در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده وحید لقمانی)


رفاقت تعطیل

در مکتب ما بی تو رفاقت تعطیل
با جاذبه ات سیر و سیاحت تعطیل

والله قسم عمر خودم را دادم
ای دوست خیانت به امانت تعطیل

30 دی 1395 142 1

صورت مساله

درد است ولی سنگ صبورش کردیم
از زخم تنش گفت که کورش کردیم

آن لقمه که از حقّ حیاتش می خواست
با مصلحتی زنده به گورش کردیم

08 دی 1395 138 0

پیشکش

امشبی با من بمان، فردای یلدا پیشکش
یاد تو آرامشم، چشمان دریا پیشکش

صورتت قدیسه چون قرآن، که با غیر وضو
لمس هم ممنوع شد، بوسه زدن ها پیشکش

زیر باران چای لاهیجان چه می چسپد، ولی
خنده ات دلچسپ تر، خرما و حلوا پیشکش

در عقائد خوانده ام یک ناظمی دارد جهان
صورتت برهان کامل، نظم دنیا پیشکش

با تو استقلال و پیروزی به وحدت می رسند
سرخ و آبی چشم ولب هایت، تماشا پیشکش

بی تو هیچم آنقدر تنها که نامم شد "وحید"
یک نفس از من گذر کن، دم مسیحا پیشکش

قم - ۱۳۹۵/۸/۴

04 آبان 1395 243 2

غزل خیز

آن ملائک که سحر مفتخرت می گردند
وقت پرواز دعا بال و پرت می گردند

هر کجایی بروی درس مشایخ آنجاست
لات و الوات محل در گذرت می گردند

در دلم مانده مگس های به ظاهر انسان
مثل پروانه چرا دور و ورت می گردند

گر چه مشتاق قدم های امامی هستند
پشت ابرم بروی در به درت می گردند

جنگلی در دل دریا، چه غزل انگیزست
چشم هایی که فقط در نظرت می گردند

آن لبت را علما حدّ وسط می دانند
دوستانم چه سریع هم نظرت می گردند

یاسمن، سوسن ونرگس به خدا شاکی اند
بلبلانی که سحر دور سرت می گردند

کوله ات را که ببندی غزلم می ریزد
شعر هایم نگران، همسفرت می گردند

26 مرداد 1395 320 2

جاذبه بکر

هر جا برود حجب وحیا پابرجاست
در چادر شب چهره ی ماهش پیداست

آرایش صورت چه نیازی باشد
هر جاذبه ای بکربماند زیباست


رشت – 1395/4/21

23 تیر 1395 297 0

خاک باران زاده

غصّه دارد غصّه ای از جنس تنهایی ماه

جای دریا عکس او افتاده در آغوش چاه


هرکه هم دردش خدا شد، سوز آهت را کشید

چهره پرداز خدا هم روی ماهت را کشید


بخشش اش در نیمه شب ها، روزها دنبال نان

پوششی دارد زمین از پای لخت آسمان


ابن ملجم هم شبی شق القمر کرده، ولی

سجده گاهش آسمان، مهتاب اعجازش علی


قل هواللهم همان هوهوی خاطر خواه توست

کلِّ قرآن حاصلش در باء بسم الله توست


عشق زیبا می شود با عین نامت یا علی

شقِّ بی معنا شود بی نام مولانا علی


گرچه باران زاده ام، فرزندتم فرزند خاک!

با قدم هایت حیاتم می دهی روحی فداک!


می روم منزل به منزل کوه به کوه تا در سحر

کاسه ام را پر کنی از شهد لب هایت، شکر


دست گیری می کند با لطف بی پایان خود

گاه غرقم می کند در شهر پرباران خود


بنده ای امّا خدایت هم خدا شد با علی

من که عمری کافرم بر هر کسی إلّا علی



رشت – 1437/رمضان/5

06 تیر 1395 255 0

ما بین زمین و آسمان

رنگ دریایی که در چشم تو تندیس شده

آسمانی می نماید که کمی خیس شده


آن مسلمانی که بر چشم ولبت بوسه زده

در مسلمانی خود عابد تثلیث شده


روح شیطان هم پشیمان شده از کرده ی خود

سجده گاهت را که سجّاده ی ابلیس شده


مرده ام یا زنده ام؟ آه که با بوسه ی تو

زندگی ام روز وشب قصّه ی ادریس شده


قم – 1395/3/8

10 خرداد 1395 354 0

رنگارنگ

خواب نازت خلق آدم را هوایی می کند

پلک چشمت آسمان را رونمایی می کند


آب رنگارنگ چشمت آب دریا را قلم

شیخ ما را طاق مژگانش بهایی می کند


طول گیسویت تسلسل را به منطق آورد

رنگ گردونش پرستو را حنایی می کند


پیچ و تابش دیدنی وقتی که از خود پر شود

آب باران خشم دریا را کنایی می کند


با نگاهش حس رویایی من لامسه است

بوسه حسم را شبانگاهان چشایی می کند


زیر چشمی بر دو چشمانم حکومت می کند

غمزه اش در عشق و دیانت جدایی می کند


عاقبت رسوا شود با دست خونینم رقیب

آن رقیبم شعر و کارم را جنایی می کند


او که می دزدد چرا از فکر شب بی خواب است

یار ما با برق چشمش دل ربایی می کند


او که در عشقش خدایش را سرآمد کرده است

مثل یوسف هم زلیخا رافدایی می کند؟


عقل گوید: بیم آن دارم که مرتد می شوی

آن همان روزیست تندیست خدایی می کند


مرگ من را شور چشمانت مشخص می کند

فصل پاییزت غروبم را کجایی می کند؟


رشت – 1395/1/21

26 فروردین 1395 352 0

رنگارنگ

خواب نازت خلق آدم را هوایی می کند

پلک چشمت آسمان را رونمایی می کند



آب رنگارنگ چشمت آب دریا را قلم

شیخ ما را طاق مژگانش بهایی می کند



طول گیسویت تسلسل را به منطق آورد

رنگ گردونش پرستو را حنایی می کند



پیچ و تابش دیدنی وقتی که از خود پر شود

آب باران خشم دریا را کنایی می کند



با نگاهش حس رویایی من لامسه است

بوسه حسم را شبانگاهان چشایی می کند



زیر چشمی بر دو چشمانم حکومت می کند

غمزه اش در عشق و دیانت جدایی می کند



عاقبت رسوا شود با دست خونینم رقیب

آن رقیبم شعر و کارم را جنایی می کند



او که می دزدد چرا از فکر شب بی خواب است

یار ما با برق چشمش دل ربایی می کند



او که در عشقش خدایش را سرآمد کرده است

مثل یوسف هم زلیخا رافدایی می کند؟



عقل گوید: بیم آن دارم که مرتد می شوی

آن همان روزیست تندیست خدایی می کند



مرگ من را شور چشمانت مشخص می کند

فصل پاییزت غروبم را کجایی می کند؟



رشت – 1395/1/21

22 فروردین 1395 209 0

زهراء


هرقدر که پیشینه ی ما ننگین است
در سفره ی او جود وکرم رنگین است

با تابش او شمس وقمر می تابند!
این سایه چرا بر سر ما سنگین است؟


04 اسفند 1394 370 0

می دانم نمی دانم (تحصیل حاصل)


تقدیم به مادرم به مناسبت روز تولّدم.. .


چرا از روی این دنیا گریزانم، نمی دانم!

فقط با گریه می گویم: نمی دانم نمی دانم!


ندانم های من با گریه شد آغاز در تکرار

چرا از "گرمِ لبخندش"* زمستانم؟! نمی دانم!


من از خاکِ کفِ پایت، خاکِ باران خورده ام مادر

بهشتی زیرِ پایت رویِ چشمانم.. . نمی دانم!!


نمک دادن، نمکدان را شکستن تا به کی بانو؟

"هزارو سیصد وچندین و چندانم؟ نمی دانم"!*


اگر مادر فقط یک چکّه از دریایِ رحمت بود

چرا پهلو گرفته قایقِ جانم؟ نمی دانم!


"نفختُ فیهِ من روحی"، چرا "لا یعلمون" باشم

خدا یا من چرا از قومِ نادانم؟ نمی دانم!


خودت معطیِّ شیئی فاقدش هرگز نمی باشی

چه قدری دوستم داری؟ چه می دانم، نمی دانم!


اگر با تو شوم تکرار، یک مضروبِ بی حدّم

چرا پوچم چرا هیچم.. . پریشانم؟ نمی دانم!


خدا را می توان از چشمِ زیبابینِ مادر دید

چرا تحصیل حاصل؟ من که می دانم نمی دانم!


*"گرم لبخد" یک اصطلاح در گویش گیلکی است. به خنده ای می گویند که باعث شوق وشعف دیگران می شود.
*قیصر امین پور


دزفول – 1394/11/23




23 بهمن 1394 285 0

دوشیزه ی مقدّس


مقدّس زاده ای - دوشیزه - قدّیس خوانده ی شهری
منم مؤمن به عادت های یک ایمان اجباری

زمین گیرت زمین! دریاچه در شهرت نمک گیرت
نمک خوردم نمکدان را شکستم با شکم سیری

چهارده صیغه بردم فعلِ "إحسان" را، نفهمیدم.. .
چهارده سایه بر رویت طنین انگیز معماری

فقیهان مرجعیّت را جز از بابت نمی گیرند
تویی قرآنِ آیت ها، تفقّههای ری شهری

مشایخ گردِ خاکت یک صدا خوانند " فلَولا نَفَر "
دهد بازار شیخان هم به نامت سود دینداری

به خاکت همچو شاعرهای شهرت بی اِبا گفتم:
که من یک زائرِ بارانی ام، مدّاحِ درباری

قم – 1394/6/25

30 دی 1394 426 4

اگر شهر تو باشد

زیباست دو عالم اگر شهرِ تو باشد
نفرین به عبادت که از قهرِ تو باشد

گفتن که ندارد، فقط بابِ تذکّر
امواجِ کرامات در بحرِ تو باشد

قم – 1394/8/7

10 دی 1394 369 0

بوسه ماهی 2

هرچند که در مذهبِ ما باده حرام است
هر بوسه ی لب های تو در حکمِ سلام است

السّاعه شود واجب و ردّش چه گناهیست !!!
این حکمِ تمامیِ اساتیدِ عظام است

لبخندِ تو مکشوفه ی صد دانه ی یاقوت
منظومه ی هر دسته ی ارکانِ نظام است

آتش بزند آن لبِ سرخت، سرِ سبزم
گر هیزم عالم شده از سوزِ کلام است

در حرکت لب های تو یک سوژه ی عالیست
چون حسِّ رمانتیک که از ژانرِ درام است

هر غنچه ی لب های تو چون بوسه ی ماهیست
یک صید که صیّاد درآن طعمه و دام است

هر لب به لبی، شعر به مقطع برسانم
چون بوسه ی آخر، غزلم حسنِ ختام است

رشت، 1394/9/21

22 آذر 1394 701 0

این فاصله دیوار نشد

انگار نه یک بار که صد بار نشد
دل را به حرم بست، خریدار نشد

من آن گلِ زخمیِ گرفتارِ عطش
عمری به عطش سوخت و گلزار نشد

صیّادِ دلم باش که دل رابه دریا بزنم
این صید، به هر طعمه گرفتار نشد

ای صاحبِ دل، صد دلِ من یک دلِ کن
جز در دلِ او منزلِ ابرار نشد

آزاده شود عبد، اگر بندِ تو شد
هر حرِّ گرفتار که مختار نشد

ای کاش که ما بینِ حرم، رو به قمر
ای اهل حرم میر و علمدار .. . نشد

اشکم روضه خوانست و دلم سینه زنت
این ها همه سرمایه ی دیدار نشد

زوّارِ تو خاکسترِ ققنوسِ دلند
هر خاطره جز آتشِ منقار نشد

این سائلِ در خواب چرا نصفه شبی
در موکبِ عشّاقِ تو بیدار نشد؟

کشتیِ نجاتت دلِ من را چه کند؟
مصباحِ هدا شعله ی این غار نشد؟

این شاعرِ درباریِ ارباب چرا
یک بیتِ غزل ساکنِ دربار نشد؟

عشق است وهمین فاصله هایش.. . چه کنم؟
هرچند که این فاصله دیوار نشد

یک عمر سرودم، برسم آخرِ بیت
ارباب! نه انگار که اینبار - نه! - شد

رشت – 17/صفر/1437

08 آذر 1394 503 1

خود آ


تو جانی جان فدایت جانِ جانان دوستت دارم

تو عشقت خون بهایم، سربِدارن دوستت دارم


مگر با این خلایق می شود بی عشق وعرفان زیست

همین یک قطره باران.. . زیرِ باران دوستت دارم


خودت معطیِّ شیئی فاقدش هرگز نمی باشی

چه زیبا عاشقی کردی که حیران دوستت دارم


نمی دانم ! چه می دانم؟ چه قدری دوستم داری

" لَماتَ شوقاً "[1] از حبّت بمیران دوستت دارم


یکی از صد پریشان زلف بر بادت در این دنیا

کند محشر از آن یک زلف، ویران دوستت دارم


مرا درآتشم – امّا اگر شاید – برویانی

" لإن أدخَلتَنی "[2] خوانم: بسوزان دوستت دارم


خودت آهم شوی آهی که مژگانت قبولش کرد

" أنین المُذنِبین "[3] زیباست، گریان دوستت دارم


وحیدم ! واوِ بی وصلم روایت می کند آن را

تو با من هم قرینی ربِّ یزدان دوستت دارم


قم _ 1394/7/15

امام صادق (ع): العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع الله لو سها قلبه عن الله طرفة عين لمات‏ شوقا إليه ؛ اگر شخصی بداند خداوند چقدر دوستش دارد قلبش منبسط می شود و در آن حال از روی شوق برای رسیدن به خدا جان می دهد. بحارالانوار ج3ص14[1] .

امام علی (ع) : لئن‏ أدخلتني‏ النار لأخبرن أهل النار بحبي لك‏ ؛ اگر مرا در آتش جهنم داخل کنی اهل جهنم را با خبر می سازم که دوستت دارم. زاد المعاد - مفتاح الجنان ، اعمال مشترک شب های ماه رمضان. [2] .

خداوند لطیف: انينُ الْمُذْنِبينَ احَبُّ الَىَّ مِنْ تَسْبيحِ الْمُسَبِّحين‏ ؛ نزد من ناله ی گناهکاران دوست داشتنی تر از تسبیح تسبیح کنندگان است.[3] .

05 آبان 1394 323 0

شب یلدای رقیّه (س)

مشقش شده: عبّاس شرمنده ی بابا
از فعلِ عطش بود ماه ی شده سقّا

در دستِ قمر آه، در چشم سرش.. . کاش
خاموش نمی گشت فبل از شبِ یلدا

رشت - 6/ محرم /1437


28 مهر 1394 465 0

روشن تر ازسیاهت رنگی نیست

روشن تر از سیاهت رنگی نیست

تابیده به عالم نفسِ سینه ی مشکی
ماهی ست نمایان در این تکیه ی مشکی

آزُردنِ خورشید، نالیدنِ باران
راویِّ محّرم بشود چهره ی مشکی

قم _ 1/ محرم/ 1437


23 مهر 1394 406 0

بوسه ماهی

همین یک قطره اشکم را خزرکن
تو یک شب را از این ساحل گذر کن

به لک لک ها بگو شب را بخوابند
فقط شب بوسه ماهی را خبر کن

رشت - 1394/6/31

16 مهر 1394 414 0

دو دستی آسمانی

علی عینش، عَشَق ها را نهال است
نه تنها وصف او، ذکرش کمال است

ولایش محشری را دست گیرست
دو دستی آسمانی گر شمال است

10 مهر 1394 460 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها