در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سیدباقر موسوی)


"از بین چشم و گوشم گویا یکی زیاد است"



هر دم شنیده هایم با دیده در تضاد است
گوشم اگرچه راضی، چشمم در انتقادست

در چشم ها سیاهی در گوش ها سپیدی
بین نقیضه هایم در صورتم عناد ست

سرمشقمان غلط بود، دیدم به چشم این را
اما شنید گوشم ، تقصیر از مداد است

با گوش خود شنیدم، از رونق زمانه
اما به چشم دیدم ، این رونقِ کساد است

حق با کدامشان است؟ این را شما بگویید
از بین چشم و گوشم گویا یکی زیاد است

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

01 اسفند 1395 17 0

دروغ


عمری به دروغ، مصلحت می گفتیم
در بستر توجیه چه راحت خفتیم
در ماله کشی سخت مهارت داریم
استاد تمام حرف های مفتیم

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

16 بهمن 1395 20 1

ارث

معاون اول دستگاه قضا: یکی از مشکلات نظام فرزندان مسئولان است

انگار که از نوح پیمبر
ارثی به شما سران رسیده

هم عمر زیاد بهر خدمت
هم بچه ی تخس و دم بریده

سیدباقر موسوی

16 بهمن 1395 21 0

خاطره کودکی


خاطره کودکی

شعر می گویم و از شاعری ام دلشادم
باعث خنده ی مردم شده استعدادم

غرض این است بگویم به شما با شعرم
مانده از کودکی ام خاطره ای در یادم

پسری سر به هوا بودم و آتش پاره
پدرم با لگدش کرد مرا ارشادم

مادرم گفت: پسر! درس بخوان، آقا شو
عاقبت خر شدم و داخل چاه افتادم

روز و شب یکسره در مسئله ها غرق شدم
عمر خود را الکی در پِیِ دانش دادم

 شده ام کارگری با پُزِ دانشگاهی
حال من مانده ام و زندگیِ بر بادم

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

10 بهمن 1395 53 2

دانشگاه



"بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران"
بر حال و روز زارِ، سطحِ سواد داران

در هر محله ی شهر، دانشگهی بنا شد
با قصد کسبِ ثروت کردند ابتکاران

هر کس که قهر کرده، از مادر عزیزش
آمد بدون کنکور، در جمع بی شماران

دادند دست آنها، یک کاغذ کذایی
آمار این جماعت شد جزو افتخاران

حالا نه کار دارند نه یک مهارتی هم
تامین شغل آنهاست، رویای روزگاران

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

10 بهمن 1395 70 2

خاطره کودکی

شعر می گویم و از شاعری ام دلشادم
باعث خنده ی مردم شده استعدادم

غرض این است بگویم به شما با شعرم
مانده از کودکی ام خاطره ای در یادم

پسری سر به هوا بودم و آتش پاره
پدرم با لگدش کرد مرا ارشادم

مادرم گفت: پسر! درس بخوان، آقا شو
عاقبت خر شدم و داخل چاه افتادم

روز و شب یکسره در مسئله ها غرق شدم
عمر خود را الکی در پِیِ دانش دادم

شده ام کارگری با پُزِ دانشگاهی
حال من مانده ام و زندگیِ بر بادم

سیدباقر موسوی

02 بهمن 1395 39 0

مختلس و مَلَک

مختلس مُرد و مَلَک در قبر حالش را گرفت
گفت آخر مُردی و برگشتنی در کار نیست

فکر می کردی همیشه زندگی خواهی نمود؟
تو ندیدی عمر آدم آنقَدَر بسیار نیست؟

آنچنان بردی که تا ده نسل تو کیفور شد
رو شده دست تو حاجی! جای هیچ انکار نیست

گفت من دنبال آن رزقِ کثیرش بوده ام
اختلاس ما برای یک قِران دو زار نیست

من در آن دنیا، خودم کار آفرینی بوده ام
این همه تهمت جزای آن همه ایثار نیست

دادگاه شرع حکم تبرئه صادر نمود
بی گناهانِ خدومش را سزای نار نیست

خمس مالم را مرتب داده ام این را بدان !
این عذاب تو برای فرد نیکوکار نیست!

چون ریا باشد نمی گویم چه خدمت ها شده؟
حیف! زیرا در مرام مخلصان، اظهار نیست

آن فرشته، رو به شیطان گفت: رویت کم نشد؟
سجده کن، با این جماعت طاقت پیکار نیست

#سیدباقر_موسوی
humanistVestifier@

09 دی 1395 95 0

یارانه



عمریست که در فقر خراسانی خویشم
دلواپس وضعیت بحرانی خویشم
من منتظر مبلغ ناچیز تو هستم
دلبسته ی یارانه ی سمنانی خویشم

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

29 آذر 1395 51 0

لکسوز



می گذشتم ساعتی از یک محله بی خبر
در پی یک قرص نان و اندکی قند و شکر

ناگهان دیدم که چشمی روی چشمم مانده است
زل زده بر صورتم یک دختر پر شور و شر

زلف خود کرده پریشان، صورتش مثل عروس
سر به پایش گشته پیدا، کل آن زیر و زبر

گفتمش چشمان خود درویش کن ای بی حیا
دست بردار از سرم ای بی سر و پا، خیره سر!

پشت چشمش را کمی نازک نمود، آهسته گفت
کل دنیا گشته ام دنبال شوهر در به در

چون تو را دیدم دل از کف داده ام از عشق تو
می فشارم دست خود بر گردنت، شب تا سحر

چشم خود را برنگیر از من، عزیزم عشق من
مفتخر کن خانمت را یک نظر خوشکل پسر

من همانجا مانده بودم هاج و واج از حرف او
صورتم گلگون ز شرم و دست و پایم خیس و تر

گفتمش دارم حقوقی مختصر در طول ماه
کی شود با این درآمد دخل و خرجم سر به سر

کله اش بالا گرفت و با نگاهی مهربان
با صدای نازکش با حالتی قر در کمر

گفتش آخر با همان لکسوز مشکی، قانعم
سر کنم با تو در این دور و زمانه کور و کر

هر چه گویی من به جان فرمانبرم آقای من
چون بگویی خر شوم آیم به سویت عر و عر

حال دوزاری به جا افتاد در ذهنم درست
کاملا شستم خبردار از درون این بشر

گفتم ای نامردِ نادان! خاک عالم بر سرت
قصد تو ماشین من بود از نگاه پر شرر؟

بچه پر رو! تیر تو بر سنگ ماتم خورده است
بیخودی زحمت کشیدی، عشوه هایت بی ثمر

آنچه قبلا دیده ای در دست این یک لا قبا
مال صاحب شرکت است ای ور پریده، کره خر!

تا که فهمید این حقیقت از زبان خسته ام
دید عشقش بر فنا و آرزوها گشته پر

ناامید و خسته از من دور شد در لحظه ای
چون کبوتر پر زد و از او ندیدم هیچ اثر

#سیدباقر_موسوی

23 آذر 1395 86 0

شهادت حمیدها

به چشم پاکِ خود ببین که رفته است امیدها
چراکه رفته از میان، تفکر شهید ها

به یادگار مانده از تمام نخل هایمان
کمی درخت منفعل، میان خیلِ بیدها

چراغ ها یکی یکی، به سر رسید عمرشان
گرفته جای نور را سیاهی پلیدها

ستاره ای نمانده در میان آسمان شب
برآمد این سیه دلان به جای روسپیدها

ببین خرابه ای شده خانه ی آرزوی تو
رسیده خشت خانه هم به جانب بعیدها

عوض شده به راحتی، مسیر سرخ و سبزتان
بدل شده درفش ما به بیرق یزیدها

چه خون شده دل کسی که التیام زخم ماست
مگر خودش بیاید و نشان دهد کلیدها

در این خزان پر ستم، کجایی ای دیالمه؟
که رفته از ضمیرمان شهادت حمیدها

#سیدباقر_موسوی

21 آذر 1395 83 0

قسمت ما



دستان همه رو به خدا بود فقط
کار همگان ذکر و دعا بود فقط
این بار هم از فیض محرم وَ صفر
ظرف شله ای قسمت ما بود فقط

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

14 آذر 1395 104 0

نصیحت پدرانه

شبی گفتم پدرجان بی نوایم
دچار درد و رنجی بی دوایم

شدم عاشق ولی پولی ندارم
بیا فکری بکن بر حال زارم

به من گفت از پدر بشنو نصیحت
به گوش خود فرو کن این حقیقت

بکش دندان لق را از دهانت
همیشه باشد این وردِ زبانت

چگونه شکر این نعمت گزارم
که پول زن گرفتن را ندارم

سیدباقر موسوی

06 آذر 1395 85 0

تدبیر



جیبمان خالی و دل خانه ی هر غم شده است
پول ما خرج بنا کردن ماتم شده است

با تدابیر حکیمانه ی  فضلیِ عزیز
خاک عالم به سر این همه آدم شده است

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

29 آبان 1395 85 0

ساکن قلب من



هر نفسی که می کشم، یاد تو همراهِ من است
بی تو نبودنم به از این همه دور بودن است

ساکن قلب من شدی، از دل من نمی روی
با دل من چه کرده ای، کار تو دل ربودن است

شعر بخوان برای من، ای همه ی وجود من
شور بده به هستی ام، وقت غزل سرودن است

شرم کند کلامِ من، همیشه از عتاب تو
مخزن حرف های من منتظر گشودن است

دیدنت آرزو شده برای چشمان ترم
چراغ زندگانی ام به این امید روشن است


#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

22 آبان 1395 84 0

اختلاس


بازآمده به گوشم اخبار اختلاسی
وام کلان گرفتند، با حُقه های خاصی

دزدان بی مروت، جارو زدند و رفتند
ماشین خریده اند و ویلای با کلاسی

رفتند و بیمه کردند، هفتاد نسل خود را
از ما نمانده دیگر، جز یک عدد لباسی

اقساط وام ما را، از حلقمان گرفتند
در جیبمان نباشد ، پولی برای ناسی

بعد از گذشت سی سال، کار شبانه روزی
برعکس این جماعت، مفلوک و آس و پاسی

تشبیه ما و آنها، تشبیه کاه و کوه است
شاعر نکن خودت را با این سران، قیاسی


#سیدباقر_موسوی

15 آبان 1395 87 0

جبهه جنگ

فاش گویم که دلم زخمی این میدان است
دشمن اصلی ما بین همین گردان است

بهتر این است بگویم که در این ملک و دیار
خوب در بین بدان گم شده و پنهان است

یادتان هست چه با شور حسینی گفتند
رقص شمشیر در اهواز و در آبادان است

ظاهراً ما همه در منزل خود آسودیم
چونکه جبهه چه بسا دور تر از ایران است

مرز ما موصل و کرکوک و در اطرافش نیست
خط آتش نه فقط سوریه و لبنان است

بنگر این وضع خراب و غم این قافله را
دین و دنیای خودت در دل یک بحران است

خانه از پایه اساسش به رهِ نابودی است
خواجه در فکر موزائیک کفِ ایوان است

چشم اگر باز کنی خوب، تو هم می بینی
جبهه ی جنگ همین جا، وسط تهران است

سیدباقر موسوی

10 آبان 1395 93 0

شعله نگاهت


در چشم من نشسته، تصویر روی ماهت
آتش زدی دلم را، با شعله ی نگاهت

محبوب من کجایی؟ طاقت نمانده دیگر
شد رنگ روزگارم چون چادر سیاهت

خود را میان این شعر گم کرده ام، عزیزم
اما هنوز مانده، چشمان من به راهت

زندانیِ تو هستم، در شعر بی کلامت
رحمی بکن به حالِ، محبوس بی گناهت

من منتظر نشستم تا جان دهم برایت
رخصت بده بیایم یک لحظه در پناهت

#سیدباقر_موسوی

06 آبان 1395 133 0

همسایه

رفته بودم نان بگیرم از سر میلانمان(1)
دلبری یک مرتبه آمد جلو چشمانمان

گیسوان ناز خود را از عقب کش بسته بود
چشم و ابروی قشنگش، برده بود ایمانمان

بس که زیبا بود، چشمم روی او جا مانده بود
رفته بود از دستمان با یک نظر دامانمان

رفتم و گفتم که همسایه! دلم را برده ای
آتش عشقی زدی بر روح و جسم و جانمان

پس بده لطفا به بنده یک شماره از خودت
تا که دردِدل کنم چونکه تویی درمانمان

گفت باشد، سیو کن، من اکبر بهبودی ام
همکلاست بوده ام وقت دبیرستانمان!

(1) در لهجه مشهدی میلان به معنای کوچه است

30 مهر 1395 95 0

آن زمان مداح تو از سکه ها بیزار بود

روزگاری روضه ات در صحنه ی پیکار بود
روضه خوانی فارغ از هر درهم و دینار بود

نغمه های بلبلانت آبروها را خرید
کی صدای ذاکرانت گرمی بازار بود؟

مزد مداحی برایت سرب های آتشین
آن زمان مداح تو از سکه ها بیزار بود

عاشقان خود را خریدند و رهایی یافتند
در دکان عاشقی، سرمایه ها ایثار بود

مدفن دلداگانت منبری شد تا ابد
یک چفیه بهتر از صدها عدد دستار بود

آن گلستان رفته و گل های تنها مانده اند
یاد باد آن روزها، اینجا پر از گلزار بود


سیدباقر موسوی

20 مهر 1395 147 0

شهردار شهر غم ها



در سکوت سرد این شب ها
در دلم نشسته غوغایی
شهردار شهر غم هایم
خسته! پشت میز تنهایی

خسته از تمام این شهرم
در اسارت خودم ماندم
هیچ کس حرف مرا نشنید
خواب را به گوش خود خواندم

آرزوها را کفن کردم
توی این جهان پوشالی
حال دل بریده ام دیگر
از امید پوچ و توخالی

فاز غم گرفته این دل را
این خزان همیشه بی برگ است
باز همنشین من غم شد
مرگ من! بیا دلم تنگ است

#سیدباقر_موسوی

10 مهر 1395 109 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها