در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

سه نقطه

بازم یه یلدا وُ ، زمستان وُ، جدایی
سرما وُ بوران وُ...چه دردِ آشنایی!

بازم هزاران شب نشینی با غم و آه
هی غصه پشتِ غصه خوردن بی کم وُ کاه

من همچو فرهاد وُ چو شیرین یار من بود
در دفترِ اندیشه هردم ، یادِ من بود

من شاد بودم در کنارش هرچه می شد
این مرد در دستش ، مثال بچه می شد

این خاطرات آتش کشیدند هستی ام را
هی تازه ساختند روزگارِ سختی ام را

بازم من وُ اندوه باقی مانده از دوست
در سینه ام جایِ هزاران زخم از اوست

من بوده ام مجنون وُ لیلی رفته از بَر
ویرانه گشتم ، از هجومِ قومِ بربر

من ماندم وُ این روضه های هر شب من
وین اشک ها و ناله های هر شب من

من از شرابِ اشک هایم سخت مستم
چشمِ فلک کور بود وقتی رخت بستم؟

دیگر نخواستم دل کنم خوش بر کسی من
شاید که آخر جان دهم در بی کسی من

یلدا برایم ، کل این تقویم بوده
هر روزِ سالم مجلس ترحیم بوده

بازم من وُ افکارِ مغشوش وُ سه نقطه
حالا ، چه کس خفته در آغوشش ...

01 دی 1395 92 2

فراق

به نام خدا

 

گیسوانت موج موج و شانه هایم سنگ سنگ

سنگ را آغوش موج آرام می سازد بمان(1)

 

بلبلی در باغ دائم بی قراری می کنند

سردی پائیز بی افسار می تازد بمان

 

چهره ی من زرد زرد و خاطراتی رنگ رنگ

بی حضورت خاطراتم رنگ می بازد بمان

 

مهربانی را تو در آغوش گلدان کاشتی

چشم نرگس هم به تو انگار می نازد بمان

 

یا بمان یا اینکه من را نیز همراهت ببر

این فراق آن دوستی با هم نمی سازد بمان

 

 

 

 

 

1. گیسوانم موج موج و شانه هایت سنگ سنگ

موج را آغوش ِ سنگ آرام می سازد .. بمان !(م عباسلو)


30 آذر 1395 88 1

یارانه



عمریست که در فقر خراسانی خویشم
دلواپس وضعیت بحرانی خویشم
من منتظر مبلغ ناچیز تو هستم
دلبسته ی یارانه ی سمنانی خویشم

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

29 آذر 1395 50 0

پدر

پدر

وقتی پدر زخانه ی دنیا گذر کند

دارالبقا  گزیند وآنجا سفر کند

 

وقتی زمان گریه و ماتم به سر رسد

وارث به هرچه که مانده نظر کند

 

گاهی غنی شود از آنچه می رسد

گاهی هوای ارث ازسربه درکند

 

ما را رسیده لغزشی از روز اولین

آن روزها که خواست شق القمر کند

 

پنداشت گندم کین اسم اعظم است

می خواست خدا شود و مفتخر کند

 

آمد که با خوردن آن دانه ی شرور

عرش از خدا بگیردو زیرو زبر کند

 

رسوایی پدر سحری را به شب کشد

آوازه ی پدر شب تاری سحر کند

 

 

آخر چه ماترکی بدتر از گنه

عالم زبار غمش دیده تَر کند

 

مائیم وچوب گناهی که اونخواند

باید ادای قضا را پسرکند

 

مارا زفضل تو حاصل چه بوده است

دیوان غربتی که غریبی زِ بَرکند

 


29 آذر 1395 58 0

چله نشین

عاشق تو نگشتیُ و دلت ساز نشد
بعد از تو دگر ، عشق سرآغاز نشد

یلدایِ غم از سینۀ تنگم نگذشت
این شامِ سیه به فجر احراز نشد

من پشت نمودم به جهان بی رخِ تو
در پیشِ چِشَم کسی ، برانداز نشد

خواستم تا به سحر از تو بگویم ، هیهات
هیچ کس ، محرم این سینۀ پر راز نشد

شکوه ها داشت دلم از غم بی فردایی
لشگر بغض نفس بست و دهان باز نشد

هی بگفتند که بگو از چه نشستی به قفس
صد هزار ساز زدند غیرُ، هم آواز نشد

خاطرم رفت ز یادِ تو وُ بر بادم داد
داغ بر سینه نشست ، داد چو ابراز نشد

چیده ای بال و پرم را و گشودی قفسم
چله بنشستم و این بال ، به پرواز نشد

رختِ ماتم به دلِ مضطر من کوک زدی
از ازل تا به ابد ، مثلِ تو بزاز نشد

سالها دیده ام از هجر و فراق تو گریست
طالع شوم و سیاه از سرِ من واز نشد

سوز و سرمایِ زمستان به تنم خواهد ماند
کاش می آمدی وُ ، حیف ، که اعجاز نشد

مطلع بود که "حافظ" ز دلِ من می گفت
"گوشۀ چشم رضایی به منت باز نشد"

سینه ام سخت به تنگ آمده بود از غزلم
ناامید در پی آن شعر ، که آغاز نشد


29 آذر 1395 65 0

مثلِ سربازِ غریبی که به راهش خطر است

مثلِ سربازِ غریبی که به راهش خطر است
قلبِ بیچاره ی من ، در پیِ تو در به در است

پادگانی شده اینجا ز فراقت ای دوست
بس که کارم همه دلتنگی و خونِ جگر است

لشکری همچو منِ غم زده اندر پیِ تو
هر چه گفتند و نوشتند بیا، بی اثر است

حالِ من حالِ همان افسرِ تبعیدی هست
آنکه چون من ز خطا و گنهش، بی خبر است

با توام با تو که سرداری و بالا دستی
باز سربازِ تو محتاج همان یک نظر است

سالها رفته ولی ،عشق تو،کی کهنه شود؟
سالها دام و کمینم ،همه از یک نفر است

تو وَ یاسوجی و مو هم مِ کویرُم چه کِنُم
اَر بخی فاصلَمو قدر همی یک سفر است!*


#سوغاتی_سربازی
#کویر_یزد
#پادگان_آموزشی #آیت_اله_خاتمی

* : بیت لری بویراحمدی

28 آذر 1395 70 0

گل افشان وجود

 

بسم الله النور

  به مناسبت میلاد فرخنده نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) و امام جعفر صادق (علی السلام)

 

 

امروز گل افشان وجود است و جهان

سرشار شده است از فیوض رحمان

از مقدم احمد (صلی الله علیه و آله) به زمین گردیده

خورشید ولا و حب صادق (علیه السلام) تابان

 

غبار دستگاه حسینی- مهدی رستگاری

بیست و نهم دی یکهزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

(هفدهم ربیع الاول 1435 ه.ق.)

 

 

ترجمه انگلیسی

 In the name of Allah, the Origin of Enlightment

 

On Birthday of Mohammad (PBUH), Imam Sadeq (HBOH)

Today, flower is spread in the creation, and the world is filled with the grace of the Merciful Allah.

By arrival of Mohammad (PBUH&HP) in earth, the Sun of patronship and amity of  Imam Sadeq(HBOH) has risen to the sky.

The Dust of Husseini Realm,

Mehdi Rastegary,

19th January 2014,

17th Rabi’-al-Aval 1435 H.Q.

 


27 آذر 1395 61 0

چرا نماند؛ چرا از قبیله ی ما رفت؟

بنام خدا
پس از تو هیچ کس از این قبیله خواب نداشت
کتابخانه ی عقل کسی کتاب نداشت!
جنون چشم تو واگیر بی نهایت بود
به چهره بعد تو دیگر کسی نقاب نداشت
و باد جلوه ای از پیچ و تاب مویت را...
و موی هیچ کسی چون تو پیچ و تاب نداشت
تو ساک بستی و اشک من و عشیره ی من
بجز قبول نبود تو انتخاب نداشت!
عشیره ام همه یعقوب بود و یوسف رفت...
و چشم های سفید کسی سراب نداشت...
-چرا نماند؟!
-چرا از قبیله ی ما رفت؟!
و این سوال مکرر شد و جواب نداشت
#احسان_اسکندری

25 آذر 1395 50 1

شماتت

سلام

 

باز در وصف لبش نیک روایت کردم

خویش را در نظر خویش شماتت کردم

به حلاوت چو گزیدم لب لعلش چه نصیب

آه و افسوس به یک بوسه قناعت کردم

 


24 آذر 1395 77 1

لکسوز



می گذشتم ساعتی از یک محله بی خبر
در پی یک قرص نان و اندکی قند و شکر

ناگهان دیدم که چشمی روی چشمم مانده است
زل زده بر صورتم یک دختر پر شور و شر

زلف خود کرده پریشان، صورتش مثل عروس
سر به پایش گشته پیدا، کل آن زیر و زبر

گفتمش چشمان خود درویش کن ای بی حیا
دست بردار از سرم ای بی سر و پا، خیره سر!

پشت چشمش را کمی نازک نمود، آهسته گفت
کل دنیا گشته ام دنبال شوهر در به در

چون تو را دیدم دل از کف داده ام از عشق تو
می فشارم دست خود بر گردنت، شب تا سحر

چشم خود را برنگیر از من، عزیزم عشق من
مفتخر کن خانمت را یک نظر خوشکل پسر

من همانجا مانده بودم هاج و واج از حرف او
صورتم گلگون ز شرم و دست و پایم خیس و تر

گفتمش دارم حقوقی مختصر در طول ماه
کی شود با این درآمد دخل و خرجم سر به سر

کله اش بالا گرفت و با نگاهی مهربان
با صدای نازکش با حالتی قر در کمر

گفتش آخر با همان لکسوز مشکی، قانعم
سر کنم با تو در این دور و زمانه کور و کر

هر چه گویی من به جان فرمانبرم آقای من
چون بگویی خر شوم آیم به سویت عر و عر

حال دوزاری به جا افتاد در ذهنم درست
کاملا شستم خبردار از درون این بشر

گفتم ای نامردِ نادان! خاک عالم بر سرت
قصد تو ماشین من بود از نگاه پر شرر؟

بچه پر رو! تیر تو بر سنگ ماتم خورده است
بیخودی زحمت کشیدی، عشوه هایت بی ثمر

آنچه قبلا دیده ای در دست این یک لا قبا
مال صاحب شرکت است ای ور پریده، کره خر!

تا که فهمید این حقیقت از زبان خسته ام
دید عشقش بر فنا و آرزوها گشته پر

ناامید و خسته از من دور شد در لحظه ای
چون کبوتر پر زد و از او ندیدم هیچ اثر

#سیدباقر_موسوی

23 آذر 1395 85 0

السلام عليك يابن النبأء العظيم

السلام عليك يابن النباء العظيم☘
السلام عليك يا امام الكريم☘☘به پيشگاه كريم اهل البيت امام مجتبي( ع)



سكوت سبز توشد مطلع كلامي سرخ
وبغض مانده به حلقوم تو مرامي سرخ

به هركجا كه كند جلوه حسن كامل تو
ز عرش مي رسد از ذات حق سلامي سرخ

تمام عصمت خون از لب تو جاري شد
گرفت راه دل بي قرارجامي سرخ

زني نشسته به بالين غربتت تا باز
بگيرد از لب دلپاره هات ،كامي سرخ

عرق گرفت ز روي توآستين زمين
ز آه لاله شد اين آستان تمامي سرخ

چقدر حالت اين لاله واژگون زيباست!
قعود كرده شبيه تو درقيامي سرخ


و زخم كهنه ات اي آفتاب عالم سوز
برون نمي كشد آخر، سراز نيامي سرخ؟

حرم به پاشود از شوق در بقيع دلم
زرقص شال تو بر دوش انتقامي سرخ


#ناهيد_رفيعي

22 آذر 1395 93 0

شهادت حمیدها

به چشم پاکِ خود ببین که رفته است امیدها
چراکه رفته از میان، تفکر شهید ها

به یادگار مانده از تمام نخل هایمان
کمی درخت منفعل، میان خیلِ بیدها

چراغ ها یکی یکی، به سر رسید عمرشان
گرفته جای نور را سیاهی پلیدها

ستاره ای نمانده در میان آسمان شب
برآمد این سیه دلان به جای روسپیدها

ببین خرابه ای شده خانه ی آرزوی تو
رسیده خشت خانه هم به جانب بعیدها

عوض شده به راحتی، مسیر سرخ و سبزتان
بدل شده درفش ما به بیرق یزیدها

چه خون شده دل کسی که التیام زخم ماست
مگر خودش بیاید و نشان دهد کلیدها

در این خزان پر ستم، کجایی ای دیالمه؟
که رفته از ضمیرمان شهادت حمیدها

#سیدباقر_موسوی

21 آذر 1395 82 0

دیددنی است

معشوق، روز فاصله بسیار دیدنی‌ست
خورشید اگرچه آن سوی دیوار دیدنی‌ست

دوری اگرچه نقطه‌ی آغاز دوستی‌ست
اما همیشه لحظه‌ی دیدار دیدنی‌ست

دل بسته‌ایم با نفس ِ آسمانی‌اَش
زلفی که شد به باد گرفتار دیدنی‌ست

عمری‌ست با قیام نمازش، قیامت است
حتماً سلام مرد جلودار دیدنی ست

حق است انتقام ولی برق تیغ آن
تنها به دست حضرت مختار دیدنی‌ست
::
یک عمر مادرم، پدرم را عتاب کرد:
در جمعه‌ی فرج فقط اخبار دیدنی‌ست

سیدمسعود طباطبائی

18 آذر 1395 96 1

پیغام

پیغام

باز است درِخانه که شاید خبر آید

برظلمت یلدای جدایی سحر آید

 

در رقص شود شعله و هی پای بکوبد

خاموشی اسپند در آتش به سرآید

 

از راه رسد قاصدکی باخبری خوش

باران بزند پنجره با چشم تَرآید

 

از پیله برون آید و بالی بزند عشق

غم با همه سرزندگیش محتضر آید

 

تا رنج سفر مانع دیدار نگردد

ره بر سر مِهر آمده و مختصر آید

 

ناگاه بروید زدل خاک بسی گل

کنعانی سرگشته  زراه سفرآید

 

خوشبوی شود کوچه و سرمست حضورش

هم شال سیه از تنِ  خانه به در آید

 

آنگاه زمین چرخد ومن گِرد مدارش

نفرین حسودان فلک بی اثرآید

                                                              

18 آذر 1395 86 0

نازِنگاه

نــازِ نـــگاهت دلِ مـــا را ربـــود 
پنجره‌ای تـازه به‌رویم‌گشـود 

گرچه‌زِ تــو دور شـدم ماهِ من 
لیک‌به‌غیر ازتو به فکرم نبود 

جان‌به‌فدایت‌همه‌یِ‌هستی‌ام 
عشقِ تو شدبافته‌درتار وپود 

بی‌تو‌دلم‌خـانه‌یِ‌دردوغم‌است 
پُـر شـــده از مِهــرِ تو کُلِ وجود 

چون خبری از تو رسد٬کارِ من 
هست‌به‌هَر لحظه قیام‌و قعود 

تــا بِرِسـی ٬ خـــوب تماشـــــــا کُنَم 
چهره‌یِ خنــــدانِ تو را زودِ زود 

یادِتو هـر جا که به ذهنم رسید 
گشت‌روان‌شـعر زِلب‌هاچو رود 

دست و دلم باهم و بی اختیـار 
خـوبی واوصافِ تورا می‌سرود 

ای گُلِ زیبــــایِ من ٬ ای جـانِ من 
باد زِ حـــامی به تو صـــدها درود


15 آذر 1395 104 0

از باغ عشق سیب برایم بیاورید


 

 

ازباغ عشق سیب برایم بیاورید

از دست آن حبیب برایم بیاورید

بیمارچشمهای خمارم زشهرعشق

ای عاشقان طبیب برایم بیاورید

برشانه های عاشقتان درشبی بلند

گیسوی دلفریب برایم بیاورید

درتنگ نای قافیه مانده ست این دلم

گلواژه ای نجیب برایم بیاورید  

پیچیده است عطر خوش دوست دردلم

زان عطر بس عجیب برایم بیاورید

گر ازسرای دوست پیامی نیامده ست

دشنامی ازرقیب برایم بیاورید

رفت ازدلم شکیب که یارم نیامده ست

جامی پرازشکیب برایم بیاورید

جانم به لب رسیده ببینید عاشقان

ازباغ عشق سیب برایم بیاورید

 

 


14 آذر 1395 97 0

قسمت ما



دستان همه رو به خدا بود فقط
کار همگان ذکر و دعا بود فقط
این بار هم از فیض محرم وَ صفر
ظرف شله ای قسمت ما بود فقط

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

14 آذر 1395 102 0

هوای تو

بــاز دلم کــــرده هـــــــوای تو را 
نغمه‌ی جانبخشِ‌صدای تورا 

باز دلم ســوی تو پَر می‌کِشد 
جامْ به‌نامِ تو٬به سَر می‌کِشد 

پُرشده‌ازعشـقِ‌تو این‌سینه‌ام 
چهــره‌ی تـو هست در آئینه‌ام 

هردَم و هـر لحظه به یادِتوأم 
منتظـــــرِ صـــــورتِ شــــــادِ توأم 

کاش‌که دوراز تو نبــاشم‌دَمی 
بر همــــــه ی دردِ دلــم مــــرهمی 

عشـقِ منی ٬جـانِ منی ٬یارِ من 
نامِ تو ســــرمایه‌ی اشعــــــارِ من 

دست بکِش برسَرِ حـامی‌زِمِهر 
عُمرِتوبیحدّشَوَدهمچون‌سپهر 

تا به ابــد ٬ نامِ تـــو پاینـــــده باد 
عشقِ تو درعمقِ دلم زنــده باد


13 آذر 1395 94 0

قلب دیوانه بهرحال خطا خواهد کرد !

قلب دیوانه به هر حال ، خطا خواهد کرد !
رفته ای ، پشت سرت باز دعا خواهد کرد !

دوری ، از ما دو رفیق ابدی می سازد
پیش هم بودن ما ، جنگ به پا خواهد کرد

برگ خشکیده هر آنقدر ، مصمم باشد
ساقه اش را غم پاییز ، جدا خواهد کرد

نیستی تا که ببینی غم بی دلداری ،
با دل خسته ی این مرد ، چه ها خواهد کرد

مطمئن باش ! که این آه نه چندان سوزان ...
آنچه را با تو نکرده ست ، خدا خواهد کرد

 

#محسن_نظری


11 آذر 1395 128 0

هشتمین خم

 

 


نگاهت می کنم ،وقتی،خودم رامی نمایم گم

سفر تا می کنم سمت خراسان از دیار قم

چه سحرانگیزچشمان تولای پنجره فولاد  

تماشاییست فانوس طلایی حضرت هشتم

بهشت ماست دامان شما دستم به دامانت

مباد ابلیس غافلمان کند با خوشه ای گندم

شرابی ناب دارد گرچه سقاخانه ات  آیا

زدستت می شودجامی بنوشم هشتمین خم

سعادت یار من باشد شوم زائر ترا سالی

چه می شد می شدم من خادمت درمحضرمردم

من عاشق پیشه ام ،دعبل ،دراین عصرپرازمأمون

به شعری نذرتان دل داده ام درقرن بیست ویکم

چه می شد می نمودی یک نظرمن راتو خوب من

نگاهت می کنم ،وقتی ، خودم را ،می نمایم گم


 

 

 


10 آذر 1395 107 0
صفحه 3 از 202ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها