در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

گذشته

سوختنی‌ها را بیاور

آتشی به پا کن

یادگاری­ها را در آن بریز

همه را می‌بلعد، شعله!

اما قلبت

همان جاست

سر جای قبلی

و گذشته‌ها

در آن می‌طپد


12 دی 1395 254 0

غیبت کبرا

غیبت کبرا

وای اگر رفتن تو غیبت کبرا بشود

و غمت  تا به ابد در دل من جا بشود

 

قلمم رخت عزا پوشد و هر بیت غزل

بی تو چون مثنوی غرق تمنا بشود

 

من شوم عاشق دیوانه و تو پرده نشین

سرنوشت من وتو وامق و عذرا بشود

 

وقت تحویل به آخر نرسد سال قدیم

پای نوروز پُر از تاول یلدا بشود

 

دولت باد خزان آیدو غوغای کلاغ

در دل باغ طرب معرکه بر پا بشود

 

انتظار آید و گیرد زدلم نور امید

نوبت موی سفید آید و قد تا بشود

 

آن زمان دست بشویم زهمه هستی خویش

تا که این واقعه افسانه به دنیا بشود

(مرتضی برخورداری)


11 دی 1395 175 0

نه دی

در خبرهاست که از چاله به چاه افتادید
درپی جرعه ی آبی به گناه افتادید

در خبر آمده دین را به دلاری... حاشا!
خانه امن وطن را به قماری... حاشا!

جیب پف کرده پر از سکه ی رنگی دارید
گوشه ی خاطرتان شعر فرنگی دارید

بوی پول آمده و تحت فشارید همه
که خمارید و خمارید و خمارید همه

تازه کردید چنین رسم مسلمانی را
بر سر شهر عزا، قهر رضاخانی را

خوشه ی خشم بکارید، تبر خواهد داد
عاقبت باد به این قوم خبر خواهد داد

مزدتان یک دوسه من گندم ری خواهد بود
پس از آن سیلی سخت نه دی خواهد بود

ای شمایی که تب نرمی و سازش دارید
از سگ زرد تمنای نوازش دارید

کدخدا می رسد از راه، زهی آزادی
آب شاید برسانید به این آبادی

بعد از این نوبت فتح رمضان خواهدبود
فتنه ی دیگرتان فتنه ی نان خواهد بود

دستتان می شکند بعد سقوطی ننگین
زیر این چکمه ی ازخون شهیدان رنگین

گرچه این قوم صبورند، غیورند آری
درصف جبهه ی حق اهل حضورند آری

هان اگر حیله تان پرده بیاندازد زود
پاسخ بعدی ما سخت و خشن خواهد بود


عذرا رشیدنژاد
نهم دی ماه ۱۳۹۵

09 دی 1395 170 1

مختلس و مَلَک

مختلس مُرد و مَلَک در قبر حالش را گرفت
گفت آخر مُردی و برگشتنی در کار نیست

فکر می کردی همیشه زندگی خواهی نمود؟
تو ندیدی عمر آدم آنقَدَر بسیار نیست؟

آنچنان بردی که تا ده نسل تو کیفور شد
رو شده دست تو حاجی! جای هیچ انکار نیست

گفت من دنبال آن رزقِ کثیرش بوده ام
اختلاس ما برای یک قِران دو زار نیست

من در آن دنیا، خودم کار آفرینی بوده ام
این همه تهمت جزای آن همه ایثار نیست

دادگاه شرع حکم تبرئه صادر نمود
بی گناهانِ خدومش را سزای نار نیست

خمس مالم را مرتب داده ام این را بدان !
این عذاب تو برای فرد نیکوکار نیست!

چون ریا باشد نمی گویم چه خدمت ها شده؟
حیف! زیرا در مرام مخلصان، اظهار نیست

آن فرشته، رو به شیطان گفت: رویت کم نشد؟
سجده کن، با این جماعت طاقت پیکار نیست

#سیدباقر_موسوی
humanistVestifier@

09 دی 1395 158 0

صورت مساله

درد است ولی سنگ صبورش کردیم
از زخم تنش گفت که کورش کردیم

آن لقمه که از حقّ حیاتش می خواست
با مصلحتی زنده به گورش کردیم

08 دی 1395 211 0

یلدای خسته!

دیگر صدای چلچله خاموش گشته است
یلدای خاطرات پر از مهر خسته است

دارد قصیده‌ی دل شب آب می رود
دروازه ی غزل شدنش نیز بسته است

این جسم حاضر و ولی آن روح غائب است
قلب مَجاز جای حقیقت نشسته است

یک لحظه گوش کن! تپش شب نمی زند!
این شاهنامه هم کلماتش شکسته است

انگار گَرد، گِرد گلیمش گرفته است
رنگ از رخ گلو و گلوبند رفته است

دیگر کسی به پای کسی غم نمیخورد
استیکری به جای تبسّم گرفته است

افسانه ی ترانه ی یلدا تمام شد
شاید که دوره ی برکاتش گذشته است

مجنون بس است حوصله ام رفت، از سر و ...
یلدای خاطرات پر از مهر خسته است

08 دی 1395 145 0

به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری

شکستیم آنچـــنان در خویشتن از خویشـتن عاری
که کس در ما نمی یابـد نشـــان از خویشـتن داری
 
درفـــش کاویانـــی را به غـــارت برده اند اعراب
مسلمـــانان گـــرفتـــارند از ایـــن رو به ناچــاری
 
مغول ها چشمشان روشن  که در عصری مدرنیته
رواج از داعشـــی ها یافتـــه ســـت آئیـــن تاتاری
 
رصـــد کن تا ببینی عقل در قحـــطی است واویلا
رصـــد کن تا ببینی عشـــق در بازار سمــساری*
 
کشنده ست این مرض انسان بیندیشد به بد کیشی
میسر می شود  با مرگِ سگ  درمانـش از هاری
 
مسلمـــان بر نمـــی تابد  خرفـــتی  را شـــوی آیا
به  خواب  آلودگی  سرشــار کی از طعم بیداری؟
 
به ضرس قاطـــع از غیرت اگر پیوستـه می لافی
حریمـــت را معیّـــن کـــرده ای آیا به دیـــواری؟
 
چه ننگـــی بدتر از این بی خیــالی های ممتد؟ تا
فقط در هستـــی ات همواره می گردد عدم جاری
 
تکاپـــو جوتر از امـــواج دریا باش طـــوفان زا
کند طی عمــر خود را کی مگر عاقل به بیعاری
 
از این بی بند و باری های نا معـقول دوری جو
بجز نکبـت چه طرفی بندد  انسان از ولنگاری؟
 
به نا پرهیـــزگاری کس نبرده صرفه  از قـدرت
به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری
 
تو هم نســـتوه خواهی بود همچون کــوه پابرجا
نخوردی کـــم اگر مانـــند ما انـــدوه ســرباری!
 
اخوّت پیشـــه گی آمـوز با خورشیــد وش شاهی
بسر داری اگر همچـــون سمـک آهنـــگ عیّاری
 
خیالش تخت تخت اســت از گزند دهــر بی تردید
کند یزدان اگــر هـــر لحظــه از انســان هواداری
 
به فهم و درک دارد منزلت انسان ، نه نافهــمی
بجز از ذلّـــت  آیا خـــر مگـــر دارد سـزاواری؟
 
به باد فتـــنه نســپـاری گـــلاب  ناب قمصـــر را 
اگر دیدی که دارد با خـــودش  دعـــوا خشایاری
 
به نور  فطرت آذین بنـــد ایمان را و عاشق شو
که یابـــی در نهـــادت جلـــوه گــر آیات سالاری
 
یقین کن بی برو برگرد خواهی بود چون یوسف
سعادتمــند اگـــر ابلیس را از خـود به تنگ آری

* علیرضا قزوه:
حراج عشق را دیدیم در دکّان سمساری

05 دی 1395 167 0

من عاشق تو هستم و این عشق عار نیست


 

من عاشق توهستم واین عشق عارنیست

عاشق شدن برای دل من شعارنیست

درشهرعشق این دل سرشارازصفا

جز تو در این زمانه یکی شهریارنیست

بی نرگس توهرچه بروید گل این زمان

در باغ روزگار ، به عالم ،بهارنیست

رسوای عام وخاصم ودرچهره دلم

ازحسرت حضورتوهیچ آشکارنیست

دانند ساکنان دو عالم ، دل مرا

بی التفات چشم توهیچ اعتبارنیست

من عاشق توهستم ودربزم عشق تو

جزجرعه نوشی ازلب معشوقه کارنیست

زانرو که امر، امردل ومقتضای ما

در کارگاه حضرت عشق اختیارنیست

گفتی درآ به مجلس وجامی به دست گیر

شأن شهید عشق شدن انتظارنیست

 

 

 

 


05 دی 1395 106 1

ته آغوشِ تو یک معبرِ مینست ولی...





عشق ، سربازِ غرورت شده دستور بده...

"بچکان ماشه" که شعر از قلمم می ریزد

ته آغوشِ تو یک معبرِ مینست ولی...

ترسم از مرگ در این چند قدم،می ریزد

04 دی 1395 172 1

شهادت

«بِسمِ رَبِّ الشُّهداء و الصّابِرین»



یک عده سر مقام و شهرت دارند

یک عده غم معاش راحت دارند

ارزان مفروش جان خود را کز تو

یک شهر توقع شهادت دارند...



#رضا-سهرابی


03 دی 1395 105 2

سه نقطه

بازم یه یلدا وُ ، زمستان وُ، جدایی
سرما وُ بوران وُ...چه دردِ آشنایی!

بازم هزاران شب نشینی با غم و آه
هی غصه پشتِ غصه خوردن بی کم وُ کاه

من همچو فرهاد وُ چو شیرین یار من بود
در دفترِ اندیشه هردم ، یادِ من بود

من شاد بودم در کنارش هرچه می شد
این مرد در دستش ، مثال بچه می شد

این خاطرات آتش کشیدند هستی ام را
هی تازه ساختند روزگارِ سختی ام را

بازم من وُ اندوه باقی مانده از دوست
در سینه ام جایِ هزاران زخم از اوست

من بوده ام مجنون وُ لیلی رفته از بَر
ویرانه گشتم ، از هجومِ قومِ بربر

من ماندم وُ این روضه های هر شب من
وین اشک ها و ناله های هر شب من

من از شرابِ اشک هایم سخت مستم
چشمِ فلک کور بود وقتی رخت بستم؟

دیگر نخواستم دل کنم خوش بر کسی من
شاید که آخر جان دهم در بی کسی من

یلدا برایم ، کل این تقویم بوده
هر روزِ سالم مجلس ترحیم بوده

بازم من وُ افکارِ مغشوش وُ سه نقطه
حالا ، چه کس خفته در آغوشش ...

01 دی 1395 188 2

فراق

به نام خدا

 

گیسوانت موج موج و شانه هایم سنگ سنگ

سنگ را آغوش موج آرام می سازد بمان(1)

 

بلبلی در باغ دائم بی قراری می کنند

سردی پائیز بی افسار می تازد بمان

 

چهره ی من زرد زرد و خاطراتی رنگ رنگ

بی حضورت خاطراتم رنگ می بازد بمان

 

مهربانی را تو در آغوش گلدان کاشتی

چشم نرگس هم به تو انگار می نازد بمان

 

یا بمان یا اینکه من را نیز همراهت ببر

این فراق آن دوستی با هم نمی سازد بمان

 

 

 

 

 

1. گیسوانم موج موج و شانه هایت سنگ سنگ

موج را آغوش ِ سنگ آرام می سازد .. بمان !(م عباسلو)


30 آذر 1395 142 1

یارانه



عمریست که در فقر خراسانی خویشم
دلواپس وضعیت بحرانی خویشم
من منتظر مبلغ ناچیز تو هستم
دلبسته ی یارانه ی سمنانی خویشم

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

29 آذر 1395 78 0

پدر

پدر

وقتی پدر زخانه ی دنیا گذر کند

دارالبقا  گزیند وآنجا سفر کند

 

وقتی زمان گریه و ماتم به سر رسد

وارث به هرچه که مانده نظر کند

 

گاهی غنی شود از آنچه می رسد

گاهی هوای ارث ازسربه درکند

 

ما را رسیده لغزشی از روز اولین

آن روزها که خواست شق القمر کند

 

پنداشت گندم کین اسم اعظم است

می خواست خدا شود و مفتخر کند

 

آمد که با خوردن آن دانه ی شرور

عرش از خدا بگیردو زیرو زبر کند

 

رسوایی پدر سحری را به شب کشد

آوازه ی پدر شب تاری سحر کند

 

 

آخر چه ماترکی بدتر از گنه

عالم زبار غمش دیده تَر کند

 

مائیم وچوب گناهی که اونخواند

باید ادای قضا را پسرکند

 

مارا زفضل تو حاصل چه بوده است

دیوان غربتی که غریبی زِ بَرکند

 


29 آذر 1395 103 0

چله نشین

عاشق تو نگشتیُ و دلت ساز نشد
بعد از تو دگر ، عشق سرآغاز نشد

یلدایِ غم از سینۀ تنگم نگذشت
این شامِ سیه به فجر احراز نشد

من پشت نمودم به جهان بی رخِ تو
در پیشِ چِشَم کسی ، برانداز نشد

خواستم تا به سحر از تو بگویم ، هیهات
هیچ کس ، محرم این سینۀ پر راز نشد

شکوه ها داشت دلم از غم بی فردایی
لشگر بغض نفس بست و دهان باز نشد

هی بگفتند که بگو از چه نشستی به قفس
صد هزار ساز زدند غیرُ، هم آواز نشد

خاطرم رفت ز یادِ تو وُ بر بادم داد
داغ بر سینه نشست ، داد چو ابراز نشد

چیده ای بال و پرم را و گشودی قفسم
چله بنشستم و این بال ، به پرواز نشد

رختِ ماتم به دلِ مضطر من کوک زدی
از ازل تا به ابد ، مثلِ تو بزاز نشد

سالها دیده ام از هجر و فراق تو گریست
طالع شوم و سیاه از سرِ من واز نشد

سوز و سرمایِ زمستان به تنم خواهد ماند
کاش می آمدی وُ ، حیف ، که اعجاز نشد

مطلع بود که "حافظ" ز دلِ من می گفت
"گوشۀ چشم رضایی به منت باز نشد"

سینه ام سخت به تنگ آمده بود از غزلم
ناامید در پی آن شعر ، که آغاز نشد


29 آذر 1395 127 0

مثلِ سربازِ غریبی که به راهش خطر است

مثلِ سربازِ غریبی که به راهش خطر است
قلبِ بیچاره ی من ، در پیِ تو در به در است

پادگانی شده اینجا ز فراقت ای دوست
بس که کارم همه دلتنگی و خونِ جگر است

لشکری همچو منِ غم زده اندر پیِ تو
هر چه گفتند و نوشتند بیا، بی اثر است

حالِ من حالِ همان افسرِ تبعیدی هست
آنکه چون من ز خطا و گنهش، بی خبر است

با توام با تو که سرداری و بالا دستی
باز سربازِ تو محتاج همان یک نظر است

سالها رفته ولی ،عشق تو،کی کهنه شود؟
سالها دام و کمینم ،همه از یک نفر است

تو وَ یاسوجی و مو هم مِ کویرُم چه کِنُم
اَر بخی فاصلَمو قدر همی یک سفر است!*


#سوغاتی_سربازی
#کویر_یزد
#پادگان_آموزشی #آیت_اله_خاتمی

* : بیت لری بویراحمدی

28 آذر 1395 128 0

گل افشان وجود

 

بسم الله النور

  به مناسبت میلاد فرخنده نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) و امام جعفر صادق (علی السلام)

 

 

امروز گل افشان وجود است و جهان

سرشار شده است از فیوض رحمان

از مقدم احمد (صلی الله علیه و آله) به زمین گردیده

خورشید ولا و حب صادق (علیه السلام) تابان

 

غبار دستگاه حسینی- مهدی رستگاری

بیست و نهم دی یکهزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

(هفدهم ربیع الاول 1435 ه.ق.)

 

 

ترجمه انگلیسی

 In the name of Allah, the Origin of Enlightment

 

On Birthday of Mohammad (PBUH), Imam Sadeq (HBOH)

Today, flower is spread in the creation, and the world is filled with the grace of the Merciful Allah.

By arrival of Mohammad (PBUH&HP) in earth, the Sun of patronship and amity of  Imam Sadeq(HBOH) has risen to the sky.

The Dust of Husseini Realm,

Mehdi Rastegary,

19th January 2014,

17th Rabi’-al-Aval 1435 H.Q.

 


27 آذر 1395 120 0

چرا نماند؛ چرا از قبیله ی ما رفت؟

بنام خدا
پس از تو هیچ کس از این قبیله خواب نداشت
کتابخانه ی عقل کسی کتاب نداشت!
جنون چشم تو واگیر بی نهایت بود
به چهره بعد تو دیگر کسی نقاب نداشت
و باد جلوه ای از پیچ و تاب مویت را...
و موی هیچ کسی چون تو پیچ و تاب نداشت
تو ساک بستی و اشک من و عشیره ی من
بجز قبول نبود تو انتخاب نداشت!
عشیره ام همه یعقوب بود و یوسف رفت...
و چشم های سفید کسی سراب نداشت...
-چرا نماند؟!
-چرا از قبیله ی ما رفت؟!
و این سوال مکرر شد و جواب نداشت
#احسان_اسکندری

25 آذر 1395 75 1

شماتت

سلام

 

باز در وصف لبش نیک روایت کردم

خویش را در نظر خویش شماتت کردم

به حلاوت چو گزیدم لب لعلش چه نصیب

آه و افسوس به یک بوسه قناعت کردم

 


24 آذر 1395 126 1

لکسوز



می گذشتم ساعتی از یک محله بی خبر
در پی یک قرص نان و اندکی قند و شکر

ناگهان دیدم که چشمی روی چشمم مانده است
زل زده بر صورتم یک دختر پر شور و شر

زلف خود کرده پریشان، صورتش مثل عروس
سر به پایش گشته پیدا، کل آن زیر و زبر

گفتمش چشمان خود درویش کن ای بی حیا
دست بردار از سرم ای بی سر و پا، خیره سر!

پشت چشمش را کمی نازک نمود، آهسته گفت
کل دنیا گشته ام دنبال شوهر در به در

چون تو را دیدم دل از کف داده ام از عشق تو
می فشارم دست خود بر گردنت، شب تا سحر

چشم خود را برنگیر از من، عزیزم عشق من
مفتخر کن خانمت را یک نظر خوشکل پسر

من همانجا مانده بودم هاج و واج از حرف او
صورتم گلگون ز شرم و دست و پایم خیس و تر

گفتمش دارم حقوقی مختصر در طول ماه
کی شود با این درآمد دخل و خرجم سر به سر

کله اش بالا گرفت و با نگاهی مهربان
با صدای نازکش با حالتی قر در کمر

گفتش آخر با همان لکسوز مشکی، قانعم
سر کنم با تو در این دور و زمانه کور و کر

هر چه گویی من به جان فرمانبرم آقای من
چون بگویی خر شوم آیم به سویت عر و عر

حال دوزاری به جا افتاد در ذهنم درست
کاملا شستم خبردار از درون این بشر

گفتم ای نامردِ نادان! خاک عالم بر سرت
قصد تو ماشین من بود از نگاه پر شرر؟

بچه پر رو! تیر تو بر سنگ ماتم خورده است
بیخودی زحمت کشیدی، عشوه هایت بی ثمر

آنچه قبلا دیده ای در دست این یک لا قبا
مال صاحب شرکت است ای ور پریده، کره خر!

تا که فهمید این حقیقت از زبان خسته ام
دید عشقش بر فنا و آرزوها گشته پر

ناامید و خسته از من دور شد در لحظه ای
چون کبوتر پر زد و از او ندیدم هیچ اثر

#سیدباقر_موسوی

23 آذر 1395 117 0
صفحه 10 از 207ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها