در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

آشوب، جفا و سم

بسم رب الشهاده و النور

به مناسبت شهادت حضرت امام صادق (علیه السلام)

امروز عدو امام صادق(علیه السلام) را کشت

از جهل و حسد روح حقایق را کشت

صبح است و افق به خون نشسته است ز بغض

کآشوب و جفا و غم شقایق را کشت

 

غبار دستگاه حسینی- مهدی رستگاری

سی ویکم مرداد ماه سال یکهزار و سیصد و نود و سه

بیست و پنجم شوال 1435 ه.ق.


29 تیر 1396 61 0

عاشقان

رسم است که با خون جگر رنگ شوند

غربت زده و اسیر و دلتنگ شوند

تقدیر تمام عاشقان است شبی

با اشهد غمگنانه دق مرگ شوند
(مرتضی برخورداری)

 
 

25 تیر 1396 51 0

تو اصفهان منی ...

« به نام خدا »


‌‌‌ تو زادگاهِ منی؛ خاکِ گُل فِشانِ منی ؛
تو باغِ سبزِ بهشتی؛ تو «اصفهانِ» منی

تو جلوه گاهِ هنر ، در تمامِ آفاقی ؛
تو یادگارِ عزیزی ؛ ز رفتگانِ منی

در آن زمان که کسی یار و همزبانم نیست ؛
تویی که سنگِ صبوری و همزبانِ منی

در این میانهٔ اُردیبهشت ماهِ خدا ؛
تویی که خُلدِ بَرینی و بوستانِ منی

به زِنده رودِ تو صدها درود میگویم ؛
بمان تو زنده و جاری که پرنیانِ منی

(۱) ز جامِ «نقشِ جهانت» مرا کُنی مدهوش
(۲) اگرچه « نصفِ جهانی» ولی «جهانِ منی»

شکوه و شورِ تو در واژه ها نمیگنجد ؛
زبان ز وصفِ تو قاصر؛ تو خود زبانِ منی

تو شهرِ شعری و سازی، تو شورِ آوازی ؛
(۳) ( بیاتِ راجِع و عُشاق و دِیلَمانِ منی )

(۴) تو خاکِ پاکِ ؛ ( کسایی و تاج و شهنازی )
تو نغمهٔ نِی و تاری،،، نوایِ جانِ منی

چه شاعرانه در این شعر ؛ میهمانِ توام ؛
چه عاشقانه در این شهر ؛ میزبانِ منی

تمامِ حُسن و جمالت از این سبب زیباست ؛
که هدیه ای، ز خداوندِ مهربانِ منی

به خونِ پاکِ شهیدان و سرفرازانت ؛
« تو هم فدائیِ (( ایرانِ )) جاودانِ منی »


« مهران اسدپور »

--------------------------------------
(۱). اشاره به میدان « نقشِ جهان» اصفهان.
(۲). اشاره به مَثَلِ ؛ « اصفهان؛ نصفِ جهان »
(۳). «بیاتِ راجِع و عشاق» گوشه هایی از «آوازِ اصفهان» میباشند
و « دِیلَمان » یکی از گوشه های «آواز دشتی» است .
(۴). اشاره به اساتید فقید موسیقی اصفهان؛ استاد جلال تاج اصفهانی ،
استاد حسن کسایی و استاد جلیل شهناز ...

17 تیر 1396 141 0

کرسنت نامه (کلیات داستان قرارداد نفتی کرسنت با کمی طنز)

بسم رب گاز و بنزین، نفت و قیر
پادشاه قادر اما بی وزیر

خالق پیر و جوان یا مرد و زن
خالق کل مدیران وطن

خالق بابای “تاج السلطنه” !
خالق شخص شخیص “زنگنه”

زنگنه وقتی وزیر نفت بود
یار دولت های هشت و هفت بود

سال هشتاد و یکم، خندان و شاد
کرد او بر یک توافق، اعتماد

رفت با “کِرسِنت” یک فرصت طلب
شرکت نفت امارات عرب

با شر و شور فراوان، عهد بست
بعد با شادی به آنها داد دست

بود این کرسنت، عهدی ایده آل!
طبق آن در طول بیست و پنج سال

باید ایران، گاز را ارزان دهد
بی جهت با قیمت یکسان دهد

نرخ آن تا هفت سال “هِجده” دلار
با “چهل” هم تا به اتمام قرار

می رود بالا ولی در این میان
نرخ نفت و گاز بازار جهان

در جهان، نرخش اگر که شد دویست
جز چهل چوق این طرف در کار نیست!

بی شک این یعنی ضرر اندر ضرر
صادرات خنده دار بی ثمر

بود روحانی دبیر امنیت
آن زمان ها در مسیر امنیت

چون نبود آن وقت، یار زنگنه
خاتمی را گفت: “کار زنگنه

داخل محدوده قانون نبود
واسطه در آن دخالت می نمود”

در امارات عرب هم، گاز ما
گشت تنها، حق کرسنت بلا!

آخرش هم در زمان خاتمی
این تعهد ماند با رنج و غمی

دولت نُه آمد و رنگ بهار
اندکی پاشید بر کرسنت زار

این تعهد را به کل تعلیق کرد
مرهمی آورد بر این زخم و درد

شرکت کرسنت هم در دادگاه
تا کند اوضاع خود را رو به راه

رفت از ایران شکایت کرد تا
گاز ایران را کند او کله پا

گفت “چون گازی به ما داده نشد
منتظر ماندیم و آماده نشد

نقض شد عهد بزرگی بی خبر
شد برای ما ضرر، یک دردسر

باید ایران این خسارت را دهد
تازه بر این عهد هم گردن نهد”

تیم ایران رفت و با حرف درست
سَر تَه کرسنت را پیچاند و شست

از فساد در زمان عقد گفت
از نفوذ و از تبانی، گاز مفت!

بعد از آن، هر رشوه گیری را که بود
برد در زندان و حبسش کرد زود

تا فضای “لاهه” را تغییر داد
بر لَه ایران شد و وفق مراد

این فضا، مثبت نماند و مهربان
چون که روحانی رسید و ناگهان

زنگنه در دولت نو شد وزیر
حسب امر زنگنه، مرد شهیر

چند تن گشتند مسئول و مدیر
پای آنان بود در کرسنت گیر

چون عیان شد چهره هایی آشنا
کرد کرسنت، ادعایی تازه را

گفت: “اگر در چشم ایران فاسدند
از چه آنان را ریاست داده اند؟

پس، فساد و رشوه ای در کار نیست
جز دروغ محض این آمار نیست”

کار ایران سخت شد در دادگاه
دود شد آن کوشش بسیار، آه!

حضرت آقای روحانی! عزیز!
خواهشا! لطفا! برادر جان، please!

جان گاز و جان خال زنگنه!
جان شاعر، بی خیال زنگنه!

تیم خود را تا که او می آوَرَد
گاز ما هم رو به نشتی می رود!

ای مخاطب! قصه را کامل ندان
در منابع، کاملش را خود بخوان


برای اطلاعات بیشتر می توانید به مقاله سه قسمتی “کرسنت، زیر ذره بین” در خبرگزاری فارس مراجعه کنید.

17 تیر 1396 75 0

حال عجیب


با تو ای عشق دلم حال عجیبی دارد
عاقلی مست که رفتار نجیبی دارد
 
می زند بغض شبیخون به گلویش همه شب
این ستمدیده به لب «ام یجیبی » دارد
 
حال دل حال پدر گشته به هنگام ازل
بی محابا هوس خوردن سیبی دارد
 
جامه ی رزم به تن دارد افسوس به لب
در دل کوچه یقین کهنه رقیبی دارد
 
لشکر دل به هوا خواهی  یار آمد وعشق
قصد افروختن جنگ صلیبی دارد
 
میهمان تو پُر از زخم وترک خواهد بود
بی جهت نیست دلم شوق طبیبی دارد
 
آتش سینه دمیده است زخاکسترو لب
چون زغالی ست که پیوسته لهیبی دارد
 
گوئیا آب نخورده ست تکان از رخ آب
این سرابی ست که آهنگ فریبی دارد
 
آه ای عشق تو هم مرهم و هم درد،عجب
دشت آرام تو طوفان مهیبی دارد
(مرتضی برخورداری)
 
 

17 تیر 1396 89 0

در ازدحام کوچه بن بست سرگردان






در ازدحام کوچه بن بست سرگردان
یا رب شب آدینه ی ما را سحر گردان
یا بازکن راهی دگر در عاشقی یا که
ما را دمی از این ره بن بست برگردان
از یاغیان کوچه های شهر عشاقیم
این عقل ها با عشق گامی همسفرگردان
با جان خطرکردیم تا وصل تراجوییم
دلها مدد در این مسیر پر خطرگردان
یاعاشقان راعقل کامل ده دراین وادی
یاعاقلان را در ره دل دربدر گردان
کار دل ما سوختن شد در حریم تو
لطفا شرار شعله ها را بیشتر گردان
ماچون کبوترهای دست آموز کوی تو
قفل قفس ای عشق خواهی بی اثرگردان
وقتی قدم در راه بنهادیم پس هستیم
راه وصال ای دوست خواهی سخت ترگردان


02 تیر 1396 106 0

چای سرد

غم های دنیا را به جای جامه می پوشم
از هجر روی تو ، عزادار و سیه پوشم

دیوانه وار من در سراب خویش تنهایم
من در فراقت خالی از احساس و از هوشم

بنشسته ام در خانه و فکرم به دنبالت
جنبیده است بازهم دوباره این سر ُو گوشم

می بینمت در فکر ، کنارم در دلِ خانه
بنشسته ایُ ، سر نهاده ای تو بر دوشم

بازی کنان ، زلفت ، به دستانم شده شانه
پیچیده است عِطرت در این خانه ، چه مدهوشم

بنشین که مستم می کند چشمانِ خَمارت
از این شرابِ چشمِ تو تا صبح مِی نوشم

بنشین برایت چای آوردم ، گلِ خانه
یک لحظه وصلت را به یک دنیا ، نفروشم

وقتی تو را در دام دل دارم چه باکی هست
صیاد ، چشمانت ، خودم را هم فراموشم

ناگاه صدای زنگ ، از فکرم برونم کرد
دیدم ، خرابم من ، مخروبه تر از شوشم

دیدم که نیستی تو ، درونِ خلوتِ خانه
من جای تو اندوه را ، دارم ، در آغوشم

من ماندمُ ، در پیش ، یک سینی ، دوتا چایی
بعد از پکی سیگار ، این چاییِ سرد نوشم

در فرقت تو تا به صبح هر روز ، میگریم
پر گشته حرفِ خلق ، در این سینه و گوشم

من سوخته افکارم ، آتش به جان دارم
دیگر چه کنم یارب ، خاکستر خاموشم

یارب چه بگویم من ، از دستِ فلک دیگر
صد کوهِ غم از جورش ، بنهاده بر دوشم

باید که قلم گیرم ، بر نام تو وُ یادت
باید ببرم از یاد ... لیک هیچ نمی کوشم

ای دستِ فلک بازم ، برچهره تو سیلی زن
این سیلیِ شیدایست ، بزن محکم تو در گوشم

دوباره چای میریزم ، تو را با عطر چایِ تازه می یابم
تو می آییُ ، باز ... من چایی ام را سرد می نوشم

01 تیر 1396 95 0

موسم دیدار

اینجا من و دلتنگی و یک دفتر و خودکار
آنجا تو و دل دادن و دل بردن از اغیار

اینجا همه با عطر تنت خاطره دارند
تنها نه منِ غمزده حتی در و دیوار

آنجا تویی و بوسه ز لبهای کسی که
هی بغض چپانیده به حلق منِ بیمار

من با لبِ خشکیده دعا می کنم هر روز
او با لب شیرینِ تو وا می کند افطار

رفتی و شکستی دل تنهای مرا، کاش!
یک بارِ دگر سر برسد موسم دیدار

01 تیر 1396 85 0

معنی واژه ها عوض شده است

دل بعضی ، پر از مرض شده است
حرفها مملو از غرض شده است
معنی واژه ها عوض شده است :
(خنده) هم معنی (رجز) شده است

(سازش) با عدو ، (تعامل) شد
(هیچ) هم معنی (تبادل) شد

بله ، در خیمه ها (مذاکره) بود
جنگ صفین هم معامله بود ...
روی نی ، چند برگ باطله بود
طلحه کی در پی مقاتله بود ؟!

آنکه از نسل (سَعد وقّاصی) ست
گفت : (وَلَّیتُمُوا) دموکراسی ست !

پیر ما گفت : (خوابتان نبرد !
دشمن است او ! گمانتان نبرد ... 
بی هوا ، قعر چاهتان نبرد !
تشنگان ! بر سرابتان نبرد ! 

وعده هاشان دروغ -شاید- شد ... !)
الغرض ... آنچه که نباید ، شد !

چه ضررها کز آن به بار آمد !
اشک از چشم روزگار آمد
گرگِ بیرون ، درون غار آمد
آه ... دشمن در این دیار آمد !

باز هم قصد این اراضی کرد
گرچه تنها (ترقه بازی) کرد

خواب از چشم کشورم پر زد
تکیه بر (ذوالفقار) حیدر زد
حرف خود را به لحن دیگر زد
ضربه اش را به (قلب) پیکر زد

تا که این مرز قهرمان دارد
جنگ با اهل نهروان دارد ...

01 تیر 1396 98 0

خطاب به داعش

از رحمت بی حد الهی دورید
در چشم دلیران وطن منفورید
ما فوج ابابیل زمانیم و شما
سیلی خور ذوالفقار دیر الزورید

29 خرداد 1396 73 0

بغضی گرفته راه گلویم سحرشده است



بغضی گرفته راه گلویم سحر شده است
تقدیر ماه از شب کوفه مگر شده است
از آسمان کوفه چو عزم سفر نمود
آمد خبر به گوش که شق القمرشده است
در خواب بود کوفه که محراب ناله کرد
تا دید دامنش پُر ِازخون تر شده است
از عرش باز ناله ی زهرا بلند شد
از ماجرای مسجد کوفه خبر شده است
در گوش کوفه حرف علی هیچ ره نداشت
زین روست تاهمیشه ی تاریخ کرشده است
آن پنج سال را که به خود دید روزگار
عدل علی نمونه برای بشر شده است
سهم علی ز عدل درآن عصربی کسی
یک ضربه تیغ کینه و از پشت سر شده است


25 خرداد 1396 63 0

'گذر تاریخ

تاریخ ورق می خورد از فصل سقیفه

آنجا که وصی بود و علی بود خلیفه

 

در خاطرشان بود غدیری که به پا شد

بر قامت رعنای علی رخت ولا شد

 

شورای نفاق آمدو دستان علی بست

پهلو شکنان از می تزویر و ریا مست

 

هرگز نتوان بست دو دستان علی را

آن شیر خدا ، شاه عرب،صوت جلی را

 

باید که علی لب نگشاید نخروشد

تا چشمه ی دین بار دگر ناب بجوشد

 

او بود و سکوتی و غم ِغربت جانکاه

او بود و شب و راز نهفته به دل چاه

 

تاریخ ورق می خورد از قصه ی ایثار

از کرب و بلا دشت پُر آوازه ی خونبار

  

شورای نفاق دگری باز سرشتند

بی تاب ولایت شده طومار نوشتند

 

آزاده ترین قوم زشیران مدینه

با قافله رفتند به مهمانی کینه

 

در کرب و بلا عشق حیات دگری یافت

مردی به علمدار دوباره جگری یافت

 

هفتاد و دو خورشید طلوع کرده به نی ها

کشتند ولی را به هوا خواهی ری ها

 

«هل من» چو شنیدند زبان کام گرفتند

در اوج عطش بود و سگان جام گرفتند

 

تاریخ رسیده است به این نقطه که ماییم

کی  یک نفس از رهبر آزاده جداییم

 

در دست گرفتیم اگر دست ولی را

هرگز نشکافیم به کین فرق علی را

 

این خطه ی عشق است نه کوفه که بهوشیم

با گندم ری مردی و ایمان نفروشیم


با اوست که در قبله ی توحید و نمازیم

در هر قدمش جان و سر و دست ببازیم

 

شورای نفاق دگری باز عیان شد

بر لشکر اسلام به صد کینه روان شد

 

از میسره پیش آمده کفتار سعودی

از میمنه داعش به تبانی یهودی

 

در قلب سپه پرچم صهیون پلید است

این قافله در سیطره ی کاخ سفید است

 

ما در کنف رهبر آزاده ی خویشیم

آماده و لب تشنه ی فرمان «به پیشیم»

 

ای وای از آن خشم که جوشان شده باشد

دریای وطن باز خروشان شده باشد

 

فرمان چو رسد کفر به سجیل بکوبیم

این ابرهه با فوج ابابیل بکوبیم

 

«هیهات به لب» تا حرم عشق بتازیم

بر کوردلان معرکه ی «عسر» بسازیم


امروز به ایوان حرم گرم نمازیم

فردا همه مُحرم شده در دشت حجازیم

 

باید که بُتان را زدل کعبه بروبیم

برکفر عرب پرچم اسلام بکوبیم

 

این فتنه که بر پاست زشیطان بزرگ است

چوپان به نظر آید و در جامه ی گرگ است

 

باید بهراسید  به لب آتش آه است

طوفان طبس بار دگر در خَم راه است

 


23 خرداد 1396 68 0

همسفره ی باران


گیسوی تو آشفته تر از رود ِ خروشان
لبهای تو پیمانه ی انگور فروشان

"دل در بر و می در کف و"... ایمان که ندارند
با چشم پُر از فتنه ی تو حلقه به گوشان

چون ساحلِ افتاده که می گفت به دریا :
- آواز تو در نغمه ی مِغلوب ، نیوشان

سمفونی عشق است و چه بهتر که بسازد
موسیقی ِ اشعار من و قافیه پوشان -

بی روی تو من ماندم و آواره شدن ها
در حلقه ی خاکستریِ خانه به دوشان

مـگـذار مـرا بـا تـن تـفتیده و مگذر
همسفره ی باران! به من ازعشق بنوشان
( رضا محمدصالحی)

21 خرداد 1396 93 0

رباعی انقلاب

خطاب به دشمنان انقلاب :

این خاک همیشه لاله گون می ماند
از برکت انقلابیون می ماند

این خطّه که در خطّ امام و شهداست
از خط زدن شما مصون می ماند

#حنظله ربانی

21 خرداد 1396 10 0

رباعی انقلاب

خطاب به دشمنان انقلاب :

این خاک همیشه لاله گون می ماند
از برکت انقلابیون می ماند

این خِطّه که دست خطّ ِ پاک شهداست
از خط زدن شما مصون می ماند

#حنظله ربانی

21 خرداد 1396 61 0

ما را چه هراس؟


از دشمن نابکار، ما را چه هراس؟

از حمله و انتحار، ما را چه هراس؟

کوهیم که از عشق وطن سرشاریم

از خنجر و انفجار، ما را چه هراس؟

 

 

«حسین شادمهر»


20 خرداد 1396 58 0

شهدای ترور

این قوم فقط قامت خَم می خواهد

برقامت شیعه کوه غم می خواهد

امروز تمام غافلان فهمیدند

 این خاک مدافع حرم می خواهد


20 خرداد 1396 115 0

بشنو از من چون حکایت می کنم

بشنو از من چون حکایت می کنم

از جدایی ها شکایت می کنم

یشنو از دل،خسته است،حرفی مزن

قصه ی دوری روایت میکنم

بشنو از حائر چه ها از تو کشید

با غمی دیرین صدایت میکنم

من گدای عشق و تو شاه منی

گر طباقی هست گدایت میکنم

ای سفید روی سیه موی جمیل

عشق تو چون اختری من را هدایت میکند

                                              
شاعر:امیر محمد خلیلی(حائـــــر)



18 خرداد 1396 50 0

دیوارها

         «  دیوارها  »

مانده در ذهن زمان ، دیوارها

معضلی شد در جهان ، دیوارها

باغ از محصور بودن شاکی است

باغ را کرده خزان ، دیوارها

بین دل های صفا و سادگی

مانعی شد ناگهان ، دیوارها

همنشینی های ما با رود را

قطع کرده بی گمان دیوارها

خاطراتت را به یغما می برد

این هیولای زمان ، دیوارها

دوردست این افق نادیدنی ست

چیده شد تا آسمان دیوارها

می روم تا آجری بردارم از

فاصله اندازمان ، دیوارها 

« عباس رسولی املشی »  


18 خرداد 1396 48 0

تنهای خویش

خود رها کردم، شدم تنهای خویش
تا به مجنونم رسد لیلای خویش

چشم من بر چشم آهو دوختند
روی «او» دیدم، شدم شیدای خویش

در درون خسته ام، حافظ! کسی است
من خموش و «او» کند غوغای خویش

از «تو» پرسیدم، به من عطّار گفت:
«نیست یک ذرّه تو را پروای خویش»

جان ناپروا! «تو»یی در عمق قلب
من که می دانم! نکن حاشای خویش

در میان های و هوی روزگار
خوش زدی آن نغمه بی تای خویش

در سرم افتاد وصل آفتاب
سوختم چون «بیدل» از سودای خویش

توی این صحرای تفت آبی نبود
تا بنوشم بشکنم گرمای خویش

از زبان مولوی گفتی: به هوش!
تشنگی جو تا شوی دریای خویش

آصف


17 خرداد 1396 61 1
صفحه 4 از 207ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها