در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دلم میخواست آتش ، مثل باران مهربان باشد

سربلند...

 

دلم می خواست آتش، مثل باران مهربان باشد

و یا حداقل انسان کنارش در امان باشد

 

دوباره بغض سردرگم درون سینه می پرسد

چرا باید کسی جانش فدای دیگران باشد؟

 

 میان شعله ها سخت است جانت را بسوزانی

ولی خوب است انسان سربلند از امتحان باشد

 

صدای گریه ی پیرزنی غمدیده می آید

زنی که آمده صاحب عزای دو جوان باشد

 

تمام آرزوهایش در این آوار می سوزد

و من حق می دهم زانوی مادر ناتوان باشد

 

زمستان و هوایی سرد، دختر بچه می خواهد

سرش بر شانه ی بابای خوب و قهرمان باشد

 

چه غمگین است رنگ اضطراب طفل معصومی

که تقدیرش شده فرزند یک آتش نشان باشد

 

شهادت اوج پرواز است نزد شیرمردانی

که می خواهند نام نیک آنها جاودان باشد

.

.

.

فقط حرف مرا آتش نشان قصه می فهمد

دلش می خواست آتش، مثل باران مهربان باشد...

 

 

احمد ایرانی نسب


06 بهمن 1395 88 1

سیمرغ سرخ حادثه

تقدیم به جان فشانان آتشنشان

از جان گذشته ای که دهی جان به دیگران
پروانه وار سوخته ای دور دلبران
وقتی که می روی دگر امید می رود
جاری شود سرشک قناری در آن زمان
هرجا که آتش است تو هم آب می شوی
از آتش است، اسم مدالت به این نشان
هرجا که احتیاط به خوابی عمیق رفت
دودش رود به چشم تو هرلحظه بی امان
آتش نشان شدی که نشانی تو آتشی
شد جانشین،شراره به شیرین و شادمان
از خودگذشتگیِ تو آواره کرده است
"جانم فدای میهن" و هم هر شعارمان
سیمرغ سرخ حادثه جوی نیازها
پرواز کن که زنده کنی نام قهرمان

#مجنون

04 بهمن 1395 59 1

بهنام

روی زمین و بین ما گمنام بودی

بیش از همه پیش خدا بهنام بودی

من شک ندارم بعد از آنکه پر کشیدی

با دوستان در کربلا یا شام بودی


03 بهمن 1395 68 2

خاطره کودکی

شعر می گویم و از شاعری ام دلشادم
باعث خنده ی مردم شده استعدادم

غرض این است بگویم به شما با شعرم
مانده از کودکی ام خاطره ای در یادم

پسری سر به هوا بودم و آتش پاره
پدرم با لگدش کرد مرا ارشادم

مادرم گفت: پسر! درس بخوان، آقا شو
عاقبت خر شدم و داخل چاه افتادم

روز و شب یکسره در مسئله ها غرق شدم
عمر خود را الکی در پِیِ دانش دادم

شده ام کارگری با پُزِ دانشگاهی
حال من مانده ام و زندگیِ بر بادم

سیدباقر موسوی

02 بهمن 1395 40 0

مثل شهیدان


بابای من شیر شجاعی که
جانش فدای نام ایران شد
بابای من خاکستر و تاول
بابای من بابای من جان شد
در شعله های های آتش تقدیر
بابای من مثل گلستان شد
او قهرمان سرزمینم بود
اسطوره و تندیس ایمان شد
بابای من جاوید می ماند
در زیر آواری که پنهان شد
بابای خوبم سوخت در آتش
بابای من مثل شهیدان شد
علیرضا نجفی –بهمن 95

پروانه ایم و عشق به آتش سرشت ماست
در شعله ها دود شدن سرنوشت ماست
خاکستر ما بسپارید دست باد
تابشنوی زباد که آتش بهشت ماست
علیرضا نجفی – بهمن 95

02 بهمن 1395 76 0

رفاقت تعطیل

در مکتب ما بی تو رفاقت تعطیل
با جاذبه ات سیر و سیاحت تعطیل

والله قسم عمر خودم را دادم
ای دوست خیانت به امانت تعطیل

30 دی 1395 93 1

بیداد کشته اند ، ستم پیشه کرده اند


آن رهزنان, که در دل شب ریشه کرده اند

 اینک برای مرگ تو اندیشه کرده اند

خنجر بدست,حنجر گیتی بریده اند

 بیداد کِشته اند,ستم پیشه کرده اند

دیوانه خو! به جان درختان تبر زدند؟

 آری ! تمام باغ پر از تیشه کرده اند!

تاریک زادگان شر اندیش خیره سر!

 هین! خون مردمان, همه در شیشه کرده اند

سروی نمانده است چه! غمبار سوختند

 آتش کشید,شعله که در بیشه کرده اند!


30 دی 1395 60 1

بيرون بكش زگور ،مسيح نمرده را

بيرون بكش ز گور، مسيح نمرده را
پيغمبران خون دل از خويش خورده را

دستي كه ماندي از دل اين گورها برون!
برسر بريز،خاك تن شهر مرده را

تاريخ زخم خورده ي انسان ؛مرور كن
جمهوري فراعنه ي سر سپرده را!

برهم بزن صلاة تراويح جهل را
برهم بريز نظم صفوف فشرده را

حك كن به خط داغ بريل اين ترانه را
اين واژه هاي لخت شمرده شمرده را

اي ابر تنگدست جنوبي ،نمي ببار!
اين چشمه هاي تشنه ي باران نخورده را!



#ناهيد رفيعي

29 دی 1395 70 0

بعد از صلح

تمام روز

برای رسیدن به او جان می کندم

که شب

تنها از زندگی

بالشمان مشترک شود

اما من

هیاهوی میدان مرکزی شهر بودم

قبل از اعدام 

و او

آرامش کشوری ویران بود

بعد از صلح...


شهریار شفیعی 


28 دی 1395 84 0

دربه در

از آن زمان که زهجر تو دربه در شده ام

نبوده ای که ببینی شکسته تر شده ام

 

قدی خمیده و مویی سفید و رویی زرد

دگر نمانده شکوهی و مختصر شده ام

 

تویی بهار دل انگیزِ تاج گُل بر سر

منم خزان زده باغی که بی ثمر شده ام

 

از آن زمان که میان تو و دلم جنگ است

برای نیزه ی غم های تو سپر شده ام

 

تمام حرف دلم را زدیده ام برخوان

که با ندیدن روی تو خون جگر شده ام

 

ندارم از تو گلایه که تحفه ی عشق است

اگر هلال غریب شب و سحر شده ام

 

تمام هستی من کوله ای و بر دوشم

برای هستی گمگشته در سفر شده ام

 

دوباره ابر غم است و غروب دلتنگی

دوباره بی تو اسیر شبی دگر شده ام


25 دی 1395 82 0

قصه

این قصه بعید است که ته داشته باشد
در خاطر خود خاطره انباشته باشد

یا او که مرا با تو درانداخته چیزی
جز دانه غم در دلمان کاشته باشد

مانند کسی که همه زندگی اش را
با ساده دلی معجزه انگاشته باشد

طوریست که انگار کسی منظره ها را
از حافظه پنجره برداشته باشد

ناچارتر از گم شده ای در دل تاریخ
که پرچمی از دود برافراشته باشد

ما یک نه به فرمان خدایان اُلمپیم
یک نه که خودش را بله پنداشته باشد

15 دی 1395 98 0

پايان قصه ى روباه وزاغ !!!

‎با كشتي شكسته به طوفان زديد باز
‎بي ساربان به قلب بيابان زديد باز

‎با سايه ي توهم خود هي قدم زديد
‎تاريخ ورشكسته اي از ما رقم زديد

‎گم شد ميان خنده ي تان اقتدارشير
‎تا دم زديد با نفس گرگهاي پير

‎خود داده ايد يوسف مارا به دست گرگ
‎وامانده ايد آخر اين حسرت بزرگ

‎حالا كه جام غيرت ما راشكسته ايد
‎افسوس گرد سفره ي خالي نشسته ايد

‎هرگز به پير قافله مايل نبوده ايد
‎حتي كمي به تجربه قائل نبوده ايد

‎هي ساربان گفت وشما باز،كر شديد
‎اما به دزد قافله نزديك تر شديد

‎والله مرغ الكنشان عندليب نيست!
‎اين نقشه ي رفاقتشان جز فريب نيست!

‎صد پند از درآمد ودروازه باز بود
‎دست شما به دامن شيطان دراز بود

‎دين وغرور وعزتتان تاشكارشد
‎تصوير پشت پرده ي تان آشكارشد

‎پيش ازعمل به نقطه ي پايان رسيده ايد
‎حالا به حرف ملت ايران رسيده ايد

‎آن قدرت وتفاخر وتدبير هسته اي
‎حالا شده است كشتي طوفان شكسته اي

‎هم غيرت وغرور جوانان تباه شد
‎هم رويتان به پيش شهيدان سياه شد

‎برجام فصل بي ثمر وخشك باغ بود
‎پايان تلخ قصه ي روباه وزاغ بود✔️



‎#ناهيد_رفيعي

13 دی 1395 119 2

گذشته

سوختنی‌ها را بیاور

آتشی به پا کن

یادگاری­ها را در آن بریز

همه را می‌بلعد، شعله!

اما قلبت

همان جاست

سر جای قبلی

و گذشته‌ها

در آن می‌طپد


12 دی 1395 122 0

غیبت کبرا

غیبت کبرا

وای اگر رفتن تو غیبت کبرا بشود

و غمت  تا به ابد در دل من جا بشود

 

قلمم رخت عزا پوشد و هر بیت غزل

بی تو چون مثنوی غرق تمنا بشود

 

من شوم عاشق دیوانه و تو پرده نشین

سرنوشت من وتو وامق و عذرا بشود

 

وقت تحویل به آخر نرسد سال قدیم

پای نوروز پُر از تاول یلدا بشود

 

دولت باد خزان آیدو غوغای کلاغ

در دل باغ طرب معرکه بر پا بشود

 

انتظار آید و گیرد زدلم نور امید

نوبت موی سفید آید و قد تا بشود

 

آن زمان دست بشویم زهمه هستی خویش

تا که این واقعه افسانه به دنیا بشود

(مرتضی برخورداری)


11 دی 1395 110 0

نه دی

در خبرهاست که از چاله به چاه افتادید
درپی جرعه ی آبی به گناه افتادید

در خبر آمده دین را به دلاری... حاشا!
خانه امن وطن را به قماری... حاشا!

جیب پف کرده پر از سکه ی رنگی دارید
گوشه ی خاطرتان شعر فرنگی دارید

بوی پول آمده و تحت فشارید همه
که خمارید و خمارید و خمارید همه

تازه کردید چنین رسم مسلمانی را
بر سر شهر عزا، قهر رضاخانی را

خوشه ی خشم بکارید، تبر خواهد داد
عاقبت باد به این قوم خبر خواهد داد

مزدتان یک دوسه من گندم ری خواهد بود
پس از آن سیلی سخت نه دی خواهد بود

ای شمایی که تب نرمی و سازش دارید
از سگ زرد تمنای نوازش دارید

کدخدا می رسد از راه، زهی آزادی
آب شاید برسانید به این آبادی

بعد از این نوبت فتح رمضان خواهدبود
فتنه ی دیگرتان فتنه ی نان خواهد بود

دستتان می شکند بعد سقوطی ننگین
زیر این چکمه ی ازخون شهیدان رنگین

گرچه این قوم صبورند، غیورند آری
درصف جبهه ی حق اهل حضورند آری

هان اگر حیله تان پرده بیاندازد زود
پاسخ بعدی ما سخت و خشن خواهد بود


عذرا رشیدنژاد
نهم دی ماه ۱۳۹۵

09 دی 1395 106 1

مختلس و مَلَک

مختلس مُرد و مَلَک در قبر حالش را گرفت
گفت آخر مُردی و برگشتنی در کار نیست

فکر می کردی همیشه زندگی خواهی نمود؟
تو ندیدی عمر آدم آنقَدَر بسیار نیست؟

آنچنان بردی که تا ده نسل تو کیفور شد
رو شده دست تو حاجی! جای هیچ انکار نیست

گفت من دنبال آن رزقِ کثیرش بوده ام
اختلاس ما برای یک قِران دو زار نیست

من در آن دنیا، خودم کار آفرینی بوده ام
این همه تهمت جزای آن همه ایثار نیست

دادگاه شرع حکم تبرئه صادر نمود
بی گناهانِ خدومش را سزای نار نیست

خمس مالم را مرتب داده ام این را بدان !
این عذاب تو برای فرد نیکوکار نیست!

چون ریا باشد نمی گویم چه خدمت ها شده؟
حیف! زیرا در مرام مخلصان، اظهار نیست

آن فرشته، رو به شیطان گفت: رویت کم نشد؟
سجده کن، با این جماعت طاقت پیکار نیست

#سیدباقر_موسوی
humanistVestifier@

09 دی 1395 95 0

صورت مساله

درد است ولی سنگ صبورش کردیم
از زخم تنش گفت که کورش کردیم

آن لقمه که از حقّ حیاتش می خواست
با مصلحتی زنده به گورش کردیم

08 دی 1395 93 0

یلدای خسته!

دیگر صدای چلچله خاموش گشته است
یلدای خاطرات پر از مهر خسته است

دارد قصیده‌ی دل شب آب می رود
دروازه ی غزل شدنش نیز بسته است

این جسم حاضر و ولی آن روح غائب است
قلب مَجاز جای حقیقت نشسته است

یک لحظه گوش کن! تپش شب نمی زند!
این شاهنامه هم کلماتش شکسته است

انگار گَرد، گِرد گلیمش گرفته است
رنگ از رخ گلو و گلوبند رفته است

دیگر کسی به پای کسی غم نمیخورد
استیکری به جای تبسّم گرفته است

افسانه ی ترانه ی یلدا تمام شد
شاید که دوره ی برکاتش گذشته است

مجنون بس است حوصله ام رفت، از سر و ...
یلدای خاطرات پر از مهر خسته است

08 دی 1395 81 0

به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری

شکستیم آنچـــنان در خویشتن از خویشـتن عاری
که کس در ما نمی یابـد نشـــان از خویشـتن داری
 
درفـــش کاویانـــی را به غـــارت برده اند اعراب
مسلمـــانان گـــرفتـــارند از ایـــن رو به ناچــاری
 
مغول ها چشمشان روشن  که در عصری مدرنیته
رواج از داعشـــی ها یافتـــه ســـت آئیـــن تاتاری
 
رصـــد کن تا ببینی عقل در قحـــطی است واویلا
رصـــد کن تا ببینی عشـــق در بازار سمــساری*
 
کشنده ست این مرض انسان بیندیشد به بد کیشی
میسر می شود  با مرگِ سگ  درمانـش از هاری
 
مسلمـــان بر نمـــی تابد  خرفـــتی  را شـــوی آیا
به  خواب  آلودگی  سرشــار کی از طعم بیداری؟
 
به ضرس قاطـــع از غیرت اگر پیوستـه می لافی
حریمـــت را معیّـــن کـــرده ای آیا به دیـــواری؟
 
چه ننگـــی بدتر از این بی خیــالی های ممتد؟ تا
فقط در هستـــی ات همواره می گردد عدم جاری
 
تکاپـــو جوتر از امـــواج دریا باش طـــوفان زا
کند طی عمــر خود را کی مگر عاقل به بیعاری
 
از این بی بند و باری های نا معـقول دوری جو
بجز نکبـت چه طرفی بندد  انسان از ولنگاری؟
 
به نا پرهیـــزگاری کس نبرده صرفه  از قـدرت
به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری
 
تو هم نســـتوه خواهی بود همچون کــوه پابرجا
نخوردی کـــم اگر مانـــند ما انـــدوه ســرباری!
 
اخوّت پیشـــه گی آمـوز با خورشیــد وش شاهی
بسر داری اگر همچـــون سمـک آهنـــگ عیّاری
 
خیالش تخت تخت اســت از گزند دهــر بی تردید
کند یزدان اگــر هـــر لحظــه از انســان هواداری
 
به فهم و درک دارد منزلت انسان ، نه نافهــمی
بجز از ذلّـــت  آیا خـــر مگـــر دارد سـزاواری؟
 
به باد فتـــنه نســپـاری گـــلاب  ناب قمصـــر را 
اگر دیدی که دارد با خـــودش  دعـــوا خشایاری
 
به نور  فطرت آذین بنـــد ایمان را و عاشق شو
که یابـــی در نهـــادت جلـــوه گــر آیات سالاری
 
یقین کن بی برو برگرد خواهی بود چون یوسف
سعادتمــند اگـــر ابلیس را از خـود به تنگ آری

* علیرضا قزوه:
حراج عشق را دیدیم در دکّان سمساری

05 دی 1395 91 0

من عاشق تو هستم و این عشق عار نیست


 

من عاشق توهستم واین عشق عارنیست

عاشق شدن برای دل من شعارنیست

درشهرعشق این دل سرشارازصفا

جز تو در این زمانه یکی شهریارنیست

بی نرگس توهرچه بروید گل این زمان

در باغ روزگار ، به عالم ،بهارنیست

رسوای عام وخاصم ودرچهره دلم

ازحسرت حضورتوهیچ آشکارنیست

دانند ساکنان دو عالم ، دل مرا

بی التفات چشم توهیچ اعتبارنیست

من عاشق توهستم ودربزم عشق تو

جزجرعه نوشی ازلب معشوقه کارنیست

زانرو که امر، امردل ومقتضای ما

در کارگاه حضرت عشق اختیارنیست

گفتی درآ به مجلس وجامی به دست گیر

شأن شهید عشق شدن انتظارنیست

 

 

 

 


05 دی 1395 64 1
صفحه 2 از 202ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها