در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

درد آیه ها

متاسفانه بازهم حرمتی شکسته شد و آنان که نان دین را میخورند باز هم .....؟؟؟

هر روز اسیر حسرت دیروزم
از سوز شنیده ها، فقط می سوزم
سوزن شد و این قلم به جانم افتاد
 یک شعر به تار وپود غم می دوزم

"والعصر" شنیده ام ولی خاموشم
 نوبت به "لفی خسر" شد و ...من گوشم
انگار که آیه آیه را میبینم
 انگار که درد آیه را می نوشم

این خیره سران، جری تر از هر روزند
در حرص ریاست طلبی، می سوزند
هر بار حریم عشق را می شکنند
این گرگ ها به گله مان ، دلسوزند؟!؟

حرمت شکنی ! بی خبری ! خیره سری!
 داده است به ما، درد وغم و خون جگری
آه،ای که به تن رخت پیمبر داری!
دلسوز که ای ؟! دین و وطن؟!.... یا دگری؟!

09 اردیبهشت 1396 31 0

کابینه ی اشرافی

#شعر_طنز
#تدبیر_امید

تقدیر نبود اگر که تدبیر نبود
ای کاش که دولتش چنین پیر نبود
کابینه ی اشرافی و بی دردی داشت
ای کاش برای لحظه ای سیر نبود
حرفای پر از مثبت هجده می زد
ای کاش زبانش دم شمشیر نبود
می بست به رگبار اهانت گاهی
این اسلحه در حالت تک تیر نبود
از بس که شنیدیم عملهای ندیده
صد روزه و یک ماهه به تصویر نبود
باز آمده است شعار صد روزه دهد
این وعده مگر کذب و زمین گیر نبود؟!
برجام که یک جام تهی بیش نبود
در حدّ گلابی و یک انجیر نبود
آن قدر که لبخند به دشمن می زد
بر خجلت مرد خانه پیگیر نبود
میگفت گذرنامه کنم با عزّت
دستبند به کودکی که تحقیر نبود!! 😏
بس چرک کف دست، نجومی بردند
یک ذره از آن، سهام کف گیر نبود؟!
بر منتقد حق طلبش شیر شود
بر روبه مکار ولی شیر نبود
دشمن پی القای تقلب می گشت
تا دید حسن؛ در پی تزویر نبود
شد خانه سالمند، این دولت او
این کشور من که شهر کشمیر نبود!!
می گویم و هر بار دگر هم گویم
ای کاش که دولتش چنین پیر نبود

#مجنون

07 اردیبهشت 1396 38 0

ملاک عشق

نگو که یــاد تــو با گریــه پـاک خواهد شد ،
که قلب من به هوای تو خاک خواهد شد !

تمـام مـردم اگـر از تـو روی گــردانند ،
کسی برای تو اینجا ، هلاک خواهد شد

اگر بهای تو مرگ است ، جان که چیزی نیست
اشاره کن به تنم ، سینه چاک خواهد شد !

بخند و جلــوه گری کن ، که رنگ لبهایت ،
برای باده فروشان ملاک خـــواهد شـد ... !

به جز دلـم که به دستت سپرده ام ، تنها
"زمان" گواهی این عشق پاک خواهد شد

بگــو بمیرم اگر انتــظار ، بیــهوده سـت ...
که بی تو زندگی ام ، هولناک خواهد شد

 

#محسن_نظری


07 اردیبهشت 1396 33 0

نزدیک صبح بود که طوفان شروع شد

«بسم رب الشهداء و الصابرین»

 

نزدیک صبح بود که طوفان شروع شد

جریان رودهای خروشان شروع شد

تا خانه ی خلیفه رسیدند و ماجرا

با قتل ناگهانی عثمان شروع شد

آمد میان حادثه ها نام دیگری

شاید خدا رقم زده فرجام دیگری

این صبح بیعت است عجب صبح دلکشی

این شب شده برای همه شام دیگری

عمری به این ستم زدگان حکم رانده اند

قومی به نام احمد و بر کام دیگری...

این روزها پس از گذر سال ها سکوت

بانگ اذان برآمده از بام دیگری

از راه می رسند به یکباره مرد و زن

ابلیس نیز آمده با دام دیگری

برمی خورند در صف خود فوج ها به هم

«پیوسته است سلسله ی موج ها به هم» ...

آمد علی به دیدن مردم که هان؟! چه شد؟

آن سال های سال سکوت،این زمان چه شد؟

گفتند نادمیم،علی جان به ما ببخش

ما سخت بوده ایم تو آسان به ما ببخش

با تو بهار هست و زمستان نمی شود

این زخم جز به دست تو درمان نمی شود

گفتند زخم و آتش قلبش گدازه شد

گفتند زخم و داغ دلش باز تازه شد

از خاطرش گذشت زمان های آشنا

مردان آشنا خفقان های آشنا

آن ها که اعتبار حقیقی نداشتند

دست طمع به راه عدالت گذاشتند

دیدند ذوالفقار علی سد راه شد

یکباره نقشه های شیاطین تباه شد

تا بیرق مبارزه بر شانه ی علی است

گفتند راه چاره فقط خانه ی علی است

آتش گرفت خانه ی او گرچه دم نزد

شصت و سه سال سوخت و حرف از ستم نزد

عمری به احترام پیمبر سکوت کرد

بر عهد خویش ساقی کوثر سکوت کرد ...

آمد به خود دوباره به فریاد مردمان

با ناله های شوق و فغان های بی امان

گفتند و گوش کرد و شنیدند هرچه گفت

فردا شد و به واقعه دیدند هرچه گفت

فردا شد و وصی پیمبر خلیفه شد

فردا شد و زمان عمل بر وظیفه شد

فردا دگر عقیل و ابوذر نمی شناخت

جز حق علی ترازوی دیگر نمی شناخت

اصلا عقیل خواست بگوید که مرتضی

در راه حق برادر و خواهر نمی شناخت

دیگر علی نبود اگر سهم خویش را

با طلحه و زبیر برابر نمی شناخت

چشمش همیشه خیره به پایان جاده بود

هرچند دلشکسته ولی ایستاده بود …

 

آمد میان مردم و طوفان شروع شد

کم کم بهانه های حسودان شروع شد

فریاد زد ولید: تو را با زنان چه کار؟!

اصلا تو را به سهم فلان و فلان چه کار؟!

این حرف ها نمی کند این جا اثر،علی!

آتش گرفته بود...چه گفته مگر علی؟

فرموده بود: پیش روی ما قیامت است

اینک زمان زمانِ عمل بر عدالت است

تبعیض جاهلانه ی اشرافیت بس است

دعوای این قبیله و آن قومیت بس است

ناگاه رو نموده به اشراف و خیره شد

دنیای این سران شقی تار و تیره شد

آن جا زبان گشوده به تهدید ظالمان

یار ستم کشیده و خصم ستم گران

 گفت آن جماعتی که گرفتار آز شد

دستانشان به ثروت ناحق دراز شد

اِنّی اذا رأیتُ رَدَدْتُ مَعَ الخَزی

واللهِ لَو وَجدتُ تُزوِّج بِه النِّساء

یعنی نمی دهم به تساهل امانشان

حتی اگر که باشد مهر زنانشان

بازپس گرفته می شود اموال نا به جا

واللهِ لَو وجدتُ تُزوِّج بِه النِّساء

 

فریاد زد ولید تو را با زنان چه کار؟

اصلا تو را به سهم فلان و فلان چه کار؟

بالا گرفت در صف اشرافیت تنش

طلحه زبان گشود علی را به سرزنش

کاخر ذخیره های نظامند این قبیل

در هر قبیله صاحب نامند این قبیل

سیّاس باش و با همه اینطور تا مکن

این گونه خویش را ز بزرگان جدا مکن

آمد زبیر نزد علی گفت یا امیر!

در سهم ها عرب و عجم را یکی مگیر

مولا ولی به راه خودش دل نهاده بود

چون کوه بر عدالت خود ایستاده بود

مولا ملاحظات جناحی نداشت و

با هیچ کس تعارف واهی نداشت و

گفتا به هرکسی که در این ره مردد است

کاین شیوه تازه نیست که رسم محمد(ص) است …

 

آری علی که هست امام من و شما

امروز دل سپرده به نام من و شما

امروز در نگاه جهان ثبت می شود

این شورها و این هیجان ثبت می شود

ما با شکنجه های زمان امتحان شدیم

طاغوت بود و در خفقان امتحان شدیم

گر جنگ درگرفت نگفتیم خسته ایم

ما هشت سال با دل و جان امتحان شدیم

با مشکلات ریز و درشت زمان خود

با فتنه ها و فتنه گران امتحان شدیم

یک عمر با نداری مان نیز ساختیم

با مشکلات و با غم نان نیز ساختیم …

امروز ما جماعت یکرنگ خسته ایم

از جنگ نه ، ازین همه نیرنگ خسته ایم

امروز روزگار غریبانه ی علی است

رزق گرسنگان همه بر شانه ی علی است

ما با علی برای خدا عهد بسته ایم

حالا چرا به گوشه ی عزلت نشسته ایم؟

عهدی که بسته ایم فراموش می شود

شمع عدالت است که خاموش می شود

آن ادعای محض رضای خدا چه شد؟

آن جمع سر نهاده به قالوا بلی چه شد؟

یک عده با مکیدن خون سیر می شوند

یه عده هم گرسنه زمین گیر می شوند

شهوت فرا گرفته زمین را چه می کنید؟

امروزمان گذشته و فردا چه می کنید؟

تا کی سکوت و ترس دگر ادعا بس است

دلخسته ام ادامه ی این ماجرا بس است

اینک شما و این همه شومی…چه می کنید؟

با این مطالبات عمومی چه می کنید؟

ای دولت امید! کنون وقت پاسخ است

با ظلم فیش های نجومی چه می کنید؟

«دیگر بس است عدل ازین پس ستم کنید

لطفی کنید و از سر ما سایه کم کنید

هر چند پیش ازین به شماها نداشتیم

چشمی که بعدها به ضعیفان کرم کنید»

با ادعا کسی که ابوذر نمی شود

هر تیر خورده مالک اشتر نمی شود

هر کس که با علی است دلش مبتلای اوست

در فکر و در کلام و عمل پا به پای اوست

هرگز مباد این که ولی را رها کنیم

باید ز کوفیان ره خود را جدا کنیم …

مردم دوباره موعد خلق حماسه هاست

انگشت های آبی ما هم سلاح ماست

ما اهل دست دادن با فتنه نیستیم

باید جلوی هرچه منافق بایستیم

سازش نبوده است ره انقلاب ما

هرکس که با علی است بود انتخاب ما

 

 وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون…

 

شاعران:

امیر سلیمانی

حمیدرضا فاضلی

رضا سهرابی


پ.ن1:التماس دعای فرج
پ.ن2: فایل صوتی شعر فوق با نوای حاج محمد یزدخواستی را می توانید از لینک زیر دانلود کنید.

http://aftabgardanha.com/poem/ID/321/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF

04 اردیبهشت 1396 43 0

وقتش شده ، اقرار کنم معصیتم را ...

 

وقتش شده اقرار کنم ... معصیتم را
تا خوب تماشا بکنی ... شخصیتم را

یا از دل من بگذر و بگذار بمیرم ،
یا حوصله کن تلخی و حساسیتم را

جذب تو چنانم ، که اگر خُرد شوم ، باز
هر ذره ی من ، حفظ کند خاصیتم را !

مرد است ، ولی مرد ، مگر اشک ندارد ؟
اینقدر نزن بر سر من ، جنسیتم را !

کاش این غزلم ، بعد تو ناخوانده بماند ،
تا عشق ، به یغما نبرد ... حیثیتم را

در قلب من اندوه بزرگیست پس از تو
از من به رقیبان برسان تسلیتم را ...

 

#محسن_نظری


04 اردیبهشت 1396 33 1

او می شود

تادلم درگیر این شعر وهیاهو میشود
 کم کمک دستش برای دیگران رو میشود

پس تمام من منم هایش کناری میرود
 من، تو ، ما، با دیگران، حتی شما اومیشود

برلبم نام قشنگ او جوانه میزند
 ذکر درویشان فقط یاحق ویاهو میشود

تا برم نامش شود سرخ وسفید و رنگ رنگ
 خنده دارست این دل پررو ،چه کم رو میشود

دوست دارم تا بنوشم باده ی چشمان او
پاسخش جای تبسم، اخم ابرو میشود

خواستم تا سیر در رویا تماشایش کنم
می رمد از من خیالش مثل آهو میشود

04 اردیبهشت 1396 41 0

ترس

می ترسم از شب های بی فانوس می ترسم
از صبح فرداهای پر افسوس می ترسم

روشن نشد مفهوم این عشق پر از ابهام
من از حقیقت های ناملموس می ترسم

در چشم هایت رنگی از برپایی فتنه ست
من دیگر از آبی اقیانوس می ترسم

عشقم به تو خارج شد از میدان هر تقویم
از حمل و ثور از ماه و اورانوس می ترسم

هرچند قلبت قلّکی از عشق پر باشد
از سکه های عهد دقیانوس می ترسم

با اینکه رویایم همیشه با تو بودن بود
حالا نمی خوابم! از این کابوس می ترسم

"محمدجواد قیاسی"

03 اردیبهشت 1396 37 0

امام هفتم

هفتم گوهر از سلاله زهرایی

آیینه ای از شهامت مولایی

 

تو مُصحف نازل شده ای بی تردید

تفسیر محبتی و پُر معنایی

 

موسایی و نیل ظلم بشکسته زتو

در مسلخ عشق مست و بی پروایی

 

هنگام نمازو وقت قد قامت عشق

در عرش به زیر شاخه ی طوبایی

 

بدکاره به اخلاص توگر طاهرشد

عیسا نفسی و عروه الوثقایی

 

کی می شود از توگفت شهزاده ی نور

در بخشش و مهر بی گمان دریایی

 

ای شیر نشسته در غُل وبند، یقین

لبریز غروب سخت عاشورایی

 

آن جام پُر از زهر به زندان جفا

سوزاند تورا به غربت و تنهایی

 

باری ست به دوش رهروانت امروز

 در ماتم تو که جنت الماوایی

 

 


02 اردیبهشت 1396 19 0

حالا که رفته ای

در محضرِ دلی که برایت غریب نیست
من اعتراف می کنم و وقتِ فریب نیست

با رفتنت ، مدام ، چنین نعره می کشم
"کین عشق!جز جنگ و جدل با رقیب نیست"

حوایِ من هوایِ تو دارد کسی هنوز
آن آدمی که در سبدش جایِ سیب نیست!

حالا که رفته ای تو بفرما که عشق چیست ؟!
من عاشقِ تو بودم و خامش ،عجیب نیست؟!

حالا که رفته ای من و این روزهای سخت
وقتی که درد هست و ولیکن طبیب نیست

حالا که رفته ای به سلامت ! برو ، برو
گاهی مجال آمدن و (أمَن یُجیب) نیست

محمد لطیف پور

29 فروردین 1396 33 0

نقیضه ای بر شعر آقای حسین جنتی (شعر طنز)

مطلع اصل:

باید که ز داغم خبری داشته باشد
هر مرد که با خود جگری داشته باشد

نقیضه: (با اجازه از ایشون)

باید که از این دل خبری داشته باشد
هر کس که دکان جگری داشته باشد!

حالم چو دلیری است که در جنگ مسلسل
در دست، سلاحی کمری داشته باشد

یا حال کسی که بپرد از هلی کوپتر
بی آنکه ز چترش خبری داشته باشد

سخت است کسی که مرض قند گرفته
تولیدی حلوا شکری داشته باشد!

صد آه از آن مرد که بی مرکب و ماشین
یک اهل و عیال دَدَری داشته باشد!

بنزین خدادادی ما مثل طلا شد
خوشبخت عزیزی که خری داشته باشد!

جای فنر و صندلی و دنده و فرمان
پالان خر و چوب تری داشته باشد

مسئول، خطا کرده و توجیه، سخنگو
این شیوه نباید ضرری داشته باشد!

با همت و پیگیری شان، کار اداری
هرگز نشده در به دری داشته باشد!

تا آخر عمرش برود لای پر قو
هر کس که به مجلس گذری داشته باشد

هر کس که به جایی برسد، رسم چنین است:
جمعیتی از "دور و بری" داشته باشد

در چشم من این دهر، پر از آدم پاک است
وقتی که خطای بصری داشته باشد!

از درد، فقط گفتم و بسیار بعید است
این گفتنِ تنها ثمری داشته باشد...

25 فروردین 1396 37 0

تقدیر عشق


تا که فکرم به تو و عشق تو درگیرشده است

سرنوشتم همه بازیچه ی تقدیر شده است

 

رفت ضحاک دلم سوی دماوند رُخت

خبر آمد که به گیسوی تو زنجیر شده است

 

آمدم تا که نصیحت کنمش لیک نشد

غار غربت زده می گفت دگر دیر شده است

 

منم آن عاشق رندی که رکب خورده زعشق

نوجوانی که به تاتاری غم پیر شده است

 

یا همان شیخ که با دیدن ترسا صنمی

دین زکف داده و بی حرمت و تدبیر شده است

 

عشق اگر فصل وصال من و تو نیست چرا

چشمم از دیدن غیر رُخ تو سیر شده است

 

هق هق گریه و لرزیدن تن نیست عجب

مُصحف درد و جدایی ست که تفسیرشده است

 

کاش یک روز کسی جار زند سنگ جفا

بی خیال رُخ آیینه و تصویر شده است

 

آه و افسوس از آن روز امیدی که هنوز

زافق سر نزده یکسره شبگیر شده است

 

عشق شیرینی خوابی ست به هنگام سحر

که به جاماندن از قافله تعبیر شده است

 

مرتضی برخورداری


23 فروردین 1396 33 0

شکاف کعبه

زمین قدر وجودت را نفهمید
زمان اکسیر بودت را نفهمید
رکوعت را قنوتت را نمازت
جهان راز سجودت را نفهمید
مناجات و جهاد و گریه هایت
قیامت را قعودت را نفهمید
شکاف کعبه ی وقت ورودت
زیان کوچ زودت را نفهمید
تورا هم صحبت با چاه میدید
وجود پر زسودت را نفهمید
هزاران بار اقیانوس بودی
ولی یک قطره رودت را نفهمید
شعاع شعله ی آتشفشانت
بماند، آه دودت را نفهمید
صدای جبرییل و قدسیان نه
نوای چون سرودت را نفهمید
نعال پاره ی پر وصله را دید
ولی کشف و شهودت را نفهمید
زمان قدر وجودت را نفمید
زمین اکسیر بودت را نفهمید
علیرضا نجفی
فروردین 96

22 فروردین 1396 31 0

نگاه آخر

جانم رسیده جانا
برلب از این حکایت

کن باده را پر از می
تامن کنم نگاهت

جانان من تو بنگر
کزمهرتونکاهم

بنما نگاهم امشب
درتابِ یک نگاهم

این دل پرازصبوری
باشد ولی نجوید

غیرازسرشک دیده
غیراز غزل نگوید

درگوشه ای فتادم
ساقی دگرندارم

پایی برای رفتن
شوری به سر ندارم

جانا دگر ندارد
چشمم توان دیدن

ازبین این همه گل
تک تک زشاخه چیدن

در راه این گلستان
آخر رسیده برلب

جانم ولی بودعشق
چونان شراب پرتب

جانا توان من را
برد آن نگاه آخر

دل بر پیاله بندم
یابرشراب و ساغر

ابوالفضل یوسفی مقدّم

20 فروردین 1396 37 0

ای دل و دلدار ما

ای دل و دلدار ما شاد امدی در دام ما
ای تو امان هر صبا شاد امدی بر بام ما
در همه هستی منم زهر ده این مستی منم
در همه شادی منم شاد امدی ای کام ما
مست و پریشان منی خام امدی ای خام ما
ای دل و دستار ما شاد امدی در نام ما
ای تو دوا و من بلا شاد امدی ای خوش لقا 
کار دلم رام شد شاد امدی ای رام ما
ای تو غنی و من رها شاد امدی ای خوش نما
ای لب و هر شام ما شاد امدی در جام ما

19 فروردین 1396 43 0

میم یعنی«منا»

میم یعنی کاظمین و نینوا
میم یعنی جمکران و سامرا

میم یعنی ساحل عشق و جنون
میم یعنی جسم و جان از هم جدا

میم یعنی مرگِ در حال دعا
گفتن لبیکِ ربُّ المنتهی

میم یعنی قصه ی پروانگی
میم یعنی پرکشیدن تا سما

میم یعنی پرزدن با قلب پاک
ذکر لب ها یکصدا یا للعطا

میم یعنی پاسخ حق این بود
عاشقان بیت من ، صد مرحبا

میم یعنی ذکر لب ها شد رضا
شد حسین و فاطمه ، شد مرتضی

میم یعنی شیعه و سنّی شهید
قبل رفتن ، کارشان حمد و ثنا

میم یعنی لاله ی گلگون کفن
شد تنش عریان به زیر دست و پا

میم یعنی خیل بی حدّ شهید
میم یعنی عید قربان شد عزا

میم یعنی ناله ی یا للعطش
میم یعنی کربلایی در منا

میم یعنی من هنوزم زنده ام
میم یعنی چکمه های شرطه ها

میم یعنی که منا شد قتلگاه
شد به دنیا محشر کبری به پا

میم یعنی خاطرات تلخ ما
میم یعنی خون و کشتار و کُما

میم یعنی گریه های بی صدا
از گلوی قلب زوّار منا

میم یعنی عاشقان مُحرم شدند
تا که گردند مَحرم ربُّ المُنا

میم یعنی سوره های بندگی
میم یعنی آیه ی راه هدی

میم یعنی محسن و یعنی حسن
میم یعنی حجّ و اخلاص و نسا

میم یعنی هجرتی تا کوی حق
اجر آن تنها بود کار خدا

میم یعنی رهبرم سید علی
قدرتش با دست حق بی انتها

میم یعنی مرگت ای آل سعود
چون دهد او یک نظر ما را ندا

گر شوید ای موذیان دشمن به ما
می دهیم جان شما را بر فنا

میم یعنی بمب و موشک در یمن
میم یعنی مرگ شعر لاله ها

میم یعنی بیرق دارالعزا
جای ریسه در حیاط خانه ها

میم یعنی کودکی با بغض و آه
پرسد از مادر که کو بابای ما؟

رفته او نزد خدا یا خانه اش؟
رفته او از نزد ما آخر چرا؟

میم یعنی گریه های یک رفیق
روز آخر در مدینه بی صدا

میم یعنی یاد حجّاج منا
با وجود بُهت و حسرت در دعا

میم یعنی مهدی آل عبا
اکفیانی یا کمیل مصطفی

میم یعنی سینه هامان گشته تنگ
جان زهرا یوسف زهرا،بیا

میم یعنی کاظمین و سامرا
میم یعنی جمکران و کربلا

میم یعنی خانه ی امن خدا!
میم یعنی مشعر و یعنی منا...


18 فروردین 1396 36 0

تقدیم به ملکه ی شهرم...

هرصبح پشت پنجره نور تو میتابد
باران به شوق بوسه بر روی تو میبارد
هرصبح میبویم نسیم صبحگاهی را...
بانو! هوای شهرمن عطر تو را دارد!

باران که میبارد، دلم شوق حرم دارد
پرمیکشم سوی تو مانند کبوترها
تصویر گنبد در نگاه زایران ‌جاریست...
باران دوچندان کرده زیبایی صحنت را

انسو نشسته خاطرات کودکی هایم
در جشن تکلیف شقایق های نه ساله...
در پرسه های بی مهابا در شبستان ها...
در جست و خیز قاصدک در دشت الاله...

باز اشک هایم واژه واژه میچکد بر شعر
پیچیده بین واژه ها عطر هوای تو
شاعرشدم تنها به شوق اینکه روزی باز
من هم شوم مانند«پروین» خاک پای تو...

راضیه مظفری

16 فروردین 1396 30 0

مادر

مادری‌بودودلی‌خوش‌به‌نگاهی٬گاهی
دستِ‌پُرمِهروصدایش‌به‌پگاهی٬گاهی

کاشکی بودکه سَر بر قدمش بگذارم
منم و غصه و این بارِ گنـاهی ٬‌ گاهی

در دلِ ظلمتِ افکارِ پریشـان شده ام
به‌شـبِ‌تیــره‌چنــــــانْ‌تابشِ‌مـــاهی٬گاهی

گرچه‌رفته‌ست‌ولی‌بازهوادارِمن‌است
یادِ او مــانعِ بر هــر سـَرِ چاهــــی ٬ گاهی

پندهایش که نموده دلِ مــا را روشن
نـــورِ تابنـــــــده بـُوَد آخـــرِ راهی ٬ گاهی

گر غمی در دلِ ما بود ٬ هزاران در او
حلقه‌یِ اشک‌به‌آن‌چشمِ‌سیاهی٬‌گاهی

حال٬تنهــاغمِ‌دل‌مانده‌وافسوس‌و درد
نیست‌جز فاتحه‌و اشکی‌و‌آهی٬گاهی

14 فروردین 1396 42 1

سوژه های خنده (شعر طنز)

آن اوایل خدا که روحش را
در سرشتم نهاد خندیدم
هی به هر سوژه از زمانی که
زندگی هدیه داد خندیدم

مهر یک نوعروس را دیدم:
یک هزار و چهارصد سکه
قید "عند المطالبه" زیرش
من به داماد شاد خندیدم

عالمی با سواد در مکه
گفت جنس فرشته از مرد است!
چون خدا گفته جنسش از زن نیست!
من به این اجتهاد خندیدم

رفته بودم اداره ای کوچک
کمتر آنجا فساد مالی بود
چون که کار اداری ام حل شد
من به ریش فساد خندیدم

یک نفر رشوه کلانی خورد
رد او را زدند مأموران
تا به یک "کله گنده" برخوردند...
من به این اقتصاد خندیدم

چون که در یک خبرگزاری گفت
از زبان منابعی آگاه
شک نکن رشوه را فلانی خورد
من به این استناد خندیدم

روی شیب ملایم بازار
مردمان با شتاب سُر خوردند!
ناقدی از "حقوق" مردم گفت
من به آن "کم سواد" خندیدم

در خبر ها مرور می کردم:
رد شدن از رکود راکد را
جایتان واقعا که خالی بود
من که آن شب زیاد خندیدم


12 فروردین 1396 45 2

هادی دلها

نو سروده ای نیمایی تقدیم به امام هادی -علیه السلام-

دوباره نم نم باران؛
دوباره قصهٔ تکراری زندان!
چه زندانی؟
چگونه حبس می‌گردد جهان
در خانه‌ای کوچک؟!
بله، بی شک
زمین خونِ جگر خورده
که قلب هادی آل نبی این‌گونه آزرده...
زمین مـُرده!
زمان آن تکه های شادی اش را هم
فروبرده...
وَ فروردینِ پاییزی
در اندوهت تمام لاله‌هایش را
( ببین! ) انگار پژمرده!

تویی که سوگ پنهانی!
در این دنیای ظلمانی
تویی هادی!
وَ می‌دانی
که چشم عالمی در ماتمت امشب
مثال چشمهٔ خون است...
تویی که علمت از درک بشر حتی
همین امروز بیرون است
کرامات جهان‌گیرت از این اعداد افزون است
تو اقیانوسی از حکمت
که تنها یک نم از علمت
فرات و شطِ کارون است
و ابراهیم از اینکه
تو‌ هستی در میان نسلش از الله ممنون است!
***
دوباره نم نم باران؛
دوباره قصهٔ تکراری یک حبس تاریخی
که آتش می‌زند بر زندگی‌هامان!
و ما باید بسوزیم از غم پروانه‌ای زیبا
که خود می سوخت عمری گوشهٔ دنیا
چرا؟!...زیرا
که او هادی دلها بود!
ولی می‌سوخت در این شعلهٔ گمراهی و ظلمت!
که نورانی کند ما را!

12 فروردین 1396 31 0

سراب

چه قدر قصه بگویم که غصه خواب شود؟
چرا همیشه سر عشق زیر آب شود؟

به باجه باجـه ی دل تنـگی ام بـدهکارم
چه قدر از تو بگویم که بی حساب شود؟

طـبیعـت « مـن ِ »انـگور را عـوض کـردی...
که طـعم هـر غزلـم تلـخی شـراب شود؟

نیـامدی و دل کاسـه های صــبْر، شکست
که جـوجه آخـر پاییـزمان کـبـاب شود ؟!

به بـُعـد چـنـدم تـنـها شـدن، مـرا مـسپار
نـرو، که حـجم غـرورم فـقـط سـراب شود!

10 فروردین 1396 45 0
صفحه 2 از 204ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها