در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سعید کاتب)


سه نقطه

بازم یه یلدا وُ ، زمستان وُ، جدایی
سرما وُ بوران وُ...چه دردِ آشنایی!

بازم هزاران شب نشینی با غم و آه
هی غصه پشتِ غصه خوردن بی کم وُ کاه

من همچو فرهاد وُ چو شیرین یار من بود
در دفترِ اندیشه هردم ، یادِ من بود

من شاد بودم در کنارش هرچه می شد
این مرد در دستش ، مثال بچه می شد

این خاطرات آتش کشیدند هستی ام را
هی تازه ساختند روزگارِ سختی ام را

بازم من وُ اندوه باقی مانده از دوست
در سینه ام جایِ هزاران زخم از اوست

من بوده ام مجنون وُ لیلی رفته از بَر
ویرانه گشتم ، از هجومِ قومِ بربر

من ماندم وُ این روضه های هر شب من
وین اشک ها و ناله های هر شب من

من از شرابِ اشک هایم سخت مستم
چشمِ فلک کور بود وقتی رخت بستم؟

دیگر نخواستم دل کنم خوش بر کسی من
شاید که آخر جان دهم در بی کسی من

یلدا برایم ، کل این تقویم بوده
هر روزِ سالم مجلس ترحیم بوده

بازم من وُ افکارِ مغشوش وُ سه نقطه
حالا ، چه کس خفته در آغوشش ...

01 دی 1395 143 2

چله نشین

عاشق تو نگشتیُ و دلت ساز نشد
بعد از تو دگر ، عشق سرآغاز نشد

یلدایِ غم از سینۀ تنگم نگذشت
این شامِ سیه به فجر احراز نشد

من پشت نمودم به جهان بی رخِ تو
در پیشِ چِشَم کسی ، برانداز نشد

خواستم تا به سحر از تو بگویم ، هیهات
هیچ کس ، محرم این سینۀ پر راز نشد

شکوه ها داشت دلم از غم بی فردایی
لشگر بغض نفس بست و دهان باز نشد

هی بگفتند که بگو از چه نشستی به قفس
صد هزار ساز زدند غیرُ، هم آواز نشد

خاطرم رفت ز یادِ تو وُ بر بادم داد
داغ بر سینه نشست ، داد چو ابراز نشد

چیده ای بال و پرم را و گشودی قفسم
چله بنشستم و این بال ، به پرواز نشد

رختِ ماتم به دلِ مضطر من کوک زدی
از ازل تا به ابد ، مثلِ تو بزاز نشد

سالها دیده ام از هجر و فراق تو گریست
طالع شوم و سیاه از سرِ من واز نشد

سوز و سرمایِ زمستان به تنم خواهد ماند
کاش می آمدی وُ ، حیف ، که اعجاز نشد

مطلع بود که "حافظ" ز دلِ من می گفت
"گوشۀ چشم رضایی به منت باز نشد"

سینه ام سخت به تنگ آمده بود از غزلم
ناامید در پی آن شعر ، که آغاز نشد


29 آذر 1395 98 0

افسار

امشب دوباره چشم ترم پر ز آب شد
این غصۀ لم یزلم بی حساب شد

فارغ شدم از همه کس عین هیچکس
اندوهِ نانوشتۀ من ، صد کتاب شد

من که فراموش بنمودم تمام خود
اما دوباره غم آمدُ ، فتحِ باب شد

هی قرص می خورم تا که نِشیند چِشم به خواب
رویایِ تو ... باعث تلخیِ خواب شد

افسارِ این زندگیم ، دستِ خاطرات
میبرد شهر به شهر مرا وُ جَلاب شد

نگذاشت روزگار به خودم خوش کنم شبی
اینگونه بود که زندگیِ من ، خراب شد

هر کس رسید نیشِ سخن ، قلبِ خسته ام
هر روزِ من پر ز هزار اضطراب شد

گفتند قسمت است و قضا و قدر چُنین
اما چه می شود ، به سرم انقلاب شد

آمد چو عقل به تعذیِ این دلم
گفتش چه شد که قسمت تو اِغتِراب شد

گوید ببین ، حکم بنمودند به نیستی ات
در عاشقی سهم تو گویی سراب شد

دیگر نباید که ببندی به کس دلی
این خانۀ دلت بنگر ، منجلاب شد

هی دل گذاشتی وسطُ ملعبه شدی
آرامشی که نیآمد وَ غاب شد

اصلاً بنا نبوده که آرام زیست کنی
ای متعبِ زبون چه وصالت عذاب شد

باید بسوزی و بسازی تو اینچنین
آتشفشانِ چشم نمورَت ، مذاب شد؟

برخیز و باز ناله نما تو به حالِ خود
شاید که پیکِ مرگ اینبار مجاب شد

شاید که حق ، شفقت نمود برت
گوید بیآ ، دعایِ دلت استجاب شد


16 شهریور 1395 136 0

دستِ حاجت

بی تو مهتاب شبی ، وای خدایا چه کنم؟
از همه رانده و با خلق ، خدایا چه کنم؟

من که غیر از تو کسی ، یار و مددجویم نیست
در تمنای تو هستم ، خدایا چه کنم؟

من فقیرم نه ز مِن باب زرو سیم و دِرم
کیل تهی گشته ز دعوات ، خدایا چه کنم؟

بر در ، درگه تو که جای نومیدی نیست...
من هزار ، توبه شکسته ام ، خدایا چه کنم؟

دستِ حاجت به در خانۀ تو ... شرمندم
من خجل ماندۀ باز آی ، خدایا چه کنم؟

ماه مهمانی تو ، نیست فقط ماهِ صیام
همه عمر مدعو خوان بوده ، خدایا چه کنم؟

به سحرگاه ببخشی تو همه جرم مرا
شرمگینم ز عطایای ، خدایا چه کنم؟

هیچ دستی ز درِ خانه ات خالی نرود
رو سیاه آمده ام ، گوی خدایا ، چه کنم؟

تو بخواهی که فقط قبلۀ خود گم نکنم
قطب نما گم بنمودم ، خدایا چه کنم؟

نیست هادی که نشانم بدهد راهِ درست
غائب است منتظرِ ما ، خدایا چه کنم؟

کاش می شد که در امسال ظهورش برسد
برِ تعجیل فرج ، لیک ، خدایا چه کنم؟

ترسم این است که گنه ، راهِ خودش باز کند
که گر اینگونه شود باز ، خدایا چه کنم؟

من هراسم همه این است که پروندۀ من
برسد نزدِ امامم ، خدایا چه کنم؟

که ببیند همه اعمالِ سیاهم جمع است
گر تغیر بنماید ، خدایا چه کنم؟

نشود روی بیندازم و باز توبه کنم
گر به امضاء نرساند ، خدایا چه کنم؟

نکند حضرت موعود بگرید بر من
یا مرا پس بزند ، وای خدایا ، چه کنم؟

من خود آگاهم از این نامۀ اعمالِ کثیف
گر نبخشید و بمیرم ، خدایا چه کنم؟

20 تیر 1395 250 0

چشم به راه

لختی زمان ِ رفتنت ، هی پا به پا نما
در پیش ِ چشم ِ مادرت غوغا به پا نما

بگذار خوب ببینمت ای نازدانه ام
چرخی بزن ، رحم به دل ِ مبتلا نما

تو دو قدم پیش بیا یک قدم برو
برگرد پارۀ قلبم ، به دلم اعطنا نما

مادر ، کاش رفتنت اینگونه سخت نبود
باشد ، ولی روز ِ جزا ، تو وفا نما

برگو به حق مادر ِ من چشم به راه بود
اینک خدایا تو به حالش صفا نما

گو رفت گلم تا که نتازند به مُلک ِ دین
ام ِ وهب شدم ، تو برو جان فدا نما

بهر حفاظت از حرم ِ دختر ِ علی(ع)
بر پور ِ ام بنین (س) اقتدا نما

دیگر نخواهم که بیایی عزیز ِ من
سینه سپر به کارزار ِ بلا نما

حتی اگر سر به تنت بار ِ مشکل است
سر نَه ، که بند بند ِ تنت را جدا نما

باشد که پیش ِ زینب کبری (س) نشم خجل
جانت فدای حرم آل عبا نما

ای مادرم هر چه بگویی به روی چشم
زین پس فقط راز ِ دلت با صبا نما

ای مادرم من بروم سوی حرب ِ شام
در هر نماز بهر شهادت دعا نما

من نیستم پیش ِ تو ، نالان نبینمت
تنها برای خون ِ خدا گریه ها نما

ای کاش لایق شوم و حضرت بتول(س)
گوید بگو ، خواستۀ خود برملا نما

گویم فقط مادر ِ من ، نور ِ دیده ام
جایش رفیع ، در حرم ِ کبریا نما

19 تیر 1395 275 0

رزم نامه

ما را خیالی جز تن صد چاک دیگر نیست
ما را هدف جز کشتن ضحاک دیگر نیست

این داعش و آل سعود هر دو سر مارند
ما را به سر جز جنگ با سفاک دیگر نیست

1) سفاک = صهیونیست

**********

دیگر نمی خواهم بمانم سینه ام تنگ است
در کوچه ها حرف شهید و جبهه و جنگ است

شیعه نمیزارد که آل الله اسیر گردد
این روسیاهیست و برامان مایۀ ننگ است

**********

ما آمدیم در عرصۀ پیکار با کفار
دست و تن و جان را سپر کردیم ما اینبار

گفتیم جوانان خمینی شیر میدانند
هرگز نمی ترسند از این زوزۀ کفتار

آقای ما سید علی گفتش که می تازیم
بر لاشه های داعشی های آدمخوار

حتی اگر صهیون و امریکا به پا خیزند
ما آمدیم ثابت کنیم حق است این گفتار


این چند شعر تقدیم شهدا و رزمندگان دفاع از حریم آل الله

18 تیر 1395 240 0

فاطمیون

در لشگر خود مثل قاسم بی شمار داریم
از داعش و آل سعود نفرت عیان داریم

اسکندری بر روی نیزه مشق عشق می کرد
در راه حق مثل حسین بی تاب ما داریم

عبدالرضا و عزت الله ، عزت مایند
ما چون حمید و هادی کجباف ها داریم

ما در دفاع از حرم آل پیمبر
فرشاد و مختاربند و صدها شیر مرد داریم

محسن خضاب خون به سیمایش چو می بندد
ما موسپیدانی چنین پیروزمند داریم

دیگر نگویم از جهاد و شصت و هفتادی
ما وقت جان دادن به لب لبخندها داریم

افغان و سوری و عراقی فرق ماها نیست!!
ما همچو حیدر(ع) عشق زهرا(س) کنج دل داریم

ما فاطمیونیم و پیشتازیم در این پیکار
این را ز لطف حضرت عباس(ع) ما داریم

از جان بگوییم کلنا عباس(ع) ، یا زینب(س)
ما داغ عاشورا را در سینه ها داریم

هرگز نباید شیعه را تحریک می کردید
ما قصد ایجاد حرم در آن بقیع داریم

محتاج به رزم جامه نباشیم ما در این پیکار
وقتی که با آل سقوط ، قصد نبرد داریم

در فکر خود ما با شما ها شور جنگ داریم؟
با صهیونیست و اِمریکا ، ما قصد حرب داریم

17 تیر 1395 233 0

خاک وطن

سلامی به شیران خونین بدن
جوانان جان بر کفِ بی کفن

سلامی به فکه ، به گیلان غرب
به فاو و به چزابه ، کارون غرب

به مجنون و هور و هویزه سلام
دوکوهه مقری پر از انسجام

به دوشکا به قناصه و انهدام
به سربند خونی ز تیر رسام

سلامی به خاکی که شد غرق خون
به اروند گلگون شده ، شط خون

به غواص و دستان از تن جدا
به خمپاره و سوختن بی صدا

به میدان مین رفتن از جسم هم
عبوری سراسر پر از اشک و غم

سلامی به آنان که بی سر شدن
به زیرِ شنی ، استخوان ،له شدن

سلامی به گردان مردانِ عشق
کمیل و شهیدانِ گمنام عشق

به آنها که مانند زهرا "س" شدند
غریبانه خود ، خاک صحرا شدند

16 تیر 1395 250 0

پلی تا به خدا

داغی هُرمِ تنش از دو جهان سیرم کرد
آمد و بوسه نشاند بر لب و پاگیرم کرد

مثل یک باد بهار قفل دلم را بگشود
گُلِ امید نشاند بر دل و تسخیرم کرد

گفت من لیلی و اکنون ، تو مجنونم باش
توی این عشق مرا مثل اساطیرم کرد

گفت فرهاد بیآ ، خسرو خوبان که تویی
با همین ناز و سخن بود که مرا شیرم کرد

تا که گفتم نبُوَد جز تو کسی در دل من
بر دو صد لشگر مژگان مرا میرم کرد

بعد آنگاه که از عشق و محبت پر شد
چشم تنگ کرد و نگاهش چه دلگیرم کرد

تا خبردار شد از دولت عشقش در دل
بر دلم مهر جنون زد و زنجیرم کرد

گفت دیگر نَبُوی لایق دوستداشتن من
آنقدر سرد شد از من که زمین گیرم کرد

به سرش زد که دلم را ببرد ، بفروشد
بر سر کوچه و بازار ... چه تحقیرم کرد

من که روزی بر او یوسف مصری بودم
سببش چیست خدایا که تدمیرم کرد؟

زخم یوغش بنشست روی دلم حرفی نیست
نیش و زخم بود که از زندگی ام سیرم کرد

یک شبه از نوک عرش روی زمین افتادم
از چه رو بود که او این همه تعییرم کرد

رفت و یک ثانیه هم پشت سرش را نگِریست
رفت و با چون و چراها چه درگیرم کرد

نقشی از سنگ دلش روی دلِ شیشه نهاد
او سیاهیِ جهان را به تقدیرم کرد

بعد او غم به سرا پردۀ این خانه نشست
رفت و در اوجِ جوانی ... مرا ... پیرم کرد

خودکشی کردم و ترسی نداشتم ز عذاب
چون خناس ، به رهاییِ خیال تیرم کرد

غافل از رحمت او پشت به حق بنمودم
هر که آمد در این خانه چه تکفیرم کرد

از خدا رانده و از خلق خدا وامانده
در جهانی که جهنم شده جاگیرم کرد

ای خدا از همه کس رانده شدم عفوم کن
آنقدر عجز نمودم ، که تعمیرم کرد

بعد از آن مرحمتش شامل حالم گردید
جوی زمزم روان داشت و تطهیرم کرد

قلب تاریک و سیه روی خلاص از غم شد
مَلِک العَرش محیای ، به تطییرم کرد

تازه فهمیده دلم ، جز به خدا پل نزند
از همین روست که حق جزء مشاهیرم کرد

کردگار جز به تو این خانه دگر مَغلوق است
شکرُلِلَّه که غیاث ، باز نمک گیرم کرد

15 تیر 1395 211 0

زندان عشق

بهار آمده اینجا ، پاییز ، مانده دلم...
به زیر پای هزاران برگ ریز، مانده دلم

هوای شهر خدایا هوای ماندن نیست
در این شهرِ غم انگیز ریز ریز مانده دلم

سرم هوای سلامی چو بوی عطر بهار
به حسرتی ز نگاهی عزیز ، مانده دلم

در آرزوی عزیزم ، چایی ات سرد شد!
بشین تا که بریزم دوباره ، نیز مانده دلم

بر این امید که برایم به جای قند و شکر
تو بوسه ای بگذاری ز لب ، ریز مانده دلم

به این خیال که تو باشی دوای درمانم
به ظن حرف پزشکان مریض مانده دلم

به آن هوا که بگیری تو دست افتاده
هنوز روی زمین سینه خیز مانده دلم

نیآمدی و به زندان تن گرفتارم
به لطف عشق تو حضیض مانده دلم

صدای تو ، لب تو ، بوسه های مستانه
در این خماری و مستی بی نَبیذ مانده دلم

گذشت سال و دوباره رسید عید جدید
میان حال و گذشته ، گلاویز مانده دلم

نمیرسم به لحظه ی تحویل و حول الاحوال
شبیه چوبِ مترسک سرجالیز ، مانده دلم

به آن گمان که غنیمت جهاز هر جنگ است
گزینه ایست که بر روی میز مانده دلم

14 تیر 1395 202 0

باران

باران چرا با من چنین کردی
قلب مرا از عشق تهی کردی

اصلا مگر بد بوده ام با تو
که این همه با من بدی کردی

ای آسمان دیدی که در باران
عاشق تر از مجنون من بودم

وقتی که می بارید بر کوچه
من مست آن عطر و نمش بودم

اما در این دوران نافرجام
وقتی که قلبم سخت می گیرد

از هرچه می بینم دلم خون است
بر گو چرا باران می گیرد

باران نفهمیدی تو حالم را
من غرق رویای خودم بودم

در خاطرم شیرین تر از لیلی
من فارق از دنیای غم بودم

دیگر نمی خواهم بباری تو
حالات من را مشمئز کردی

من خویش را از یاد خود بردم
تو هم مرا مغروق غم کردی

باران تمام خاطرات من
با شرشرت تصویر می گردید

هر کس بدید این روزگارم را
وقت جوانی ، پیر می گردید

گوش فلک کر می شد ای باران
وقتی که من از عشق می گفتم

تنها رها کردند مرا مردم
من حرفهایم با که می گفتم!

هیچکس برایم ارزنی ننداخت
تا من ز جانم مایه بگذارم

من مشت مشت مردانگی کردم
باید سرم بر خاک بگذارم؟

باران دوچشمم خیس از اشک است
از مردم بی عشق بیزارم

من میروم در گوشه ای از شهر
بر حال زار خویش می بارم

باران تمام تکیه گاه من
در شهر یک دیوار مخروبست

ویران شدش بر روی آمالم
در عاشقی فرهاد مغلوب است

حتی اگر کاخ سلیمان بود
طاقت نداشتش این چنین باری

من که خودم لبریز از اشکم
دیگر چرا بر من تو می باری

باران بماند باقی حرفم
از تو نبودش خیر بر حالم

پیش خدا من شکوه می آرم
جز عاشقی چی بوده اشکالم

13 تیر 1395 169 0

مجبورم

هرگز نشد تا که ز دل غم جدا کنم
تا نیمه شب از سر شادی صفا کنم

هرگز نَشست روی لبم خنده از خوشی
یا که به لب نام عزیزی ، صدا کنم

هرگز نبود گوش شنیدن کنار من
تا عقده های مانده به دل را ادا کنم

هر چند زندگی ام پر شده ز اشک
امشب بر این بارش باران اقتدا کنم

هرگز نگشت دست کسی دستگیر من
تا این تن حقیر برش ، من فدا کنم

هرکس رسید یک دو شبی ماند و بعد از آن
تنها تر از گذشته خدا خدا کنم

گویی نخواست رب جلی از دل سیاه
رخت مصیبت و اندوه ، وا کنم

من شاعر شعر و غزل های بی کسی
تا کی خدایا به دل خود جفا کنم ؟

در دل فغان و حسرت و محنت نشانده ای
باید دلم از غم و غصه رها کنم

باید برای خلاصی ز بخت دون
بهر رسیدن لحظۀ مرگم دعا کنم

12 تیر 1395 189 0

جرم عشق

لعنتی قلب من از عشق تو تنگ آمده است
بی خیالی تو با من چه به جنگ آمده است

بی قرار تو و آن چشم خمارت شده ام
ولی افسوس تو گفتی که دبنگ آمده است

بین که خالی شده ام پُر تو نما احساسم
صید با پای خود اینبار به چنگ آمده است

از چه رو این همه نادیده گرفتی من را
با دلِ شیشه به پابوس تو سنگ آمده است

خواب دیدم که من امشب تو عروسم شده ای
عقل مست گشت ز دیدارِ تو منگ آمده است

تا سحرگاه طلوع در بغلم خسبیدی
شاعر از شادی این خواب به جفنگ آمده است

در سرورم همۀ اهل سما جمع بودند
بهر بیداری من چوب خدنگ آمده است

لعنتی هر چه که کردم نشدی قسمت من
این دلِ ملتمسم بین که به بانگ آمده است

شاه بیتی و تو در کشتن من مختاری
پس چرا بهر نبردم دو سه هنگ آمده است

11 تیر 1395 171 0

بی خیال من

من به دنیای شما دیگر ندارم رغبتی
جز وصال مرگ دیگر من ندارم حاجتی

از کرامات شما جز غم نصیبم هیچ نیست
زخم پشت زخم نشاندید و ندارم راحتی

هی نشستید و بگفتید از چه رو دلخسته ای
از کجا گویم ... که با این دل ... ندارم نسبتی

هی برایم قصه از امید و گشتن ساختید
بهر هضمِ این همه غصه ندارم قدرتی

گفته بودید بعد هر سختی سهولت مژده است
من عنادِ مژده ها دیدم ، ندارم الفتی

نکنه ها در مورد عشق و رسیدن بافتید
سن عشق بازی گذشت از من ، ندارم مهلتی

علت لاقید بودن را ز من جویا شدید
عشق امروزی به دل نیست و ندارم ثروتی

چون محبت خرج کردم دل شکستن دیده ام
من غرورم چون شکست دیگر ندارم قیمتی

عاقبت پاداش این دل بی کسی گشت و فریب
چون دغل کاری نشانم نیست ندارم شوکتی

از چه رو خواهید که من شادان بمانم چشم به ره
راهِ من تاریک و غمگین است ندارم بهجتی

چون دلم مُرد و تنم پیشِ شما جا مانده است
گشته ام سرگشته و حیران ، ندارم تربتی

با خدا گویم تمامِ حرف ها را بعد از این
با شما حرفی نمانده ، من ندارم صحبتی

از شما تنها بخواهم بی خیالِ من شوید
داعی مرگم شوید ... دیگر ندارم حاجتی

10 تیر 1395 178 0

زمانۀ غم

می برد تا از جهان خالی ترم سازد همی
می زند این بی کسی آتش به سامانم همی

می سپارد یاد من را رویِ دوشِ بادِ مست
می کِشد افتان و خیزان جسم من را با غمی

می نشاند در دلم زخمی ز نیشَش ، از عناد
در به در می جویم از هر کس نشانِ مرهمی

می کِشم هر لحظه از سینه فغان و عربده
گوییآ همچون خدا کر گشته ، گوش آدمی

می چکد از آسمانِ چشمِ من باران غم
بغضِ لبهایم گرفته ، راهِ هر باز و دمی

می خورد این غصه آخر شیرۀ عمر مرا
چون نمی بینم میانِ دوستانم ، محرمی

می روم تا دل کنم خالی ز عشق و عاشقی
عشق را هرگز نمی خواهم ز بعدِ نادمی

می شوم مانند مردابی بدونِ خاطره
رویِ مژگانم نمی خواهم بشیند شبنمی

می کُشم احساس را قبل از بروزِ حادثه
این دلم دیگر ندارد تابِ درد و ماتمی

می سپارم به خدا دلگیرم از دست شما
آهِ من آخر بگیرد ، دامنِ نامردمی

09 تیر 1395 215 0

باز باران

در کلاسِ عاشقی اینگونه من آخر شدم
من درون خانۀ خود عاقبت سرخر شدم

در کنارِ دوستان بودم ولی تنهاترین
چون سکوتم را نفهمیدند تنهاتر شدم

شاد بودند و نکردند درک این حالِ مرا
گریه کردم فکر کردند زیرِ باران تر شدم

سهم من از این جهان یک پاکت سیگار شد
سوختم من از غمِ دل تا که خاکستر شدم

شب به شب بی خوابی و سیگار و دردِ بی کسی
بهر هضمِ این غمم محتاجِ خواب آور شدم

قرص ها هم طعنه ای مستانه بهرم میزدند
با مرورِ خاطرات ، ققنوس در اخگر شدم

به خیالاتم رجوع کردم کسی من را شکست
که به من می گفت بهرش ماه و هم اختر شدم

یادم آمد گفته بود در عشق غرقم کرده ای
حرف و نیش و زخم او را من همه از بر شدم

عاقبت رفت و بدیدم که دروغ بود هرچه گفت
پیشِ عقلِ خویش از هر هرزه ای پست تر شدم

گوییآ من جوجه ای یک روزه بودم بهر او
تویِ مشتِ آن جفاکار مُثله و پرپر شدم

در میانِ جمع هر کس که مرا می دید گفت
از چه رو اینگونه زار و بی کس و مضطر شدم؟

گفتم از عشق و جدایی و فراق و درد و غم
بی کسی گشته نشانم بین که بداختر شدم

تا که لب بگشود گوید قسمتت شاید نبود
گفته بودم بی خیالِ پند و اندرزِ دگر من کر شدم

چون که رب العالمین تقدیر من را این نوشت
بر خدا پشت کردم و بر حکمتش کافر شدم

از غرور زیرِ پای ، دیگر نمانده هیچ چیز
کشوری غارت زده بی شاه و بی لشگر شدم

باز باران آمد و ... دلتنگی و ... این ناله ها
باز باران آمد و ... من ... زیرِ باران تر شدم

08 تیر 1395 193 0

مرگ باغ

باز این دلم ترانه باران گرفته است
امشب ز ابر دیده ، چو باران گرفته است

باز این دلم حوالی قلب کویرها
بی اختیار به یاد تو جریان گرفته است

من مرد روزهای نبودن ، نشد ، نماند
مردی که بعد رفتن تو پایان گرفته است

مردی که پشت کرد به همه با خیال تو
بی تو فقط ز خاطرها نشان گرفته است

مردی که مست رفت به دنبالِ هیچکس
مردی که چشم ز راهِ خیابان گرفته است

تا تو بیآیی و زنگار دل جلا دهی
تا روزِ حشر دست بر آستان گرفته است

بنگر که بعد تو فقط درد میرسد به من
این را ، ز عشق تو تاوان گرفته است

این عشق و عاشقیُ حصولش غم و فراق
با قدِ خم عنان ز کمان گرفته است

در من کسی بشکه باروت و خاطره
روشن نمود و بعد به گروگان گرفته است

در تو منی که نیست شد و رفت ز خاطرت
در من تویی که با نفست جان گرفته است

جان را گرفته ای و نداری خبر ز من
بنگر که بغض چاکِ گریبان گرفته است

حالم شبیه بلبل لال است در قفس
حالِ مرا شهرِ چو زندان گرفته است

از بهر بی کسی ام در این خراب دل
تنها غم آمد و دل آشیان گرفته است

ای دل شنو تو این سخنم که سالهاست
دیگر توانِ زندگی ز جوان گرفته است

وقتیکه عاشق نیست خودت را خراب مکن
عشق را ز من برای گردش دوران گرفته است

من دود میشوم وسط شعله های شعر
آتش ز شعر به شهر و نیستان گرفته است

تو لب گشودی زخم نشاندی به پیکرم
حالِ جهان ز طعنه ی طوفان گرفته است

صد شکوه می کنم من از این طالعِ سیاه
این شعر جای قافیه ... نان گرفته است

دیگر افق زمینه ی پرواز عشق نیست
بال پریدنم چو به ریسمان گرفته است

در گوش باغ همهمه ی مرگ برگهاست
آری سکوت چلچله سامان گرفته است

چیزی درونِ خانه ی من چرخ میزند
در خانه ای که رنگ بیابان گرفته است

چیزی شبیه رهایی ز اشک و آه
چیزی به اسم مرگ که مرا جان گرفته است

دیگر به آغوش تو هرگز نمیرسم
دست اجل راه دهان ، گرفته است

مرگ از کنارِ پنجره داخل شد و نشست
جای تو او سرم ... به دامان گرفته است

07 تیر 1395 249 0

دریای تنهایی

شب بود و دریا بود و بی خوابی
شب بود و موج و ساحلی خلوت
در امتدادِ مرگِ رویاها
در روزگارِ غربت و حسرت

من حرف دارم با خدای خود
این زندگی گردیده بی حاصل
بین بغض دارم قد این دریا
می بارد از چشمم بر این ساحل

اینگونه می خواهی خدا ، آیا؟
تا من بمانم بی کس و تنها
باشد ، ولی باید بگویم من
رازِ خودم را با تو و دریا

گفتم چه تابیده فلک بر من ؟
زخم می نشاند بر جان و دل هردم
هر لحظه با نیشِ سخن از دوست
من زهر پشت زهر می خوردم

گفتم خدایا این چه رسمی بود
عاشق شویم و بعد ، تنهایی
ای کاش می شد می چشیدی تو
دردِ فراق و عشق و ، تنهایی

ای تو خدایِ آب و آیینه
ای که نشاندی عشق بر سینه
اصلاً شده یکبار دلت گیرد
در یک غروب ، در روزِ آدینه

او رفت و من جامانده ام اینجا
در لا به لایِ خاطراتِ کور
آیا روا بود قسمت این باشد
تا که چُنین از خویش گردم دور

من ماندم و مشتی گره کرده
در ظلمت شب بی خبر از او
فریاد از سینه بر آوردم
اینگونه می خواهد ، خدایا ، او؟

او رفت و از یادش زدود من را
می خواست تا از هم جدا باشیم
حاکم تو بودی ، خالق واحد
حکم کرده بودی تا جدا باشیم؟

آتش به جانم شعله ور گشته
من با مرور خاطره مُردم
اینبار می گویم تو هم بشنو
از خاطرم یادِ خودم بُردم

من در دل دریا چُنین گویم
تنهاییم را خوب می بینی؟
شاید بگویی کفر می گویم
تنهاتر از الله ... می بینی

آری خدایا در زمین تو
یک همچو تو تنهاتری هم هست
در اوجِ اعلی با ملائک باش
دیوانه ای همچون سعید هم هست

دلمره هستم ، گشته ام شیدا
دیگر کنارم جای هیچکس نیست
شیرین هم باشند نمی خواهم
فرهاد ، دیگر تیشه دستش نیست

مجنونم و دلگیرم از لیلی
دیگر نشان از ماه نمی جویم
شیرین کجای قصه ام گم شد
دیگر سخن از راه ... نمی گویم

06 تیر 1395 250 0

شکسته ام

از گذشته شکسته تر شده ام
چشم هایم همیشه باران است
من به مرز جنون سفر کردم
در نفس های من همش آه است

دوستش داشتم و نمی خواستم
دوستش دارم و نمی خواهد
بی تفاوت تر از کنارم رفت
زیر پایش نهاد هزاران عهد

به تو سوگند که خسته هستم من
از صدای تیک تیک این ساعت
از نگاه کردن خودم در آیینه
از شروع دوباره ، از فرصت

قدر هر لحظه را نمی دانم
با خیالات پوچ درگیرم
قصه ام را شنید هرکس گفت
پس چرا من سراغ از تو میگیرم

من نگاهم به هرچه می افتاد
رقص و شادی تو می دیدم
تو نگاهت به من که می افتاد
نفرت از چشم تو ، من دیدم

خودکشی کرده ام هزاران بار
در پس مرور این خاطره ها
جانِ من بی خیال فکرم شو
کاش میشد رسید به رویاها

تو فراموش کرده ای من را
به خیالت که رفته ای از یاد
در وزش های ظهر تابستان
تو دوباره زلف خود بده بر باد

میرساند به من ، عطرت را
دلخوشی های من زیاد هم نیست
این جنونم ، دلیل طوفانهاست
دوری از تو برم میسر نیست

حالِ روحیِ من خطرناک است
عاقلان ، عشق را نمی فهمند
با خودم قهر کرده ام حتی
حالِ من را ، خدا نمی فهمد

قهر کردی و بی خبر رفتی
قهر کردی و برزخی سنگین
به سرم آوار شد این ترسم
خانه ای سوت و کور بَس غمگین

وحشتم از سکوت و تنهایی
از دوباره شکستن و غربت
از سبک سنگین حرفهایی
که نمی شد برای من عبرت

باید از خویشتن رها بشوم
بروم مثل سایه ای در پیچ
همچو بال بال زدن کنج قفس
تا رسیدن به نقطه ای از هیچ

میروم تا به هیچکس برسم
مثل مرغی اسیر ، لحظه کوچ
همه اینگونه مرا خواندند
مرد دیوانه ی سراپا پوچ

تو بخندی برای من خوب است
تو بخندی جهان شود زنده
من و این غم برای هم باشیم
تو بمانی همیشه با خنده

خنده ام همچو زهر تلخ است
روی لب تا رسید بعدش مرد
زندگی ساده این دلم را کشت
تا که شیرین مرا ز یادش برد

چه بخندم به لحظه های شوم
چه بگریم به حال فرداها
آخر قصه ام همین باشد
مرگ بر واقعیت ِ دنیا

30 خرداد 1395 132 0

بی کسی

نیستی تا که بدانی ز چه سان می سوزم
مثل یک شمع شب افروز ، هرآن می سوزم

من دلم ... صید نگاهِ تویِ قانِص مسلک
من چو یک شیر پیِ جَیران دوان می سوزم

سخن اینگونه بگویم ، چو دل آرام تویی!
از غم هجر و غریبیست که عیان می سوزم

ای دلارام ، دلم بعد تو آرامَش نیست
من ز دستِ دل و از دست زبان می سوزم

رفتیُ ، شعله به جان و دل من افکندی
از تماشای تو در چشم جهان می سوزم

شکوه کردم : به خدایت که دلم مأمن توست
من ز داغِ جگر ، چُون برگ خران می سوزم

چون مرا در دو جهان یارِ به دلخواه تویی
در فراق و غم دوری ، ز جان می سوزم

نازنین ! سوزش این دل سببش آتش نیست
من چو نی ... با شررِ آه و فغان می سوزم

تلخی از سوی تو بهرم چو عسل شیرین بود
من ، ز نیشِ سخنِ اهلِ بیان می سوزم

کِی روا بود که بی حرف رهایم بکنی
من ز هم صحبتییت با دگران می سوزم

تا که رفتی ... همه گفتند فراموش کنم
یاد بردم خودم از هستیُ ، زآن می سوزم

رفته ای و تو نداری خبر از حالت من
چون ندارم خبر از تو ، بیکران می سوزم

سرخیِ چشم من از شدت بی خوابی نیست
بی تو می گریم و از درد نهان می سوزم

نه دگر دلخوش و دلگیرم از این آمد و رفت
من فقط ، در گذر عمر و زمان می سوزم

بی خبر گشته ز من عالم و امکان و ضمیر
بی کسی گشته نشانم ، و گران می سوزم

30 خرداد 1395 179 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها