در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ابراهیم حاج محمدی)


به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری

شکستیم آنچـــنان در خویشتن از خویشـتن عاری
که کس در ما نمی یابـد نشـــان از خویشـتن داری
 
درفـــش کاویانـــی را به غـــارت برده اند اعراب
مسلمـــانان گـــرفتـــارند از ایـــن رو به ناچــاری
 
مغول ها چشمشان روشن  که در عصری مدرنیته
رواج از داعشـــی ها یافتـــه ســـت آئیـــن تاتاری
 
رصـــد کن تا ببینی عقل در قحـــطی است واویلا
رصـــد کن تا ببینی عشـــق در بازار سمــساری*
 
کشنده ست این مرض انسان بیندیشد به بد کیشی
میسر می شود  با مرگِ سگ  درمانـش از هاری
 
مسلمـــان بر نمـــی تابد  خرفـــتی  را شـــوی آیا
به  خواب  آلودگی  سرشــار کی از طعم بیداری؟
 
به ضرس قاطـــع از غیرت اگر پیوستـه می لافی
حریمـــت را معیّـــن کـــرده ای آیا به دیـــواری؟
 
چه ننگـــی بدتر از این بی خیــالی های ممتد؟ تا
فقط در هستـــی ات همواره می گردد عدم جاری
 
تکاپـــو جوتر از امـــواج دریا باش طـــوفان زا
کند طی عمــر خود را کی مگر عاقل به بیعاری
 
از این بی بند و باری های نا معـقول دوری جو
بجز نکبـت چه طرفی بندد  انسان از ولنگاری؟
 
به نا پرهیـــزگاری کس نبرده صرفه  از قـدرت
به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری
 
تو هم نســـتوه خواهی بود همچون کــوه پابرجا
نخوردی کـــم اگر مانـــند ما انـــدوه ســرباری!
 
اخوّت پیشـــه گی آمـوز با خورشیــد وش شاهی
بسر داری اگر همچـــون سمـک آهنـــگ عیّاری
 
خیالش تخت تخت اســت از گزند دهــر بی تردید
کند یزدان اگــر هـــر لحظــه از انســان هواداری
 
به فهم و درک دارد منزلت انسان ، نه نافهــمی
بجز از ذلّـــت  آیا خـــر مگـــر دارد سـزاواری؟
 
به باد فتـــنه نســپـاری گـــلاب  ناب قمصـــر را 
اگر دیدی که دارد با خـــودش  دعـــوا خشایاری
 
به نور  فطرت آذین بنـــد ایمان را و عاشق شو
که یابـــی در نهـــادت جلـــوه گــر آیات سالاری
 
یقین کن بی برو برگرد خواهی بود چون یوسف
سعادتمــند اگـــر ابلیس را از خـود به تنگ آری

* علیرضا قزوه:
حراج عشق را دیدیم در دکّان سمساری

05 دی 1395 125 0

پست مدرن


گفت با من سر صبحی کچلی پست مدرن
کچلی پخمه تر از پخمه ولی پست مدرن

هستم از فضل خداوند بطل در همه فن
شدم از لطف خداوند یلی پست مدرن

مثل من هیچ کسی نیست به اقبال بلند
مثل من روی زمین کو بطلی پست مدرن؟

کراواتم شکلاتی شنلم عنّابی است
سیگنال هوسم هست جلی،پست مدرن

دل به من بسته پری پیکری از نهبندان
که به فردوس ندارد بدلی پست مدرن

زده رودست دلم را هبلی نیک سرشت!
خورده رودست دلم از هبلی پست مدرن

می شود افتد اگر چشم تو بر چهره ی او
سینه ات مرکز ثقل گسلی پست مدرن

نزد من نیست جز او هیچ کسی حبّ نبات
تنگ شکَّر نه که تنگ عسلی پست مدرن

به فریبائی او غبطه خورد حور که هیچ
مثل او چشم نبیند گزلی پست مدرن

هر شب از فرط تعلق به وی اورا تا صبح
خواب بینم که بگیرم بغلی پست مدرن

دمبدم لاف زد این خنگ خپل تا سر ظهر
که منم من کچل لم یزلی پست مدرن

دیدم این چلمن بیچاره که بسیار خر است
قمپز آورده بدر چون دملی پست مدرن

گفتمش لاف بزن لاف بزن لاف بزن
لاف کل دارد اگرماحصلی پست مدرن

چه قدر بال در آورده ای ای خنگ خپل
کرده ای پاک خودت را مچلی پست مدرن

می شود نقل محافل به مدرنیته قسم
کچل افتاد اگر در هچلی پست مدرن

کل کل ای کل نکنی با خر همسایه ی ما
که گرفتار شوی بر جدلی پست مدرن

ناگهان می رسد از راه و دمغ می کندت
ملک الموت به ضرب الاجلی پست مدرن

ژرف بین است کسی کاورد از ترس خطر
سنتی روی به خیر العملی پست مدرن

رندی آموز به غفلت زدگی چون نرهد
کسی از چنگ شرر با حیلی پست مدرن

گفتمش نرخر همسایه ی ما چون تو گر است
عنقریب است شود چون تو کلی پست مدرن

دارد این خر که فرنگی است اگر گفتی چه؟
گوزبانی شکلاتی، کتلی پست مدرن

بالد این خر به خودش مثل تو از اینکه فقط
دم در آورده و دارد کپلی پست مدرن

مفتخر می شود این خر چو تو از اینکه زند
ضرطه با هر پرش از روی پلی، پست مدرن

روبرو گردی اگر با خر همسایه ی ما
راست بالا بروی از دکلی پست مدرن

گرچه با کاه کند این خر بی لنگه دوپینگ
عرّ و تیزش شده ضرب المثلی پست مدرن

نعل وارونه نزد جز به خودش هیچ خری
خواب اگر دید که باشد جملی پست مدرن

باشد از اینکه پسا پست مدرنیته چه سود؟
خر فرو رفت اگر در وحلی پست مدرن

شیختان مست شد و مغبچه را باخت قمار
ما گرفتیم از ایشان شتلی پست مدرن

شاعر آن است که بی دبدبه و کبکبه ناب
به حلاوت بسراید غزلی پست مدرن

17 تیر 1395 235 0

به باغ ما منزلت ندارد ،شجر که بی درد سر شکوفاست

درالتهـــابم که از دوچشمــت یک اعتنا شعله ور شکوفاست
پر اشتها شعله ور منــم، من، لبت مگر از شکر شکوفاست

گسسته پیوستـــه از خـودم تا نگاهــت آکنـــده از وقار است
به دل نشیـــند چو مهرت آری، خیالم از شعر تر شکوفاست

به عشـــوه وقتـــی که می خرامی رقم خورَد سرنوشت عالم
قدر فقـــط در قضـــا هویـــدا، قضـــا فقط در قدر شکوفاست

رقـــم بزن با کرشــمه پـــردازی ات چنان سرنوشـــت ما را
که هر که دید این رقم زدن را ببیـــند ارزنده فر شکـوفاست

کرشمـه ات منحصر بفرد است و عشوه ات ناب و گلشن آرا
به گلشن از یمن مقدمت فر نه کم که بل بی شمر شکوفاست

نخواهـــم آسیمـــه سر تر از این که در فراقـــت گدازه هستم
مگر نه در صُقع طینتـــم از ازل ، شرر در شرر شکوفاست

اسیرمت چـــون خطـر ســتیزی نزیبد از من که هاج و واجم
بویژه وقتـــی که می خرامـــی، شکفتنم در خطر شکوفاست

سیاق شنگـــیدنـــت که با گُـــل، تحـــسّر افزای بلبلان است
چمــن بوجد آورد چـــرا؟چـــون شعـــف ازاین شور و‌شر شکوفاست

هوائـــی ام کرده انتـــظاری کـــه دارم از مشــی مهرورزیت
کشیده از سینـــه پر دلم چـــون ، فقـــط در این عرصه پر شکوفاست

بیا که از فرط عشـــق رویــت شدم جنون را به جان خریدار
به عشق اگر طــی نمی شود پـــس ، چه عمرانسان هدر شکوفاست

ستــم کشیــدم همــاره دم  بــر نخــواهــم آورد  و خاکســارم
به باغ ما منـزلت ندارد، شـــجر کــه بی درد سر شکوفاست

چـو طلعتـــت بر تمـــام گیتی، فــرح نبخشیــده کــس ، بیا تا
برقصد از فرط شورمســتی«قمر» که در جوزهر شکوفاست

 


02 اسفند 1394 260 0

آوخ آوخ بهشت غارت شد

می درخشد فقط فقط ظلمت،

حالیا روزگار بد اخم است،

تیرگی ها سعادتند انگار

 


11 دی 1394 437 1