در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ابراهیم حاج محمدی)


مائیم همین اکبر { تقدیم به قهرمان کربلا حضرت علی اکبر سلام الله علیه}

مانند خودت هستی ، مانند امین، اکبر
چون نور پر افشانی ــ « از پا منشین» ــ اکبر
 
همتای محمّد کو ؟ در صورت و در سیرت ؟
غیر از تو درین عالم ، یا خلد برین، اکبر
 
ای ذات تو از پاکی ،مرآت خداوندی
از هر چه اهورایی ، بردی دل و دین اکبر
 
ای ماه که می خندی، پیداست که خرسندی
با لطف خداوندی، شد عرش نشین، اکبر؟
 
تابیده فروزان فر،مانند تو خورشیدی
هرگاه یساری را ، رو کرده یمین ، اکبر
 
دارد به یقینم تا «لا» طاقت« الا » را
ابلیس بکوبد سر ، یکسر به زمین، اکبر
 
دانی که  چه غوغایی ، یاهو بکند بر پا
اندازد اگر در جان ، یکباره  طنین ، اکبر
 
هر کس  که خدا جو شد سر مست ز یا هو شد
سیمرغ به دام افکند  بهتر چه از این ؟ اکبر
 
بر خیز ،چو گل بشّاش، در عشق شناور باش
ای روشنی قلبم ، ای ماه جبین ، اکبر
 
از پا نشناسد سر، مانند تو ای گل، هر
کس ، باخته  دل یکسر ، بر گوهر دین اکبر
 
این قوم که می بینی با خویش گلاویزند
این قوم دلی دارند آکنده زکین اکبر
 
این قوم که می بینی ــ اولاد ابی سفیان ــ
خوکان  ابی جهل اند، با فتنه قرین، اکبر
 
از  حضرت سبحان دور، از رحمت رحمان دور
بودند چنان، زیرا ، گشتند چنین ، اکبر
 
اولاد ابی سفیان،یا حرمله یا شمرند
از نطفه ی ناپاکان بستند جنین ، اکبر
 
ماتم زده ایم امّا باید که شرر باشیم
اندوه تو بیش از حد گر هست وزین اکبر
 
باز است فرارویت راهی به بهشت امّا
از خار مغیلان پر، سرشارترین اکبر
 
انگار عطش داری تب بی غل و غش داری
باید که ننوشی جز از ماء معین اکبر
 
جانی که تو داری تا در رهن خداوند است
جز این نه به دل ره ده ، جز این نه گزین اکبر
 
رامیم خدا رامیم، بی دغدغه ، آرامیم
اینگونه رجز خوان باش این گونه ببین اکبر
 
داریم چنین نقشی ، چون نور فرح بخشی
«سر بر نکند خورشید» الّا ز کمین اکبر
 
عینیّت پاکی ها در توست محقّق تا
باشی متبلور از فردوس برین اکبر
 
بختی به بلندای بختت نشود پیدا
کرده ست تو را اوّل ، حق دست گزین ، اکبر
 
من بر تو و تو بر من می بالم و می بالی
آن گونه که می بالد، چنبر به نگین ، اکبر
 
بحبوحه ی جنگ است و  در ما نه درنگ است و
می رخشم و می رخشی مائیم همین اکبر
 
هر کس که چو ما آگاه، بگذاشت قدم در راه
خوش باشد و بردارد  گامی به یقین اکبر

10 مهر 1396 20 0

من همینم ، همین که می بینی

من همینم ، همین که می بینی! درد، بر دوشِ حسِّ تنهائی
شعرِ تَر می تراود از طبعم، تا بنوشی یک استکان چائی
 
من پُرم، پُر، از آه جانسوزی که امانم بریده است از آن
تو ولی بی خیال و فارغ بال ، مثل لولی وشان حالائی
 
بس که از درد دیده ام آزار، گفته ام با خودم هزارن بار
سر به بالین مرگ خود بگذار، جز به مردن اگر نیاسائی
 
گر نخواهی شوی پکر چون من، خانه بر دوش و دربدر چون من
گفته باشم که نازنین زنهار ، جان خود را به غم نیالائی
 
شک ندارم که نیستی حوری، گاهگاهی ولی همینجوری
نکند ــ پیش خود گمان کردم ــ  نسخه ای دیگر از اهورائی؟
 
خوابم از سر پرانده ای دیری است، ناقلا با نگاه مشکوکت!
گرچه مادر بزرگ در گوشم ،جور و واجور خوانده لالائی
 
گاهگاهی که می زند غیبت،دربدر می شود هواخواهت
در زمین در پی تو می گردد،تو،ولی توی آسمان هائی
 
ول معطل تمام عالم هست، توی دنیا اگر نباشی تو،
بی تو مائیم بی برو برگرد،باده پیمای باد پیمائی!
 
پیکرت هست رشک حورالعین، گل تری از هر آنچه گل دیدیم
آنچه را گل تر از گل است آیا می شود با گلی بیارائی؟
 
 

24 شهریور 1396 40 0

حضرت مستطاب عشق آمد ، ضجّه زد در مغاک خاک ابلیس

های و هویی در آسمانها بود، رعد بر خود مهیب می پیچید
هر چه گل بود زود می پژمرد، خار بر گل أُریب می پیچید
 
شیطنت ها که از بشر سر زد، پای در گل شدند آدم ها
شعله ور گشت آتش عصیان، در جهنم لهیب می پیچید
 
ضجه ها بود فاش تر از پیش ناله ها  دلخراش تر از پیش
وای در گوش جان انسان ها ناله ی نی عجیب می پیچید
 
رود ها تر دماغ اگر بودند در گلستان گلی نمی پژمرد
گل  ز شادابی اش مگر آنی روی از عندلیب  می پیچید؟
 
خشم دژخیم روزگار از بس باغ ها را به داغها سوزاند
کوه حتی  در استواری ها ، برفرازش نشیب می پیچید
 
خشکسالی به جان باغ افتاد ، بس که  باران کنسک می بارید
رود اگر رو به گلشنی می کرد ،راست می رفت و شیب می پیچید
 
دخمه ای بود و صد عسس درآن سینه می شد قفس ،نفس در آن ،
حبس شاید از آن سپس در آن، محبس « أم مَّن یُّجِیب » می پیچید
 
ساحلی ها خدا خدا کردند رحمت حق نصیب انسان شد
زل به دریا زد آسمان ناگاه، موج بر خود نجیب می پیچید
 
بر نیستان نهیب زد طوفان ، «خیزران » را به جان شرر افتاد
 تاک بی تاب بر خودش لرزید ، نسخه اش را عجیب می پیچید
 
پا به دنیا گذاشت ذالنوری  که جواد الأئمّه اش خوانند
گل به دامان دشتها رقصید ، بوی گل دلفریب می پیچید
 
سینه اش رعد اگر ستبر افتاد تیرگی در نهاد ابر افتاد
نسترن  دلنواز می رقصید، باد با فرّ و زیب می پیچید
 
یاسمن می گرفت از او نکهت، شور مستی به یاد باد افتاد
هر کجا پا نهاده می دیدند ، در فضا عطر سیب می پیچید
 
می گرفت از جمالش ایمان، جان ، جود از او به وجد می آمد
غنچه را سهره قلقلک می داد، عطر گل بی رقیب می پیچید

حضرت مستطاب عشق آمد ، ضجّه زد در مغاک خاک ابلیس
در فراسوی سنبلستان ها، ضجه اش نا شکیب  می پیچید
 

30 مرداد 1396 25 0

این کبوتر که از قفس پر زد، فارغ البال می کند پرواز

در دو چشمش خجستگی پیداست در دلش هست التهابی ناب
سمت او سمت عشق ورزی هاست عشق دارد چه بازتابی ناب
 
مقصدش بود چون لقاء الله گام برداشت استواراین مرد
گام برداشت در مسیر نور ، گام برداشت با شتابی ناب
 
سینه اش گُر گرفته است ازعشق،  بی خیال است از سرش انگار
حتم دارم که  او یقین دارد مست خواهد شد  از شرابی ناب
 
این کبوتر که از قفس پر زد، فارغ البال می کند پرواز
اوج می گیرد آنچنان شیدا ،می رسد تا به کامیابی، ناب
 
به پشیزی نیرزد این دنیا ، نزد این شیر مرد ایرانی
که نگاهش نگاه خورشید است می درخشد چو آفتابی ناب
 
داعشی های بزدل و نامرد  ، دستتان روست بی برو برگرد
غرقه در منجلاب الحادید ، بهره مندید از عذابی ناب
 
 

23 مرداد 1396 31 0

خط زیر فهم

گرچه خالی می شود همچون تویوتا باک خر
کمتر است از هر چه پندارید استهلاک خر
بر ندارد تاکتان را ترکه اش هرگز تَرَک
سرعتش با ترکه ای بالا بگیرد تا که خر
دُم درازی می کند هرکس که می باشد خپل
از درازای دمش سنجیده شد ادراک خر
برتری می یافت بی تردید بر هر چه سگ، از
زیر بار ظلم رفتن بود اگر امساک خر
زیر خط فهم تر از خر نمی یابید جز
مرد صولتمند ثروتمند کادیلاک ، خر
وای اگر انسان سرش باشد فرو در لاک گاو
وای اگر انسان سرش باشد فرو در لاک  خر
آب در هاون نمی کوبند اهل معرفت
پز دهد بر اسب رستم کرّه ی چالاک خر
بی نیاز از فن منطق هست استنباط گاو
آنچنان که بی نیاز از جهد استدراک خر
لرزه بر اندام رستم افکند بی هیچ شک
عر و تیز بی گدار زشت و دهشتناک خر
تا که بر دوشش بروید مارهایی آتشین
کشت بابای خودش ــ مرداس ــ را ضحاک خر
ناگهانی ، بی محابا جفتک اندازی کند
خوش بحالش چون که گردد مست  بی کنیاک خر
 

16 مرداد 1396 20 0

به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری

شکستیم آنچـــنان در خویشتن از خویشـتن عاری
که کس در ما نمی یابـد نشـــان از خویشـتن داری
 
درفـــش کاویانـــی را به غـــارت برده اند اعراب
مسلمـــانان گـــرفتـــارند از ایـــن رو به ناچــاری
 
مغول ها چشمشان روشن  که در عصری مدرنیته
رواج از داعشـــی ها یافتـــه ســـت آئیـــن تاتاری
 
رصـــد کن تا ببینی عقل در قحـــطی است واویلا
رصـــد کن تا ببینی عشـــق در بازار سمــساری*
 
کشنده ست این مرض انسان بیندیشد به بد کیشی
میسر می شود  با مرگِ سگ  درمانـش از هاری
 
مسلمـــان بر نمـــی تابد  خرفـــتی  را شـــوی آیا
به  خواب  آلودگی  سرشــار کی از طعم بیداری؟
 
به ضرس قاطـــع از غیرت اگر پیوستـه می لافی
حریمـــت را معیّـــن کـــرده ای آیا به دیـــواری؟
 
چه ننگـــی بدتر از این بی خیــالی های ممتد؟ تا
فقط در هستـــی ات همواره می گردد عدم جاری
 
تکاپـــو جوتر از امـــواج دریا باش طـــوفان زا
کند طی عمــر خود را کی مگر عاقل به بیعاری
 
از این بی بند و باری های نا معـقول دوری جو
بجز نکبـت چه طرفی بندد  انسان از ولنگاری؟
 
به نا پرهیـــزگاری کس نبرده صرفه  از قـدرت
به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری
 
تو هم نســـتوه خواهی بود همچون کــوه پابرجا
نخوردی کـــم اگر مانـــند ما انـــدوه ســرباری!
 
اخوّت پیشـــه گی آمـوز با خورشیــد وش شاهی
بسر داری اگر همچـــون سمـک آهنـــگ عیّاری
 
خیالش تخت تخت اســت از گزند دهــر بی تردید
کند یزدان اگــر هـــر لحظــه از انســان هواداری
 
به فهم و درک دارد منزلت انسان ، نه نافهــمی
بجز از ذلّـــت  آیا خـــر مگـــر دارد سـزاواری؟
 
به باد فتـــنه نســپـاری گـــلاب  ناب قمصـــر را 
اگر دیدی که دارد با خـــودش  دعـــوا خشایاری
 
به نور  فطرت آذین بنـــد ایمان را و عاشق شو
که یابـــی در نهـــادت جلـــوه گــر آیات سالاری
 
یقین کن بی برو برگرد خواهی بود چون یوسف
سعادتمــند اگـــر ابلیس را از خـود به تنگ آری

* علیرضا قزوه:
حراج عشق را دیدیم در دکّان سمساری

05 دی 1395 169 0

پست مدرن


گفت با من سر صبحی کچلی پست مدرن
کچلی پخمه تر از پخمه ولی پست مدرن

هستم از فضل خداوند بطل در همه فن
شدم از لطف خداوند یلی پست مدرن

مثل من هیچ کسی نیست به اقبال بلند
مثل من روی زمین کو بطلی پست مدرن؟

کراواتم شکلاتی شنلم عنّابی است
سیگنال هوسم هست جلی،پست مدرن

دل به من بسته پری پیکری از نهبندان
که به فردوس ندارد بدلی پست مدرن

زده رودست دلم را هبلی نیک سرشت!
خورده رودست دلم از هبلی پست مدرن

می شود افتد اگر چشم تو بر چهره ی او
سینه ات مرکز ثقل گسلی پست مدرن

نزد من نیست جز او هیچ کسی حبّ نبات
تنگ شکَّر نه که تنگ عسلی پست مدرن

به فریبائی او غبطه خورد حور که هیچ
مثل او چشم نبیند گزلی پست مدرن

هر شب از فرط تعلق به وی اورا تا صبح
خواب بینم که بگیرم بغلی پست مدرن

دمبدم لاف زد این خنگ خپل تا سر ظهر
که منم من کچل لم یزلی پست مدرن

دیدم این چلمن بیچاره که بسیار خر است
قمپز آورده بدر چون دملی پست مدرن

گفتمش لاف بزن لاف بزن لاف بزن
لاف کل دارد اگرماحصلی پست مدرن

چه قدر بال در آورده ای ای خنگ خپل
کرده ای پاک خودت را مچلی پست مدرن

می شود نقل محافل به مدرنیته قسم
کچل افتاد اگر در هچلی پست مدرن

کل کل ای کل نکنی با خر همسایه ی ما
که گرفتار شوی بر جدلی پست مدرن

ناگهان می رسد از راه و دمغ می کندت
ملک الموت به ضرب الاجلی پست مدرن

ژرف بین است کسی کاورد از ترس خطر
سنتی روی به خیر العملی پست مدرن

رندی آموز به غفلت زدگی چون نرهد
کسی از چنگ شرر با حیلی پست مدرن

گفتمش نرخر همسایه ی ما چون تو گر است
عنقریب است شود چون تو کلی پست مدرن

دارد این خر که فرنگی است اگر گفتی چه؟
گوزبانی شکلاتی، کتلی پست مدرن

بالد این خر به خودش مثل تو از اینکه فقط
دم در آورده و دارد کپلی پست مدرن

مفتخر می شود این خر چو تو از اینکه زند
ضرطه با هر پرش از روی پلی، پست مدرن

روبرو گردی اگر با خر همسایه ی ما
راست بالا بروی از دکلی پست مدرن

گرچه با کاه کند این خر بی لنگه دوپینگ
عرّ و تیزش شده ضرب المثلی پست مدرن

نعل وارونه نزد جز به خودش هیچ خری
خواب اگر دید که باشد جملی پست مدرن

باشد از اینکه پسا پست مدرنیته چه سود؟
خر فرو رفت اگر در وحلی پست مدرن

شیختان مست شد و مغبچه را باخت قمار
ما گرفتیم از ایشان شتلی پست مدرن

شاعر آن است که بی دبدبه و کبکبه ناب
به حلاوت بسراید غزلی پست مدرن

17 تیر 1395 259 0

به باغ ما منزلت ندارد ،شجر که بی درد سر شکوفاست

درالتهـــابم که از دوچشمــت یک اعتنا شعله ور شکوفاست
پر اشتها شعله ور منــم، من، لبت مگر از شکر شکوفاست

گسسته پیوستـــه از خـودم تا نگاهــت آکنـــده از وقار است
به دل نشیـــند چو مهرت آری، خیالم از شعر تر شکوفاست

به عشـــوه وقتـــی که می خرامی رقم خورَد سرنوشت عالم
قدر فقـــط در قضـــا هویـــدا، قضـــا فقط در قدر شکوفاست

رقـــم بزن با کرشــمه پـــردازی ات چنان سرنوشـــت ما را
که هر که دید این رقم زدن را ببیـــند ارزنده فر شکـوفاست

کرشمـه ات منحصر بفرد است و عشوه ات ناب و گلشن آرا
به گلشن از یمن مقدمت فر نه کم که بل بی شمر شکوفاست

نخواهـــم آسیمـــه سر تر از این که در فراقـــت گدازه هستم
مگر نه در صُقع طینتـــم از ازل ، شرر در شرر شکوفاست

اسیرمت چـــون خطـر ســتیزی نزیبد از من که هاج و واجم
بویژه وقتـــی که می خرامـــی، شکفتنم در خطر شکوفاست

سیاق شنگـــیدنـــت که با گُـــل، تحـــسّر افزای بلبلان است
چمــن بوجد آورد چـــرا؟چـــون شعـــف ازاین شور و‌شر شکوفاست

هوائـــی ام کرده انتـــظاری کـــه دارم از مشــی مهرورزیت
کشیده از سینـــه پر دلم چـــون ، فقـــط در این عرصه پر شکوفاست

بیا که از فرط عشـــق رویــت شدم جنون را به جان خریدار
به عشق اگر طــی نمی شود پـــس ، چه عمرانسان هدر شکوفاست

ستــم کشیــدم همــاره دم  بــر نخــواهــم آورد  و خاکســارم
به باغ ما منـزلت ندارد، شـــجر کــه بی درد سر شکوفاست

چـو طلعتـــت بر تمـــام گیتی، فــرح نبخشیــده کــس ، بیا تا
برقصد از فرط شورمســتی«قمر» که در جوزهر شکوفاست

 


02 اسفند 1394 271 0

آوخ آوخ بهشت غارت شد

می درخشد فقط فقط ظلمت،

حالیا روزگار بد اخم است،

تیرگی ها سعادتند انگار

 


11 دی 1394 470 1
شعر عاشورایی