در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مرتضی برخورداری)


آل سقوط

آل سقوط

مردانگی و شکوه و عزت داریم

بر خاک وطن همیشه غیرت داریم

 

سربند حسین نقش پیشانی ماست

عشقی که به اهل بیت و عترت داریم

 

آزاده از آنیم که در ملک علی

از هرچه معاویست نفرت داریم

 

تنها نگذاریم اگر کشته شویم

با عشق ولی دوباره رِجعت داریم

 

ای قوم شکمباره بدانید که ما

حیدر صفتیم و ارج و همت داریم

 

تاریخ گواه عشق دیرینه ی ماست

بی ریشه شمائید که قدمت داریم

 

دیروز منای خون و امروز «یمن»

از کینه ی این خبیث حیرت داریم

 

هرچند زمان خویشتن داری ماست

در وقت عمل همیشه شدت داریم

 

درمکتب ما طفل زبون است سعود

بر طفل نشسته درس عبرت داریم

 

بر شیر وطن دوباره گر پارس کند

برگردن او طناب خفت داریم



07 خرداد 1396 8 0

امید

تو برگونه اشک روانی هنوز

به دیوار خانه عیانی هنوز

من آن پیر سر برده در غار غم

تو در قاب عکست جوانی هنوز

***

به زردی رخسار من دیده ای

چو پاییزم از هجر جانکاه تو

نگاه پُراز درد من دوخته

خودش را به پیچ و خَم راه تو

***

تو رفتی که باز آیی از راه دور

ولی وعده ی آمدن دیر شد

به امروز و فردای دیدار تو

جوان دلم بی سبب پیر شد

***

سپیدی موها گواه من است

و چین نشسته به پیشانیم

 تو از پیله پرواز کردی و من

به چاهی گرفتار و زندانیم

***

زهر گوشه می جویمت نیستی

که سرمست گردم من از بوی تو

که تا در نمازم به یاد آورم

به فریاد محراب ابروی تو

***

چه مکریست در کار این روزگار

چو گرگی ست در جامه ی گوسفند

مرا در دماوند هجران تو

به شوق تباهی کشیده به بند

***

در این بخت تیره دلم روشن است

که اسفند دارد نشانی زعید

که بوی تورا باد می آورد

به مهمانی دیدگانی  سفید


01 خرداد 1396 9 0

اروند

برشام غریبانه ی او اختر باش

برزخم دلش تومرهمی بهتر باش

گویند به مهمانی  تو آمده است

اروند برای پسرم مادر باش

(مرتضی برخورداری)


27 اردیبهشت 1396 8 0

رنج

می گذشتم شب ِسرد دیماه
با قدم های شتابان ز رهی
آنقدر سرد که حتی به افق
جامه ی ابر به تن کرده مهی

می شکستند به هنگام عبور
خرده یخ های بجا مانده ز نم
خسته از سوز،درختان چنار
شاخه ها راهمه آورده به هم

زوزه ی باد و هیاهوی سگان
کوچه از ترس به خود می لرزید
گاه تکدانه ی برفی کوچک
بر رُخ پنجره ای می لغزید

بوی غربت زهوا می بارید
آسمان غرق پریشانی بود
خش خشی در دل شب گُل می کرد
که پُراز هق هق پنهانی بود

کودکی بر سر سطلی خم بود
گونه ها سرخ زسیلی زمان
کفش ها پاره و پایی زخمی
نان خشکی ست نهاده به دهان

جامه ی پاره و پُر وصله ی او
همچو طفلی به تنش چسبیده
تا که شاید بشود گرم دمی
از تب و تاب تنی رنجیده

گفتمش از چه شبی سرد و خشن
از دل خانه به بیرون زده ای
با چنین جامه و این صورت و رنگ
همچو دزدی که شبیخون زده ای

لحظه ای خیره شدو هیچ نگفت
در نگاهش چه غمی پنهان بود
نگهش عاقل ومن همچو  سفیه
دیده اش در هوس باران بود

گفت کو خانه و کو مِهر پدر
نیست مادر که به آغوش کشد
دستی ازمِهر کجا بر سرمن
نیست تا بار مرا دوش کشد

حسرتم مادر و باباست ولی
روزگاریست که تنها شده ام
همچو مرداب به یک گوشه ی پرت
عبرتی بهر تماشا شده ام

گاه در حسرت یک لقمه ی نان
سرد و مدهوش به یک کهنه حصیر
گاه چشمم به عطای دگران
خورده ام نان و غذا با دل سیر

گفتم ای دوست ببخشم تو بخواه
هرچه باشد نظر و خواهش تو
گفت با چشم حقارت منگر
گرچه زیباست همه پوشش تو

بی شمارند  چومن در دل شب
همه از غربت و غم لبریزند
دستشان را بفشارید به مِهر
تا که از خاک چو گل برخیزند



11 اردیبهشت 1396 19 0

امام هفتم

هفتم گوهر از سلاله زهرایی

آیینه ای از شهامت مولایی

 

تو مُصحف نازل شده ای بی تردید

تفسیر محبتی و پُر معنایی

 

موسایی و نیل ظلم بشکسته زتو

در مسلخ عشق مست و بی پروایی

 

هنگام نمازو وقت قد قامت عشق

در عرش به زیر شاخه ی طوبایی

 

بدکاره به اخلاص توگر طاهرشد

عیسا نفسی و عروه الوثقایی

 

کی می شود از توگفت شهزاده ی نور

در بخشش و مهر بی گمان دریایی

 

ای شیر نشسته در غُل وبند، یقین

لبریز غروب سخت عاشورایی

 

آن جام پُر از زهر به زندان جفا

سوزاند تورا به غربت و تنهایی

 

باری ست به دوش رهروانت امروز

 در ماتم تو که جنت الماوایی

 

 


02 اردیبهشت 1396 19 0

تقدیر عشق


تا که فکرم به تو و عشق تو درگیرشده است

سرنوشتم همه بازیچه ی تقدیر شده است

 

رفت ضحاک دلم سوی دماوند رُخت

خبر آمد که به گیسوی تو زنجیر شده است

 

آمدم تا که نصیحت کنمش لیک نشد

غار غربت زده می گفت دگر دیر شده است

 

منم آن عاشق رندی که رکب خورده زعشق

نوجوانی که به تاتاری غم پیر شده است

 

یا همان شیخ که با دیدن ترسا صنمی

دین زکف داده و بی حرمت و تدبیر شده است

 

عشق اگر فصل وصال من و تو نیست چرا

چشمم از دیدن غیر رُخ تو سیر شده است

 

هق هق گریه و لرزیدن تن نیست عجب

مُصحف درد و جدایی ست که تفسیرشده است

 

کاش یک روز کسی جار زند سنگ جفا

بی خیال رُخ آیینه و تصویر شده است

 

آه و افسوس از آن روز امیدی که هنوز

زافق سر نزده یکسره شبگیر شده است

 

عشق شیرینی خوابی ست به هنگام سحر

که به جاماندن از قافله تعبیر شده است

 

مرتضی برخورداری


23 فروردین 1396 33 0

'گفتگو


گفتم که زعشقت شده ام شهره و نامی

در شهر شناسند مرا مردم عامی

 

استاد وفا گشتم و تعریف نباشد

جمعند به درسم همه عشاق تمامی

 

برکوی و گذر صحبت دیوانگی ام هست

گاهی ز ارادت  بفرستند پیامی

 

ابرو به هم آورد وپریشان شدو باخشم

گفتا به ره خویش برو ،عاشق خامی

 

عاشق نبودآنکه بجز صحبت معشوق

محتاج شود بهر دعایی و سلامی

 

بی نام و نشانی  و غریبی ست تب عشق

حتی به مزارت ننویسند کلامی


08 فروردین 1396 32 0

بهار

لشکر از سمت حَمَل آمد و یاران بهار

حمله بُردند به اردوی زمستان نزار

 

چمن آزاد شد از بند کلاغان و به دشت

نغمه ی مرغ سحر آمد و اوای هزار

 

رعد نقاره زنان آمد و باران زپیَش

کرد برکوی و گذر گوهر شه وار نثار

 

بخت نو رخت شکوفه به تن باغ کشید

چشمه جاری شد ودادازکف خود صبر وقرار

 

غنچه انداخته چادر زسر و بلبل مست

به طرب آمده با جام می و بوس و کنار

 

لاله روئید و درختان هم در رقص و کنون

گل و آیینه و آب است به هر شهر و دیار

(مرتضی برخورداری)


25 اسفند 1395 58 0

بانوی گل و آینه


باران زد و گلزار به وجد آمد و باز

بلبل سرسجاده ی گل غرق نیاز

 

از طرف چمن باد صبا رقص کنان

شمشاد جوان مست می و چنگ نواز

 

دشت از پر طاووس یکی جامه به تن

هم غنچه برون کرده تن از پرده ی راز

 

از آب روان بانگ اذان آید و کوه

در سجده ی شکر آمده با سوز و گداز

 

عالم چه نکو گشته به لطف قدمش

بانوی گل و آینه  و عشق و نماز

 

از عرش برین پنجره ای باز شده ست

جنت به زمین آمده از سمت فراز

 

اکملت و لکم عشق به بانوی بهشت

سلطان محبت است و دلها چو ایاز

 

او آمدو معراج شد از دامن زن

زن وادی طور است و مقدس چو حجاز

ای آنکه به شهر عشق مدخل طلبی

زن گوهریکدانه ی عشق است و جواز

 

 

 

 


21 اسفند 1395 41 0

نقش عشق

بیا که تا نفس آید زعشق دم بزنیم

تمام قاعده ها را دمی بهم بزنیم

 

برای شستن غم های مانده بر شانه

به زیر نم نم باران کمی قدم بزنیم

 

هوا اگرچه مه آلوده و رسیدن سخت

بیا که بال و پری جای پا رقم بزنیم

 

بیا بخاطر قلبی که می تپد با تو

به باغ فاصله ها تیشه ی عدم بزنیم

 

زمانه اهل مدارا نمی شود هرگز

بیا که مشت گَره بر رُخ ستم بزنیم

 

همیشه به چشمانمان حدیث دلتنگی ست

بیا برای نگاهی زبان قلم بزنیم

 

بیا که آینه دار عروس دل باشیم

 و نقش مهر و وفا را به جام جم بزنیم

 


30 بهمن 1395 62 0

ریا

ریا

این نقابی ست زتزویر وریا،بردارید

تا به کی شام غریبانه سحر پندارید

 

دامن خشک زمین و نفس داغ بلا

دانه ها خرد و عقیمند که هی می کارید

 

باید این معرکه ها دار مجانین بشود

آخر انکار چه حاصل که همه بیمارید

 

مرغ امین به قفس کرده و دستی به دعا

ابری ازجنس غبار است نخواهد بارید

 

نه چو منصور به حقید و نه عیسا نفسید

فارغ از دار و به گردن شکنی چون دارید

 

رنگ زردی ست به سر تا قدم برگ امید

بس که شلاق خزانید و پی آزارید

 

باغ اخلاص گرفتار تبر های ریاست

تا که برگِرد گل عشق همه چون خارید

 

مطربی مست ِمی و باده برآورد خروش

داغ پیشانی یتان را همه هیچ انگارید


19 بهمن 1395 79 2

ویرانی

خرم آن خانه که در هجر تو ویران بشود

درگلو بغض تمنای تو پنهان بشود

 

آتش سینه بسوزاند و لب آه کنان

ابر مژگان بهم آویزد وباران بشود

 

آن سری را که به سامان شده با تحفه  عقل

در بیابان غمت بی سرو سامان بشود

 

دیده چون زائردلداه ی سرمست طواف

دل یاغی به خَم زلف تو زندان بشود

 

دانی از چیست که رخسار من از عشوه ی تو

چون بهاران رُخ قالی کرمان بشود

 

حُسن و گیرایی تو دَم زتجلی چوزند

کهکشانی به طرب آید و حیران بشود

 

برکتاب غم عشق تو و دیباچه ی آن

ای خوش آن عاشق دیوانه که عنوان بشود

 

چون مسیحایی هرکس که شود کشته ی تو

مست پیمانه ای از چشمه ی حیوان بشود

(مرتضی برخورداری)


07 بهمن 1395 79 0

دربه در

از آن زمان که زهجر تو دربه در شده ام

نبوده ای که ببینی شکسته تر شده ام

 

قدی خمیده و مویی سفید و رویی زرد

دگر نمانده شکوهی و مختصر شده ام

 

تویی بهار دل انگیزِ تاج گُل بر سر

منم خزان زده باغی که بی ثمر شده ام

 

از آن زمان که میان تو و دلم جنگ است

برای نیزه ی غم های تو سپر شده ام

 

تمام حرف دلم را زدیده ام برخوان

که با ندیدن روی تو خون جگر شده ام

 

ندارم از تو گلایه که تحفه ی عشق است

اگر هلال غریب شب و سحر شده ام

 

تمام هستی من کوله ای و بر دوشم

برای هستی گمگشته در سفر شده ام

 

دوباره ابر غم است و غروب دلتنگی

دوباره بی تو اسیر شبی دگر شده ام


25 دی 1395 143 0

غیبت کبرا

غیبت کبرا

وای اگر رفتن تو غیبت کبرا بشود

و غمت  تا به ابد در دل من جا بشود

 

قلمم رخت عزا پوشد و هر بیت غزل

بی تو چون مثنوی غرق تمنا بشود

 

من شوم عاشق دیوانه و تو پرده نشین

سرنوشت من وتو وامق و عذرا بشود

 

وقت تحویل به آخر نرسد سال قدیم

پای نوروز پُر از تاول یلدا بشود

 

دولت باد خزان آیدو غوغای کلاغ

در دل باغ طرب معرکه بر پا بشود

 

انتظار آید و گیرد زدلم نور امید

نوبت موی سفید آید و قد تا بشود

 

آن زمان دست بشویم زهمه هستی خویش

تا که این واقعه افسانه به دنیا بشود

(مرتضی برخورداری)


11 دی 1395 143 0

پدر

پدر

وقتی پدر زخانه ی دنیا گذر کند

دارالبقا  گزیند وآنجا سفر کند

 

وقتی زمان گریه و ماتم به سر رسد

وارث به هرچه که مانده نظر کند

 

گاهی غنی شود از آنچه می رسد

گاهی هوای ارث ازسربه درکند

 

ما را رسیده لغزشی از روز اولین

آن روزها که خواست شق القمر کند

 

پنداشت گندم کین اسم اعظم است

می خواست خدا شود و مفتخر کند

 

آمد که با خوردن آن دانه ی شرور

عرش از خدا بگیردو زیرو زبر کند

 

رسوایی پدر سحری را به شب کشد

آوازه ی پدر شب تاری سحر کند

 

 

آخر چه ماترکی بدتر از گنه

عالم زبار غمش دیده تَر کند

 

مائیم وچوب گناهی که اونخواند

باید ادای قضا را پسرکند

 

مارا زفضل تو حاصل چه بوده است

دیوان غربتی که غریبی زِ بَرکند

 


29 آذر 1395 86 0

پیغام

پیغام

باز است درِخانه که شاید خبر آید

برظلمت یلدای جدایی سحر آید

 

در رقص شود شعله و هی پای بکوبد

خاموشی اسپند در آتش به سرآید

 

از راه رسد قاصدکی باخبری خوش

باران بزند پنجره با چشم تَرآید

 

از پیله برون آید و بالی بزند عشق

غم با همه سرزندگیش محتضر آید

 

تا رنج سفر مانع دیدار نگردد

ره بر سر مِهر آمده و مختصر آید

 

ناگاه بروید زدل خاک بسی گل

کنعانی سرگشته  زراه سفرآید

 

خوشبوی شود کوچه و سرمست حضورش

هم شال سیه از تنِ  خانه به در آید

 

آنگاه زمین چرخد ومن گِرد مدارش

نفرین حسودان فلک بی اثرآید

                                                              

18 آذر 1395 105 0

چشم

تا که از چنگ تو آهنگ خطر می آید

این همه فتنه زچشمان تو برمی آید

 

چشم تو آن زحل مانده به آغوش فلک

مست و گیراست که در صدر خبر می آید

 

بدعتی تازه نهاده ست به دینداری عشق

بوق و کرنا زده آیین دگر می آید

 

مانده ام گر کند قصد به خون همگان

عالمی جان به کف از شوق به سر می آید

 

بی جهت نیست که خلقی همه در دام تواند

شیر چشمان تو آهو به نظر می آید

 

جان سپردند بسی بر سر دار مژه ات

پلک برهم چو زنی خون جگر می آید

 

چشم تو چشم پُراندوه مرا دید و گذشت

کی به سنگ دلت از غصه اثر می آید

 

شرح دلدادگیم شرح غم دربه دری ست

هرکه آگه شده با دیده ی تر می آید

 

طرح لبخند من افتاد به آیینه ی رُخ

شادم از این که غمت شام و سحر می آید

 


04 آذر 1395 110 0

فاصله

فاصله ها

گرچه بین من و تو تا به ابد فاصله هاست

بی گمان عاشقی ازجنس خوش مشغله هاست

 

همچو کاهی ست به سنگینی صد کوه بلند

مشکلی ساده که لبریز همه مسئله هاست

 

تا که از دور براو می نگری، راحت و خوش

در دل معرکه با هرخطری مرحله هاست

 

چشمه ساری که در آن آب گواراست ولی

عطش خفته به هر جرعه دلیل گله هاست

 

تویی آن قوی نشسته به لب ساحل و من

چون شکاری که گرفتار نگاه دله هاست

 

شب مهتابی و دیدار و سخن از تب عشق

آرزویی که دگر خارج از این حوصله هاست

 

فارغ از آب و گُل و بوته، گلستان غزل

دفتر شعر من از طایفه ی باطله هاست

 

قصد مان بود که آباد شودمُلک جنون

شهر محنت زده در حسرت آن فاضله هاست

 

سفری بود و بجز حسرت جانکاه نشد

حاصل دل که جدا مانده از این قافله هاست

 

 


26 آبان 1395 113 0

نامه

بگذار فقط از غم دوری بنویسم

از کاسه ی لبریز صبوری بنویسم

 

آتش شدو افتاد به جانم غم عشقت

بگذارازاین هجرت زوری بنویسم

 

پیوند عجیبی ست میان من و چشمت

خواهم که ازاین دشمن صوری بنویسم

 

از چشم به راهی که غمی سخت بزرگ است

از حسرت یک جمله حضوری بنویسم

 

پهلوی مرا خنجرغم کارگر افتاد

خواهم که زدرمان ضروری بنویسم

 

خورشیدی و من ذره و این فاصله هارا

بگذارچو صد ساله  ی نوری بنویسم

 

غیرت نگذارد که زحُسن تو بگویم

یا از شب گیسوی تو حوری بنویسم

 

تاموج رقیبم نشود تشنه ی ماهت

از چشم بد و خواهش کوری بنویسم

 

دستم چمدانی و به پایم همه تاول

بر خار رهت کاش عبوری بنویسم


18 آبان 1395 120 0

قبیله عشق

قبیله ی عشق

جزخون زچشم خسته و شیدا نیامده ست

جز غم کسی برای تسلا نیامده ست

 

زرد است برگ چهره و خَم گشته نخل قد

آری خزان به معرکه تنها نیامده ست

 

چشمی براه مانده و باری به دوش و حیف

مجنون زپا فتاده و لیلا نیامده ست

 

آن موج سر نهاده به سنگ رقیب و غیر

نخوت زده به ساحل دریا نیامده ست

 

ماعمری از قبیله ی عشقیم و دیده ایم

هرگز خوشی به طایفه ی ما نیامده ست

(مرتضی برخورداری)


09 آبان 1395 102 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها