهمی

که بازم توی ِ کار ِ عشق می مونی...


        ...که بازم توی ِ کار ِ عشق می مونی

 

"السلام علیک یا امیرالمومنین یا علی بن ابی طالب(ع)"

 


25 تیر 1393 264 0

"و بیت بیتِ سکوتِ تو"

                                         "وبیت بیتِ سکوتِ تو"

                             

                                   نشسته خسته و تنها و باز بُق کرده

                                    غمی غریب تمامِ مرا قُرق کرده

 

                                    نمازِ حضرت باران شکستی و دارد...

                                    به خشکسالی ِ هر واژه شعر می بارد

 

                                   نه شاعری که نگاهش تب ِ اُفق دارد...

                                   که بیت بیتِ سکوتِ تو مُشتُلُق دارد

 

                                   منی که دائمُ خَمرِ شراب آلودم

                                   بگو که قبلِ شما دائم الوضو بودم...

 

                                  ببین که کیشِ تو اینگونه مست و ماتم کرد

                                  وعشقِ وصلِ تو که تارکُ صلاتم کرد

 

                                  منی که قبله ی این شعرهای ویرانم

                                  به هر طرف که دلت خواست تو،بچرخانم

 

                                  تمامِ قبله نشسته به سمتِ باران که...

                                  مقلب ِ همه ی قلب های عریان که...

 

                                  گرفته حسِ بدِ این قبیله را از من...

                                 دلم به عشقِ تو قرصست،ماه را نشکن!

 

                               که ماه ساعتِ دیوانه های روی هواست

                               قمر،به پای تو درگیرِ مرگِ عقربه هاست

 

                               اشاره کن که شبم راهی ِ عدم نشود

                               اراده کن که دم ِ تازه بازدم نشود

 

                               اراده کن که مرا "شعرِ تازه میجوشد"

                               بخواه تا نفس ِ این گدازه میجوشد

 

                              و" شعر ِ مست"...که از دستِ عشق میبارد

                              نه از منی که نگاهم تب ِ افق دارد!

 

پ.ن:"دعا"

بیا امروز هر جوری به ما گذشت...

بهترین چیزارو آرزو کنیم

اگه دستِ غم رو سینمون نشست...

دستای دعارو واسش رو کنیم


18 تیر 1393 330 2

شبیه قهوه و دیوانِ حافظ

 

گرچه خنده ات اوج ِ شفق بود

غمی قعر ِ نگاهت موج میزد

چرا لرزید رود ِ دستهایت؟!-

که خط ِ نامه هایت موج میزد

 

 سکوتت،گاه کم کم محو میشد

حضور ِ ناب ِ تو نایاب میشد

نگاهت که اسیر ِ جزر میشد...

دلم...در مد ِ شَرمت آب میشد

 

به دوشت باری از جنس ِ ابد بود

ولیکن خنده ات، قصد ِ ازل داشت

چه حرفی!من برایت شعر گفتم؟!

نگاهِ تو خودش طعمِ غزل داشت...

 

شبیهِ  قهوه و دیوانِ حافظ

و شعری در سکوتش شعله ورشد

نگاه ِ تو به روی میز سُر خورد

وکم کم...خنده ات کم رنگ تر شد...

 

پ.ن ماه:

رگبار-

رگباری از عشقُ پشیمانی

چشمانِ من،در خط ِ سیر ِ تو

امشب،همین جا،رو به این قبله...

میبُرم از هرچیز غیر ِ تو!

 

 


08 تیر 1393 527 3

قسم

گمم کردی تو دریایی ترین حال

ولی پیداس چشات فانوسه امشب

 

قسم به تارُ پودِ قامتِ تو...

غرور ِ غم زدت میپوسه امشب

 

جنونِ سر به مُهرم داغ کرده

نگاهم سجده تو میبوسه امشب

 

بسوزون این دلُ تا باز جوون شم

که مجنونِ تو، یه ققنوسه امشب!

 


31 خرداد 1393 793 1
شعر عاشورایی