در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

فاطمیون

در لشگر خود مثل قاسم بی شمار داریم
از داعش و آل سعود نفرت عیان داریم

اسکندری بر روی نیزه مشق عشق می کرد
در راه حق مثل حسین بی تاب ما داریم

عبدالرضا و عزت الله ، عزت مایند
ما چون حمید و هادی کجباف ها داریم

ما در دفاع از حرم آل پیمبر
فرشاد و مختاربند و صدها شیر مرد داریم

محسن خضاب خون به سیمایش چو می بندد
ما موسپیدانی چنین پیروزمند داریم

دیگر نگویم از جهاد و شصت و هفتادی
ما وقت جان دادن به لب لبخندها داریم

افغان و سوری و عراقی فرق ماها نیست!!
ما همچو حیدر(ع) عشق زهرا(س) کنج دل داریم

ما فاطمیونیم و پیشتازیم در این پیکار
این را ز لطف حضرت عباس(ع) ما داریم

از جان بگوییم کلنا عباس(ع) ، یا زینب(س)
ما داغ عاشورا را در سینه ها داریم

هرگز نباید شیعه را تحریک می کردید
ما قصد ایجاد حرم در آن بقیع داریم

محتاج به رزم جامه نباشیم ما در این پیکار
وقتی که با آل سقوط ، قصد نبرد داریم

در فکر خود ما با شما ها شور جنگ داریم؟
با صهیونیست و اِمریکا ، ما قصد حرب داریم

17 تیر 1395 196 0

خاک وطن

سلامی به شیران خونین بدن
جوانان جان بر کفِ بی کفن

سلامی به فکه ، به گیلان غرب
به فاو و به چزابه ، کارون غرب

به مجنون و هور و هویزه سلام
دوکوهه مقری پر از انسجام

به دوشکا به قناصه و انهدام
به سربند خونی ز تیر رسام

سلامی به خاکی که شد غرق خون
به اروند گلگون شده ، شط خون

به غواص و دستان از تن جدا
به خمپاره و سوختن بی صدا

به میدان مین رفتن از جسم هم
عبوری سراسر پر از اشک و غم

سلامی به آنان که بی سر شدن
به زیرِ شنی ، استخوان ،له شدن

سلامی به گردان مردانِ عشق
کمیل و شهیدانِ گمنام عشق

به آنها که مانند زهرا "س" شدند
غریبانه خود ، خاک صحرا شدند

16 تیر 1395 215 0

بانگ بهجت اثر

بسم الله الرحمن الرحیم
به مناسبت فرا رسیدن عید سعید فطر



بر سر منبر گل داد صلا مرغ سحر
رمضان طی شد و عید آمده یک بار دگر
ذکر جوشید به اطراف جهان چون برخاست
ز عنایات حق این بانگ خوش و بهجت اثر
ای خوش آنان که در این ماه به مهمانی دوست
بر سر خوان دعا طرفه گرفتند ثمر
شکرگویان خداوند جلیلیم که داد
تشنگان را به سر چشمه توفیق گذر
می زند موج به دل حسرت و اندوه و دریغ
در قدوم خوش آن موعد فرخنده سیر
یا رب ای صاحب نور و برکات رمضان
برنگیری پس از این از من بیچاره نظر
عفو کن کوه گناهم که تویی رب کریم
ور نه حاصل همه خسر است و زیان است و ضرر
جای آن است که اینک به رجای واثق
در هم آمیزی از این مژده به هم شهد و شکر
شور شیرین بنما مهدی و در شکر بکوش
رمضان طی شد و عید آمده یک بار دگر

غبار دستگاه حسینی
مهدی رستگاری
پانزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی
بیست و نهم رمضان العظیم 1437 هجری قمری


ترجمه انگلیسی

In the Name of Allah, the Beneficent, the Merciful

On Arrival of Eid-al-Fitr

 In the twilight, the nightingale announced the end of Ramazan and arrival of Fitr holy day over the podium of rose tree.
Hales rose from all beings in the Universe to the glory of Allah Almighty  after this merry and auspicious call.
Lucky were those who attended the divine feast and earned their advantage by prayer and supplication.
We thank Allah the Glorious who allowed us to quench our thirst by reaching at the fountain of beatitude.
Pity and worry waves in our heart at the arrival of such an auspicious day.
Allah Almighty, the Lord of the luminescence and beatitude of Ramazan, please never deprive me of your mercy and  forgiving after this.
Condone the mountain of my sins as you are the  Generous Nurturer; and if you do not forgive me, my life will be wrecked with total loss.
It is time for us to mix and distribute sugar and sorbet as we have strong and trusted hope in meeting the good ends.
Mehdi, be thankful and happy as the Ramazan has ended as the Fitr holy day arrived .

 

The Dust of Husseini Realm,
Mehdi Rastegary,
5th July 2016
29th Ramazan 1437 H.Q
.


15 تیر 1395 269 0

پلی تا به خدا

داغی هُرمِ تنش از دو جهان سیرم کرد
آمد و بوسه نشاند بر لب و پاگیرم کرد

مثل یک باد بهار قفل دلم را بگشود
گُلِ امید نشاند بر دل و تسخیرم کرد

گفت من لیلی و اکنون ، تو مجنونم باش
توی این عشق مرا مثل اساطیرم کرد

گفت فرهاد بیآ ، خسرو خوبان که تویی
با همین ناز و سخن بود که مرا شیرم کرد

تا که گفتم نبُوَد جز تو کسی در دل من
بر دو صد لشگر مژگان مرا میرم کرد

بعد آنگاه که از عشق و محبت پر شد
چشم تنگ کرد و نگاهش چه دلگیرم کرد

تا خبردار شد از دولت عشقش در دل
بر دلم مهر جنون زد و زنجیرم کرد

گفت دیگر نَبُوی لایق دوستداشتن من
آنقدر سرد شد از من که زمین گیرم کرد

به سرش زد که دلم را ببرد ، بفروشد
بر سر کوچه و بازار ... چه تحقیرم کرد

من که روزی بر او یوسف مصری بودم
سببش چیست خدایا که تدمیرم کرد؟

زخم یوغش بنشست روی دلم حرفی نیست
نیش و زخم بود که از زندگی ام سیرم کرد

یک شبه از نوک عرش روی زمین افتادم
از چه رو بود که او این همه تعییرم کرد

رفت و یک ثانیه هم پشت سرش را نگِریست
رفت و با چون و چراها چه درگیرم کرد

نقشی از سنگ دلش روی دلِ شیشه نهاد
او سیاهیِ جهان را به تقدیرم کرد

بعد او غم به سرا پردۀ این خانه نشست
رفت و در اوجِ جوانی ... مرا ... پیرم کرد

خودکشی کردم و ترسی نداشتم ز عذاب
چون خناس ، به رهاییِ خیال تیرم کرد

غافل از رحمت او پشت به حق بنمودم
هر که آمد در این خانه چه تکفیرم کرد

از خدا رانده و از خلق خدا وامانده
در جهانی که جهنم شده جاگیرم کرد

ای خدا از همه کس رانده شدم عفوم کن
آنقدر عجز نمودم ، که تعمیرم کرد

بعد از آن مرحمتش شامل حالم گردید
جوی زمزم روان داشت و تطهیرم کرد

قلب تاریک و سیه روی خلاص از غم شد
مَلِک العَرش محیای ، به تطییرم کرد

تازه فهمیده دلم ، جز به خدا پل نزند
از همین روست که حق جزء مشاهیرم کرد

کردگار جز به تو این خانه دگر مَغلوق است
شکرُلِلَّه که غیاث ، باز نمک گیرم کرد

15 تیر 1395 179 0

زندان عشق

بهار آمده اینجا ، پاییز ، مانده دلم...
به زیر پای هزاران برگ ریز، مانده دلم

هوای شهر خدایا هوای ماندن نیست
در این شهرِ غم انگیز ریز ریز مانده دلم

سرم هوای سلامی چو بوی عطر بهار
به حسرتی ز نگاهی عزیز ، مانده دلم

در آرزوی عزیزم ، چایی ات سرد شد!
بشین تا که بریزم دوباره ، نیز مانده دلم

بر این امید که برایم به جای قند و شکر
تو بوسه ای بگذاری ز لب ، ریز مانده دلم

به این خیال که تو باشی دوای درمانم
به ظن حرف پزشکان مریض مانده دلم

به آن هوا که بگیری تو دست افتاده
هنوز روی زمین سینه خیز مانده دلم

نیآمدی و به زندان تن گرفتارم
به لطف عشق تو حضیض مانده دلم

صدای تو ، لب تو ، بوسه های مستانه
در این خماری و مستی بی نَبیذ مانده دلم

گذشت سال و دوباره رسید عید جدید
میان حال و گذشته ، گلاویز مانده دلم

نمیرسم به لحظه ی تحویل و حول الاحوال
شبیه چوبِ مترسک سرجالیز ، مانده دلم

به آن گمان که غنیمت جهاز هر جنگ است
گزینه ایست که بر روی میز مانده دلم

14 تیر 1395 169 0

باران

باران چرا با من چنین کردی
قلب مرا از عشق تهی کردی

اصلا مگر بد بوده ام با تو
که این همه با من بدی کردی

ای آسمان دیدی که در باران
عاشق تر از مجنون من بودم

وقتی که می بارید بر کوچه
من مست آن عطر و نمش بودم

اما در این دوران نافرجام
وقتی که قلبم سخت می گیرد

از هرچه می بینم دلم خون است
بر گو چرا باران می گیرد

باران نفهمیدی تو حالم را
من غرق رویای خودم بودم

در خاطرم شیرین تر از لیلی
من فارق از دنیای غم بودم

دیگر نمی خواهم بباری تو
حالات من را مشمئز کردی

من خویش را از یاد خود بردم
تو هم مرا مغروق غم کردی

باران تمام خاطرات من
با شرشرت تصویر می گردید

هر کس بدید این روزگارم را
وقت جوانی ، پیر می گردید

گوش فلک کر می شد ای باران
وقتی که من از عشق می گفتم

تنها رها کردند مرا مردم
من حرفهایم با که می گفتم!

هیچکس برایم ارزنی ننداخت
تا من ز جانم مایه بگذارم

من مشت مشت مردانگی کردم
باید سرم بر خاک بگذارم؟

باران دوچشمم خیس از اشک است
از مردم بی عشق بیزارم

من میروم در گوشه ای از شهر
بر حال زار خویش می بارم

باران تمام تکیه گاه من
در شهر یک دیوار مخروبست

ویران شدش بر روی آمالم
در عاشقی فرهاد مغلوب است

حتی اگر کاخ سلیمان بود
طاقت نداشتش این چنین باری

من که خودم لبریز از اشکم
دیگر چرا بر من تو می باری

باران بماند باقی حرفم
از تو نبودش خیر بر حالم

پیش خدا من شکوه می آرم
جز عاشقی چی بوده اشکالم

13 تیر 1395 150 0

مجبورم

هرگز نشد تا که ز دل غم جدا کنم
تا نیمه شب از سر شادی صفا کنم

هرگز نَشست روی لبم خنده از خوشی
یا که به لب نام عزیزی ، صدا کنم

هرگز نبود گوش شنیدن کنار من
تا عقده های مانده به دل را ادا کنم

هر چند زندگی ام پر شده ز اشک
امشب بر این بارش باران اقتدا کنم

هرگز نگشت دست کسی دستگیر من
تا این تن حقیر برش ، من فدا کنم

هرکس رسید یک دو شبی ماند و بعد از آن
تنها تر از گذشته خدا خدا کنم

گویی نخواست رب جلی از دل سیاه
رخت مصیبت و اندوه ، وا کنم

من شاعر شعر و غزل های بی کسی
تا کی خدایا به دل خود جفا کنم ؟

در دل فغان و حسرت و محنت نشانده ای
باید دلم از غم و غصه رها کنم

باید برای خلاصی ز بخت دون
بهر رسیدن لحظۀ مرگم دعا کنم

12 تیر 1395 177 0

جرم عشق

لعنتی قلب من از عشق تو تنگ آمده است
بی خیالی تو با من چه به جنگ آمده است

بی قرار تو و آن چشم خمارت شده ام
ولی افسوس تو گفتی که دبنگ آمده است

بین که خالی شده ام پُر تو نما احساسم
صید با پای خود اینبار به چنگ آمده است

از چه رو این همه نادیده گرفتی من را
با دلِ شیشه به پابوس تو سنگ آمده است

خواب دیدم که من امشب تو عروسم شده ای
عقل مست گشت ز دیدارِ تو منگ آمده است

تا سحرگاه طلوع در بغلم خسبیدی
شاعر از شادی این خواب به جفنگ آمده است

در سرورم همۀ اهل سما جمع بودند
بهر بیداری من چوب خدنگ آمده است

لعنتی هر چه که کردم نشدی قسمت من
این دلِ ملتمسم بین که به بانگ آمده است

شاه بیتی و تو در کشتن من مختاری
پس چرا بهر نبردم دو سه هنگ آمده است

11 تیر 1395 157 0

دشمن صلح و دشمن جنگند

سنت منحط کلیسا و
پایه های تمدن وسترن
جنگ های جهانی و بشر
پیشرفته در این جهان مدرن

حامی انتخاب آزاد و
دشمن صلح و دشمن جنگند
عصر ما عصر گفت و گو بود و
رومی روم و زنگی زنگند

ما به ساز جهان نرقصیدیم
که جهان جای بهتری شود و
با هزار آرزو دعا کردیم
کاش دنیای بهتری شود و

مینشینیم روی کاناپه
خسته از زندگی ماشینی
باز هم توی قاب تلویزیون
نعش یک کودک فلسطینی

11 تیر 1395 229 0

بی خیال من

من به دنیای شما دیگر ندارم رغبتی
جز وصال مرگ دیگر من ندارم حاجتی

از کرامات شما جز غم نصیبم هیچ نیست
زخم پشت زخم نشاندید و ندارم راحتی

هی نشستید و بگفتید از چه رو دلخسته ای
از کجا گویم ... که با این دل ... ندارم نسبتی

هی برایم قصه از امید و گشتن ساختید
بهر هضمِ این همه غصه ندارم قدرتی

گفته بودید بعد هر سختی سهولت مژده است
من عنادِ مژده ها دیدم ، ندارم الفتی

نکنه ها در مورد عشق و رسیدن بافتید
سن عشق بازی گذشت از من ، ندارم مهلتی

علت لاقید بودن را ز من جویا شدید
عشق امروزی به دل نیست و ندارم ثروتی

چون محبت خرج کردم دل شکستن دیده ام
من غرورم چون شکست دیگر ندارم قیمتی

عاقبت پاداش این دل بی کسی گشت و فریب
چون دغل کاری نشانم نیست ندارم شوکتی

از چه رو خواهید که من شادان بمانم چشم به ره
راهِ من تاریک و غمگین است ندارم بهجتی

چون دلم مُرد و تنم پیشِ شما جا مانده است
گشته ام سرگشته و حیران ، ندارم تربتی

با خدا گویم تمامِ حرف ها را بعد از این
با شما حرفی نمانده ، من ندارم صحبتی

از شما تنها بخواهم بی خیالِ من شوید
داعی مرگم شوید ... دیگر ندارم حاجتی

10 تیر 1395 164 0

زمانۀ غم

می برد تا از جهان خالی ترم سازد همی
می زند این بی کسی آتش به سامانم همی

می سپارد یاد من را رویِ دوشِ بادِ مست
می کِشد افتان و خیزان جسم من را با غمی

می نشاند در دلم زخمی ز نیشَش ، از عناد
در به در می جویم از هر کس نشانِ مرهمی

می کِشم هر لحظه از سینه فغان و عربده
گوییآ همچون خدا کر گشته ، گوش آدمی

می چکد از آسمانِ چشمِ من باران غم
بغضِ لبهایم گرفته ، راهِ هر باز و دمی

می خورد این غصه آخر شیرۀ عمر مرا
چون نمی بینم میانِ دوستانم ، محرمی

می روم تا دل کنم خالی ز عشق و عاشقی
عشق را هرگز نمی خواهم ز بعدِ نادمی

می شوم مانند مردابی بدونِ خاطره
رویِ مژگانم نمی خواهم بشیند شبنمی

می کُشم احساس را قبل از بروزِ حادثه
این دلم دیگر ندارد تابِ درد و ماتمی

می سپارم به خدا دلگیرم از دست شما
آهِ من آخر بگیرد ، دامنِ نامردمی

09 تیر 1395 203 0

باز باران

در کلاسِ عاشقی اینگونه من آخر شدم
من درون خانۀ خود عاقبت سرخر شدم

در کنارِ دوستان بودم ولی تنهاترین
چون سکوتم را نفهمیدند تنهاتر شدم

شاد بودند و نکردند درک این حالِ مرا
گریه کردم فکر کردند زیرِ باران تر شدم

سهم من از این جهان یک پاکت سیگار شد
سوختم من از غمِ دل تا که خاکستر شدم

شب به شب بی خوابی و سیگار و دردِ بی کسی
بهر هضمِ این غمم محتاجِ خواب آور شدم

قرص ها هم طعنه ای مستانه بهرم میزدند
با مرورِ خاطرات ، ققنوس در اخگر شدم

به خیالاتم رجوع کردم کسی من را شکست
که به من می گفت بهرش ماه و هم اختر شدم

یادم آمد گفته بود در عشق غرقم کرده ای
حرف و نیش و زخم او را من همه از بر شدم

عاقبت رفت و بدیدم که دروغ بود هرچه گفت
پیشِ عقلِ خویش از هر هرزه ای پست تر شدم

گوییآ من جوجه ای یک روزه بودم بهر او
تویِ مشتِ آن جفاکار مُثله و پرپر شدم

در میانِ جمع هر کس که مرا می دید گفت
از چه رو اینگونه زار و بی کس و مضطر شدم؟

گفتم از عشق و جدایی و فراق و درد و غم
بی کسی گشته نشانم بین که بداختر شدم

تا که لب بگشود گوید قسمتت شاید نبود
گفته بودم بی خیالِ پند و اندرزِ دگر من کر شدم

چون که رب العالمین تقدیر من را این نوشت
بر خدا پشت کردم و بر حکمتش کافر شدم

از غرور زیرِ پای ، دیگر نمانده هیچ چیز
کشوری غارت زده بی شاه و بی لشگر شدم

باز باران آمد و ... دلتنگی و ... این ناله ها
باز باران آمد و ... من ... زیرِ باران تر شدم

08 تیر 1395 182 0

به چشم های تو قسم، تو زنده ای «دیالمه»!

هوالنور


برای روح بلند شهید "عبدالحمید دیالمه"، که نشناختیمش
و برای تمام شهدای غریب هفت تیر


به چشم های تو قسم، که زنده است امیدها
به نور چشم «روشن» تمامی شهیدها

هنوز بار طعنه ها، به دوش تندباد تو
چه لرزه ای فکنده ای به جان سست بیدها

چراغ مجلس زمانه بودی و زمان شناس
روا نبود بشکنندت این چنین پلیدها

غروب «هفت تیر» را سیاه کرده داغتان
ستاره های مکتب امام روسپیدها!

نمی دهیم گردی از هوای خانه را به کس
چه دلخوشند رهزنان به این چنین بعیدها!

حسینی است راه ما، علم نمانده بر زمین
شکسته با صدایتان صلابت یزیدها

▫️▫️▫️

و می رسد کسی که التیام زخم های ماست
به دست مهربان او تمامی کلیدها

به چشم های تو قسم، تو زنده ای «دیالمه»!
و هر بهار می دمد، ز خاک تو «حمید»ها


#عذرا_رشیدنژاد

07 تیر 1395 303 7

مرگ باغ

باز این دلم ترانه باران گرفته است
امشب ز ابر دیده ، چو باران گرفته است

باز این دلم حوالی قلب کویرها
بی اختیار به یاد تو جریان گرفته است

من مرد روزهای نبودن ، نشد ، نماند
مردی که بعد رفتن تو پایان گرفته است

مردی که پشت کرد به همه با خیال تو
بی تو فقط ز خاطرها نشان گرفته است

مردی که مست رفت به دنبالِ هیچکس
مردی که چشم ز راهِ خیابان گرفته است

تا تو بیآیی و زنگار دل جلا دهی
تا روزِ حشر دست بر آستان گرفته است

بنگر که بعد تو فقط درد میرسد به من
این را ، ز عشق تو تاوان گرفته است

این عشق و عاشقیُ حصولش غم و فراق
با قدِ خم عنان ز کمان گرفته است

در من کسی بشکه باروت و خاطره
روشن نمود و بعد به گروگان گرفته است

در تو منی که نیست شد و رفت ز خاطرت
در من تویی که با نفست جان گرفته است

جان را گرفته ای و نداری خبر ز من
بنگر که بغض چاکِ گریبان گرفته است

حالم شبیه بلبل لال است در قفس
حالِ مرا شهرِ چو زندان گرفته است

از بهر بی کسی ام در این خراب دل
تنها غم آمد و دل آشیان گرفته است

ای دل شنو تو این سخنم که سالهاست
دیگر توانِ زندگی ز جوان گرفته است

وقتیکه عاشق نیست خودت را خراب مکن
عشق را ز من برای گردش دوران گرفته است

من دود میشوم وسط شعله های شعر
آتش ز شعر به شهر و نیستان گرفته است

تو لب گشودی زخم نشاندی به پیکرم
حالِ جهان ز طعنه ی طوفان گرفته است

صد شکوه می کنم من از این طالعِ سیاه
این شعر جای قافیه ... نان گرفته است

دیگر افق زمینه ی پرواز عشق نیست
بال پریدنم چو به ریسمان گرفته است

در گوش باغ همهمه ی مرگ برگهاست
آری سکوت چلچله سامان گرفته است

چیزی درونِ خانه ی من چرخ میزند
در خانه ای که رنگ بیابان گرفته است

چیزی شبیه رهایی ز اشک و آه
چیزی به اسم مرگ که مرا جان گرفته است

دیگر به آغوش تو هرگز نمیرسم
دست اجل راه دهان ، گرفته است

مرگ از کنارِ پنجره داخل شد و نشست
جای تو او سرم ... به دامان گرفته است

07 تیر 1395 230 0

شهید محراب

به مناسبت سالروز شهادت امیرالمومنین علی ابن ابیطالب(علیه السلام)

 


ای صاحب قدر ای شریک قرآن
تابان ز ولایت تو ماه رمضان
بنگر چو شدی شهید محراب به قدر
گم شد برکت بعد تو از روی جهان

 

غبار دستگاه حسینی - مهدی رستگاری

 بیست وششم تیرماه یکهزار و سیصد و نود و سه شمسی

 نوزدهم رمضان 1435 ه.ق.


06 تیر 1395 285 0

دریای تنهایی

شب بود و دریا بود و بی خوابی
شب بود و موج و ساحلی خلوت
در امتدادِ مرگِ رویاها
در روزگارِ غربت و حسرت

من حرف دارم با خدای خود
این زندگی گردیده بی حاصل
بین بغض دارم قد این دریا
می بارد از چشمم بر این ساحل

اینگونه می خواهی خدا ، آیا؟
تا من بمانم بی کس و تنها
باشد ، ولی باید بگویم من
رازِ خودم را با تو و دریا

گفتم چه تابیده فلک بر من ؟
زخم می نشاند بر جان و دل هردم
هر لحظه با نیشِ سخن از دوست
من زهر پشت زهر می خوردم

گفتم خدایا این چه رسمی بود
عاشق شویم و بعد ، تنهایی
ای کاش می شد می چشیدی تو
دردِ فراق و عشق و ، تنهایی

ای تو خدایِ آب و آیینه
ای که نشاندی عشق بر سینه
اصلاً شده یکبار دلت گیرد
در یک غروب ، در روزِ آدینه

او رفت و من جامانده ام اینجا
در لا به لایِ خاطراتِ کور
آیا روا بود قسمت این باشد
تا که چُنین از خویش گردم دور

من ماندم و مشتی گره کرده
در ظلمت شب بی خبر از او
فریاد از سینه بر آوردم
اینگونه می خواهد ، خدایا ، او؟

او رفت و از یادش زدود من را
می خواست تا از هم جدا باشیم
حاکم تو بودی ، خالق واحد
حکم کرده بودی تا جدا باشیم؟

آتش به جانم شعله ور گشته
من با مرور خاطره مُردم
اینبار می گویم تو هم بشنو
از خاطرم یادِ خودم بُردم

من در دل دریا چُنین گویم
تنهاییم را خوب می بینی؟
شاید بگویی کفر می گویم
تنهاتر از الله ... می بینی

آری خدایا در زمین تو
یک همچو تو تنهاتری هم هست
در اوجِ اعلی با ملائک باش
دیوانه ای همچون سعید هم هست

دلمره هستم ، گشته ام شیدا
دیگر کنارم جای هیچکس نیست
شیرین هم باشند نمی خواهم
فرهاد ، دیگر تیشه دستش نیست

مجنونم و دلگیرم از لیلی
دیگر نشان از ماه نمی جویم
شیرین کجای قصه ام گم شد
دیگر سخن از راه ... نمی گویم

06 تیر 1395 195 0

خاک باران زاده

غصّه دارد غصّه ای از جنس تنهایی ماه

جای دریا عکس او افتاده در آغوش چاه


هرکه هم دردش خدا شد، سوز آهت را کشید

چهره پرداز خدا هم روی ماهت را کشید


بخشش اش در نیمه شب ها، روزها دنبال نان

پوششی دارد زمین از پای لخت آسمان


ابن ملجم هم شبی شق القمر کرده، ولی

سجده گاهش آسمان، مهتاب اعجازش علی


قل هواللهم همان هوهوی خاطر خواه توست

کلِّ قرآن حاصلش در باء بسم الله توست


عشق زیبا می شود با عین نامت یا علی

شقِّ بی معنا شود بی نام مولانا علی


گرچه باران زاده ام، فرزندتم فرزند خاک!

با قدم هایت حیاتم می دهی روحی فداک!


می روم منزل به منزل کوه به کوه تا در سحر

کاسه ام را پر کنی از شهد لب هایت، شکر


دست گیری می کند با لطف بی پایان خود

گاه غرقم می کند در شهر پرباران خود


بنده ای امّا خدایت هم خدا شد با علی

من که عمری کافرم بر هر کسی إلّا علی



رشت – 1437/رمضان/5

06 تیر 1395 223 0

غزل مهدوی

دریایی و آوازه ات بدجور پیچیده ست

خورشید با إذن تو اینجا نور پاشیده ست

خورشید هم وقتی که می تابد بدون شک

« مرجع » شما هستی و او در حال « تقلید » است

دیریست آقا ! تختتان خالیست و این تخت

جنسش نه از تخت « سلیمان » و نه « جمشید » است

اینجا زمین خالیست از هرم وجودت آه !

اینجا زمین بی تو لباس مرگ پوشیده ست

من مانده ام تا عاشقانت سخت مجنون اند

« مجنون » چرا سهمیه ی آن « قیس » و این « بید » است

شاید کسی « کی می رسد باران ؟ » « نیما » را

از « قاصد روزان ابری » ها نپرسیده ست !

این « عید » ها یک روزه اند و کاش برگردید !

وقتی فرج نائل شود ، هر روز ما « عید » است

حنظله ربانی


05 تیر 1395 224 0

اتوبوس سربازان

سهم هر کس معیّن است اینجا

سهم تو چکمه های سربازی ست

توی این شهرِ قصّه خواهی مُرد

زندگیمان شبیه یک بازی ست 

 

صف اول برای سربازان

من و تو مهره های شطرنجیم

عمری از دست دشمن و حالا

عمری از دست دوست می رنجیم

 

رفته بودی که خدمتی شاید...

رفته بودی که زود برگردی

مادرت وان یکاد می خواند و

با هزار آرزو سفر کردی

 

از فراقت شکسته شد پدر و

چشم بر راه مانده تا برسی

جای آغوش باز و چشم پدر

نکند که به گوش ما برسی

 

پدرت چند باره می شکند

بی پسر..، بی پسر شدن بی تو

مادرت پیر و پیرتر شده است

شرم دارد از او وطن بی تو


04 تیر 1395 257 0

مثنوی سه هزار و سه منقبت امیرالمومنین (علیه السلام)

بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم به محضر مبارک امیر مومنان و مولای متقیان اسد الله الغالب حضرت امام علی ابن ابیطالب (علیه السلام) در روز مبارک هفدهم رمضان


در دل صحرا شبی تاریک و سرد

قبل جنگ بدر  و پیش از آن نبرد

جمله اصحاب نبی(صلوات الله علیه و آله)  در خیمه ها

مستقر بودند با شوق و رجا

جنگجویان خسته راه و سفر

سنگ صحرا را نهاده زیر سر

آب کمیاب است و در اردوی شان

خستگی پیدا شده در روی شان

جمعی اندر خیمه فرماندهی

حلقه بسته گرد آن سرو سهی

سرو بالای منیر احمدی(صلوات الله علیه و آله)

جلوه گاه نور پاک سرمدی

آن حبیب پاک در آن انجمن

نورافشان همچو ماه شب شکن

کرد از اصحاب خود هنگام شب

مصطفی (صلوات الله علیه و آله) از تشنگی آبی طلب

چون که در آن شب هوا بس سرد بود

وان مزید خستگی و درد بود

هیچ کس میلی بدان زحمت نداشت

زان سبب چشمی بدان رحمت نداشت

شد سکوتی حکم فرما بر همه

تا به پا بر شد علی (علیه السلام) بی واهمه

شیر حق از رنج و زحمت رو نتافت

برگرفت او مشک و در صحرا شتافت

گرچه هردم باد  و شن سیلی زنان

حمله ور می شد به جانش بی امان

مرتضی صولت علی (علیه السلام) ره می سپرد

عاقبت او سوی چاهی راه برد

رفت حیدر بر سر آن چاه و دید

نیست دلوی که توان آبی کشید

در شب تاریک و ظلمانی و سرد

او ز تنهایی درنگی هم نکرد

رفت پایین حیدر از دیوار چاه

کرد مشک خویش پر آب از میاه

وآن گه او از قعر چاه اندرون

همچو شیر شرزه ای آمد برون

در چنان اوضاع سخت و بی امان

مشک در کف شد سوی لشکر روان

ناگهان بادی چو توفان در گرفت

آن چنان کز وی در جهان شد در شگفت

از دم آن نفحه مشی او شکست

آن چنان کو مرتضی از پا نشست

نفحه ای دیگر رسید و از قدم

باز ماند و بر نشست او باز هم

نفحه سوم رسید و العجب

باز بنشست آن ولی منتجب

گر چه شد دور حوادث متصل

لیکن او کی داد غم را ره به دل

جان او لبریز عشق مصطفی (صلی الله علیه و آله)

در دلش می گفت تسبیح خدا

باز بر پا خاست آن یار غیور

گام خود بنهاد در آن راه دور

چون زمان آوند صبر نیک شد

راه دور از عشق بس نزدیک شد

باز بگشاد از رهیق مرتضی

کام دلجوی عزیز مصطفی(صلی الله علیه و آله)

آن زمان احمد (صلی الله علیه و آله) نگار سرمدی

گفت یا حیدر(علیه السلام)  چرا دیر آمدی؟

گفت علی(علیه السلام) در راه چون می آمدم

ناگهان درگیر توفانی شدم

مشک و من را با هم از روی زمین

می ربود آنجا  سه باد سهمگین

من در آن لحظه چو لرزیدم به جای

برنشستم ذکرگویان با خدای

روی کرد آن دم نبی سوی ولی (صلی الله علیهم وسلم)

گفت دانستی چه بود آن یا علی؟

عرض کرد او نه ندانم آن چه بود

کانچنان از قلب من طاقت ربود

گفت احمد آن سلامی ز آسمان

بود بر تو ای امام انس و جان

باد اول بود جبریل امین

که گذشت او با ملائک بر زمین

باد دوم خیل میکائیل بود

باد سوم فوج اسرافیل بود

هر یک از ایشان بیامد با هزار

شاهد از جنس فرشته در گذار

جمله خواندندت تحیات و سلام

آن ملائک با کمال احترام

سه هزار و سه سلام و منقبت

در شبی بر تو نوشتند عاقبت

مسلمین این قدر و شان مرتضی (علیه السلام) است

این همان تقدیر عالی خدا است

این مکارم گفته شد تا در جهان

حجتی گردد برای غافلان

حجتی گردد به ذکر یا علی (علیه السلام)

دعوتی گردد به حق منجلی

او مدار حق و توحید خدا است

او که نزد حق عزیز و مرتضی است

او امیر مومنان متقی است

او که معیار خلوص است و نقی است

او که روزه است و نماز و حج ما است

او که حجت بر تمام ماسوا است

شیعه اوییم و در این روزگار

می کنیم بر جمله عالم افتخار

با طنین نامش از خود بی خودیم

کاش خاک پای مولا می شدیم

ای علی مرتضی (سلام الله علیک) دریابمان

یک نظر کن بر دل و جانهایمان

گر نگاه تو نظر را بر کند

کیمیایت قلب ما را زر کند

می رسیم انشاء الله زان موهبت

از ولایت ما به خیر عاقبت

مهدی این را فاش در عالم بگو

رستگاری نیست جز در عشق او

با سلامی بر ولیعصر او (ارواحنا له الفداء)

قطره ای شو در خروش بحر او

 

مهدی رستگاری

بیست و نهم تیر ماه سال یکهزار و سیصد و نود و سه شمسی

(شب های قدر سال 1435 ه.ق)



یادداشت

عبدلله بن عباس می گوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله شب جنگ بدر (شب هفدهم ماه رمضان سال دوم هجرت)داوطلبی را خواست که آب تهیه کند. علی علیه السلام داوطلب شد و در تاریکی شب که هوا بسیار سرد و طوفانی بود مشک را برداشت و به طرف چاه بدر حرکت کرد.
کنار چاه که رسید چون دلو (سطل مخصوص چاه) را نیافت خود داخل چاه رفت و مشکی را پر از آب کرد. در مسیر بازگشت باد شدیدی وزید که حضرت بناچار نشست و پس از آنکه برخاست و حرکت کرد دو مرتبه باد دیگری وزید که حضرت نشست و تا سه بار تندبادی حضرت را مجبور به نشستن کرد

زمانی که به حضور پیامبر رسید حضرت پرسید: ای ابوالحسن، چرا دیر آمدی؟ علی (علیه السلام) پاسخ داد: در مسیر بازگشت با بادهای تندی روبرو شدم که مرا به شدت تکان داد.
رسول خدا (صلی اله علیه و آله) فرمود: ای علی، آیا می دانی آن بادها چه بود؟ علی گفت: نه پیامبر فرمود: اولین باد، جبرئیل بود همراه هزار فرشته که او و آنها بر تو سلام کردند، سپس میکائیل همراه هزار فرشته بر تو سلام کردند، و آنگاه اسرافیل همراه هزار فرشته بر تو سلام کردند.

 

منبع:

  • بحارالانوار، ج 39 ،ص 94، حدیث 5

03 تیر 1395 349 0
صفحه 10 از 202ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها