در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مرتضی برخورداری)


منزل لیلی

این ره منزل لیلی ست ،جگرمی خواهد
عاشقی شیر دل و اهل خطر می خواهد
 
کوله باید که سبک باشد و لبریز جنون
پیچ و خَم های رهش مرد سفر می خواهد
 
عاشقی جان به کف دست نهاده زوفا
فارغ از کینه و اما و اگر می خواهد
 
حُسن او دین دگر دارد و آیین دگر
گریه نیمه شب و آه سحر می خواهد
 
کافر خویش و مسلمان سرِزلف شدن
مذهب و مرجع تقلید دگر می خواهد
 
سرو آزاد ِلب جوی چه زیباست ولی
باغبان در دل این باغ ثمر می خواهد
 
ساقه ات را به دل آتش رقصنده ی عشق
ریشه را مست قدم های تبر می خواهد
 
تیغ دلدار به رقص آمده در مسلخ عشق
دل سپردن هنری نیست که سر می خواهد
(مرتضی برخورداری)

30 مرداد 1396 22 0

شهید حججی

می رفت که جان را زقفس پَر بدهد

دل را به سراپرده ی دلبر بدهد

رسم است هر آنکس که مقرب شده است

در مسلخ عاشقی فقط سر بدهد


(مرتضی برخورداری)

21 مرداد 1396 37 0

امام رئوف

بالفظ صریح یا رضا می گوید
آرام و ملیح یا رضا می گوید
 هرکس به طریقی و خدا می داند

 دیدم که ضریح یا رضا می گوید
(مرتضی برخورداری)
 

14 مرداد 1396 21 0

عقل و عشق

گفتا که در این عشق جنون است بسی

با عقل به سرمنزل مقصود رسی

گقتم که دگر ایمنم از عشق ولی

در صحت عقل دل سپردم به کسی
 
«مرتضی برخورداری»

14 مرداد 1396 24 0

عاشقان

رسم است که با خون جگر رنگ شوند

غربت زده و اسیر و دلتنگ شوند

تقدیر تمام عاشقان است شبی

با اشهد غمگنانه دق مرگ شوند
(مرتضی برخورداری)

 
 

25 تیر 1396 61 0

حال عجیب


با تو ای عشق دلم حال عجیبی دارد
عاقلی مست که رفتار نجیبی دارد
 
می زند بغض شبیخون به گلویش همه شب
این ستمدیده به لب «ام یجیبی » دارد
 
حال دل حال پدر گشته به هنگام ازل
بی محابا هوس خوردن سیبی دارد
 
جامه ی رزم به تن دارد افسوس به لب
در دل کوچه یقین کهنه رقیبی دارد
 
لشکر دل به هوا خواهی  یار آمد وعشق
قصد افروختن جنگ صلیبی دارد
 
میهمان تو پُر از زخم وترک خواهد بود
بی جهت نیست دلم شوق طبیبی دارد
 
آتش سینه دمیده است زخاکسترو لب
چون زغالی ست که پیوسته لهیبی دارد
 
گوئیا آب نخورده ست تکان از رخ آب
این سرابی ست که آهنگ فریبی دارد
 
آه ای عشق تو هم مرهم و هم درد،عجب
دشت آرام تو طوفان مهیبی دارد
(مرتضی برخورداری)
 
 

17 تیر 1396 101 0

خطاب به داعش

از رحمت بی حد الهی دورید
در چشم دلیران وطن منفورید
ما فوج ابابیل زمانیم و شما
سیلی خور ذوالفقار دیر الزورید

29 خرداد 1396 81 0

'گذر تاریخ

تاریخ ورق می خورد از فصل سقیفه

آنجا که وصی بود و علی بود خلیفه

 

در خاطرشان بود غدیری که به پا شد

بر قامت رعنای علی رخت ولا شد

 

شورای نفاق آمدو دستان علی بست

پهلو شکنان از می تزویر و ریا مست

 

هرگز نتوان بست دو دستان علی را

آن شیر خدا ، شاه عرب،صوت جلی را

 

باید که علی لب نگشاید نخروشد

تا چشمه ی دین بار دگر ناب بجوشد

 

او بود و سکوتی و غم ِغربت جانکاه

او بود و شب و راز نهفته به دل چاه

 

تاریخ ورق می خورد از قصه ی ایثار

از کرب و بلا دشت پُر آوازه ی خونبار

  

شورای نفاق دگری باز سرشتند

بی تاب ولایت شده طومار نوشتند

 

آزاده ترین قوم زشیران مدینه

با قافله رفتند به مهمانی کینه

 

در کرب و بلا عشق حیات دگری یافت

مردی به علمدار دوباره جگری یافت

 

هفتاد و دو خورشید طلوع کرده به نی ها

کشتند ولی را به هوا خواهی ری ها

 

«هل من» چو شنیدند زبان کام گرفتند

در اوج عطش بود و سگان جام گرفتند

 

تاریخ رسیده است به این نقطه که ماییم

کی  یک نفس از رهبر آزاده جداییم

 

در دست گرفتیم اگر دست ولی را

هرگز نشکافیم به کین فرق علی را

 

این خطه ی عشق است نه کوفه که بهوشیم

با گندم ری مردی و ایمان نفروشیم


با اوست که در قبله ی توحید و نمازیم

در هر قدمش جان و سر و دست ببازیم

 

شورای نفاق دگری باز عیان شد

بر لشکر اسلام به صد کینه روان شد

 

از میسره پیش آمده کفتار سعودی

از میمنه داعش به تبانی یهودی

 

در قلب سپه پرچم صهیون پلید است

این قافله در سیطره ی کاخ سفید است

 

ما در کنف رهبر آزاده ی خویشیم

آماده و لب تشنه ی فرمان «به پیشیم»

 

ای وای از آن خشم که جوشان شده باشد

دریای وطن باز خروشان شده باشد

 

فرمان چو رسد کفر به سجیل بکوبیم

این ابرهه با فوج ابابیل بکوبیم

 

«هیهات به لب» تا حرم عشق بتازیم

بر کوردلان معرکه ی «عسر» بسازیم


امروز به ایوان حرم گرم نمازیم

فردا همه مُحرم شده در دشت حجازیم

 

باید که بُتان را زدل کعبه بروبیم

برکفر عرب پرچم اسلام بکوبیم

 

این فتنه که بر پاست زشیطان بزرگ است

چوپان به نظر آید و در جامه ی گرگ است

 

باید بهراسید  به لب آتش آه است

طوفان طبس بار دگر در خَم راه است

 


23 خرداد 1396 76 0

شهدای ترور

این قوم فقط قامت خَم می خواهد

برقامت شیعه کوه غم می خواهد

امروز تمام غافلان فهمیدند

 این خاک مدافع حرم می خواهد


20 خرداد 1396 127 0

آل سقوط

آل سقوط

مردانگی و شکوه و عزت داریم

بر خاک وطن همیشه غیرت داریم

 

سربند حسین نقش پیشانی ماست

عشقی که به اهل بیت و عترت داریم

 

آزاده از آنیم که در ملک علی

از هرچه معاویست نفرت داریم

 

تنها نگذاریم اگر کشته شویم

با عشق ولی دوباره رِجعت داریم

 

ای قوم شکمباره بدانید که ما

حیدر صفتیم و ارج و همت داریم

 

تاریخ گواه عشق دیرینه ی ماست

بی ریشه شمائید که قدمت داریم

 

دیروز منای خون و امروز «یمن»

از کینه ی این خبیث حیرت داریم

 

هرچند زمان خویشتن داری ماست

در وقت عمل همیشه شدت داریم

 

درمکتب ما طفل زبون است سعود

بر طفل نشسته درس عبرت داریم

 

بر شیر وطن دوباره گر پارس کند

برگردن او طناب خفت داریم



07 خرداد 1396 106 1

امید

تو برگونه اشک روانی هنوز

به دیوار خانه عیانی هنوز

من آن پیر سر برده در غار غم

تو در قاب عکست جوانی هنوز

***

به زردی رخسار من دیده ای

چو پاییزم از هجر جانکاه تو

نگاه پُراز درد من دوخته

خودش را به پیچ و خَم راه تو

***

تو رفتی که باز آیی از راه دور

ولی وعده ی آمدن دیر شد

به امروز و فردای دیدار تو

جوان دلم بی سبب پیر شد

***

سپیدی موها گواه من است

و چین نشسته به پیشانیم

 تو از پیله پرواز کردی و من

به چاهی گرفتار و زندانیم

***

زهر گوشه می جویمت نیستی

که سرمست گردم من از بوی تو

که تا در نمازم به یاد آورم

به فریاد محراب ابروی تو

***

چه مکریست در کار این روزگار

چو گرگی ست در جامه ی گوسفند

مرا در دماوند هجران تو

به شوق تباهی کشیده به بند

***

در این بخت تیره دلم روشن است

که اسفند دارد نشانی زعید

که بوی تورا باد می آورد

به مهمانی دیدگانی  سفید


01 خرداد 1396 48 0

اروند

برشام غریبانه ی او اختر باش

برزخم دلش تومرهمی بهتر باش

گویند به مهمانی  تو آمده است

اروند برای پسرم مادر باش

(مرتضی برخورداری)


27 اردیبهشت 1396 49 0

رنج

می گذشتم شب ِسرد دیماه
با قدم های شتابان ز رهی
آنقدر سرد که حتی به افق
جامه ی ابر به تن کرده مهی

می شکستند به هنگام عبور
خرده یخ های بجا مانده ز نم
خسته از سوز،درختان چنار
شاخه ها راهمه آورده به هم

زوزه ی باد و هیاهوی سگان
کوچه از ترس به خود می لرزید
گاه تکدانه ی برفی کوچک
بر رُخ پنجره ای می لغزید

بوی غربت زهوا می بارید
آسمان غرق پریشانی بود
خش خشی در دل شب گُل می کرد
که پُراز هق هق پنهانی بود

کودکی بر سر سطلی خم بود
گونه ها سرخ زسیلی زمان
کفش ها پاره و پایی زخمی
نان خشکی ست نهاده به دهان

جامه ی پاره و پُر وصله ی او
همچو طفلی به تنش چسبیده
تا که شاید بشود گرم دمی
از تب و تاب تنی رنجیده

گفتمش از چه شبی سرد و خشن
از دل خانه به بیرون زده ای
با چنین جامه و این صورت و رنگ
همچو دزدی که شبیخون زده ای

لحظه ای خیره شدو هیچ نگفت
در نگاهش چه غمی پنهان بود
نگهش عاقل ومن همچو  سفیه
دیده اش در هوس باران بود

گفت کو خانه و کو مِهر پدر
نیست مادر که به آغوش کشد
دستی ازمِهر کجا بر سرمن
نیست تا بار مرا دوش کشد

حسرتم مادر و باباست ولی
روزگاریست که تنها شده ام
همچو مرداب به یک گوشه ی پرت
عبرتی بهر تماشا شده ام

گاه در حسرت یک لقمه ی نان
سرد و مدهوش به یک کهنه حصیر
گاه چشمم به عطای دگران
خورده ام نان و غذا با دل سیر

گفتم ای دوست ببخشم تو بخواه
هرچه باشد نظر و خواهش تو
گفت با چشم حقارت منگر
گرچه زیباست همه پوشش تو

بی شمارند  چومن در دل شب
همه از غربت و غم لبریزند
دستشان را بفشارید به مِهر
تا که از خاک چو گل برخیزند



11 اردیبهشت 1396 48 0

امام هفتم

هفتم گوهر از سلاله زهرایی

آیینه ای از شهامت مولایی

 

تو مُصحف نازل شده ای بی تردید

تفسیر محبتی و پُر معنایی

 

موسایی و نیل ظلم بشکسته زتو

در مسلخ عشق مست و بی پروایی

 

هنگام نمازو وقت قد قامت عشق

در عرش به زیر شاخه ی طوبایی

 

بدکاره به اخلاص توگر طاهرشد

عیسا نفسی و عروه الوثقایی

 

کی می شود از توگفت شهزاده ی نور

در بخشش و مهر بی گمان دریایی

 

ای شیر نشسته در غُل وبند، یقین

لبریز غروب سخت عاشورایی

 

آن جام پُر از زهر به زندان جفا

سوزاند تورا به غربت و تنهایی

 

باری ست به دوش رهروانت امروز

 در ماتم تو که جنت الماوایی

 

 


02 اردیبهشت 1396 40 0

تقدیر عشق


تا که فکرم به تو و عشق تو درگیرشده است

سرنوشتم همه بازیچه ی تقدیر شده است

 

رفت ضحاک دلم سوی دماوند رُخت

خبر آمد که به گیسوی تو زنجیر شده است

 

آمدم تا که نصیحت کنمش لیک نشد

غار غربت زده می گفت دگر دیر شده است

 

منم آن عاشق رندی که رکب خورده زعشق

نوجوانی که به تاتاری غم پیر شده است

 

یا همان شیخ که با دیدن ترسا صنمی

دین زکف داده و بی حرمت و تدبیر شده است

 

عشق اگر فصل وصال من و تو نیست چرا

چشمم از دیدن غیر رُخ تو سیر شده است

 

هق هق گریه و لرزیدن تن نیست عجب

مُصحف درد و جدایی ست که تفسیرشده است

 

کاش یک روز کسی جار زند سنگ جفا

بی خیال رُخ آیینه و تصویر شده است

 

آه و افسوس از آن روز امیدی که هنوز

زافق سر نزده یکسره شبگیر شده است

 

عشق شیرینی خوابی ست به هنگام سحر

که به جاماندن از قافله تعبیر شده است

 

مرتضی برخورداری


23 فروردین 1396 66 0

'گفتگو


گفتم که زعشقت شده ام شهره و نامی

در شهر شناسند مرا مردم عامی

 

استاد وفا گشتم و تعریف نباشد

جمعند به درسم همه عشاق تمامی

 

برکوی و گذر صحبت دیوانگی ام هست

گاهی ز ارادت  بفرستند پیامی

 

ابرو به هم آورد وپریشان شدو باخشم

گفتا به ره خویش برو ،عاشق خامی

 

عاشق نبودآنکه بجز صحبت معشوق

محتاج شود بهر دعایی و سلامی

 

بی نام و نشانی  و غریبی ست تب عشق

حتی به مزارت ننویسند کلامی


08 فروردین 1396 58 0

بهار

لشکر از سمت حَمَل آمد و یاران بهار

حمله بُردند به اردوی زمستان نزار

 

چمن آزاد شد از بند کلاغان و به دشت

نغمه ی مرغ سحر آمد و اوای هزار

 

رعد نقاره زنان آمد و باران زپیَش

کرد برکوی و گذر گوهر شه وار نثار

 

بخت نو رخت شکوفه به تن باغ کشید

چشمه جاری شد ودادازکف خود صبر وقرار

 

غنچه انداخته چادر زسر و بلبل مست

به طرب آمده با جام می و بوس و کنار

 

لاله روئید و درختان هم در رقص و کنون

گل و آیینه و آب است به هر شهر و دیار

(مرتضی برخورداری)


25 اسفند 1395 127 0

بانوی گل و آینه


باران زد و گلزار به وجد آمد و باز

بلبل سرسجاده ی گل غرق نیاز

 

از طرف چمن باد صبا رقص کنان

شمشاد جوان مست می و چنگ نواز

 

دشت از پر طاووس یکی جامه به تن

هم غنچه برون کرده تن از پرده ی راز

 

از آب روان بانگ اذان آید و کوه

در سجده ی شکر آمده با سوز و گداز

 

عالم چه نکو گشته به لطف قدمش

بانوی گل و آینه  و عشق و نماز

 

از عرش برین پنجره ای باز شده ست

جنت به زمین آمده از سمت فراز

 

اکملت و لکم عشق به بانوی بهشت

سلطان محبت است و دلها چو ایاز

 

او آمدو معراج شد از دامن زن

زن وادی طور است و مقدس چو حجاز

ای آنکه به شهر عشق مدخل طلبی

زن گوهریکدانه ی عشق است و جواز

 

 

 

 


21 اسفند 1395 87 0

نقش عشق

بیا که تا نفس آید زعشق دم بزنیم

تمام قاعده ها را دمی بهم بزنیم

 

برای شستن غم های مانده بر شانه

به زیر نم نم باران کمی قدم بزنیم

 

هوا اگرچه مه آلوده و رسیدن سخت

بیا که بال و پری جای پا رقم بزنیم

 

بیا بخاطر قلبی که می تپد با تو

به باغ فاصله ها تیشه ی عدم بزنیم

 

زمانه اهل مدارا نمی شود هرگز

بیا که مشت گَره بر رُخ ستم بزنیم

 

همیشه به چشمانمان حدیث دلتنگی ست

بیا برای نگاهی زبان قلم بزنیم

 

بیا که آینه دار عروس دل باشیم

 و نقش مهر و وفا را به جام جم بزنیم

 


30 بهمن 1395 163 0

ریا

ریا

این نقابی ست زتزویر وریا،بردارید

تا به کی شام غریبانه سحر پندارید

 

دامن خشک زمین و نفس داغ بلا

دانه ها خرد و عقیمند که هی می کارید

 

باید این معرکه ها دار مجانین بشود

آخر انکار چه حاصل که همه بیمارید

 

مرغ امین به قفس کرده و دستی به دعا

ابری ازجنس غبار است نخواهد بارید

 

نه چو منصور به حقید و نه عیسا نفسید

فارغ از دار و به گردن شکنی چون دارید

 

رنگ زردی ست به سر تا قدم برگ امید

بس که شلاق خزانید و پی آزارید

 

باغ اخلاص گرفتار تبر های ریاست

تا که برگِرد گل عشق همه چون خارید

 

مطربی مست ِمی و باده برآورد خروش

داغ پیشانی یتان را همه هیچ انگارید


19 بهمن 1395 132 2
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها   
شعر عاشورایی