در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ناهید رفیعی)


بال تو سوخت تا كه بماند وبال ما




بال تو سوخت تا كه بماند وبال ما

افتاد روي شانه ي تو باز شال ما


ساكت شدي تا كه بماند به روزگار

آواي بي ملاحظه ي قيل وقال ما


سيبي رسيده بودي وافتادي از درخت

برشاخه ماند تا ثمر ترش وكال ما


آتش فرو نشست به امداد دست هات

بيرون كشيدي از دهن شعله فال ما


ما مانده ايم وسايه ي خاكستري سياه

شد آسمان به نام تو ، اين خاك مال ما

#ناهيد_رفيعي

10 بهمن 1395 64 2

بيرون بكش زگور ،مسيح نمرده را

بيرون بكش ز گور، مسيح نمرده را
پيغمبران خون دل از خويش خورده را

دستي كه ماندي از دل اين گورها برون!
برسر بريز،خاك تن شهر مرده را

تاريخ زخم خورده ي انسان ؛مرور كن
جمهوري فراعنه ي سر سپرده را!

برهم بزن صلاة تراويح جهل را
برهم بريز نظم صفوف فشرده را

حك كن به خط داغ بريل اين ترانه را
اين واژه هاي لخت شمرده شمرده را

اي ابر تنگدست جنوبي ،نمي ببار!
اين چشمه هاي تشنه ي باران نخورده را!



#ناهيد رفيعي

29 دی 1395 70 0

پايان قصه ى روباه وزاغ !!!

‎با كشتي شكسته به طوفان زديد باز
‎بي ساربان به قلب بيابان زديد باز

‎با سايه ي توهم خود هي قدم زديد
‎تاريخ ورشكسته اي از ما رقم زديد

‎گم شد ميان خنده ي تان اقتدارشير
‎تا دم زديد با نفس گرگهاي پير

‎خود داده ايد يوسف مارا به دست گرگ
‎وامانده ايد آخر اين حسرت بزرگ

‎حالا كه جام غيرت ما راشكسته ايد
‎افسوس گرد سفره ي خالي نشسته ايد

‎هرگز به پير قافله مايل نبوده ايد
‎حتي كمي به تجربه قائل نبوده ايد

‎هي ساربان گفت وشما باز،كر شديد
‎اما به دزد قافله نزديك تر شديد

‎والله مرغ الكنشان عندليب نيست!
‎اين نقشه ي رفاقتشان جز فريب نيست!

‎صد پند از درآمد ودروازه باز بود
‎دست شما به دامن شيطان دراز بود

‎دين وغرور وعزتتان تاشكارشد
‎تصوير پشت پرده ي تان آشكارشد

‎پيش ازعمل به نقطه ي پايان رسيده ايد
‎حالا به حرف ملت ايران رسيده ايد

‎آن قدرت وتفاخر وتدبير هسته اي
‎حالا شده است كشتي طوفان شكسته اي

‎هم غيرت وغرور جوانان تباه شد
‎هم رويتان به پيش شهيدان سياه شد

‎برجام فصل بي ثمر وخشك باغ بود
‎پايان تلخ قصه ي روباه وزاغ بود✔️



‎#ناهيد_رفيعي

13 دی 1395 118 2

السلام عليك يابن النبأء العظيم

السلام عليك يابن النباء العظيم☘
السلام عليك يا امام الكريم☘☘به پيشگاه كريم اهل البيت امام مجتبي( ع)



سكوت سبز توشد مطلع كلامي سرخ
وبغض مانده به حلقوم تو مرامي سرخ

به هركجا كه كند جلوه حسن كامل تو
ز عرش مي رسد از ذات حق سلامي سرخ

تمام عصمت خون از لب تو جاري شد
گرفت راه دل بي قرارجامي سرخ

زني نشسته به بالين غربتت تا باز
بگيرد از لب دلپاره هات ،كامي سرخ

عرق گرفت ز روي توآستين زمين
ز آه لاله شد اين آستان تمامي سرخ

چقدر حالت اين لاله واژگون زيباست!
قعود كرده شبيه تو درقيامي سرخ


و زخم كهنه ات اي آفتاب عالم سوز
برون نمي كشد آخر، سراز نيامي سرخ؟

حرم به پاشود از شوق در بقيع دلم
زرقص شال تو بر دوش انتقامي سرخ


#ناهيد_رفيعي

22 آذر 1395 94 0

در ورطه ي تكرار...

مرا به ورطه ي تكرار مي كشد تاريخ🤔🤔/🤔🤔🤔👆👆


غمت بهانه شد از اشك ماه بنويسم
وزآن قبيله ي گم كرده راه بنويسم

زچشم سرخ تو وقتي ستاره مي بارد
غزل غز ل زدل تنگ چاه بنويسم

مرا به ورطه ي تكرار مي كشد تاريخ
كه زآن شتر كه نشد سر به راه بنويسم

لب تو تر شده از زهر باده ي برجام
دگر خدا نكند ،اشتباه بنويسم!

قلم به خون دلت محرمانه بايد زد
كزاين همه ياران نيمه راه بنويسم

به دوش تو علم غيرت است،پس بايد
تو را امير دلير سپاه بنويسم

لبيك يا سيدنا خامنه اي/☘☘☘☘

#ناهيد_رفيعي✔️➖

13 آبان 1395 111 0

من جمعه ها...

السلام علي الصاحبنا ،صاحب العصر والزمان☘☘


من جمعه ها براي تو گل مي خرم هنوز
از خواب خوش به شوق تو من مي پرم هنوز

باور نمي كني؟!بخدا من غروب ها
هي درد دل براي تو مي آورم هنوز

آهسته مي كشم پرشال تو را به چشم
يك مشت پر ز خانه ي تو مي برم هنوز

مي گويم از زمانه و تو گوش مي دهي
دلخوش به دل سپردن اين باورم هنوز

از كاج هاي خسته ،كمي پيرتر شدم
اما زعاشقان زمين، برترم هنوز

با اينكه انتظار مرا پير كرده است
در عشقت از تمام جوان ها سرم هنوز

يوسف شدي،زحسن ولي برتري از او!
بي خود كه نيست ،من ز زليخا، سرم هنوز

هر كس بپرسد از من وازحال وروز من
مي گويمش به بغض،:"كمي بهترم هنوز"

☘☘☘
#ناهيد _رفيعي

13 آبان 1395 111 0

یادت که هست؟؟

در و آتش وکوچه و یاس یادت که هست؟
ازآن لحظه ی سخت وحساس ،یادت که هست ؟

خزانی که یک غنچه پشت در باغ بود...
تن نازک گندم و داس، یادت که هست؟

از آن خون پیچک که پیچید بر ساق تاک
وتکرار آن زخم دستاس ،یادت که هست؟

از آن دم که تسبیح یا ربنا پاره شد .
وپاشید در کوچه الماس، یادت که هست؟

از آن ذوالفقاری که بر خشم خود زخم زد
ونفرین آن قوم خناس ،یادت که هست؟

وفریاد جبریل بین السماء وارض
الا اشهدوا ایهالناس ،یادت که هست ؟

هوالحق ،هو الفارق الخیر والشر علی است
هیاهوی شیطان وسواس ،یادت که هست؟


26 خرداد 1394 465 4

برای غریب سامرا

ای اجتماع اشک وغزل در ضریح تو 

آرامگاه لاله ی پر پر ضریح تو

 

بر دستهای سبز تو گل کرد انتظار

ای منتهای ذهن کبوتر ،ضریح تو 

 

در انحنای گنبد تو ابتدای من 

دل می برد زدست من آخر ضریح تو 

 

در سامرای چشم تو من اشک می شوم

می بارم از نگاه آینه ها بر ضریح تو 

 

جغرافیای فاصله ها مات مانده است 

بر خط استواست ،سراسر ضریح تو 

 

 

 


13 دی 1393 334 4

تکرار ،تکرار،تکرار...

 

 

این منم ،این گناه تکراری

باز هم اشتباه تکراری

 

خیس شد شانه های تردیدم

زیر چتر نگاه تکراری

 

باز یوسف شدم ولی ماندم

در دل سرد چاه تکراری

 

خسته ام از شکست نافرجام

باز از این سپاه تکراری

 

عشق در من دوباره می گرید

با دو چشم سیاه تکراری

 

گفته بودم به تو :نمان برگرد

از همان کوره راه تکراری

 

گفته بودی که عاشقم هستی

توی آن ایستگاه تکراری

 

تشنه ی حرف آخرت هستم

عاشق بی گناه تکراری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفته بودی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


06 دی 1393 454 4

وقت رفتن شد دوباره .....

وقت رفتن شد ،دوباره دست وپایم گم شده 

توی این تردید لا مذهب خدایم گم شده 

 

حرف رفتن تا که شد ،پایم زکار افتاد باز 

این دم آخر خدایا ؛گیوه هایم گم شده 

 

تا شنید این چشم بی انصاف ،او هم تار شد 

لای کاغذها،هم عینک هم عصایم گم شده 

 

جمع کردم توشه وبند دلم را بسته ام 

زیر این انبوه حیرت ها ،قبایم گم شده 

 

تا که زد نم نم ،کمی باران به صحن چشم من

ناگهانی،زیر و بم های دعایم گم شده 

 

"نیست کار تو پیاده راه رفتن مشکل است "

توی این تردید ها ،حال و هوایم گم شده 

 

مسجد الاقصای چشمت هی صدایم می زند 

روبه سوی قبله ام ،اما خدایم گم شده !!!


12 آذر 1393 416 3

مانده از او هر آنچه هست

روی پرده سایه ای افتاده از مردی که هست
توی قاب خاطره تصویر پیوندی که هست

یک نفر رد می شوداز روی نعش کوچه ها
می شود فهمید از چرخیدن گردی که هست

باز پای پنجره آواز می خواند کسی
با صدای آشنای مرد شبگردی که هست

در سکوت وبغض شاید رفته از اینجا کسی
می شود فهمید از این قهوه ی سردی که هست

گاه گاهی استخوان خاطره از درد تیری می کشد
در تنش جا مانده تاثیر همان دردی که هست

گونه های شوق او گل می کند هر چند وقت
می نشیند گوشه ی آیینه لبخندی که هست

26 آبان 1393 327 1

،فقط بگو

ماجرا را برای من،صاف وساده و دقیق بگو
نترس که بمیرم از غصه،قصه را دقیق بگو

ترانه بخوان ،غزل بگو،گریه کن ،نمی دانم
نگاه کن فقط ،سکوت کن ،به هر طریق بگو

07 آبان 1393 259 2

شقایق صحرایی

دلم را دختری بی باک بود ورفت وعاشق شد
دل بیچاره ام یک عمر رسوای خلایق شد

شنیدم دختری کولی شده در دشت می رقصد
تبار تازه اش صحرایی ونامش شقایق شد

07 آبان 1393 476 0

نگاهم نکن

نگاهم نکن؛ تا نگاهت کنم یک دل سیر
نگاهی به چشم سیاهت کنم یک دل سیر

حضور مرا امشب ،اصلا به رویت نیاور
که دیدن زرخسار ماهت کنم یک دل سیر

19 مهر 1393 280 1

عزل عشق

شعله های مصلحت یکباره دامنگیر شد
عشق یک بار دگر با عقل من درگیر شد

عقل از احساس ،آخر گوی سبقت را ربود
عاقبت این دل به مکر وحیله غافلگیر شد

عشق در دارالتمنا از خلافت عزل شد
روی منبر از شیوخ مصلحت تقدیر شد

حضرت عقل عاقبت هم شد امیر مومنان
عشق در جمع کثیر مومنان تکفیر شد
 


18 مهر 1393 240 0

رعایت کن کمی ...

تو طردم می کنی ؛باشد؛ولی آهسته آهسته
نمی خواهی مرا دیگر ؛بگو آرام وسر بسته

رعایت کن کمی حال دل بیچاره ی من را
اگر هم میروی ،دزدانه ،او بد جور دل بسته !

17 مهر 1393 262 4

دزدانه

من در کنارت لحظه ها را می شمارم
آهسته قلبم را به دستت می سپارم

وقتی که می گویی خداحافظ؛دلم را
دزدانه در جیب کنارت می گذارم

12 مهر 1393 395 5

....با عاقل ودیوانه درگیرند این مردم !!!

سراغ عقل از دیوانه می گیرند این مردم
چه نادانند در آیینه می میرند این مردم!!

درون گورهای دسته جمعی خواب می بینند
برای دفن دلهاشان چه پی گیرند این مردم

شده بر شانه هاشان خانه ی ایمانشان آوار
بنای کفرشان را فکر تعمیرند این مردم

به جرم عاشقی شیخ ؛می بندند مسجد را !
ودائم در پی تردید وتکفیرند این مردم

کسی در بین آنها اهل سازش نیست با دنیا
عجب !با عاقل ودیوانه در گیرند این مردم !!

پس از سعی وطواف وبعد ازآن تهلیل بی احرام
نه در اندیشه ی رمی ونه تقصیرند این مردم

زمین از ازدحام جهلشان جای تنفس نیست
عجب دارم دوباره فکر تکثیرند این مردم!!




12 مهر 1393 172 2

آسمانهای آبی

می پرد دل تا دل بیکرانهای آبی
بسته اما کسی قفل ان آسمانهای آبی

مانده پای عبورم به گلهای یک دست حسرت
رفته حتی غبار ره کاروان های آبی

بسته دست دعایم به زنجیر آلودگی ها
تا ابد بسته در وازه ی آن جهان های آبی

هر شب از آسمان می چکد خون مهتاب اما
لخته شد خون شب روی دست زمان های آبی

لحظه ها؛روزها؛سالها رفته اما
مانده یک تیر در تر کش آن کمان های آبی

می دود گله ی عشق در بیکران های غربت
کوچ کردند در شب شبی آن شبان های آبی

پشت لبهای خشکیده ی عشق یک حرف مانده است
حرفی از لحن بارانی آن زبان های آبی

کاش یک حرف از جدول عشق را حفظ بودم
تا بگیرم سراغی از آن مهربان های آبی

ماه یک شب به دیدار مهتابیان خواهد امد
تا بگیرد سراغی از آن مهربان های آبی

یک شب از گرد ره می رسد یک سپاه غزلخوان
می شود کار گر ذکر صاحب زمان های آبی

می رید بوی بو سف از آن پیرهن های خونین
می زنم دست بر دامن آسمان های آبی


04 مهر 1393 170 1

برای مسافرانی که امروز آمدند ......

تشییع جنازه نیست تشییع دل است
خاکستر سینه هاست روی محمل است

این هروله ای که ار زمبن تا به خداست
دنباله ی یک دوره طواف کامل است

03 مهر 1393 130 2
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها