در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

بحر طویل کارمندی (طنز)


منِ بیچاره که درزیرفشارِتب وسودای تورم،به گمانم که به زیر سُم ِ نعــلینِ  سمندم!کــارمندم!وبســی عائله مندم! بازعیــــد آمدوبند آمده خندم! و دچار تبِ ریزش شده موهــای کمندم!
نوش من بسته شده ،باچه زبانی؟...نیش ِاقوامِ ابابیل صفت را،به چه ترفند ببندم؟ چشــــم ِمن کور،که نرمست زبان ودل ودَنـــدم!
بازعید آمد وظرفیت جیبم شده نیم گیگ، وَ کفگیــــرمنِ خسته که خوردست ته دیگ،سین هفتم گرو سینِ  ششم مانده ودرماندمــــو معضل...که ندارم ته کفشم به قـــــدِ یک پشه هم ریگ!
ازبهار منِ بیچاره که پیداست نکو بودنِ سالم!عیدیِ بچه ی خواهرزنِ هرلحظه وبالم!ولباس نوفرزندوعیالم...
گیـــــرافتاده ام انگاربه سرپنجه ی آن ها وَپس ازقصه ی تکرار قدم رنجه ی آنها...قرض،غولیست که هرلحظه میاید به سراغم!من، که چون کارد وپنیربانظر والده ی همسرِخود میکس وعیاقم!!مادرم می کند عاقم! باجناقم،به" پرایدم" لقب نازلِ یک "غول لگن"داده ومن،درپی انکارسخن...
اینکه درچشمِ توچون کاغذ کادوست،به چشم من ِ کارمند،که مفلس شده ام عیـــــن "پرادوست"
کارمندم وبسی عائله مندم،باز عید آمد وخشکیده دهانم، گرچه دربحر...،طویل است زبانم!آب باریکه ی
بی نام ونشانی شده نانم!


01 فروردین 1396 53 0

دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم

روی بخار شیشه با انگشت لرزانم...
نام تو میگرید به احوال پریشانم
چیزی برایت یاد من را زنده خواهد کرد؟
یک شعر...یا...عطری زنانه...یا...نمیدانم!
ای ساحل مغرور..دلتنگم شبیه موج
گاهی به تو سرمیزنم...اما نمیمانم
دارم برایت شال میبا...راستی! آیا-
اصلا تو سردت هست بی گرمای دستانم؟
::
باشد...اگر آرامشت را میزند برهم
دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم...

راضیه مظفری

01 فروردین 1396 49 1

رقصِ بهار

میلادِ طبیعت و بهـــاران آمد 
صدقاصدکِ‌سپیدورقصان‌آمد 

افسون‌کُنَداین‌شکوه٘ هـرآدم را 
آوازِ خـوش و نغزِ هَزاران آمد 

شدپهنه‌ی‌دشت‌پُرگُلِ‌آبی‌وسرخ 
سرمستیِ‌گُل،شکوفه باران آمد 

بامــوجِ قشنگ،سبزه آرایی شد 
یک‌جرعه٘‌نَفَس٘‌به‌سینه٘‌مهمان‌آمد 

بیدارشده زمین و رخ می‌شوید 
آبی‌خُنَک‌ازچشمه‌یِ جوشـان آمد 

شد محوِ هنرمنـدیِ ایزد،حــامی 
احسن٘ به زبان‌و دیده‌و جـان آمد 

با دستِ توانـــایِ خــداوندِ بزرگ 
تصــویرِ یــگانه ای به دوران آمد

01 فروردین 1396 50 0

نقش انگشتر خدا

مرج البحرین یلتقیان
علی و فاطمه دو دریایند
شیعیان دُرِّ ناب دریاها
فاتح دانش ثریّایند

انّما یرید الله
شان زهرا(س) و خانه ی اوست
پاکی محض و محض پاکیها
آشکارا ترین نشانه ی اوست

سوره کوثر است
خیر کثیر
داده افطار خود به یتیم
بعد مرد اسیر و فقیر

قطره ی اشک او خورشید
جلوه ی روی او ماه است
هر چه دارد زمین از اوست
کهکشان پیش او پر کاه است


نقش انگشتر خدا زهراست
سدره المنتهی زهراست
نام نامی ی بر کتیبه ی عرش
که نوشته است با طلا زهراست

جبرییل آمد و شد داشت
خانه ای که ...و ما ادراک؟
فهم این جمله سنگین است
همچنانکه روایت لولاک

رمز بین خدا و زمین
فاطمه،جبریل و گفت وشنود
فاطمه سر لن ترانی ها
فاطمه راز کشف و شهود

فاطمه چشمه نور است
فاطمه بیت معمور است
فاطمه مادر عشق است
فاطمه از بدی دوراست

علیرضا نجفی
اسفند،95

28 اسفند 1395 31 0

یعنی که تو ای بهار ! از ساداتی

" رباعی "

اعجازِ بلند ِ " قاضی الحاجاتی "

قرآن مصوّری ، پر از آیاتی


دستار تو سبز و احترامت واجب

یعنی که تو ای " بهار" ! از ساداتی

حنظله ربانی

28 اسفند 1395 48 2

چایخانه


همیشه چشم و لبت بهترین دوای من است
دلیلِ عاشقی ام اشکِ چشمهای من است

هوای چشمهای تو کی می رود ز سر بیرون؟
که نور چشم تو،روشناییِ هوای من است

لبت حکایت قند است و سرخین مثال چای
مگیر خرده اگر چایخانه، جای من است!

به سوز چایی اول قسم، که وقت رفتن تو
رقیب خنده کنان گفت او برای من است

سیاهیِ آسمان ، گریه های ممتدِ ابر
بساطِ روضه ی دنیا، در عزای من است

شعری از محمد_لطیف_پور
.

25 اسفند 1395 37 0

بهار

لشکر از سمت حَمَل آمد و یاران بهار

حمله بُردند به اردوی زمستان نزار

 

چمن آزاد شد از بند کلاغان و به دشت

نغمه ی مرغ سحر آمد و اوای هزار

 

رعد نقاره زنان آمد و باران زپیَش

کرد برکوی و گذر گوهر شه وار نثار

 

بخت نو رخت شکوفه به تن باغ کشید

چشمه جاری شد ودادازکف خود صبر وقرار

 

غنچه انداخته چادر زسر و بلبل مست

به طرب آمده با جام می و بوس و کنار

 

لاله روئید و درختان هم در رقص و کنون

گل و آیینه و آب است به هر شهر و دیار

(مرتضی برخورداری)


25 اسفند 1395 54 0

بانوی گل و آینه


باران زد و گلزار به وجد آمد و باز

بلبل سرسجاده ی گل غرق نیاز

 

از طرف چمن باد صبا رقص کنان

شمشاد جوان مست می و چنگ نواز

 

دشت از پر طاووس یکی جامه به تن

هم غنچه برون کرده تن از پرده ی راز

 

از آب روان بانگ اذان آید و کوه

در سجده ی شکر آمده با سوز و گداز

 

عالم چه نکو گشته به لطف قدمش

بانوی گل و آینه  و عشق و نماز

 

از عرش برین پنجره ای باز شده ست

جنت به زمین آمده از سمت فراز

 

اکملت و لکم عشق به بانوی بهشت

سلطان محبت است و دلها چو ایاز

 

او آمدو معراج شد از دامن زن

زن وادی طور است و مقدس چو حجاز

ای آنکه به شهر عشق مدخل طلبی

زن گوهریکدانه ی عشق است و جواز

 

 

 

 


21 اسفند 1395 40 0

شهید آورده اند

به نام خدا

مادر شکسته آمد و خواهر دویده بود
یک عمر انتظار به آخر رسیده بود

از در گذشته بود و نگاهش به پرچمی
خورده گره که بر روی پیکر کشیده بود

موی سیاه او شده بود عاقبت سپید
"گویی سپیده از افق شب دمیده بود"

دستی کشید بر سر تابوت و مکث کرد
سی سال می گذشت پسر را ندیده بود

"یاد آمدم که در دل شب ها هزار بار
دست نوازشش به سر و رو کشیده بود"

از سر که بگذریم... خدایا چه حالتی است
دست دگر به سینه و پهلو رسیده بود

از خاطرش گذشت که سروی چنان رفیع
اینک چگونه بر روی دستش خمیده بود

این قامتی نبود که مادر سراغ داشت
نه... قامتی نبود که مادر ندیده بود

قنداقه را دوباره در آغوش می کشید
سی سال انتظار به آخر رسیده بود


18 اسفند 1395 84 0

احمد...عزیز

برای احمد عزیزی

با کفش های مکاشفه
زیر باران پروانه ها
همسفر سیل گل سرخ
از خوابنامه و باغ تناسخ عبور کرد
شرجی آوازش ملکوت تکلمی بپا کرده در عرش
سالهای سال خلسه ی مستانه اش
ترجمه ی زخم دلش بود
سفر بخیر احمد عزیز...

علیرضا نجفی/اهواز

17 اسفند 1395 44 0

يا صديقه الشهيده

آرام تر اي شهركه ديگرخبري نيست!
جز سايه ي من در گذرت ،رهگذري نيست

آسوده بينداز زسر شال ورها كن
گيسوي پر از فتنه ي خود را ،خطري نيست

آهوي من از بيشه ي تنگ تو رميده است
صياد بزن تير كه با من سپري نيست

يك مرد گذر مي كند از كوچه ات اما
از عاشقي وچشم به راهي خبري نيست

اين درد همان بت شكن معبدصبر است
آشفته ترين بت كه به دوشش تبري نيست!

بيهوده صدايم نزن اي پهنه ي دلگير!
برشانه ي اين پنجره ها بال وپري نيست

دلتنگ شده كوچه ي بن بست بهارت
از بوي خوش ياس كه ديگر اثري نيست

حق داري اگر بر در اين خانه نيايي!
برسفره ي هيهات كه شير وشكري نيست

جز آه علي در دل پرحوصله ي چاه
بربالش آرامشت آشفته سري نيست

آن حرمت در کوچه زمین خورده ،خدا بود
آیا تو ندیدی که شبیهش بشری نیست؟!

هجده قدم از عرش جداشد كه ببيني:
اعجاز كريمانه به شق القمري نيست!

برگرد به شب هاي پريشانيت اي شهر!
در قهوه ي فالت به گمانم ،سحري نيست.

#ناهيد رفيعي

17 اسفند 1395 61 1

در ادامه ي غزل ماه...

...درادامه ي غزل رهبرعزيزم كه شاعران رخصت ادامه ي آن
رايافتند✔️


درنگي كرده بودم كاش در بزم جنون من هم
لبي تر كرده زان صهباي جام پرفسون من هم

هزاران كام در راه است ودل مشتاق ومن حيران!
كه ره چون مي توانم يافتن سوي درون من هم✨

برانگيزد اگر عطر تنش بخت زليخا را
برآرم يوسف جان را زچاه تن برون من هم

وگر برخيزد از ناي جهان آواي شبديزي
كنم رقص جنون در جامه ي رنگين خون من هم

بريزي گر به جام حسرت من باده ي مستي
زنم چنگي به ساز وعود وتار وارغنون من هم

بيفروزي تو گر آتش به شام تاراقبالم
برآشوبم بر اين بخت سياه واژگون من هم

وگر بگذاري آن تيغ دودم را در كفم اين بار
دماري مي كشم از گرده ي نفس زبون من هم

نشد تا در هوس اندازم اين حواي رقصان را
شبيه سيب سرخي در تب فصل جنون من هم

خداوندا بزن انگشت در فنجان فالم تا
بگيرم سهمي از اقبال وبخت لاله گون من هم

#ناهيد_رفيعي

17 اسفند 1395 68 0

پر چانه ها


برای هر کچلی، شانه ها شبیه همند
میان گورستان، خانه ها شبیه همند

مگر هوا بخوری، زندگی کنی دمِ عید
نبود و بودنِ یارانه ها شبیه همند

به هر طرف بروی؛ بحثِ انتخابات است
ولی جماعتِ پرچانه ها شبیه همند

برایِ صید تو باشد نزاع صیادان
به دامشان نروی! دانه ها شبیه همند

خودی نمانده، همه بیخودی شدند اینجا
"مسلم است که بیگانه ها شبیه همند"

سیدباقر موسوی

15 اسفند 1395 34 1

ساکنان دوزخ


فرموده به امتش چنین پیغمبر
همسر بستانید که باشد بهتر
چون اکثر ساکنان دوزخ بی شک
هستند میان مردم بی همسر

#سیدباقر_موسوی

پ.ن
قال رسول الله صلى الله عليه :اکثر اهل النار العزاب.
بيشترين اهل جهنم انسانهاى عزب و بى همسرند

15 اسفند 1395 43 0

منم آن عاشق دلخسته ی وسواس زده !

منم آن عاشق دلخسته ی وسواس زده ،
تو عروسی ، که به سر شاخه ای از یاس زده

نکنم پیش تو هرگز ، هوس باغ بهشت ...
که لبت طعنه به شیرینی گیلاس زده !

تو خودت معجزه هستی و ... بجز خالق عشق
چه کسی دست به این خلقت حساس زده ؟

به تو دلبسته ام آری ! ... چه سوالیست عزیز ؟
که چرا دزد ، به یک معدن الماس زده ؟

تو خدا بودی و من ، بنده ی بی طاقت تو ...
که شدم خسته از ایمان و ، از اخلاص ، زده !

چه کنم دلبرکم ... قلب تو سنگ است ... دریغ !
چه کسی دیده که سنگی ، دم از احساس زده ؟

  



#محسن_نظری


15 اسفند 1395 74 1

مرج البحرین

مرج البحرین یلتقیان
علی و فاطمه دو دریایند
شیعیان دُرِّ دریاها
فاتحان ثریّایند

انّما یرید الله
شان زهرا(س) و خانه ی اوست
پاکی محض و محض پاکیها
آشکارا ترین نشانه ی اوست

سوره کوثر است
خیر کثیر
داده افطار خود به یتیم
بعد مرد اسیر و فقیر

قطره ی اشک او خورشید
جلوه ی روی او ماه است
هر چه دارد زمین از اوست
کهکشان پیش او پر کاه است


نقش انگشتر خدا زهراست
سدره المنتهی زهراست
نام نامی ی بر کتیبه ی عرش
که نوشته است با طلا زهراست

جبرییل آمد و شد داشت
خانه ای که ...و ما ادراک؟
فهم این جمله سنگین است
همچنانکه روایت لولاک

رمز بین خدا و زمین
فاطمه،جبریل و گفت وشنود
فاطمه سر لن ترانی ها
فاطمه راز کشف و شهود

فاطمه چشمه نور است
فاطمه بیت معمور است
فاطمه مادر عشق است
فاطمه از بدی دوراست

علیرضا نجفی
اسفند،95








13 اسفند 1395 45 0

منتظر

دوباره باد موافق به آتش کینه است
بساط کینه که از سالهای دیرینه است
دلم شده مانند جنگلی نشسته به مه
دوباره روضه ی مسمار در سینه است
تمام باغ گل و گلشن نژاد بهار
اسیر جور علفهای هرز پر چینه است
محاصره، باران سنگ و تیغ و تگرگ
نصیب فتنه و تقدیر تلخ ٱیینه است
در التهاب عجیبی نشسته در تشویش
زمین که منتظر روزهای آدینه است

علیرضا نجفی

10 اسفند 1395 52 0

ای حُسنِ مَطلَعِ همه ی شعرهای من

ای حُسنِ مَطلَعِ همه ی شعرهای من
ای آشنای خاطر دیرآشنای من

در کوچه های خسته ی هر شب،خیال تو
بگذار تا قدم بزند پابه پای من

کوتاهی از من است که هرگز نمی رسد
تا اوج بی نیازی حسنت صدای من

ای حسرت همیشه، ز بس دور مانده ای
حتی نمی رسد به تو دست دعای من

سعدی نمی شوم ولی از شوق تو پر است
این شعرهای ساده ی بی ادعای من

من خسته ام از اینهمه من، کاش دست عشق
یکبار هم تو را بنشاند به جای من

رضا طهماسبی


https://t.me/reza_tahmasebi


07 اسفند 1395 74 2

"از بین چشم و گوشم گویا یکی زیاد است"



هر دم شنیده هایم با دیده در تضاد است
گوشم اگرچه راضی، چشمم در انتقادست

در چشم ها سیاهی در گوش ها سپیدی
بین نقیضه هایم در صورتم عناد ست

سرمشقمان غلط بود، دیدم به چشم این را
اما شنید گوشم ، تقصیر از مداد است

با گوش خود شنیدم، از رونق زمانه
اما به چشم دیدم ، این رونقِ کساد است

حق با کدامشان است؟ این را شما بگویید
از بین چشم و گوشم گویا یکی زیاد است

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

01 اسفند 1395 65 0

گل که باشی ...


گل که باشی ؛ باغبانها دست چینت میکنند
سنگ باشی میتراشند و نگینت میکنند ...

هرگز از این پیله تنهایی ات غمگین نباش ؛
روزگاری میرسد ؛ فرش زمینت میکنند !!!

چوب خشکی در بیابان باش ؛ اما مرد باش
چوب نامردی اگر در آستینت میکنند ...

ای درخت پیر ؛ بر این شاخه ها دل خوش نکن

چون که با دست تبر ؛ مطبخ نشینت میکنند

نیشخند دوستان از زخم دشمن بدتر است
آشنایان بیشتر اندوهگینت میکنند ...

(شهاب مرادی ۱۵ شهریور۹۴)

https://telegram.me/shahab12moradi

30 بهمن 1395 79 0
صفحه 3 از 204ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها